مواجهه و مکاشفه

خانوم، دولتیه دیگه!!!!

بعضی مواجهات جدید بعضی وقت‌ها باعث می‌شه که بعضی مکاشفات جدید حاصل بشه!

این سطور صرفاً در راستای تأکید بر شأن نزول اسم بلاگ است و معنا و مفهوم دیگری ندارد.

منم جدیداً طی مواجهه‌ی جدیدی که با پدیده‌ای به نام بیمارستان دولتی داشتم به یک سری مکاشفه‌ی جدید دست پیدا کردم!

برخورد پرسنل یک بیمارستان دولتی اعم از دربون، اطلاعاتی دم در،‌ آسانسورچی،‌ نظافت‌چی،‌ پرستار و دکتر همه از یک الگوی خاص تبعیت می‌کنه! یه الگوی خارجی با این عنوان: اینجا گوشی برای شنیدن وجود ندارد و ضمناً‌ من هم خیلی حالیمه، نفهم تویی!

از در اورژانس بیمارستان میلاد که وارد می‌شی یه آقایون بهیاری هستند که وظیفه‌شون اینه که رأی تورو بزنن و حالیت کنن که باید بری یه جای دیگه!

همه‌ی این قضاوت‌ها هم در حالیه که منم می‌دونم اینجور بیمارستان‌ها خیلی شلوغه و بالاخره یه جوری باید جلوی فشار جمعیت رو گرفت ولی من که از روش اینا خوشم نیومد. (خوب نیومد که نیومد، مشکلی نیست)

از در بیمارستان امام خمینی وارد می‌شی، اطلاعاتی زحمت نمی‌کشه که وقتی تو رو می‌بینه یه خورده از اون حالت ولو نشسته‌اش بکاهه و بعد جوابتو بده، با خودت می‌گی روز عیدی مجبور شده بیاد سر کار و خلاصه یه جوری توجیهش می‌کنی! بهت می‌گه نباید می‌اومدی اینجا باید بری یه جای دیگه، یه آدرس مبهمی بهت می ده تو هم می‌ری که توکل بر خدا پیداش کنی!

درمانگاه داخلی، روز عید، هیش کی پر نمی‌زنه، ساختمون یه مدلیه که فکر می‌کنه متروکه‌است، یهو می‌بینی یکی داره تند تند از یه وری می‌ره، تو هم در جستجوی تمدن انسانی می‌ری دنبالش، می‌رسی به یه باجه که یه پرستار خسته پشتش داره یه چیزایی یادداشت می‌کنه، شرایط رو توضیح می‌دی تو دو خط براش می‌گه فردا بیاین برین بالا، می‌پرسی شلوغه خیلی؟ می‌گه : خانوم دولتیه دیگه!!!

در میای بیرون و بالاخره اون آدرس نامفهومه رو پیدا می‌کنی، یه حاج آقای خوش برخوردی تو اطلاعات نشسته که وقتی جلوت بلند می‌شه کف می‌کنی! همون دو خط توضیح رو بهش می‌دی، می‌گه باید فردا بیاید برید درمانگاه،‌ بیمارتون معاینه بشه، دکتر برگه بنویسه، بعد بیاین اینجا برین نوبت! از نوبت که سوال می‌کنی می‌گه خانوم دولتیه دیگه!!!! خیلی شلوغه! بعد می‌پرسی برای مریضا خوب رسیدگی می‌کنن؟! می‌گه خانوم دولتیه دیگه!!!! دست از پا دراز تر بر می‌گردی بیرون! داری با خودت فکر می‌کنی از کجا می‌شه یه آشنا گیر آورد یا اینکه اصلاً‌ کی گفته بیای بیمارستان دولتی؟ و همزمان به کسایی فکر می‌کنی که سر تا پاشون رو بتکونی نه آشنایی پیدا می‌کنن و نه پولی که برن بیمارستان خصوصی و اگه یه وقت مریض شدن باید سرشون رو بذارن یه گوشه‌ای ...

 

سرتون رو درد نیارم آشنا پیدا می‌شه و پدربزرگم تو بخش خصوصی بیمارستان میلاد بستری می‌شه!

 

ساختمون عجیب غریبیه! فوق‌العاده بزرگ و پر هیبت! تو اورژانس جمعیت داره 7 صبح بی‌داد می‌کنه! راستی یه آقا بوفه‌ای خوش‌اخلاق هم اینجا هست که عین یه وصله‌ی ناجوره اونجا وقتی که بهت لبخند می‌زنه! یه مسافت طولانی راه هست تا طبقه 6 واحد جراحی مردان! به اتاق که می‌رسم یه نفس راحت می‌کشم که به آرامش رسیدم! یه ویوی خوشگل از اتوبان چمران و همت و برج تهران با یه آبنما که تو حیاط خود بیمارستانه و خاموشه و کبوترها و گنجشک‌هایی که دسته‌ای با هم می‌پریدند! هی چند نفر میان تو اتاق و می‌رن و من نمی‌فهمیم اینا دکترن، پرستارن، تزریقاتی‌ان‌، چی‌ان!

