مواجهه و مکاشفه

بدتر از این...

نمی‌دونم تا حالا چند بار این مورد براتون پیش اومده که در عین ناراحتی و عصبانیت از موضوعی باشید، با خودتون فکر کنید که بدتر از این دیگه نمی‌شه ولی ببینید که میشه!!

این احتمالاً یه گزاره‌ی منفی بافانه است که در اینجور موارد می‌گه همیشه بدتر از اینم ممکنه با رویکرد آرام سازی فرد بحران زده!!

بماند که آروم کردنش به درد عمه‌اش هم نمی‌خوره، مثلاً فکر کن تصادف کردی و ماشینت درب و داغون باشه و اعصابت داغون بعد یکی بیاد بهت بگه که بابا برو خداتو شکر کن میتونست خیلی بدتر باشه... واقعاً در اون لحظه حتی با اینکه داره راست می‌گه اون نفر، احتمالاً بخوای با مشت بکوبی تو صورتش یا برخورد مزخرف دیگه‌ای باهاش صورت بدی!! مشابه با اونی که بهش سینی حلوای مرده رو تعارف می‌کنی و میگه خدا بیامرزتش راحت شد!!

یه جمله‌هایی در عین اینکه حقیقت هستن شنیدنشون از یه کس دیگه اصلاً خوشایند نیست و  خوبش اینه که آدم خودش به موقع این جمله‌ها به ذهنش بیاد و بتونه خودش رو آروم کنه!

یه موقعهایی هست واقعاً آدم خودش شخصاً به این نتیجه میرسه که خیلی بدتر از اینم ممکنه بشه و اگه نشده تا حالا باید خیلی خیلی شاکر و حتی سرخوش باشه. مثل موقعی که ماشینت ترمز میبره و میرسی تا لب پرتگاه ولی اون دم یهو می‌ایسته!

عموماً آدم‌ها جز در مواقع خیلی خاصی متوجه این موضوع نمی‌شن که همیشه چقدر میتونه اتفاقای بدتری بیفته و نمی‌افته و چقدر باید به شانس و اقبال خودشون افتخار کنن که هیچ کدوم از اون اتفاقای خیلی بدتر براشون نیفتاده مگر اینکه تا دم دمش برن و یا حتی خدایی نکرده براشون اتفاق بیفته. ما آدم‌ها نیفتادن اتفاقات برامون زود طبیعی و بدیهی می‌شه!

مثلاً اینکه من امروز اومدم سر کار و ماشین لهم نکرده خیلی امر بدیهی‌ای هست و شور و شعف خاصی رو در من ایجاد نمی‌کنه مگر اینکه یه روز موقع اومدن نزدیک به تصادف باشم و یا خدایی نکرده تصادف کنم.

خوب است گاهاً برای تمام اتفاقات خیلی بدتری که برایمان نیفتاده است، از زندگی یکنواخت و خسته‌کننده‌مان احساس شعف کنیم.

پی‌نوشت: دیدین دروغ گفتم و زود به زود هم نمیام؟!

...
? مژگان | در ۱۳٩٤/۱٠/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بر ما سالی گذشت و بر زمین احوالی...

یا بر زمین سالی و بر ما احوالی... بهر حال هر چی که توی سال گذشته گذشت، به راحتی نگذشت ولی گذشت!!!

الکی الکی هم نگذشت... جوری گذشت که خیلی چیزا رو گذاشت... اون چیزایی که گذاشت از جنس هر چی که هستن، چه حسرت باشن، چه عشق باشن، چه دلتنگی، چه امید، ... هرچی ... مارو آدمهای دیگه‌ای کرده، متفاوت تر از هر سالی که گذشت.

امیدوارم همه‌مون اون چیزایی رو که باید توی سالی که گذشت یاد می‌گرفتیم رو گرفته باشیم... دعا می‌کنم سال جدید با اون چیزایی که میخواد توی دستامون، چشمامون و دلامون بگذاره؛ زندگیمون رو به سمت زیبایی، عشق و آرامش بیشتری ببره.

امسال، تحویل سالم رو از سی‌ام خرداد شروع کردم، بهارم چیزی نیست جز نو شدن مدام و تغییر و تغییر... (که امیدوارم در جهت بهتر شدن باشه)؛ حتی اگر به تقویم تابستون باشه .

