مواجهه و مکاشفه

بابا عزیز

سلام

 

بازم من اومدم و یک عالمه حرف!

بازم من اومدم آب زردآلو خورده طوریJ

این سری یه خورده فک کنم غمگین بشه ولی خوب مشکلی نیست! غم هم بالاخره جزیی از مواجهات همین زندگیه!!!

دیروز به طور قطعی بیماری بابا بزرگ مشخص شد و اینکه به علت سن بالا دیگه به نفعشه که طرف خیلی از درمان‌ها نرفت!

اینطوریه که آدم‌رو کم‌کم برای خداحافظی و دل کندن آماده می‌کنن! البته هیچی که توی این دنیا معلوم نیست! عین همون مَثَل من افتادم و تو مُردی!!! کی می‌دونه که کی زودتر می‌ره و کی دیرتر ولی به هر حال منطقاً و طبق قانون احتمالات که بخواد بررسی بشه ...

نمی‌دونم دقیقاً از کجا باید بگم! از خاطرات بودنش بگم یا از حالا که ...

ناراحتی اصلی از رفتنش نیست انگار، از درد کشیدن الانشه! یه جورایی انگار هیچ‌کدوممون رومون نمی‌شه که بگیم بازم بمون!

اینکه چرا هیچ وقت تا حالا ننوشته بودم ازش و الان شروع کردم یه ذره‌اش بر می‌گرده به اون خاصیتی از آدما که تا مطمئن نشن یه چیزی واقعاً‌ آخراشه قدرشو کامل نمی‌دونن و یه ذره دیگه‌اش هم بر می‌گرده به این‌که الان دلم خواست یه جمع بندی بکنم بودنش و معنی بودنش رو برای خودم!

از مدرسه بگم و دفترهای تهیه و توزیع کالا که برامون با خودکار قرمز خط‌کشی می‌کرد.

از موقعی بگم که مامان فران زنده بود و می رفتیم خونه‌شون و همیشه برای صبح‌های جمعه نون بربری تازه می‌گرفت!

از وقتی بگم که من قد کشیده بودم و بلند تر از مرجان بودم اما کماکان چون بچه‌ی آخر بودم و فکر می‌کرد من بچه‌ام کارارو می‌داد به مرجان و وقتی مرجان اعتراض می‌کرد می‌گفت: "این که بچه‌است قدش نمی‌رسه!"

از قند شکستن و آلبالو پاک کردنش بگم که تا وقتی یکی از برق نمی‌کشیدش تا حد هلاک از خودش کار می‌کشید.

از وقتایی بگم که منتظر می‌شد هرکی هر چی دوست داره بخوره و بعد خودش شروع می‌کرد!

از مُهرش بگم که بسته به ناخن‌گیرش و هر وقت پست‌چی حقوق بازنشستگی‌شو می‌آورد من با مُهرش می‌دوییدم پایین براش حقوقش رو بگیرم، که بعدش بهم پول بستنی بده!

از سمعکش بگم که صدای سوتش همیشه بلند بود و درگیرش بود!

از وقتی که بگم که اگه می‌خواست یه قرصی براش بخریم جلد قرص رو با قیچی می‌برید و می‌داد دستمون که اشتباه براش یه چیز دیگه نگیریم!

از موقع‌هایی بگم که حرصش در میومد و می‌گفت "زیر زیر نکن" J))

از موقع‌هایی بگم که روان مامان رو واسه دور انداختن زیر پیرهن قدیمیش شاد می‌کرد!

از اون موقعی بگم که با ذوق و شوق غذا براش می‌پختی ولی هیچ وقت تعریف نمی‌کرد؛ اگرم غر می‌زدی می‌گفت: "حالا مگه چیز جدیدی اختراع کردی؟!"

از دکتر بردنش بگم که هر وقت دستش رو تو دستم می‌گرفتم تا از خیابون ردش کنم فکر می‌کردم چقدر آدم خوب و مهمی‌ هستم!

