مواجهه و مکاشفه

آهسته تغییر می‌کنیم

سلام

سلام به هر کس میاد اینجا و با خوندن مطالبی که من اینجا می نویسم کلی من رو شاد می کنه، حتی اگه من هیچوقت نفهمم! خیلی وقت بود دیگه خبری از مکاشفه نبود! فقط مواجهه بود! خیلی وقت بود دیگه خبری از دکتر نبود! به حق چه جمله ی به یاد موندنی ای گفته شد: "و شما همه چیز را فراموش می کنید" حالا نه به این فجاعت ولی کم و بیش به همین صراحت! اومدم اینجا تا وقتی که هنوز خیلی چیزا یادم نرفته ثبتشون کنم که بیشتر از هر کاربرد دیگه ای این کاربرد رو داشته باشه که خودم یادم بمونه!

تغییرات ادما یهویی نیست عموماً اهسته و پیوسته است! صعودی و نزولی اش هم دخلی به اصل مطلب نداره مهم اینه که یه شبه تغییر نمی کنن! که شامل حال من هم شده! تا یه دوره ی نه چندان خیلی دور، هر وقت کسی بهم می گفت فلانی افسردگی داره خیلی براش غصه می خوردم! اینقدر ناراحت می شدم که نگو! اگر می گفتن طفلی قرص هم می خوره که انگار اوج فلاکت یه نفر رو توی زندگیش برام ترسیم کردن و به همین نسبت هم خودم می ترسیدم از اینکه یه روزی دامن خودم رو بگیره! وقتی که امار می دادن که از هر ده نفر یه نفر افسردگی داره هر طور حساب و کتاب می کردم بالاخره در آینده دور و نزدیک یقه مارو هم می گرفت! ترس از افسردگی برام در حد ترس از بیماری سرطان بود! حتی شاید از اونم بدتر! فکر می کردم کسی که سرطان داره حداقل می دونه چشه ولی افسردگی روحی اصلاً معلوم نیست که چی چیه! واقعاً افسردگی توی دنیای امروز برام از سرطان بدتر و پیش رونده تر تعریف شده بود که دیگه کم کم داره با پیشرفت زندگی ماشینی همه رو قورت می ده! ترس از اینکه بشم یه دختر بیست و اندی ساله افسرده همیشه باهام بود و سکته ام می داد! یکی از تغییراتی که توی این چند وقته برام اتفاق افتاده اینه که دیگه درد کشیدن و افسردگی اون غول بی شاخ و دم و غده پیش  رونده ی سرطانی نیست! افسردگی هم تعریف خودشو پیدا کرده و یه اصطلاحی رو دکتر براش بکار می بره که کلی بهش ارزش می ده و اونم "خرد افسردگیه"! که تو بعد از هر درد و ناراحتی بفهمی اون درد واست پیام داشته، خرد داشته و یه چیزی بهت اضافه می کنه!

کلاس دکتر شاه پرویزی که می رفتیم اگه اشتباه نکنم خواجه عبدالله انصاری رو می گفتند که تو دعاهاشون از خدا طلب درد می کرد!!! توی ذهن ما کسانی مثل خواجه عبدالله بای دیفالت در درجات بالای معرفت تعریف شدن که قابل قیاس با آدمای عادی نیستن اما خیلی به این قضیه فکر می کردم که واااا مردم دیواااانه اندها! درد که طلب کردن نداره! می فهمیدم که یه همچین آدمی یه مراحلی رو طی کرده که این حرف رو می زنه ولی بازم به قول آرتین پسر چهارساله دوست مریم برام ناملموس بود!!!! تو دستگاه معادلاتی من جواب نمی داد! از در گریزان بودم همش! می گفتن هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند!!! باز هم جواب نمی داد! یه گروهی از ادما رو تو سفر قهرمانی دکتر شیری خیلی خوب توصیف می کنن که منم قاطی همونا بودم و تو روم بخندن هنوزم همونجام! اونم کسانین که آسه می رن آسه میان که گربه (یا گرگه، ما بالاخره نفهمیدیم) شاخشون نزنه! می گن خدایا ما کسی رو اذیت نمی کنیم تو هم لطفاً حال مارو نگیر! کسانی که چون گیاهخوارن توقع دارن گاو شاخشون نزنه! اما طبق اطلاعات مکتسبه این روش هم عملی نیست و جوابی جز شاخ خوردن فرد گیاهخوار و ضایع گشتنش ندارد! التون جان یه آهنگ داره فکر کنم مال lion king باشه که مضمون یه بیتش اینه: "برای هر کسی زمانی است، اگر آن ها تنها یاد بگیرند که این چرخ گردان، همه ما را به نوبت می گرداند"!!!! چه بخوایم و چه نخوایم بالاخره ما هم توی بازی هستیم و آش کشک خاله مونه! خوش به حال اونایی که خودشون در حد طلب بلا کردن بزرگ شدن و جرأت دارن! ما که فعلاً در همون سایزهایxs , xxs دور می زنیم! حداکثر جرأتمون هم تو دعا کردن نهایتاً اینه که "اگه حبیب دل مارو توی اون حدی از تقرب دید که یه دردی رو بهمون بده اولاً که امید به یه زایمان خوب رو تو دلمون زنده نگهداره و بعدشم کمکمون کنه با چشم باز بفهمیم که بعدش چی به دست آوردیم! یعنی خرد درک "خرد افسردگی و درد" رو هم بهمون بده! درد کشیدن و افسردگی هر دوتاشون کلی بار دارن، کلی هدیه دارن، کلی درس دارن! آدم درد کشیده است که حرفش به دل می شینه و خریدار داره، یا بهتربگم آدم درد نکشیده که دیگه آدم نیست! این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت **** اجر صبریست که در کلبه احزان کردم!!!

