مواجهه و مکاشفه

سالی که گذشت:)

 

 

همه می دونن که امسال سال گاو بود

البته نه

مثل اینکه یه سری ها هم شاید ندونن

به هرحال! سال گذشت، یعنی هنوز کامل کامل که نگذشته ولی بالاخره که چی؟

قبلاً هم گفتم دیگه یه خاصیتی داریم که تا مطمئن نشیم یه چیزی کاملاً داره میره قدرش رو نمی دونیم

دوباره دیدیم داره یه چیزی می ره و بدو بدو اومدیم جمع بندیش کنیم! که مثلاً ما هم بله! خودمون داریم می بندیمش فکر نکنین که از دستمون داره می ره خودش و ما نمی تونیم کاریش کنیم!

 

تو تولدم هم گفتم! همیشه از 24 سالگی یه توقع دیگه داشتم، اولش فکر کردم برآورده نمی کنه امسال، ولی مثل اینکه کرد، نه صد در صد ولی من از 20 بهش 17 دادم می شه به عبارتی 85% (با تشکر از همکاری دوستمون فراهانی کبیر)!!!

خیلی سختی ها داشت، خیلی دلهره های فردی و جمعی داشت، چیزایی دیدیم که هیچ وقت دوست نداشتیم تو خواب هم ببینیم، امید و ناامیدی، همدلی، نگرانی، غم، ترس، توکل، حرکت، جوشش، چیزایی بود که تو جامعه خیلی دیدیم! چیزایی که من خیلی وقت بود از مردم نه دیده بودم و نه توقع داشتم دیگه ببینم، ولی دیدیم!

سالی بود که من با صنعت مواجهه آشنا شدم!

وای سال رو در رو شدن من بود با اکثر اون چیزایی که آزارم می داد! سال جهاد نصفه نیمه ی من بود!

سالی بود که پر از تجربه های قشنگ بود!

سال خاله شدن من بود و اومدن یکی از نفس های زندگیم! گوله نمکم سامیــــــــــاری!

سفرهای خوب داشتم، هم سفرای خوب داشتم! جاهای خوب رفتیم!

کلاسای خوب رفتیم و استادای خوب داشتیم!

سال سر و سامون گرفتن یه سریا بود!

سال همکارا و دوستای خوب بود!

سال حرف های منطقی! تیکه کلام های تکراری! سال دعوا کردن با دینا!!!!! سال برج العرب و برج امارات! سال جابنغو! سال میزگردهای فلسفی فرهنگی صبحونه جمعه ها! سال اردک آبی و شیرینی! سال درک هم تولدی! سالی که من یه دوست مجازی رو بالاخره تو کیش سر پل صراط (پله برقی) دیدم!!!!!

سالی که مامانم به من پول بنزین آزاد داد!

سال اومدن یه سری آدما!

سال رفتن یه سری آدما!

سال ملاقات من با یه ورایی از خودم که تا حالا ندیده بودم!!!

بعضی وقتا کف کردم از خودم که چقدر می تونم خوب باشم و بعضی وقتا هم گرخیدم که چقدر می تونم گند باشم!!! بعضی وقتا هم جدای از خوب و بد کلاً کف کردم از خودم!

خلاصه که امسال هم رفت!

حانیه و علی دوتا پست برای سال نو گذاشتن که خیلی قشنگ بود و حرف دل

منم گفتم بدوئم تا سال تموم نشده، آخرین قلمفرسایی های سال 1388 رو بکنم! سال 88 هم داره تموم می شه، 8/8/88 هم گذشت، مایکل جکسون هم مرد، جومونگ هم تموم شد، بنزین هم ازاد شد، خوشه ها هم مشخص شد، ما هم رسمی نشدیم، هنوز هم تی تابه رو به خره پس ندادن و می گن تی تاپ های بهتری تو راهن ما هم نشستیم به امید همین حرفاJ

خلاصه که بهترین دعا رو برای سال جدیدی که تو راه برای همه تون می کنم:

یا مقلب القلوب والابصار

یا محول الحول والاحوال

حول  حالنا الی احسن الحال

 

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تضاد توأمان 2:)