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

پی‌نوشت ویژه: مرجانم، مهربون خواهرم، تولدت ازین فاصله نسبتاً دورمون و کوتاهترین فاصله‌ی قلبم مبارک... زندگی با همه سخت‌گیری‌هاش سخاوت بزرگی داشته که خواهری مثل تو رو برام نگهداشته... آرزوی امسالم دیدار زود زودمونه با سلامت و دلخوشی فراوون XXX

 

پی‌نوشت 2: بعد از این بیشتر میام :)

...
? مژگان | در ۱۳٩٤/۳/۳۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من اناری را میکنم دانه...

من اناری را میکنم دانه، به دل می گویم:

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود!!

شعر از سهرابه و من البته خیلی هم طرفدارش نیستم، ولی امروز که اخرین روز پاییزه و بساط انار و دل و این چیزا به پاست، وقتی این شعرو دیدم خیلی بهم چسبید... خصوصاً اینکه داشتم یه خورده قبل ترش به این فک میکردم که مشکل از اونجایی شروع شد که روراست نبودیم، با دیگران که فدای سرمون، با خودمون هم روراست نبودیم... خوشحال شدیم و نخندیدیم، ناراحت شدیم و اشک نریختیم، حسادت کردیم و به روی خودمون نیاوردیم و بدتر از اونا اینکه انکار هم کردیم... نهههه خیلی هم خوشحال نشدم، نهههه من ناراحت شدم؟!! حساااادت؟؟؟ منننن؟!! دلم تنگ بشه؟!!... هرگز...

این پاییز هم گذشت و کاش از این روز آخرش تصمیم بگیریم که حداقل دانه های دلمون واسه خودمون پیدا باشه... با خودمون روراست باشیم و تمام احساسی رو که داریم بفهمیم و دبه نکنیم بابت هیچ کدومش، به همه شون توجه کنیم و احترام بذاریم...

بقیه همون بهتر که خیلی هم در جریان احساسات ضد و نقیض ما نباشن، خودمون ولی بهشون برسیم؛ به تمام دلتنگی های عزیزمون، خشم های دوست داشتنی مون، حسادت های خاصمون، غمهای ارزشمندمون، شادی های هیجان انگیزمون، خجالت های گرامیمون، بی عرضگی های بانمکمون و همه ی اون حسایی که زندگیمونو معنی دادن و کردنش زندگی!!!

و از دوستی بگم در آخرین روز پاییزی... تلاشی مستمر دو طرفه، خودخواسته، ارزشمند و شیرین...

دوستی چهره های متفاوت دارد، لباس های مختلفی می پوشد، طول و عمق های متفاوتی دارد، مرزهای متفاوت، حتی اسمهای متفاوت می گیرد، اما تمامش یک خاصیت دارد... دلگرمی!! مادامی که تلاش خودخواسته ات ادامه دارد.

در ضمیر ما نمی گنجد به غیر دوست کس **** هر دو عالم دشمن ما باد و مارا دوست بس

دوستی هاتون ارزشمند، عمیق و گرم...

یلداتون مبارکxxxx

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٩/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تولد مرزی

سلام

باز هم یک پاییز دیگه و یک آبان دیگه

راجع به پاییز نظرات ضد و نقیض زیادی می دن، از دلگیری و غم انگیز بودنش تا پادشاه فصل ها بودنش... هر چی که هست من پاییز رو خیلی دوست دارم، معتقدم با برگریزون پاییز، خیلی از تعلقات ما هم ریخته می شه و اماده تغییر می شیم و پاییز تو نظر من همیشه به نحو زیبایی بی رحمه! اروم و با متانت! مدلی که واسه هر تغییری هم می پسندم، آ روم و تدریجی...

امسال من به نحو دلگیری متفاوت بود از هر سال گذشته ولی بهر حال ایستادم، ایستادیم! نه شاید خیلی با شکوه و محکم، شاید خیلی حساس و شکننده، ولی ایستادیم و مطمئنم توان و امید هم آروم و تدریجی در ما ریشه می کنه و محکم تر می شیم... و روزی رو میبیینم که فقط تلخی دردهای امروزمون رو نمی بینیم و مفهوم شفا رو می فهمیم...