هنوزم به استقبال درد نمیرم ولی دیگه اون سرطان هم نیست و ازش فرار نمیکنم! تا چند وقت دیگه شاید اینقدر من و علم پیشرفت کردیم که خود سرطان هم دیگه سرطان نباشه، که برای خیلی ها الانش هم همینطوریه! صحبت از درد کردن خیلی راحته ولی اینکه ما چند مرده حلاجیم رو اون نوبتای دور دور کردنمون معلوم میکنه! پس دومین دعا: خدایا مارو جلوی خودمون و خودت روسفید کن! تا بعد

حق

بعداً نوشت:دردهای بزرگ برای هر روحی همیشه خوب نیست، بعضیها از همه زندگی کینه به دل میگیرند (مأخذ سایت دکتر شیری)

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن / با مردم بی درد ، ندانی که چه دردی است - مهرداد اوستا (به نقل از محمد فراهانی)

  v تازه های وبلاگ ...

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۸/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

HapPy birthDaY to ME:D ورژن ادیت شده مورخ فردای تولد

سلام

امروز مورخ 5 ام آبان تولد منه! امروز ساعت 8 صبح من بیست و چهار سالم تموم شد! همیشه از بچگیم فکر می‌کردم تولد بیست و چهار سالگی خیلی تولد مهمیه توی زندگی هر کسی اما الان نمی‌دونم چرا سِر شدم! آدم از روز تولدش خیلی توقع بیشتری داره ولی روزش که می‌شه دقیقاً طی یک سری فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی آدم سِر می‌شه،‌ خشک می‌شه و بعدش هم می‌افته! مثلاً درسته آدم شب تولدش با کلی خستگی و کوفتگی شب دیر برسه خونه و باباش غر بزنه که چرا دیر اومدی؟ درسته بعدش هم اینقدر دیر بخوابه که صبح اصلاً‌ دلش نخواد پاشه از خواب؟ یا روز تولدش که صبح از خواب به زور پاشد ببینه اندازه باباش سیبیل داره :(:) یا وقتی که می‌خواد ناهار برداره برای ظهرش ببینه که کتلت از یه هفته پیش مونده باید ببره که روز عادیش هم دوست نداره بخوره! یا درسته آخه آناهیتا امروز مرخصی بگیره؟ هان؟ البته فکر نکنین که اینا ناشکریه‌ها! نه! یه مقداری ریز غر صبحگاهیه! دیشب هی واسه خدا ریز غر شبانگاهی زدم، شب خواب دیدم ازدواج کردم و پدر شوهرم جن گیره!!!! داشتم سکته می‌کردم! خدا خیر کنه! گفتم دیدی هی غر زدم خدا یه شمه اومد برام! ولی حیا ندارم که! غر صبحگاهی یه چیز دیگه‌است! تازه اگه صبح تولدت هم باشه که محشره! بعدش هم که قرار نیست آدم بخوابه! پس حرجی وارد نیست!

بذارید یه سری اخبار مناسب الحال هم بدم بهتون امروز صبح متوجه شدیم که مابالتفاوت حقوقا رو ریختن به حسابمون کلی ذوقمرگ شدیم! دیشب از یکی از دوستای خوبم که الان داره توی کیش درس می‌خونه یه اس ام اس تبریک تولد داشتم که چهار بار اومده بود و خیلی خوشحالم کرد نمی‌دونم جوابم بهش رفت یا نه ولی کلی ذوقیدم! دیشب حمیده یک عالمه بهم تبریکات متعالی گفت که کلی خوش گذشت و مامان هم ساعت 8 صبح زنگ زد و تولدم رو رأس ساعت تبریک گفت! خوب چیه مگه اول دوست داشتم ریز غر بزنم و بعداً اینارو بگم! فعلاً خبر تازه‌ای نیست تا آخر شب اگه خبری شد در جریان می‌ذارمتون :*

همین الان که مورخ٠۶/٠٨/١٣٨٨ می‌باشد و ساعت یه چیزی حول و حوش١٣:٣۵ اومدم اینجا که طبق قرار قبلیمون شمارو در جریان خبرای تازه بذارم!