دیروز به یه سری تضاد جالب دیگه هم برخوردم دیدم حیفه که نگم اینجا

توی بیمارستان طالقانی که هیچ مسئولی جوابگوی تو نیست و حتی اگه تو بدترین شرایط هم باشی کسی از اهل اونجا به دادت نمی‌رسه، مردم عادی خیلی هوای همدیگه‌رو دارند! با این‌که خودشون حال و روزشون خیلی خرابه ولی توی این دو روز امکان نداشت که پیشنهاد کمک از بقیه مریض‌ها یا همراهاشون نداشته باشم، حتی وقتی که دیروز دکتره گفت باید براش برین آمپول بخرین و من اومدم تو اتاق که دنبال کیف پولم بگردم آقا بغلیه می‌گفت خانوم من ده تومن دارما اگه نداری!!!! ای بابا! آدم شرمنده می‌شه از این همه محبت! دایی‌ام با خنده می‌گفت بعــــــــــله،‌ چون شما دختر جوونی همه می‌شن پرستار بابا، ولی اینی که من دیدم یه چیزی فراتر از این حرفا بود!

اصلاً‌ یه نتیجه‌ای دیشب داشتم می‌گرفتم و اونم این بود که ضدها هستند که همدیگه‌رو بر می‌انگیزند! محیط بی‌در و پیکر و عدم رسیدگی مسئولا می‌طلبه که مردم خودشون به داد هم برسن و گرنه واقعاً ملت باید سرشون رو بذارن یه گوشه‌ای و بمیرن! (تو پرانتز:یاد این افتادم که می‌گن تو غرب مردم عواطف ندارن و ایرانی‌ها خیلی آدمای عاطفی‌ای هستند! عاطفه نداشته باشن چه کنن آخه؟!؟!!!)

داشتم می‌گفتم که ضدها هستند که همدیگه‌رو بر می‌انگیزن یا نشونش می‌دن! وقتی هوا گرم می‌شه، کولر می‌چسبه! توی شرایط سخت و استرسی،‌ قهرمان‌ها ساخته می‌شن! وقتی به چیزی زیادی وابسته می‌شی از دستش می‌دی! وقتی زیادی خوبی یهو گند می‌زنی! وقتی جای یه چیزی خالی می‌شه یه چیز دیگه پرش می‌کنه! و کلی چیزای متضاد دیگه که کنار هم رشد می‌کنن! کلیت وجود باید زندگی بشه، وقتی یه چیزی خیلی می‌ره بالا،‌ اون چیزی که پایین مونده به یه نحوی میاد بالا که تعادل پیچیده‌ی زندگی دوباره برقرار بشه! آخ دوباره یاد اون اسلاید معروف خودآگاه، ناخودآگاه، سرکوب شده و تسخیر شده افتادم J

 

....To be continued

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تضاد توأمان

موندم تو کار حبیب دل

نه دروغ می‌گم خیلی هم نموندم،‌ آخه نه خیلی وقتش رو دارم که به پیچیدگی‌های خاص اتفاقات فکر کنم و نه خیلی شعورم می‌رسه!

فقط یه چیزی رو دیشب بهش توجهم جلب شد، اونم همزمانی بی‌نظیر اتفاقای خوب و بد بود!

 

دیروز از سرکار رفتم بیمارستان طالقانی‌، برای بابابزرگم! خسته بودم و اونجا هم که ای بابا!

نمی‌دونم چرا فقر صندلی داشت! هر از چندگاهی یکبار به صورت خودکار خودم به خودم یادآوری می‌کردم که خانوم دولتیه دیگه!!! ولی از حق نگذریم،‌ با این‌که اصلاً‌ بیمارستان خوبی نبود و خوب رسیدگی نمی‌کردن ولی پرسنلش بوهایی از اخلاق حسنه برده‌‌بودند! واقعاً‌ کار سختی دارن و محیط کار افتضاحی!

خلاصه که از ساعت حدودای 5 بعد از ظهر که من رسیدم تا حدودای 12 که تو اورژانس قیلوله می‌زدم، اینقدر صحنه‌های خشن و ناراحت کننده دیدم که واقعاً مونده بودم!

خانوم شصت ساله‌ی افغانی قاچاقچی‌ای که با مأمور و دستبند آورده بودنش و ما از این ور می‌شنیدیم که سر قطع شدن یه انگشتش یا چهارتاش چونه می‌زنن!!!!

