ما در تعیین موقعیت جغرافیایی خودمون یه اشتباه محاسباتی هولناک داشتیم ...
که فرصت رو مغتنم دونستم تا شما رو مطلع کرده و خانوادههایی رو از اشتباه در بیارم!!!
در مکان یابی این گونه از موجودات آمده بود:
موجوداتی در میانه، گاهی رو به بالا، گاهی رو به پایین ... جایی نزدیک وسط به طرفین !!!
دیشب طی تحقیقات میدانی جدید متوجه شدیم که دچار خطای پوزیشنینگ بوده و طول و عرض جغرافیایی موجودات فوقالذکر ربطی به وسط، میانه ، پنجاه درصد و حومه ندارد!!!
این که از این ... سوال بعدی مد نظرتون احتمالاً در مورد این خواهد بود که پس حالا کجا هستند؟!!
سعی میکنم براتون توضیح بدم...
جای متغیر این گونه جاییاست در نقطهی مقابلِ آنجا که شرایط ایشان را در آن قرار میدهد به این صورت:
- چنانچه دست تقدیر ایشان را در کنار آدمهای سادهای قرار دهد، تیز و فرز و طرحدار میشوند...
- در کنار آدمهای این کاره، لال میشوند...
- در کنار آدمهای لال، پرحرف میشوند...
- در کنار آدمهای پرحرف، خجالتی میشوند...
- در کنار آدمهای لاییک، مذهبی میشوند...
- در کنار آدمهای مذهبی، کافر میشوند...
- در کنار آدمهای تنبل، کاری میشوند...
- در کنار دیروزیها، امروزی میشوند...
- در کنار آدمهای سخت گیر، ریلکس شده...
- و در کنار آدمهای ریلکس، سخت میگیرند...
- در شهر کوران، بینا میشوند و با بینایان کوربازی در میاورند...
کلاً هر آنچه که در مقابلش قرار گیرند، آن دیگری میشوند... برای یافتن جایگاهشان کافیاست عدد موقعیت جغرافیایی شرایط پیش رو را در منفی یک ضرب کنید!!!
بعد این موقعیت ژئوپولتیک باعث میشه که این موجودات متعلق به جایی نباشند و به سختی آرامش خاطر یابند ... در تعریف هر کدام از گروههای انسانی چه خوششان بیاید چه نیاید جملهی معروفشان این است: جنس ما نیستند :)) که بر طبق تحقیقات انجام شده دانشمندان دریافتهاند که این موجودات اصولاً فاقد هر گونه جنس خاصی هستند.
و طی کارشناسیهای پیشرفته تر هم خودم شخصاً فهمیدم که دو دسته آدمها توانایی زندگی مسالمت آمیز با این رده از جانداران را دارن: یا زورشون اینقدر زیاد باشه که اگر گفتند شمال شرقی، توانایی این را داشته باشند که کَت بسته ایشان را به شمال شرقی ببرند... یا اینکه کلاً خودشان هم دچار سندروم عدم پوزیشنپذیری باشند. یعنی خودشان از ایشان بپرسند "کدوم وری؟!!" ایشان هم هنگ کرده و دهانشان بسته شود!!! کلاً باید روابط با این گونه از موجودات باید سرشار از غافلگیری باشد والا چنانچه موقعیت ملموس و قابل پیشبینیای اختیار کنید، جایابی صورت گرفته از طرف ایشان بیشک در منفی یک برابری شما خواهد بود!!!
و من الله توفیق
حق
...این سری میخوام از سفر بگم ... سفر اخیر به کشور همسایه و نسبتاً دوست امارات... آخه هنوز اونجا شعبی از بانک صادرات و ملی به چشم میخوردن در کمال تعجب
سفر عجیبی بود... همهچی با هم قاطی ... زیادی فلسفی حتی... ولی یه سری از تفاوتهایی که این سری خیلی جلب توجه میکرد رو به سمع و نظرتون میرسونم:
- شما حجم بالایی از لبخند رو دریافت میکنی ... بیخودکی بیخودکی هر جا که میری بهت میخندن... اصلاً این مردم دیوانهان!!!
- در انبوهی جمعیت هم که باشین گم و گور نمیشین و یکی به دادتون میرسه، خصوصاً اگه بچهی کوچیک همراهتون باشه... اصلاً شرمنده میکنن آدمو
- به هر ریختی، هر تیپی و هر قیافهای هر غلطی که بکنی کسی کاری بهت نداره ... احتمالاً نگاتون میکنن و از همون لبخندای فوقالذکر تحویلتون میدن ... دیدین گفتم این مردم دیوانهان ؟!!
- با سفید ترین کفش ممکنه هم بری توی خیابون میتونی به همون سفیدی برگردی خونه...
- تنها جایی که شارژت نمیکنن دستشوییه، استفادهشو ببرین... والا با این نوناشون!!!