یه دعای فرجی هست که با این جمله شروع میشه: الهی عظم البلا، و برخ الخفا...

خدایا گرفتاری بزرگ شد  پوشیده برملا گشت و پرده کنار رفت و امید بریده گشت... و پشتیبان تویی و شکایت تنها به جانب توست، در سختی و آسانی تنها بر تو اعتماد است...

در این تولد گشایش آرزو میکنم، گشایش در فهم، گشایش در زندگی، گشایش در همه ابعاد زندگی!!!

بزرگتر شدم و با همه سختی هاش باز بودن را انتخاب میکنم، امید را و دوست داشتن را!!!

امسال فهمیدم روزهای سخت هم با دوستی های عمیق بهتر می گذرد و خانواده، مفهومی فراتر از قبله!!!

ارزو میکنم در سال جدید انسان تر باشم، دوست تر و قدرتمند تر!!!

حرف زدن برام سخت تر شده انگار

برای من در مرز بین بیست و سی سالگی...

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/۸/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

به بهانه روز خواهر...

سال 89 قبل از رفتن مرجان تصمیم گرفتیم 31 تیر رو روز خواهر اعلام کنیم، خوشحالم که این کارو کردیم که هر سال چه دور و چه نزدیک، یه بهانه ی دیگه هم داشته باشیم واسه اعلام حسمون به هم...

این سری فقط میخوام از خواهر بگم، با عرض معذرت از کیوان عزیزم و عمو حسین که می دونم چه روزای عجیب و سختی رو می گذرونن، ولی این سری فقط خواهرونه...

دیگه داره چهل روز می شه که یه تیکه از وجودمون نیست و داریم به هر دری می زنیم که بتونیم اینو قبول کنیم، اصلاً قبول کردنش یه چیز و تحمل کردنش یه چیز دیگه!

یه پستی رو یه بار تو فیسبوک دیدم راجع به کسایی گفته بود که  چگالی وجودشون بالاست...

افکار، حرف زدن، رفتار و هر جزیی از وجودشون امضا دار است...

یادت نمی رود "هستن هایشان" را بس که حضورشان پررنگ است و "خواستنی"...

ردپا حک می کنند اینها روی دل و جانت...

بس که بلدند "باشند"...

و من تعجبم از اینه که یه کوچولوی دو سال و سه ماهه، آخه چقدر چگالی داره که از این راه دور و توی این مدت کم اینقدر امضا گذاشته همه جا، اینقدر جای پا گذاشته رو دل هممون... چقدر بودی که با رفتنت اینقدر خالیمون کردی آخه؟!

و حالا ما و خواهرانه های بی تابی، خواهرانه های دلتنگی... خواهر، عزیزه! خواهر، عمیقه! شادیش مال خودته، حرصش مال خودته، موفقیتش مال خودته ، عشقش مال خودته و غمش هم مال خودته! ادعا نمی کنم که حال این روزاشونو کامل می فهمم ولی ادعا می کنم که تو غمشون هستم و هر کاری میکنم تا دوباره خنده های زیبا شونو ببینم!

هر چند که همه مون کنار هم نیستیم ولی خوشحالم که هر کدوممون کنارمون یه خواهر داریم... که بودنشون هر جا که هستن، انرژی زندگیمه، انرژی قوی ای که زندگیمو کرده به این رنگی که الان هست، رنگش الان شاید غمگین باشه ولی براقه و این برق مال وقتیه که یه جنس عشق عجیب و عمیق رو تو زندگیت لمس کرده باشی! انرژی این عشقا تا آخر عمر کنار آدم می مونن حتی اگه خودشون هم کنار آدم نباشن!

و سایا ... عشق بزرگ همه مون... درسته که نیست کنارمون ولی من به اینکه جوهر وجودش کنارمونه مطمئنم، کوتاه بود ولی اثر گذار، با تأثیر دائمی... مطمئنم هست و خودش کمکمون میکنه تاب بیاریم این روزارو...