پسری که دعواش شده بود و هم چاقو خورده بود و هم پرتش کرده بودن تو شیشه و مادرش پشت در اتاق عمل فوری داشت چک و پر می‌زد!!!!

آقایی که توی تصادف لب پایینش ترکیده بود و لیزا می‌گفت وسطش پریده!!! یه ساعت همین‌طوری روی صندلی نشسته بود که یکی بره ببینه خرش به چند منه!!!!

پسری که توی تصادف پاش شکسته بود و جگرسوز طوری هوااااار می‌زد!!!

این وسط یه دختری هم بود که دستش رو با شیشه بریده بود و احتیاج به بخیه داشت که انگار لوس بازی بود کنار اون همه فاجعه! هیش کی نگاهش هم نمی‌کرد!

می‌خواستم از سلسله مراتب حال و اوضاع خودم بگم توی این چند وقت!

پریروز حال خراب،‌ نگرانی، کار زیاد، خونه تکونی، دل‌تنگی، ... و یهو لیزا که با یک حرکت انتحاری (یا انتهاری؟!!) پاشد از انگلیس اومد! اینقدر کاری که کرده‌بود خوب بود برامون که نمی‌تونم بگم چه حالی شده بودیم! فقط می‌تونم بگم خیلی بهش احتیاج داشتیم!

دیروز که از حال بیمارستان نگم دیگه! اینقدر حالم بد بود که یه چیزی حول و حوش هشت بار می‌خواستم به یکی از دوستام زنگ بزنم و های های گریه کنم، ولی خودم مانع خودم می‌شدم و این کارو نمی‌کردم، آخرین باری هم که مانع نشدم و زنگ زدم بهش،‌ ناخودآگاه مانعش شد و برنداشت!!!

فک کن! بعداً بهم اس‌ام‌اس داد که ببخشید پشت فرمون بودم نمی‌تونستم جواب بدم! بهش گفتم شانست گفته بود!!!

خلاصه اون هم که بگذریم، شب ساعت دوازده وقتی به صورت له و کوبیده، داشتم مامان اینارو می‌آوردم خونه، یهو نگام افتاد به چراغ بنزین و یادم افتاد که ای دل غافل من که کارت بنزینم 8 لیتر بیشتر بنزین نداره و باید بنزین آزاد بزنم! خواستم مامان اینارو بذارم خونه و بعد برگردم که مامانم نذاشت، بعد پول بنزینم رو هم داد! کلی کیف داد! وقتی که دیگه رسیدیم خونه و مامان اینا پیاده شدند و من اومدم که برم توی پارکینگ، یهو یادم افتاد!!!!

من به یکی از آرزوهای چند سال قبلم رسیده بودم! و اونم این بود که یه‌روزی وقتی لیزا می‌آد من خودم شخصاً این‌ور و اون‌ور ببرمش! البته اون‌موقع منظورم از این‌ور و اون‌ور احتمالاً‌ بیمارستان طالقانی نبود،‌ ولی به‌هر‌حال نفس عمل مهم بود!

داشتم فکر می‌کردم که عجیب همه چی توأمانه! خوشی و ناخوشی، ناراحتی و شادی، چیزایی که هرگز دوست نداشتیم ببینیم و چیزایی که همیشه آرزوشونو داشتیم! یاد آور شکل رشته DNA بود برام که بهم پیوسته می‌ره جلو!

خوشحالم از اینکه یه موقعی به آرزوم رسیدم که هنوز اونقدر دیر نشده‌بود که یادم بره! خوشحالم از اینکه هنوز هم می‌تونم ذوق کنم از رسیدن به آرزوها،‌ ذوق کنم از اومدن لیزا، ذوق کنم از پول بنزینی که مامان می‌ده و کلی چیزای دیگه!

و همه‌ی اینا دلم رو قرص می‌کنه که یه روزی نه خیلی دور به آرزوهای الانم می‌رسم و از رسیدن بهشون ذوق می‌کنم!

تضاد توأمان زندگی عجب چیز عجیبیه!‌ عجب کلیت داره زندگی!!!!

یاد شعر حافظ افتادم

از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضـ‌‌ـــور

حبیب دل چی‌کار کردی؟ چی‌کار داری می‌کنی؟؟ یه کارایی می‌کنی که فقط از دست خودت برمیاد و لاغیر!!!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

امید مادرانه:)

 

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی


تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی

 

توی دورانی که از بعضی فشارها آدم دل‌درد می‌گیره عجیب این شعر چسبید!