این تیکهاش البته اختصاصاً واسهی ما بود و نمیتونم خیلی عمومیت بدمش:
- اونجا دوستایی هستن که کیفیت محبتی که بهت میکنن اچ- دی ـه، مهمون نوازی و مهربونیشون در غایت درجهی خودشه و معرفتشون در حدیه که کمتر جایی میتونی نظیرشو پیدا کنی و جبران کردنش عملاً کار راحتی نیست و تنها کاری که از دستت بر میاد تشکره و تشکر و تشکر و اینکه براشون آرزو کنی که همیشه دلشون شاد، تنشون سالم و برکت زندگیشون زیاد باشه!!!
راستی اونجا زیاد واسه شهر و کشورم حسرت خوردم، حسرت چیزای ساده و پیشرفتهای که میشد باشه و نیست!!! حسرت کشوری که "یوزد تو بی گوود" شده و وقتی تو صف کنترل پاسپورت فرودگاه امام بودم با دیدن همهی قیافههای کج و اعصابای خراب و ابروهای گره خوردهای که جای لبخندای مسخره و بیدلیل رو گرفته بودن، فهمیدم این فقط حسرت من نیست!!!
سفر عجیبی بود بهرحال و هر روزش یه طور ... کسایی که نبودن و یادشون همراه همیشه بود و کسایی که بودن و حضورشون دلگرم کننده ... بقول شاعر ... حافظا
راستی یه چیزی از وقتی که اومدم با یه ولع خاصی بعد از مسواک زدن قورت قورت آب می خورم :)))
حق
...دنیای ما دنیای تضادهاست. حتی معنی، در تضادهاست. همین که من کنار تو قرار میگیرم متضاد است و همین که متضاد شده معنادارش کردهاست.
و همین مرگی که در کنار زندگیست و به آن معنا دادهاست.
کودکانه خیال میکنیم که داد امروز نگرفتهمان را فردا و پس فردا خواهیم گرفت. فردا از ما دل جویی میشود. پسفردا قدر مارا میفهمند و پس از آن فرصت شادی کردن ماست. از یک روز در فردایی نامعلوم تا آآآآآخر عمر خوشبخت خواهیم بود.
صحبت تکراری قدر لحظههای اکنون را دانستن است ... دلخوریهای این روزهای ما بیشتر و اکنونیتر از دلخوشیهامان شدهاست و حتی وقتی میدانیم که نباید لحظه را از دست بدهیم به بدترین وجه ممکن واگذارش میکنیم.
و برای ملک زمانمان، اسرافیل، چقدر ناسپاسیم!!!
شاید تنها وقتی مرگ با هیبت خود از کنارمان میگذرد لحظهای فکر کنیم که به تمام تضادهای زندگیمان...
به دیروزها و فرداها...
به دوست داشتنها و نداشتنها...
به پوچی آنچه برایش زیاد اهمیت میدهیم و اهمیت آنچه که بیتفاوت از کنارش میگذریم...
به آنچه که هستیم ، آنچه که میخواستیم باشیم، آنچه که هنوز امیدواریم بشویم و به مسیر بین هستن و بایستن، آنجا که بینقشه فقط خیالاتی برای آیندهای رویایی ترسیم میکنیم.
و ما فراموشکار تر از آنیم که پیوسته به این سوالات فکر کنیم ... جرقهای، گاهی روشن ... گاهی خاموش!!!
یاد نوشت: سالگرد فوت مامان فرانه ... روحش شاد ... و اون تازه گذشته که مرگش دور ولی تأثیرش خیلی عمیق و نزدیک بود!!!
قرار نوشت: اینجا یه قراری میذارم که هر سه ماه یه بار اینجا مرگ رو یاد خودم و شما بیارم. قرار ما سیزدهم اولین ماه هر فصل!!!
حق
...قضیه چیه که ما آدما مثل آب خوردن به همه چی عادت میکنیم؟!!
به خود آّب خوردن، به چای خوردن، به خواب بعد از ظهر، به پوشیدن لباسای خاص، به خودمون، به دوستامون، به اساماس زدن سر یه زمان مشخص، نمازمون و حتی به خدایی که میپرستیم هم عادت میکنیم!!
اینجور وقتا دیگه علت عادت کمرنگ میشه و خود اون عادت پررنگ میشه!!
یادمون میره اصلاً وجود یکی واسه چیه و مثلاً چرا من شروع کردم بعد ناهار چای خوردن!!!
اتفاق دیگهای که پیش میاد اینرسی شدید ماست توی عادت... یعنی اینکه به نحو غریبی دوست داریم که همون عادت رو هی تکرار کنیم، حتی اتفاق بدتر از اون میترسیم که ترکش کنیم... یه طوری که انگار اگه دیگه من بعد ناهار چای نخورم کل برنامهی روزم به هم میخوره و حالم تا آخر روز گرفتهاست!! حالا این که مثال چایه، ولی در حجمهای بزرگترش مثل دوستان و اعتقادات ممکنه خیلی ترسهای بزرگتری رو واسمون بوجود بیاره!!