دیروز با اس ام اس خواهر به تقلید از رسم دیرین آناهیتا اینا من پادشاه شدم و تا آخر روز قرار بود حرف حرف من باشه! فقط نمی‌دونم چرا خدم و حشمم یکی به علت ناراحتی معده ٧ تا آمپول در یه روز خورده بود، اون یکی هم بچه‌اش امون بهش نمی‌داد! به قول رامونا این بود وضعیت پادشاهی من که در پارکینگ رو باید برای خواهرش باز کنه! ولی با همه این اوضاع و احوال و سختیها کلی بهم سرویس دادن! من یک شب فخرالزمان فزّالملوک شدم!

بعد اون هم که امروز کماکان کادو تولد گرفتم در مراسمی که در کشور دوست و همسایه‌مون تحقیق و توسعه برگزار شده بود! و از اون مهمتر که همه اداره طرح و برنامه بهم طی جلسه‌ای تبریک گفتن و کارت(!!!!!) بهم دادن!‌ کلی ذوق مرگ شده بودم! اخه ما تا حالا از این رسما نداشتیم! کم کم دارم می‌فهمم که چرا از بچگیم فکر می‌کردم که تولد بیست و چهار سالگی یه چیز دیگه‌است! راستی از بچه‌های دانشگاه سابق هم زنگ زدن بهم و وقتی که دیروز تو ناهار خوری بودم برام آهنگ تولد دسته جمعی خوندن! حیف که من نه انتن داشتم و نه صدا (شبش که خودم زنگ زده بودم بهش تازه فهمیدم:)))) دوست خواهرم هم حتی به من کادو داد! فکر کن چه حالی می‌ده! یه شعرم رو اسپیکر برام خوند محشررررر! کیوان هم که شب سر شام عزت کشم کرد دیگه چی بگم؟ دوستایی که اصلاً فکرشونو نمی‌کنی وقتی بهت زنگ می‌زنن خیلی خوشحال می‌شی! در یک روز تازه می‌فهمی که چقدر دوست داری! تلفن رو می‌ذاشتم موبایل رو ور می‌داشتم! موبایل رو می ذاشتم تلفن زنگ می‌زد! خییییلی خوش می‌گذشت از این لحاظااااات!!!! موبایلم دیگه گیج شده بود طفلی عادت نداشت به این همه فعالیت و بال بال! خلاصه‌اش که تولد بیست و چهار سالگی هم گذشت اما حکایت همچنان باقی‌ست!

حق

 اینو من نکشیدم:)0

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۸/٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

حضور

-        گفت یه دعایی می‌کنی؟

-        گفتم چه دعایی؟

-        گفت دعا کن برم به بهترین شکل! دیگه اینجا کاری ندارم! دعا کن برم دور، خیلی دور!

 

اینو که گفت یاد کتاب "زن بودن" افتادم و کسانی که اگه جایی کاری نداشته باشن دیگه به اونجا احساس تعلق نمی‌کنن! و یادم افتاد که خودمم یه جورایی اینطوری هستم و حتی بیشتر از اون، خیلی ها درگیرشن! درگیر اینیم که نمی‌تونیم صرفاً‌ حضور داشته باشیم و از حضورمون لذت ببریم! باید حتماً یه کاری داشته باشیم!‌ هنوز تشخیص ندادم که بقیه نمی‌ذارن لذت ببریم یا خودمونم بلد نیستیم! مثل تعارف کردنه! وقتی کسی ازمون یه تعریفی می‌کنه اگه شکسته نفسی نکنیم می‌میریم! بلد نیستیم تعریفارو بپذیریم! و این فقط تقصیر ما هم نیست! اگه اینطوری نباشیم بقیه می‌گن وا! خوب شد حالا ما یه چیزی گفتیم، منتظر بودا! (نکته بدتر از اون می‌دونین چیه که من باز جدیداً‌ فهمیدم؟ اینه که این بقیه که می‌گم خود منم سردسته‌شونم، والااااا) خلاصه این‌که تقصیر هر کی که باشه خود ما هم بی‌تقصیر نیستیم! وقتی که من به بقیه سرویس می‌دم و خودم رو با کمک کردن به این و اون و انجام دادن یه کاری می‌خوام به بقیه بشناسونم و از این شناسوندن و اینکه بگن مژگان فلان کار رو کرده و یا اینکه بگن فلان کار فقط از مژگان برمیاد حال می‌کنم، دیگه باید تحمل این رو هم داشته باشم که اگه یه وقت کاری نتونستم بکنم بقیه حالم رو بگیرن و من هم احساس کنم حالا که وجودم فایده‌ای نداره باید برم یه جای دیگه! دیگه سرویس دادن می‌شه قاطی خود من! به سختی می‌تونم خودم رو از کارایی که می‌تونم بکنم واسه بقیه جدا کنم حتی شایدم نتونم! به همین علته که اگه یهو بفهمیم کاری نداریم و دیگه بهمون احتیاجی نیست مثل گربه‌ای می‌شیم که سیبیلاشو قیچی کرده باشن؛ انگار دیگه تعادل نداریم!

