مواجهه و مکاشفه

مادر موجودی نه برای خود...

خیلی وقت بود که می‌خواستم در مورد مادرا صحبت کنم ینی حتی قبل از روز مادر ولی خوب یه سفر شیرازی این وسط پیش اومد که کش اومدگیش هنوز دامن‌گیرمه و نمی‌ذاره به کارام برسم ... ماهم که برعکس مستعد:)))

خلاصه‌ی عرضم به حضورتون این بود که

آدما موجوداتی هستن که ذاتاً خیلی به خودشون توجه دارن، حواسشون ینی زیادی به خودشونه، خیلی هم بعضاً به خودشون گیر می‌دن، حواسشون هست یه وقت مریض نشن، دنبال مرض‌های ناشناخته هم تو وجود خودشون می‌گردن، حتی اگه دنبال مرض هم نباشن به نحوی حواسشون به خودشون هس که اگه ذره‌ای از منافعشون تحت خطر باشه فوری از عامل تهدید کننده ناراحت می‌شن و تاحد ممکن سعی می‌کنن منفجرش کنن!!! خلاصه که خیلی تو کار خودشونن ملت و قربون خودشون هم همزمان می‌رن که این امر باعث دردسرهای زیادی هم واسه خودشون و بقیه می‌شه، اعصاب خودشون خورد می‌شه، اعصاب بقیه رو خورد می‌کنن که چرا مطابق میل اونا نبودن و هزار جور مرض دیگه می‌پراکنن...

اما موجوداتی هم هستن این وسط که مادر می‌شن... اوج عظمت مادرا به نظر من اینه که از توی کار خودشون در اومدن و رفتن توی کار یه موجود دیگه‌ای... خیلی وقتا از خیلی از چیزاشون می‌زنن واسه اون موجود دیگه... خیلی وقتا دیگه به جای اینکه نگران خودشون باشن نگران اون موجودن... و دیگه سر خیلی از چیزایی که منافع خودشون رو به خطر می‌ندازه کولی بازی در نمیارن و کلا دیدشون متمرکز به سمت همون موجود دیگره و نگران منافع اونن ...

و به نظر من باز همین کمتر گیر دادن به خوده که باعث می‌شه مادرا خیلی دیر مریض شن، یا حتی اگه مریض هم بشن آه و ناله نکنن و دنبال نازخر نگردن... همینه که باعث می‌شه اگه یه مادری مریض شد کل خونه فلج شه... چون این ینی واقعاً حالش بده!!! همینه که مادرا هرجا هستن باید حالشون خوب باشه و سالم باشن چون مال خودشون نیستن مال بقیه‌‌ی موجودات خودخواه عالمن!!!

با تأخیر روز مادر رو به همه‌ی مادرای دگرخواه تبریک می‌گم... و به همه‌ی زنایی که اپلیکیشن "مرا از خودم به دیگری متمرکز کن" یه جایی از نرم‌افزارشون تعبیه شده و دیر یا زود کلیدش می‌خوره روز زن رو تبریک می‌گم... با تمام لطافت‌ها، زیبایی‌ها، آرامش‌ها و معناهایی که فقط مخصوص خودشونه و لاغیر...

 

...
? مژگان | در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳٩۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

از هر زبان که می‌شنوم مکرر است...

سلام به همه

از قرار نوزدهم جا موندم ولی چه باک که تا بیستم زنده ایم تا بیایم به ادامه قرارمون برسیم!!!

قرارمون یادآوری یه چیزایی بود تقریباً اول هر فصل یه بار...

دو سال از رفتن بابا عزیز گذشته (البته دوسال و یه روز) و من اومدم یادتون بندازم که هر چند طولانی ولی محدوده فرصتی که در اختیار دارین!!!

روی موارد زیر بیشتر تمرکز کنید:

فریادهای نکشیده رو بکشید!!!

جیغ های نزده رو بزنید!!!

ذوق های نکرده رو بکنید!!!

اشک های نریخته رو بریزید!!!

سیلی های نزده رو بزنید!!!

خوشمزه های نخورده رو بخورید!!!

سرزمین های نرفته رو برید!!!

محبت های نورزیده رو بورزید!!!

آرزوهای نکرده رو بکنید!!!

از ماهیچه های کار نکشیده کار بکشید!!!

سلولهای خاکستری نسوزونده رو بسوزونید!!!

کلاً سعی کنید از نزدیک زندگی کنید... (از همینجا سلامی به بابا آذرخش می کنیم : ) )

سعی کنید قوی تر بشید!!!