و ترس ... این موضوع موهوم همیشگی... یه بار یکی راجع به ترس گفت چیزایی که ازش میترسیم موضوعاتی هستند که میشه بهشون به دیده تردید نگاه کرد... همین!!!
اگه خودتون بتونید هراز چندگاهی عادتانو بتکونید و خوب و بدش رو جدا کنین که خیلی خوبه... ولی بعضی وقتا که خودتون عرضهتون نمیشه، بقیه براتون زحمتشو میکشن!!
یهو بهت میگن که شما سایز گلبول قرمزای خونت کوچیکتر از حالت معموله و نباید بعد از ناهارت تا دو ساعت چای بخوری!!
یهو توی ادارهات مجبورت میکنن به جای شلوار جین و کتونی، حتماً لباس فرم پارچهای و کفش رسمی بپوشی!!
یهو از دوستت یه چیزی میبینی که مثل همیشه و طبق عادت تو نیست!!
یهو تو یه شرایطی یه چیزی از خودت میبینی که کرک و پرت میریزه!!
اینجور وقتاس که مجبور میشی بازنگری کنی!! صبر کنی!! و اگه ترسیدی از تغییر، به ترست تردید کنی ... همین!!!
بعضی وقتا باید کاری نکرد و نگاه کرد... بعضی وقتاها... اون وقتایی که موج تغییر یهو میگیرتت... کی بود میگفت؟ خودش میبرتت هر جا *** بدون هر جا که برد ساحل همونجاست!!!
همهی اینارو گفتم این رو هم بهتون بگم که الان ترسیدم... بدون هیچ اضافهای!!!
حق
خاص نوشت: گورخما گورخما... ترمزلری ای بی اس دی!!!:))0
...فرض کنید همهی ما آدمایی که داریم زندگی میکنیم یه کولهپشتی گذاشتیم روی کولمون و داریم این مسیر زندگی رو حرکت میکنیم.
که توی این کولهپشتی همه چیزمون اعم از آیپدمون، کمد لباسامون، وسایل شخصیمون، ماشین و خونهمون به اضافهی همهی خانواده، دوستا، همکارامون و کلاً روابطمون و حتی اعتقاداتمون رو هم به نحوی چپوندیم و داریم راه میریم!
مسلماً وقتی که کولهمون خیلی سنگین باشه نه میتونیم درست حرکت کنیم و نه میتونیم چیزی از مسیر بفهمیم، کلاً درگیر این میشیم که چجوری باید این همه بار رو با خودمون بکشونیم.
همهمون احتمالاً جملاتی از قبیل سبک بار و سبک بال باش رو زیاد شنیده باشیم که خوب خیلی هم درستند. برای این زندگیای که گذره و میگذره و تو هم باید بگذری نباید خیلی چیزا رو جدی بگیری و بهشون بچسبی و آره! باید خالی کنی کولهات رو ... ولی هی!!! حواستون باشه که چیها رو خالی میکنین!!!
خیلی خوبه که بتونی با سرعت مسیرت رو طی کنی و بگذری ولی همیشه فقط رفتن نیست، چطوری رفتنش هم مهم میشه!!!
بعضی وقتا هست که آدم یه منظرهای رو میبینه و دوست داره که یکی دیگه هم اونو ببینه و باهاش ذوق کنه!!!
بعضی وقتا هست که آدم میخواد واسه یکی تعریف کنه که چیا دیده!!!
بعضی وقتا هست که آدم از راه رفتن خسته میشه و دوست داره که دستش رو بذاره روی شونهی کسی و راه بره!!!
بعضی وقتا هست که آدم پاش قلم میشه کلاً و باید یکی دیگه قلم دوشش کنه که بتونه بگذره!!!
و واسهی این بعضی وقتا و خیلی بعضیوقتای دیگهای که کم هم پیش نمیان، باید یه چیزایی رو توی کولهات نگاه داری و کول بکشی تا توی اون بعضی وقتا بتونی درشون بیاری و استفادهشون کنی!!!
بعضی وقتا هست که آدم دلش میخواد وسط راه چای بخوره با کیتکت!!! نباشه توی کولهپشتی کی جوابگوئه؟!!! ... والاااااا!!!
بدنیست بدونید نوشت: این نوشته، ویرایش شدهی یکی از تمرینای کلاسم بود به استادی محمدرضای عزیز (که دوست داره اینجوری صداش کنیم)، در ادامهی سخنرانی کوله پشتی رایان در فیلم up in the air، محصول 2009 :)
..."تو" را نه به خاطر "خودت" ... نه به خاطر "خدا" ... که به خاطر "خودم" دوست دارم!!!
حتی "منِ با تو" را از "تو" بیشتر دوست دارم !!!
حق با تو بود ... آدم خودخواهی هستم!!!
...