آشوبم، آرامشم تویی... به هر ترانه ای سر می کشم تویی...سحر اضافه کن، به فهم آسمانم

 

و برای خواهرام... حرفی نیست جز اینکه دلخوشم به داشتنتون و روزهای بهتری رو میخوام از زندگی  برای همه تون، دلخوشیهای زیاد، آرامشهای عمیق و عشقهای بزرگ که انرژیش زندگیتون رو تو بهترین مسیر جریان بده... و قسم سهراب

نه تو می مانی و نه من و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت...

 

و آخر سر هم آخرین فال حافظش که تو اینستاگرام هم گذاشته بودم:

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی 3>3>3>

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٥/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سایا یعنی زلال، یعنی یکرنگ و بی‌ریا...

یه عده معتقدن در روز ازل (یا حالا هرچی) موقعی که آدما می‌خوان تصمیم بگیرن که به چه نحوی بیان توی این دنیا، یک دور تمام زندگیشونو می‌بینن و بعد تصمیمشونو واسه اومدن به دنیا می‌گیرن!! بچه‌ها با علم به اینکه چه پدر و مادری رو انتخاب کردن و پدر و مادر هم با علم به اینکه چه بچه‌ای قراره بعدها انتخابشون کنه، میان!! حتی خاله‌ها، مامان بزرگا و بابا بزرگا، همه‌شون یه روز در جریان بودن!!

من خودم هم قائل به کلیت این داستان هستم، حیف شد که یادم نیست اون روزو ولی اینو می‌دونم صد بار دیگه هم بخوام انتخاب کنم بازهم انتخابش می‌کردم!! باز هم این زندگیمو انتخاب می‌کنم که حتی فقط دو هفته، فقط دو هفته لحظه به لحظه از نزدیک عاشقش بشم!!

بعضی از زیبایی‌ها و عشق‌های زندگی هست که فقط نواش، صدای از دورش و حتی بوش برای یک عمرت کافیه ... و سایا توی زندگی ما همچین زیبایی و عشقی بود.

این پست واسه گریه و زاری نیست، یا واسه اینکه دل کسی بسوزه و غصه بخوره، که اونایی که بخوان غصه بخورن، زودتر و جلوتر از ما غصه خوردن و میدونم خود خواهرم هم که محکم ایستاده و آروم دوست نداره که اینجوری شلوغش کنیم.

تو پست اولی که راجع به سایا، وقتی که به دنیا اومده بود گذاشتم، نوشته بودم کارش خیلی سخته چون بعد از سامیارکی، اینکه تو بخوای جاتو توی دل بقیه باز کنی خیلی سخته، ولی اینقدر قشنگ خودشو تو دل همه جا کرد که حتی اونایی هم که ندیده بودنش عاشقش بودن.

روزهایی که گذشت، روزهای سختی بود، روزهایی که روزها از رسیدن بهش ترسیدیم و تا فکرش به ذهنمون خطور می‌کرد دورش می‌کردیم و به شیطون لعنت می‌فرستادیم که دیگه این فکرا رو به ذهن ما نیاره!! روزهایی که اگه فکری هم به زبونمون می‌اومد زبونمون رو گاز می‌گرفتیم و به هفت‌ تا کوه این‌ور و اون‌ور فوتش می‌کردیم!!!

روزهایی که گذشت روزهایی بود که تو دوری و نگرانی گذشت، با عشق مضاعف و درد مضاعف گذشت، به ترس گذشت، به دعا گذشت، به عجز و التماس گذشت، به نذر و نیاز گذشت، به شکر و بی‌قراری گذشت، به دل تنگ گذشت و به همدلی عزیزا گذشت...

نمی‌دونم روزهایی که می‌آن بدون حضور زلالش بر ما چه خواهد گذشت؟! گفتم ما!! راستی نمی‌دونم می‌تونم خودم رو که یه خاله‌ی راه دور بودم و فقط دو هفته توی خوش ترین حالش از نزدیک کنارش بودم و کیفش رو بردم با اونایی که هر روزش رو دیدن و توی سختی و خوشی کنارش بودن تو یه گروه "ما" جا بدم، ولی می‌دم دیگه!! آخه عزیزترینم، عشقش اینقدر زیاد بود که فقط با فیلم و عکس که هیچ، ندید هم می‌تونستی عاشقش سینه چاکش بشی...