سعی کنید پر بار تر بشید!!!

سعی کنید عمیق تر بشید!!!

سعی کنید آرام تر بشید!!!

سعی کنید دستهای بیشتری رو بگیرید!!!

سعی کنید قلبهای بیشتری رو لمس کنید!!!

سعی کنید بیشتر لبخند بزنید!!!

سعی کنید امید بیشتری ببخشین!!!

سعی کنید سبک تر بشید!!!

سعی کنید کار راه بنداز تر بشید!!!

 

چقدر شبیه این پاورپوینتا شد که ملت واسه هم فوروارد می کنن و کسی هم نمی خونه ولی خوب چه کنم که حرف همینه دیگه!!! کو کسی که گوش کنه؟!!

همه اینا رو هم اگه گوش نکردین حالا که فعلا هستیم دور هم بیاین سعی کنیم ببینیم چطوری می شه با هم خوش تر از اینی که هستیم بشیم!!!

این روزا زیاد به پر و پامون می پیچن و ماهم زیاد به پرو پاچه بقیه می پیچیم ولی سعی کنیم انسان تر بپیچیم تا کسی به موندنمون در عذاب و به رفتنمون مشتاق نباشه!!!

عمیقاً می خوام قبل از تموم شدن فرصت، حتی به بیشتر از این فهرست رسیده باشم و باشین... حق

...
? مژگان | در یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سایا یعنی یکرنگ و بی‌ریا... (ژانر خانوادگی)

 

14 فروردین هم ثبت شد در فهرست برترین روزهای زندگی ما...

نه بخاطر اینکه تعطیلات تموم می‌شه و باید بریم سر کار، بخاطر اینکه یه سایا به ما اضافه شده!!!

دختر بهاریمون که با اینکه ازمون دوره ولی تمام درختایی که تازه شکوفه زدن و همه‌ی حجم بوی بهار که بغلمون می‌کنه واسه ما مثل اینه که بغلش کردیم و دماغمونو فرو کردیم زیر گلوش...

نمی‌خوام از دوریشون شکایت بکنم ولی چرا بذار شکایت کنم نه از دوری، که از محدودیت!!! از اینکه نشد بریم... نشد باشیم کنار خواهر... کنار دوران حاملگی... کنار تولد... خدا بیامرزه پدر و مادر تکنولوژی رو که به ساعت نکشیده عکسش رو دیدیم ولی داشتم شکایت می‌کردم، دماغ رو زیر گلوی هیچ عکسی نمی‌شه فرو کرد!!! بذار شکایتامو تموم کنم بعد می‌رسم به قسمتای خوب ماجرا... دلم واسه عشق موشولم تنگ شده و شیرین زبونی‌هاش ... ما که یه کیه ؟!! ازش شنیدیم و رفت الان چه شیرین زبونی‌ها که نمی‌کنه!!! دلم واسه آقاجونش تنگه که شبای بدقلقی سامیار کلی باج می‌داد یکی بالا سر بچه کنار مرجان بیدار بمونه خودش چهار ساعت بخوابه!!! به قول گفتنی ای دل غافل!!! ما که داغ بودیم دوری و غربت سرمون نبود... از وقتی که اینا رفتن دلمون واسه بقیه‌شون هم خیلی بیشتر تنگ می‌شه!!! مسخره‌ها!!! حالا شما رفتین هیــــــچ ما چرا نشد بیایم؟!! اصلاً آخه خاله‌ای که خواهرش می‌ره زایمان و تو بیمارستان خواهرزاده‌شو نبینه هم می‌شه خاله؟!! (فک کنم بشه حالا با یه سری تبصره‌های خاص)!!! خلاصه که شکایتامو کردم!!! آخیش!!!

عمیق‌ترین و بهترین آرزوهای همه‌مون واسه سایای خوشمزه‌مون که به قول مامان عین بستنی می‌مونه!!!

برای اون فرشته‌ای که مطمئنیم یه کشتی خیر و برکت باهاشه و قدمش خوشه خوشه و عین اون یکی عشق موشولم خودشو تو دل همه جا می‌کنه، هر چند کارش خیلی سخت تره چون اون سامیارکی با همه‌ی شیرین‌کاریاش سطح توقع مارو که از خواهرزاده برده بالا دیگه بقیه‌رو نمی‌دونم والا : )

از همین تریبون به خواهر مکرمه خسته نباشید عرض می‌کنم که تا اینجاش که فراتر از سطح توقعات ما ظاهر شده و رکورد زده!!!