از وقتی بگم که دکتر معماری به قول خودش گوشش رو کور کرده بود و یه چیزی هم طلبکار شده بود ازش!

از اون روزی که اسم "سامیار" رو برای اولین بار شنید و هی نفهمید؛ "کامـــــــــــــــــیار"؟! "کامـــــــــــــیاب"؟! "کامراااااااان"؟! و آخرش هم بی‌خیالش شد و گفت "هر چی که هست نامدار باشه بابا جان"!!!!

از وقتی بگم که توی بیمارستان میلاد به خاطرش داشتم همه طبقه‌رو فر می‌دادم و رو مخ همه‌ی پرسنل دولتی رفته بودم!

از حالا بگم که یه روز حالش خوبه و یه روز بد! که اگه یه بار هوس عدس پلو کنه، ما ذوق می‌کنیم و یه ساعت بعد که همه‌چی میاد بیرون، خوشی‌ ما هم از دماغمون در میاد!

از حواس جمعش بگم که با همه‌ی این حال بدیش حواسش به ساعت دیواری اتاقش هست که چون داره باطریش ضعیف می‌شه هی عقب جلو می مونه و سفارش باطری ساعت می‌ده!

و ...

از بی‌سر و صدا ترین حضور مبارک خونه‌مون بگم که صدای ناله‌هاش دیگه خیلی غم‌انگیز شده!

بیشتر از هر چیزی، همیشه، عزتش رو خواستیم! به حرمت اسمش که عزیزاللهِ، از همون حبیب دل می‌خوایم هرجا که صلاح می‌دونه عزیزش باشه، عزیز نگهش داره!

حق

 

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دقت به یک گزاره!!!


 

بازم سلام

نه به اینکه آدم سالی به دوازده ماه سر نمی‌زنه و نه اینکه هی بدو بدو میاد و به قول بابای دوستم "اسهال قلم" می‌گیره!!! البته این چند وقته که نبودم نه که دوست نداشتم بیام یا حرفی برای گفتن نداشتم، نه اتفاقاً حرفا اینقدر شده بود که دیگه نمی‌دونستم از کجا شروع کنم!

 

باز دوباره یکی یه حرفی زد که خیلی تأمل برانگیز بود! شما هم به این گزاره دقت کنید:

" تو دقیقاً می‌تونی به بهترین شکل آدمی بشی که همیشه مطمئن بودی اون آدم نمی‌شی!!!"

خیلی جمله‌ی خطرناااااااااااااکیه!!!!

یه سری جملات و حقایق هست توی زندگی که اشاره داره به موج مثبت و شما همانی هستید که می‌اندیشید! که اینا کاملاً‌ درست هستند! که با اینا می‌تونیم به خودمون کمک کنیم که خودمون رو توی شرایط بهتری تصور کنیم تا بالاخره به اون شرایط بهتر هم برسیم! "قانون توانگری" و "بیاندیشید و ثروتمند شوید"، "راز" و "چهار اثر" فلورانس اسکاول شین از نمونه‌های بارز این دسته از حقایق زندگی هستند!

ولی یه سری حقایق دیگه هم هستند که یکیشون همون گزاره‌ی خطرناکیه که در بالا بهش اشاره شد! یعنی اینکه تو دقیقاً می‌تونی به بهههههترین شکل همون آدمی بشی که همیشه مطمئن بودی نمی‌شی! این گزاره در مورد بهتر شدن شرایط و موفق شدن نیست! بلکه دقیقاً‌ راجع به پوزیشن‌های منفیه! این که تو فکر نمی‌کنی هیچ‌وقت تو زندگیت زیر آب کسی رو بزنی!

فکر نمی‌کنی آدم عوضی‌ای بشی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت یه نمود بارز کارمند دولتی بشی!

فکر نمی‌کنی از زیر کار در رو و تنبل بشی!