روزهایی که می‌آن روزهای سختی خواهند بود و روزهای دل‌تنگی ولی فکر می‌کنم تمام "ما" اگه صد بار دیگه هم قرار به انتخاب بود، بودنش رو به جون انتخاب می‌کردیم...

توی این روزهای سخت از خدا قدرتی می‌خوام برای "ما" که کمک کنه با همه درد و سختی شیرینی‌های زندگی رو ببینیم!! بازم حیف که اون روز انتخاب رو یادم نیست، ولی مطمئنم توی اون روز می‌دونستم کنار شیرینی حضور سایا توی زندگیم چه شیرینی‌های دیگه‌ای هم هست، شیرینی عشق سامیارم، پسر شیرین زبونم، شیرینی حضور مرجانم، خواهری که هر روز که می‌گذره بیشتر بهش ایمان می‌آرم و بیشتر عاشق‌ترش می‌شم، حضور کیوان عزیزم، مهربون‌تر و دلسوزتر از برادر که دیدن بیقراریش از توانم خارجه، شیرینی حضور مریمم، که همیشه مثل ستون تونستم بهش تکیه کنم، هر چند که از درون می‌لرزید ولی کنار من محکم بوده و دلم به بودنش قرص بوده، شیرینی حضور لیزای عزیزم که نمی‌دونم تو کدوم دسته باید بیارمش، خواهر تر از خواهر و مادر تر از مادر، که بار نبودن همه‌ی مارو یه تنه و با عشق می‌کشه به دوشش، عمو حسین مهربون که بهترین عمو واسه ما و سایا بود و سایا هم منتظر برگشتش شد، گلبهار و خشایار عزیزم که تو لحظات خوش و ناخوش خودشون رو میرسوندن و کاری که خاله هاش باید میکردن رو انجام میدادن ... و شیرینی سایه‌ی پدر و مادر که فقط نفسشون خود حقه!!

و شیرینی حضور تک تک اونایی که این روزا رو با عشقشون کنار ما هستن و ما رو طاقت میارن و برای بهتر شدن حالمون تلاش و دعا می‌کنن!!

آرزو می‌کنم با همه‌ی دلتنگی‌ها، رضایت و شادمانی صاحب خونه‌ی دل مرجان و کیوان و سامیار عزیزم باشه و همه‌ی "ما"...

سایای عزیزم، عزیزترین یکرنگی و زلالی‌ای که تا بحال به عمرم دیدم از اینکه ما رو انتخاب کردی ممنونتم و ازت می‌خوام که برای رسیدن به آرزوهامون دستمونو بگیری، فرشته آشتی و عشق XXX

من درد تو را ز دست آسان ندهم **** دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم **** کان درد به صد هزار درمان ندهم

من دوش فراق را جفا می‌گفتم **** با دهر فراق پیش می‌آشفتم

خود را دیدم که با خیالت جفتم **** با جفت خیال تو برفتم خفتم

من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم **** یک موی تو را به هر دو عالم ندهم

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٤/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

کمی آهسته‌تر...

بعد از شاید خیلی
وقت، سلام

نوشتن آشنای دور و
دیر منه و وقتی می‌نویسم خیلی آروم می‌شم منتهی اینکه رو کاغذ باشه یا اینجا دیگه
بسته به شرایط مختلف فرق می‌کنه!

اینکه بخوای از
نوشتن بنویسی هم خودش لعبتی می‌شه‌ها، ولی اونو ولش کن! میخوام از چیزهای دیگه
بگم!

طبق معمول از آدما بگم و از
روابط...

از اونایی که می‌آن
توی زندگیت... از اونایی که بدو بدو نمیان و با سر، اونایی که
خیلی آهسته و آروم میان با نوک پا!

نمی‌دونم برای بقیه
به چه نحوه! ولی برای من اونایی که آروم آروم میان جذابترن!

اونایی که وقت اومدن شلوغش نمی‌کنن و دور برنمی‌دارن.

اونایی که به تو و خودشون وقت می‌دن تا ببینی چی می‌خوای از خودت و خودشون و رابطه‌ات.

که آهسته توی مرزهات پیش‌روی می‌کنن.

که صبورانه می‌ایستن تا تو تصمیم بگیری.

که می‌گن هر طور میل توئه.