بوسه و بغل راه دور که فایده نداره ولی یادش بخیر: یه مو از خرس هم غنیمته : ))) فعلاً علی‌الحساب تا یه جای نزدیک!!! xxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxx

سوال‌نوشت: الان این سوال برای من مطرحه که وبلاگ سامیارو اشتراکی می‌کنی؟!! یا یه دونه سایا سوهانی دات بلاگفا باز می‌کنی؟!! یا مال سامیار رو هم می‌پیچونی؟!! آخه خواهر می‌دونم که جون نداری : ))))

...
? مژگان | در چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳٩۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

یادم هست
قرار سیزدهم اولین ماه هر فصل یادم هست... فقط طبق درخواست مامان مال بهار موکول میشه به نوزدهم:)٠ ...
? مژگان | در یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سومین آخر سالونه ...

سلام

بعد از یک عالمه تاخیر سلام

حرفا زیاد بود ولی نمی دونم چرا هییییش حس نوشتن نبود... با اینکه حتی لازم هم بود گاهی!!! انگار اینجا شده عین یه دوست قدیمی... چند وقتی که باهاش حرف نمی زنم دیگه حرفم نمیاد تا دوباره یخم وا شه... خلاصه که تموم شدن نود و اومدن نود و یک حجت را بر من تمام کرد که بالاخره بیام اینجا و یه پستی بذارم... و بر آن شدم...

داشتم می گفتم که اگه از سالی که گذشت ننویسم اصن سال جدید سال نمی شه

باید حتماً می اومدم و از یا مقلب القلوب و الابصار می گفتم، حالا هر کی که می خواد معادل فارسی شو بذاره ولی این دعا به خورد من رفته و دنبال هیچ دعای ایرانی الاصلی برای جایگزین کردنش نیستم!!! از اینم بگذریم و بریم پرونده ی نود رو ببندیم!!!

سالی که برای خود من سال پرباری بود ولی خوب توش شاهد سختی های عزیزانی بودم که تحملش برام خیلی راحت نبود!!! سالی که بعضی ها با اومدنشون رنگی تر و پر بار ترش کردن و بعضی هام با رفتنشون!!!

اولین سالی بود که به طور رسمی واسه خیلی چیزای مملکتم غصه خوردم - ببخشید من یه مقداری دیر متوجه کلیه ی مفاهیم می شم -  اولین سالی بود که به لطف حضور دوستان یه چیزایی از خودم فهمیدم که طی این همه 14 سال زندگی ای که از خدا گرفتم ؛) ندیده بودم و حتی به خواب هم در خودم نمی دیدم!!! و فک کنم خودمم زیاد تغییر کردم حتی تو این یه ساله!!!

نمی دونم مربوط به پرولاکتینه؟!! مربوط به آلودگی هواست؟!! مربوط به آخر سالیه؟!! مربوط به دلتنگیه؟!! مربوط به چی چیه؟!! ولی به کوچکترین اشارتی اشکام سرازیر می شن... امان از این رقیق القلبی ... دلم ولی زیاد می گیره این چن روزه!!!

مثلاً چند روز پیش با مریم رفتیم پرده انتخاب کنیم، چقدر دلم واسه مرجان و سلیقه اش تنگ بود، یارو می گفت چی مد نظرتونه و ما دوتامون ملنگ طوری همدیگرو نگاه می کردیم و اون لیزا ... که بریم از سلماسی پرده بگیریم و اونم دری وری بیاره و لیزام هی فحش بده و ما تفریح کنیم!!!

بی ربط یاد اون حرف مرجان بودم که می گفت: آخ تو عروسی بکنی ی ی ی من بیام وسایلت رو با هم بگیریم!!! الان می دونم باید چیا گرفت، سر خودم که بلد نبودم!!! بعد الکی همینطوری دلم گرفت که کجایی پس؟!! یکی هم نبود بگه نیست که حالا می خوای عروسی کنی که معطل موندی یا چی؟!! بعد چون کسی نبود خودم گفتم!!!

نمی خوام کولی بازی در بیارم ها ... ولی دلم واسه اون عشق موشولم هم لک زده که الکی الکی یه سال و نیمه که ندیدمش و شیرین ترین روزای قد کشیدنشو باید از تلفن و عکس و اووو تعقیب کنم!!!