مرسی از شهرزاد!

نمی‌دونم ما کم طاقت شدیم، یا کجا چه خبر شده؟

پریشب برای سال نو ماش ریختیم تو کاسه که سبز شه! مرسی از مامان، که نمی‌ذاره یادمون بره دوباره سبز شدن‌رو، مرسی که یادمون می‌ندازه که کلی چیزای خوب تو راهن و دارن جوونه می‌زنن! مرسی که یادمون می‌آره بعد از هر زمستونی بهاری هست و بعد از هر سختی، آسایشی!

من اگه می‌دونستم با یه مشت ماش اینقدر خوشحال‌ می‌شم هر روز گونی گونی ماش می‌ریختم تو کاسه! ولی نه! کیفش به اینه که مامان بده دستت و تو مشت کنی، چشماتو ببندی و نیت کنی و بریزی! به امید حق

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دردناک نامه

تو مرکز قلب، توی حیاط نشسته بودم، به حالت دلسوزی برای خودم که از صبح ساعت7 اینجا اسیر شدم و الان که ساعت حول و حوش 2 بعد از ظهره هنوز ناهار نخوردم و دارم چای و کیک سق می‌زنم!

یه خانومی نشست پهلوم!

گفت: کیت اینجاست؟

گفتم: بابام!

-       چی شده؟

-       باید چکاپ می‌شده، نوار قلب گرفته و یه عکس از ریه‌اش! حالا اومده برای آزمایش‌های تکمیلی!

-       می‌دونی عکس رو چقدر می‌گیرن؟

-       خیلی طول نمی‌کشه! سریع می‌دن!

-       نه، چقدر می‌شه؟

-       آها فکر نمی‌کنم خیلی بشه!

همزمان یادم افتاد که وقتی صبح رفته بودم صندوق و از اینکه برای نوار قلب و عکس ریه و معاینه یه چیزی کمتر از چهار هزار تومن گرفته بودن، کلی تعجب کرده بودم که چقدر همه چی مفته اینجا!

-       آخه واسه یه نوار قلب هشتصد و پنجاااااه تومن گرفتن!!!!!

خدای من!

واقعاً لال شده بودم و همین‌طوری به کیکی که تو دستم بود خیره شده بودم!

 

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تو بودی چی کار می‌کردی؟

سلام حال شما؟

یه پرسشی یه بار توی کلاس پرسیده شد که جواب درست و غلط نداره فقط صرف نظر سنجی پرسیده‌ می‌شد

با شنیدن جواب‌های متفاوت بچه‌ها تو نمونه‌ی محدود کلاس گرخیده بودم که چقدر آدما می‌تونن متفاوت فکر کنن

اول بگم داستان چی‌بود تا بعد

خودتون رو تو موقعیت شخصیت اصلی داستان قرار بدید و فکر کنید که اگه شما جای اون بودید چی کار می‌کردید؟!

برای یه مرد متأهل یه سفر کاری پیش میاد که مجبور می‌شه زن و زندگیش رو بذاره و بره! پس اونارو می‌سپره به پیشکارش که امینش بوده و میره سفر! وقتی بر می‌گرده پیشکار بهش می‌گه اقا کجای کاری که در نبود تو یه آقایی اومده بود اینجا که الان که دید داری میای توی صندوق قایم شده!

سوال: شما اگه جای اون آقا بودید چی کار می‌کردید؟

توضیح: این داستان که کلاً نمادینه! واسه چیزهایی که ممکنه توی یه رابطه ما رو به شک بندازه، حالا شما چی کار می‌کنید؟ شکتون رو برطرف می‌کنید یا نه؟

جوابایی که طبق نظر سنجی‌های میدانی به‌دست اومده‌رو به سمع و نظرتون می‌رسونم!

جواب مژگان: من کاملاً‌ و واضحاً در صندوق رو باز می‌کردم، اصلاً‌ این موضوع اینقدر برام بدیهی بود که به نظرم همه باید همین کارو می‌کردن! و ضمناً یه کار دیگه هم می‌کردم، حال پیشکار رو هم می‌گرفتم، چون اگه دروغ گفته بود که خدا ذلیلش کنه، منم تا جایی که در توانم باشه این کارو می‌کنم و اگرم راستش رو گفته باشه که خیر سرش پس من برای چی زنم رو بهش سپرده بودم!؟

جواب حمیده: خیلی به جواب مژگان نزدیکه، خصوصاً‌ سر قسمت دومش با هم خیلی خندیدیم!