خیلی از انگیزه‌های زندگی و زنده موندن دور و بری‌های ما و حتی شاید خود ما همین سرویس دادن به بقیه است! خوب و بدش رو نمی‌دونم ولی وقتی سرویس دادن به کسی می‌شه انگیزه موندن خود آدم کجا می‌ره پس؟ و مادر در خانه ما یک نمونه مسلم است از این گذشتن از خود! و بهتر بگم فراموش کردن خود!  خدا حفظشون کنه همیشه هم کسی پیدا می‌شه که به این سرویس احتیاج داشته باشه!‌ و من نگران اینم که اگه روزی کسی به کسی احتیاج نداشته باشه ما قراره هممون سیبیلای همدیگه‌رو قیچی کنیم؟

یه جمله یه دوره‌ای تو خونه ما خیلی مد شده بود اونم این جمله بود: " علت خلقتت چیه؟"

این جمله کاملاً‌ می‌تونه یه آدم منتظرالحال مثل من رو ببره تو بحران هویت! اونم چی؟ وقتی همزمان می‌شه با آهنگ معروف و جنجالی "من اگه نباشم..." دوستانمون کامران و هومنJ

توی اون بحران هویت وقتی که به شدت دنبال علت خلقت خودم می‌گشتم همش دوست داشتم یه کاری انجام بدم که بدون حضور من اگه بالکل ساقط نشه، حداقل یه جاش بِلَنگه! البته در حد سن همون موقع‌ام دیگه! خریدای خونه رو می‌کردم، داروهای بابابزرگ رو از داروخونه می‌خریدم،‌ قبض‌هارو می‌بردم بانک پرداخت می‌کردم با این که از تو بانک وایسادن فوق‌العاده بدم می‌اومد! بعدش حالا بیا و به این جواب بده که "من اگه نباشم؟؟؟...." چی می‌شه یعنی؟ وقتی فلسفه وجودیم اینطوری تعریف شده بود : 1- پیچیدن نسخه بابابزرگ 2- پرداخت قبض‌ها 3- خرید منزل!!! و الخ، جواب این سوال خیلی ضدحاله به مولا! که اگه تو نباشی نه تنها خورشید می‌تابه بلکه می چرخه زمین!

البته نمی‌گم الان من اگه نباشم اتفاق خاصی  نمی‌افته! به قول اون یکی دوستمون "من هم نباشم بد یا خوب می‌گذره" راحت کنم خودم و شما رو هنوزم نفهمیدم علت خلقت رو! ولی اونی که تک حبیب دله خودش بهتر در جریانه که کی‌رو خلق کنه و کی رو نه!

یه دعایی بکنیم: حبیب دل کمک کن لذت حضور رو ببریم!

بس که هیچ وقت حاضر نیستیم و همیشه در "حال" مون غیبت می‌خوریم! چقدر قشنگ گفت مسیحا برزگر توی ماه رمضون:

"آفرینش کلام قشنگ خداست! شعر وجدانگیز است نه نثر ملال‌آور

تنها لحظه بی‌زمان اکنون است! خدا حاضر لحظه اکنون و ما غایب لحظه اکنونیم!"

 

برگردیم به دیالوگ اول پست:

-        گفتم تا کی و کجا، چقدر می‌خوای کار کنی تا فکر کنی باید بمونی؟

می دونستم با این حرف اصلا‌ً آروم نمی‌شه ولی گفتم که لال از دنیا نرم و ضمنا‌ً از ژستش هم خوشم اومده بود!!!

-   گفت : یه جایی برم که فقط مال خودم باشم! وقتی کاری ندارم انگار دیگه احترام هم ندارم!!!

بحث تموم شد، جمله موند و من موندم و غصه اون یه جایی که آیا پیدا می‌شه یه روزی یا نه و غصه این احترامی که چقدر راحت از بین می‌ره! غصه این که منم زخم خورده‌ای شدم که بلده چجوری زخم بزنه و دست به سیبیل قیچی کردنش هم خوبه! الهی بگردم چقدر غصه خوردم!

حق

سیبیل گربه و قیچی

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۸/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()