همینطوری که دارم ریز غر می زدم یاد پارسال عید افتادم که مریم هم نبود این وسط ... واسه من رفته بود مسافرت!!! همینطوری که داشتم آجیل عید رو تنها می گرفتم و سکه های لای قران رو تنها می ذاشتم چقدر دلم تنگش بود!!! و خوب امسال بودنش به نوعی می چسبه ... والااااا با این نوناشون!!! واسه ی همه ی بهترین هایی که توی سال نود داشتم و قدرشو فهمیدم و نفهمیدم، واسه گرمی و سلامتی خانواده ام که پشتم بهشون قرصه، واسه دوستایی ام که نفسم به نفسشون بنده، واسه معلماییم که هر سال نقششون رو تو زندگیم یادگاری می ذارن و واسه بقیه ی چیزایی که می دونم و نمی دونم خوشحالم و براتون بوس می فرستم:) بعدشم اینکه باز هم موکد می کنم :

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال...

 

سال نوی همگی مبارک ... حق

...
? مژگان | در شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳٩٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

لطفاً طبق دستور پزشک معالج مصرف شود...

ما در تعیین موقعیت جغرافیایی خودمون یه اشتباه محاسباتی هولناک داشتیم ...

که فرصت رو مغتنم دونستم تا شما رو مطلع کرده و خانواده‌هایی رو از اشتباه در بیارم!!!

در مکان یابی این گونه از موجودات آمده بود:

موجوداتی در میانه، گاهی رو به بالا، گاهی رو به پایین ... جایی نزدیک وسط به طرفین !!!

دیشب طی تحقیقات میدانی جدید متوجه شدیم که دچار خطای پوزیشنینگ بوده و طول و عرض جغرافیایی موجودات فوق‌الذکر ربطی به وسط، میانه ، پنجاه درصد و حومه ندارد!!!

این که از این ... سوال بعدی مد نظرتون احتمالاً در مورد این خواهد بود که پس حالا کجا هستند؟!!

سعی می‌کنم براتون توضیح بدم...

جای متغیر این گونه جایی‌است در نقطه‌ی مقابلِ آنجا که شرایط ایشان را در آن قرار می‌دهد به این صورت:

-          چنانچه دست تقدیر ایشان را در کنار آدمهای ساده‌ای قرار دهد، تیز و فرز و طرح‌دار می‌شوند...

-          در کنار آدمهای این کاره، لال می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های‌ لال، پرحرف می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های پرحرف، خجالتی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های لاییک، مذهبی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های مذهبی، کافر می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های تنبل، کاری می‌شوند...

-          در کنار دیروزی‌ها، امروزی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های سخت گیر، ریلکس شده...

-          و در کنار آدم‌های ریلکس، سخت‌ می‌گیرند...

-          در شهر کوران، بینا می‌شوند و با بینایان کوربازی در میاورند...

کلاً هر آنچه که در مقابلش قرار گیرند، آن دیگری می‌شوند... برای یافتن جایگاهشان کافی‌است عدد موقعیت جغرافیایی شرایط پیش رو را در منفی یک ضرب کنید!!!

بعد این موقعیت ژئوپولتیک باعث می‌شه که این موجودات متعلق به جایی نباشند و به سختی آرامش خاطر یابند ... در تعریف هر کدام از گروه‌های انسانی چه خوششان بیاید چه نیاید جمله‌ی معروفشان این است: جنس ما نیستند :)) که بر طبق تحقیقات انجام شده دانشمندان دریافته‌اند که این موجودات اصولاً فاقد هر گونه جنس خاصی هستند.

و طی کارشناسی‌های پیشرفته تر هم خودم شخصاً فهمیدم که دو دسته آدم‌ها توانایی زندگی مسالمت آمیز با این رده از جانداران را دارن: یا زورشون اینقدر زیاد باشه که اگر گفتند شمال شرقی، توانایی این را داشته باشند که کَت بسته ایشان را به شمال شرقی ببرند... یا اینکه کلاً خودشان هم دچار سندروم عدم پوزیشن‌پذیری باشند. یعنی خودشان از ایشان بپرسند "کدوم وری؟!!" ایشان هم هنگ کرده و دهانشان بسته شود!!! کلاً باید روابط با این گونه از موجودات باید سرشار از غافلگیری باشد والا چنانچه موقعیت ملموس و قابل پیش‌بینی‌ای اختیار کنید، جایابی صورت گرفته از طرف ایشان بی‌شک در منفی یک برابری شما خواهد بود!!!