یعنی در این حد که اول حال پیش‌کارو می‌گیریم بعداً‌ می‌ریم ببینیم کجا چه خبره!

جواب کسری: یه کاری می‌کنه که زنش خودش در صندوق رو باز کنه و با پیش‌کار بدبخت هم کاری نداره و به نظرش به اون چه مربوط!؟

جواب آناهیتا: در صندوق رو به صورت خیلی منطقی باز می‌کنه و می‌بینه چه خبره! اگه پیش‌کار راست گفته بود که کاریش نداره ولی اگه دروغ گفته بود بعداً که طی بررسی‌ها و تحقیقات نتایج دقیق‌تری گرفت،‌ همزمان حال پیش‌کار رو هم ‌می‌گیره!

و عجیب ترین جوابی که شنیدم یعنی جواب امید: در صندوق رو باز نمی‌کنه! چون اصل رابطه‌رو بر مبنای اعتماد می‌ذاره! معتقده که اینکه بره در صندوق رو باز کنه یه چیزی رو توی رابطه می‌شکنه که دیگه قابل جبران نیست! یعنی اگه پیش‌کار دروغ گفته باشه و کسی نباشه توی صندوق چیزی برای اون خانومه‌ از دست می‌ره که خیلی بدتر از اینه که تو شکت برطرف بشه یا نشه!

اصلاً‌ نشد که هر کی هر چی گفت تو بخوای بدو بدو به زنت شک کنی! پس اعتماد به طرفت کجا می‌ره! سعی می‌کرد به احساسش تکیه کنه چون خیلی بیشتر از هر چیز دیگه‌ای به حسش اعتقاد داشت و به نظرش این موقعیت عین یه لیوان بلور بود که اگه بشکنیش دیگه قابلیت اینو نداره که مثل اولش بشه!

خلاصه که من که شخصاً‌ از شنیدن این همه جوابای متنوع تعجب کردم و حتی در جاهایی از تعجب چروک خوردم، ولی خوب از اونجا که یه سری افکار مازوخیستیک باعث می‌شه که به خود چروک دهی علاقه‌مند باشم، اینجا گذاشتم این سوالو تا با شنیدن جوابای بیشتر، بیشتر چروک شم J

 

So Think and say ur point of view carefully!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

انتخاب

 

 

سلام

خوش می‌گذره؟ بـــــــــــــــــله

برای آنکه در زندگی شخصی قابل اعتماد و نه دمدمی‌ باشیم، باید دست به انتخاب بزنیم و این لزوماً‌ به معنای راضی نگه‌داشتن بقیه نیست!

فکر کنم جیمز هولیس اینو گفته بود! و طبق معمول وقتی درگیر انتخاب می شی این جمله‌ها میان طرفت! یا فکر کنم وقتی درگیری می‌فهمی‌شون! انگار گیرنده‌هات فعال‌تر می‌شه!

بعضی‌ دو راهی‌ها و انتخاب‌ها واقعاً سخت و نفس‌گیره! در حدی که دوست داری یهو منکر همه چی بشی و بذاری بری! تکنیک بغلی بگیر!

ولی حیف از این‌ "بغلی" که همیشه دستش بنده و نمی‌گیره!!!! یعنی شایدم بعضی اوقات هم بخواد محبت کنه و بگیره ولی یه طوری می‌گیره که همون نگیره بهتره! حقیقت فوق‌العاده‌ سنگینیه مبنی بر این‌که فقط خودتی! و همه چی با توئه! مسئولی، مسئولی، مسئولی! یه سوال معروف اینجور وقتا به ذهن متبادر می‌شه و اون اینه که "چرا مــــــــــــــن؟؟؟"! من نمی‌فهمم چه معنی داره!؟ الان فقط دارم بار مسئولیت‌ها رو می‌بینم انگار! اگه نخوایم به عدل حبیب دلمون شک کنیم، باید یه نسبتی بین مسئولیت‌ها و اختیاراتمون برقرار باشه! و وقتی که اینقدر مسئولیت همه‌اش برای ماست یعنی وُووواااااه ه ه ه ه که چه‌قدر دست ما می‌تونه باز باشه و چه امکاناتی می‌تونیم داشته باشیم!؟!