که هول نمی‌زنن و هولت نمی کنن.

که تو روزهات مستقر می‌شن.

اینا آروم میان ولی تا هر جا که بیان جا پاشون رو سفتِ سفت می‌کنن.

باید بگم این دسته سیاست‌مداران خوبی هستن که واسه چیزایی که می‌خوان حسابی وقت می‌ذارن!!

با اینا نمی‌فهمی از کِی بود یا چطوری بود که به جایی که هستی رسیدی فقط می‌بینی رسیدی!!

اگه این آدما به پستت بخورن دیگه نمی‌تونی راحت ازشون بگذری، آخه اینا آدمای بلند‌مدتن!!

راستی فک کنم من حداقل یه هم نظر هم داشته باشم،‌ اون دوست شاعرمون که می‌گفت: به سراغ من اگر می‌آیید،‌ نرم و آهسته بیایید؛)

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٢/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بهار ایز کامینگ...

در واپسین روزهای سال 92
دوباره اومدم تا به بهانه‌ی نو شدن سال چنتا جمله بنویسم

طبق معمول هر ساله این
موقع‌ها یک حالت نگرانی، دلشوره، امیدواری و هول‌زدگی خاصی مرا فرا گرفته- آی مرا دلشوره
گرفت :)))

حس می‌کنم که باید این
روزها بیشتر فکر کنم به اینکه چه گذشت در سال قبل و چه خواهم کرد در سال بعد؛

توی سالی که گذشت باز هم
مهمترین دغدغه‌ام روابط انسانی بود؛

آدمایی که بودن و موندن،
آدمایی که بودن و رفتن،‌ اونایی که اومدن و موندن و اونایی که اومدن و رفتن!! حتی
اونایی هم که نیومدن!!- برای چی واقعاً؟؟

خبرهای خوش و ناخوشی که
شنیدیم، اتفاقای خوب و بدی که دیدیم و کارهای خوب و بدی که انجام دادیم!!

دوباره که نگاه می‌کنم می‌بینم
امسال هم خاکستری بودم، به نظر خودم بیشتر مایل به خاکستری روشن!!!

امسال هم شکر خدا معلم‌های
خوبی داشتم، چیزای خوبی یاد گرفتم و دوستای خوبی هم پیدا کردم!!

امسال جدای از تمام
اتفاقای ریز و درشتش یه سری لحظه‌هایی داشت فراموش نشدنی!!

لحظاتی که براش دعا کرده
بودیم!

لحظاتی که چند سال تصورش
می‌کردم!

لحظاتی که یه عمر راجع
بهش رویا پردازی می‌کردم!

لحظه‌های عمیق دلتنگی،
لحظه‌های دلگیری‌های وسیع، لحظه‌های اوج ارتفاع خوشی و لحظه‌های حظیظ احساس
درموندگی...

که ذره ذره همین لحظه‌ها
زندگیمو معنی‌‌دار تر کرد.

امسال یه خورده مسئولیت‌پذیر
تر شدم  و بقول معروف یه کوچولو (خیلی خیلی
ریز) به خودم اومدم!!

امسال یه خورده تنبل بودم،‌
واسه هر کاری نمی‌دونم چرا حسش نبود!!

امسال به معنی واقعی کلمه
فهمیدم "این نیز بگذرد..."

و به این شعر معتقدتر
شدم:

نه تو می مانی ، نه اندوه ، و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی ان لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنان که فقط خاطره ای خواهد ماند



خلاصه که این از پرونده‌ی سال قبل، توی سال جدید واسه همگی
اولین چیزی که آرزو می‌کنم سلامتیه، دومیش دل خوشه، سومیش امید و انگیزه‌ست،
چهارمیش برکته، پنجمیش هم توفیق و ششمیش هم روانی کار.

امروز روز چهارشنبه سوری ـه! و طبق سنت هر ساله شب مامان
شیر برنج می‌پزه و رشته! رشته‌شو خیلی دوست دارم چون دعای قشنگی پشت سرشه ... رشته‌ی
کاراتون دستتون باشه!

امیدوارم که تو سال جدید بتونین به زندگی لبخند بزنین و
مسلط بر احوال و اختیار دار زندگیتون باشین...

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()