فکر نمی‌کنی هیچ‌وقت خیانت کنی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت برای زندگی کسی مرض بریزی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت (طبق اون جمله معروفه) بخوای زندگی‌تو رو ویرونه‌های زندگی یکی دیگه بنا کنی!

فکر نمی‌کنی از خیلی از مرزهایی که الان واسه خودت گذاشتی یه روزی بگذری!

وای از همه اینا بدتر فکر نمی‌کنی بتونی دزدی کنی، ضرب و جرح، نون‌بری، قتل!!!!

تجربه نشون داده که گزاره‌ی بالا حقیقت داره و به کرات دیده شده کسانی که منع بقیه‌رو کردن و خیلی فکرارو نمی‌کردن، عوضش خیلی کارارو کردن!

از حقیقت یک و دو یه نتیجه‌ی خیلی منطقی یا شایدم یه‌کم منطقی بشه گرفت اونم اینه که کلاً چیزایی که خیلی ذهنت رو به خودشون مشغول می‌کنن می‌تونن به بهترین شکل بیرون از ذهنت عینیت پیدا کنن! چه خوب چه بد! پس اگه خواستی چیزی نشی خواهشاً‌ به هیچی فکر نکن!!!

ولی به قول آقای قرائتی: "مومن باید زِرِنگ باشه!" حالا که دست این کارکرد براتون رو شده، کل مغزتون رو با چیزای خوب پر کنین که حالشو بگیرین! که صد البته کار راحتی نیست! که چه بسا گاهاً هم از زور سختی غیر ممکن می‌شه! ولی به‌هرحال آش کشک خاله‌مونه‌ انگار! بهتره خیلی فکرمون رو مشغول چیزایی نکنیم که اصلاً‌ نمی‌خواهیم باشیم! یا اگرم مشغولش می‌شیم به قول دکتر شیری یه طوری ورم نکنیم و کهیر نزنیم و تز صادر نکنیم که فردای روزگار که پای خودمون هم خدای نکرده اگه گیر شد، مجبور شیم دو تا شرمندگی رو تحمل کنیم! شرمندگی خودمون رو برای کاری که فکر نمی‌کردیم بکنیم و کردیم! و از اون بدتر شرمندگی بقیه واسه این جمله‌ای که می‌دونی می‌گن: این که خودش ... حالا ...! ما را همون شرمندگی خودمان بس...

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

گذر زمان

 

 

 

 

 

زود دیر می‌شه

 

زندگی درگذر است و خاطره ها ماندنی...

زمان، غارتگر بی رحمی است؛ همه چیز را می بَرد بی اجازه اما خاطره ها ماندنی است.

سلام

این جمله رو سردبیر سایت سیمرغ فرستاده! خیلی جملات قشنگی می‌فرسته که طبق اصل همزمانی همیشه با حال اون موقع من خیلی متناسبه!

دقیقاً همین امروز داشتم برای حمیده یه میل می زدم و توش به یکی از ویژگی‌های مثبتمون اشاره می‌کردم! اونم قابلیت خاطره‌سازیمونه! از بدترین شرایطمون هم اگه با هم باشیم می‌تونیم یه خاطره‌ی خیلی خنده‌دار در بیاریم! که بعداً باهاش کلی بخندیم!

می‌تونیم تیکه کلام کنیم اتفاقای روزمره‌مون رو! هی تکرارش کنیم و لحظه‌هامون رو باهاش شیرین‌تر کنیم!

از یه بلوتوث مسخره که هیچ‌کی بهش نمی‌خنده می‌تونیم اینقدر خنده دار استفاده کنیم که همه رو وادار کنیم گوشش کنن! نمی‌دونم بعضی‌ها شاید اونقدرام براشون خنده‌دار نباشه ولی روی عموم آدما جواب می‌ده! من چیزی که دیدم این بود که بقیه هم دوست دارن یه خاطره مشترک با آدم داشته باشن که وقتی توی یه جمع بهش اشاره می‌کنی بدونن که این خاطره مشترک مثل یه ارزش مشترک بین تو و اون ثبت شده و شاید جمله یا تیکه‌ای که تو می‌گی واسه بقیه چیز بی‌معنی‌ای باشه،‌ ولی معنی‌اش رو هم تو می‌فهمی و هم اون و بعد مبلغی از کیف دنیا رو نصیب خودت می‌کنی!