نمی‌دونم تا کی قراره کور مکوری بازی در بیاریم و امکانات و اختیارات و وسعت دستمون رو ندیده بگیریم!؟ چقدر این جمله به دلم نشست: " تو آن شاهزاده‌ای هستی که خواب دیده گدا شده است!!! "

و من نمی‌دونم دقیقاً کی قراره که از خواب بیدار شیم!؟ امیدوارم که آهسته، بیدار شویم!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آرکتایپ نامه

این که آرکتایپ یا کهن الگو در لغت یعنی چی ویکی‌پدیا اینطوری تعریف کرده:

در روان‌شناسی تحلیلی آن دسته از اشکال ادراک و اندریافت را که به یک جمع به ارث رسیده‌است را کهن‌الگو یا سَرنمون می‌خوانند. هر کهن‌الگو تمایل ساختاری نهفته‌ای هست که بیانگر محتویات و فرایندهای پویای ناخودآگاه جمعی در سیمای تصاویر ابتدایی است.

 

ولی اینکه دقیقاً همین‌جا و همین زمان معنی‌اش برای منی‌ که اینجا نشستم چیه؛ می‌شه اینطوری گفت:

آرکتایپ نوعی دانش است که جمعه‌ها توسط دکتر شیری گاهاً در نیاوران و گاهاً‌ در سعادت‌آباد و گاهاً نیز در باشگاه انقلاب به صورت کارگاه تدریس می‌شود.

 

نمی‌خوام خیلی تخصصی صحبت کنم و راستش رو هم بخواین اگرم بخوام نمی‌تونم، ولی می‌تونم بگم که جزو بهترین کلاس‌هاییه که تا حالا حتی به استادی خود آقای شیری هم داشتم! برتریش هم به خاطر اینه که هم شیرینه و هم در متن زندگی!

قدیمای نه خیلی دور که تلفن‌های سکه‌ای هنوز روی بورس بودن، بعضی‌ وقتا پیش می‌اومد که سکهه گیر می‌کرد بعد باید با یه مشتی،‌ آرنجی، پنجه‌بوکسی چیزی می‌زدی که رد می‌شد می‌رفت!  این دانش نیمه‌نصفه‌ی آرکتایپی ما هم ممکنه هنوز نتونه به درد پیش‌بینی‌ کردن و تصمیم‌گیری‌های الانمون بخوره (که امیدوارم هر چه زودتر به اون مرحله برسه که بتونه)، ولی انگار الان نقش همون مشته رو داره که دو زاری‌های اتفاقات قبل زندگیمون رو می‌اندازه پایین!

وقتی بر می‌گردی روی یه سری فایل‌های قدیمی که هیچ‌وقت نفهمیدی چطور شد که اینطور شد،‌ مثل اینه که یهو داره دونه دونه دوزاری‌هاشون می افته! بعضی‌هاشون خیلی باحالن، حتی اینقدر دیگه نفهمیدنِ علت عادی شده بود برامون که کلاً‌ هم بی‌خیالش شده بودیم! ولی یهو یه سری‌ از پرونده‌های حتی مختومه هم دوباره میان رو که یه دستی به سر و روی علت مختومه شدنشون بکشیم و بعد درست حسابی تر بایگانی کنیم‌شون! به صورت خیلی بی‌ربطی یهو به خودت میای که اَاَاَاَاَاَاَاَاَ .....، اینطوری بود که اونطوری شد؟!!! و هرطور فکرمی‌کنم واقعاً هنر بزرگیه همین تفسیر گذشته، که حداقل بفهمی از کجا خوردی، یا از کجا زدی!

همین تفسیر گذشته‌است که کم کم اگه جا بیفته توی حال و آینده‌ هم دست آدم رو می‌گیره! ما هم امیدواریم که زودتر دوزاری کج و کوله‌هامون بیفته و سریعتر به شبکه فیبر نوری بپیوندیم!

هنوز خیلی راهه! ولی راه عجیب غریب و قشنگیه! مرسی از همه‌ی کسایی که راهنما می‌شن توی این راه!

حق

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()