و من الله توفیق

حق

...
? مژگان | در یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وتغییر ابتدای بودن است...
مادر یه عزیزی حرف قشنگی بهش زده بود، گفته بود هر وقت تغییری توی زندگی زندگیت بوجود اومد نگران نشو، ممکنه که اون موقع حالت  بد باشه ولی خیلی زود تعادلت رو توی جای بهتری پیدا میکنی البته فکر کنم تحریف کردم جمله شو ولی خوب مفهومش همین بود. پیرو پست تضاد و فیلان باید بگم آدما توی زندگی سعی میکنن همیشه به یه تعادلی برسن ولی ابتدای بودن و شدن انحراف از تعادله، حالا چه  یک درجه و چه صد و هشتاد!! من که خودم همچین آدمی ام که در مقابل تغییر نیم درجه هم مقاومت چهارصد اسب بخار از خودم دیده شده که نشون دادم ولی تجربه ثابت کرده که تقلا نکنید به نفعتونه ... دیدم که میگما!!! ادما دیر یا زود با شرایط جدید خودشون رو وفق میدن و به یه تعادل جدید میرسن و اگه این انحراف نبود همه چی رکود بود!! پله پله تا تعادل های بالاتر ... پله پله تا ملاقات خود ...
? مژگان | در جمعه ۳٠ دی ،۱۳٩٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سفر نامه ... تفاوت نامه ... تشکر نامه...

این سری می‌خوام از سفر بگم ... سفر اخیر به کشور همسایه و نسبتاً دوست امارات... آخه هنوز اونجا شعبی از بانک صادرات و ملی به چشم می‌خوردن در کمال تعجب

سفر عجیبی بود... همه‌چی با هم قاطی ... زیادی فلسفی حتی... ولی یه سری از تفاوت‌هایی که این سری خیلی جلب توجه می‌کرد رو به سمع و نظرتون می‌رسونم:

-          شما حجم بالایی از لبخند رو دریافت می‌کنی ... بیخودکی بیخودکی هر جا که می‌ری بهت می‌خندن... اصلاً این مردم دیوانه‌ان!!!

-          در انبوهی جمعیت هم که باشین گم و گور نمی‌شین و یکی به دادتون می‌رسه، خصوصاً اگه بچه‌ی کوچیک همراهتون باشه... اصلاً شرمنده می‌کنن آدمو

-          به هر ریختی، هر تیپی و هر قیافه‌ای هر غلطی که بکنی کسی کاری بهت نداره ... احتمالاً نگاتون می‌کنن و از همون لبخندای فوق‌الذکر تحویلتون می‌دن ... دیدین گفتم این مردم دیوانه‌ان ؟!!

-           با سفید ترین کفش ممکنه هم بری توی خیابون می‌تونی به همون سفیدی برگردی خونه...

-          تنها جایی که شارژت نمی‌کنن دستشوییه، استفاده‌شو ببرین... والا با این نوناشون!!!

این تیکه‌اش البته اختصاصاً واسه‌ی ما بود و نمی‌تونم خیلی عمومیت بدمش:

-          اونجا دوستایی هستن که کیفیت محبتی که بهت می‌کنن اچ- دی ـه، مهمون نوازی و مهربونی‌شون در غایت درجه‌ی خودشه و معرفتشون در حدیه که کمتر جایی می‌تونی نظیرشو پیدا کنی و جبران کردنش عملاً کار راحتی نیست و تنها کاری که از دستت بر میاد تشکره و تشکر و تشکر و اینکه براشون آرزو کنی که همیشه دلشون شاد، تنشون سالم و برکت زندگیشون زیاد باشه!!!

راستی اونجا زیاد واسه شهر و کشورم حسرت خوردم، حسرت چیزای ساده‌ و پیشرفته‌ای که می‌شد باشه و نیست!!! حسرت کشوری که "یوزد تو بی‌ گوود" شده و وقتی تو صف کنترل پاسپورت فرودگاه امام بودم با دیدن همه‌ی قیافه‌های کج و اعصابای خراب و ابروهای گره خورده‌ای که جای لبخندای مسخره و بی‌دلیل رو گرفته بودن، فهمیدم این فقط حسرت من نیست!!!

سفر عجیبی بود بهرحال و هر روزش یه طور ... کسایی که نبودن و یادشون همراه همیشه بود و کسایی که بودن و حضورشون دلگرم کننده ... بقول شاعر ... حافظا

راستی یه چیزی از وقتی که اومدم با یه ولع خاصی بعد از مسواک زدن قورت قورت آب می خورم :)))

حق

...
? مژگان | در سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳٩٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()