اینجوریه که "خوش می‌گذره؟؟؟؟ بله" می پیونده به خاطره‌ها!

اینجوریه که "من در شرایطی نیستم که تو با من منطقی صحبت کنی" هم می ره قاطی تیکه کلاما!

اینجوریه که " یادت باشه میز بزرگه‌رو رزرو کنی" می شه جزو تیکه کلاما!

"عنصر پازیتیو خلقت"، " پدر سوخته" و "پرده اول خلقت"، " از کثرت به وحدت و بالعکس"

بخوام بگم همه‌رو خیلی طولانی می‌شه! ولی قشنگیش به اینه که بتونی با هر کی یه سری از این خاطره‌های مشترک داشته باشی! ارزش ادما اونوقت برای تو می‌شه به اندازه‌ی همه‌ی جمله‌ها و اصطلاحاتی که بینتون مشترک شده و معنی‌شو فقط شما دوتا می‌فهمین! که گاهی از این فراتر هم می شه! بعضی وقتا یه مدل نگاه، یه فیگور انگشت، یه صدا، یه حرکت و یا حتی یه سکون، خودش می شه کلی حرف و معنی! و چقدر شیرین‌تره زندگی با این معانی مشترک!

جمله‌ی بالا رو تو یاهو بلست کرده بودم! زمان غارتگر بی‌رحمی‌است، همه چیز را می‌برد بی‌اجازه...! یه دوست یه حرف خیلی تأمل برانگیزی زد که ربطی به قسمت خاطره‌هاش نداره ولی چون به این جمله مربوط می‌شد گفتم همین‌جا بگمش:

می‌گفت: "مگه وقتی ما زمان داریم ازش اجازه می گیریم برای کاری، که اون بخواد از ما اجازه بگیره" اون موقعی که این حرفو زد کاملاً تو فضای قسمت دوم جمله بودم ولی یهو دیدم انگاری راست می‌گه! ما حواسمون به زمان حالمون نیست! می‌ذاریم بره و یهو به خودمون می‌آیم و می‌بینیم که چه زود دیر شده! اما بعضی وقتا هم پیش میاد که با تمام وجودت می‌خوای زمان رو متوقف کنی اما نمی‌شه! ولی به هر حال چه اسمش رو بذاریم بی‌رحمی و غارتگری، چه فریبکاری و ... هیچ فرقی نداره! مهم اینه که می‌گذره! و به قول همون دوست قشنگی‌اش هم به همینه! اگه زمان در گذر نبود ما دیگه قدر هیچی رو نمی‌فهمیدیم! توجیهش می‌شه مثل توجیه تورم بالا در کشور! (صد دفعه گفتم اقتصاد علم زندگیه گوش نکردیدJ) تو کشوری که تورم بالاست مردم همیشه برای امروزشون انگیزه خرید کردن دارن چون می‌دونن فردا اوضاع خرابتر از امروز می‌شه و چیزی که امروز می‌تونن بگیرن فردا با این قیمت گیرشون نمیاد! ولی تو کشورایی با رشد تورم منفی ملت دیگه جز احتیاج شدید انگیزه‌ای برای خرید ندارن! چون به این فکر می کنن که فردای روزگار همه چی از امروز روزگار ارزون‌تره! تورم زمان ما هم خیلی خیلی بالاست! هر چیزی که امروز می‌تونیم به دست بیاریم باید به دست بیاریم چون فردا هیچ وقت مثل امروز نیست! حواسمون باشه که زود دیر می‌شه

 

حق

اصل مطلب را در ادامه مطلب بخونید:)

 

 

 

...
بقيه‌شو بخون از اينجا
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱۱/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()