بابابزرگ داره از گرسنگی می‌میره! محض احتیاط میپرسم از سر پرستار که این پرهیز غذایی که نداره؟ می گه فقط مایعات!!! منم مثل شمربن ذلجوشن وا میستم بالا سرش که یه‌وقت چیزی نخوره!

یکی میاد تو و چهار تا سوال بدو بدو می کنه می‌فهمم دکتره!‌ میپرسم جواب سونوگرافیش چی شد؟ می‌گه سونوشو اشتباهی از کلیه‌اش گرفتن!!!! می‌ره که بگه سونوشو درست کنند و من کماکان منتظرم که برگرده!!!

نمی‌دونم چند بار رفتم جلوی بخش پرستاران که خانومه گفت اتاق 35 از صبح تا حالا دیوونه‌مون کرده! من اونا رو یا اونا منو؟ قبل از تحویل شیفت به دایی‌ام می‌رم ببینم که سونوش چی شد؟ می‌گه شب! می‌گم پس امشب هم اینجاس؟ می‌گه 35؟ کی گفته باید بره؟ گفتم هیش کی؟ کسی اینجا حرفی نمی‌زنه! می‌گه دکترش صبح اومد با خودش صحبت کرد! می‌گم من خودم بودم دکترش اومد فقط گفت سونوش اشتباه بوده!!! گفت اشتبااااه؟؟؟؟ گفتم بله به جای پروستات از کلیه‌اش سونو گرفتن! گفت نه!!! سونوی کلیه هم داشته! و ضمناً‌ مگه شما زنگ بالای سر مریضت نیست؟ گفتم من با این قد درازم میام اینجا جواب منو نمی‌دین منتظر شم بیاین بالا سر مریض جواب بهم بدین؟!!! یه چیزی گفت تو این مایه‌ها که لابد مهم نیست سوالات و منم راه افتادم اومد دم آسانسور که بیام خونه! خیلی شاکی بودم! هر چقدر سعی می‌کردم حق بدم بهشون نمی‌تونستم! اومدم خونه یه دل سیر گریه کردم!

شب فهمیدیم که مریض چون تو بخش جراحی بستری بوده پرستارا اشتباهی فکر کردن که نمی‌تونه غذا بخوره، حالا باید تقویتش کنین!

مرجان دلداریم میداد می‌گفت: بابا دولتیه دیگه!!!!

برام اصلاً مثل دلداری نبود انگار داشت فحشم می‌داد! آخه منم دولتی بودم! یاد فرق‌های بانک خودمون و پاسارگاد افتادم! رفتاری که با مشتری می‌شه! تیپ کارمنداش! مدل آدم‌هاش! که تو توجیه همه‌شون می‌گیم بابا دولتیه دیگه! وقتی رفتارهایی مثل سر دواندان،‌ از زیر کار در رفتن، بد حرف زدن با ارباب رجوع،‌ عقده‌ای بازی، کاغذ بازی، پیچوندن، تایم بالای ناهار و نماز، پاس‌کاری کردن کارا، جواب ندادن و ... رو می‌بینیم یه جمله‌ توی ذهن همه میاد: دولتیه دیگه! یعنی دولتی یه چیزیه در حد فحش و کارمند دولت هم یه خاک‌برسریه که داره با فحش کار می‌کنه! طبق همون الگوی معروف "اینجا گوشی برای شنیدن وجود ندارد و ضمناً‌ من هم خیلی حالیمه، نفهم تویی!"

 

حالم بدتر می‌شه وقتی می‌بینم دولت برای ما اینجوری تعریف می‌‌شه و سرش هم اینقدر دعواست! حالم بدتر از اونم می‌شه وقتی که منم کارمند همین دولت در حد فحشم و جدیداً‌ هم منتظرم که رسمی‌ام کنن!!!!

یک عدد کارمند دولتی

حق

من هر چی سعی می‌کنم نمی‌تونم کوتاه بنویسم! شرمنده‌تونم

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

my little sAmyAr and his little friends:x

اینقدر این عکسه بامزه بود که دلم نیومد براش پست نذارم

البته هر طور که نگاه کردم خیلی هم سامیارمون لیتل نیست! به قول ما ترک‌ها حسابی "کیشی"* ایه واسه خودش! در هر صورت خواهر زاده خیلی می‌چسبه!

سامیار و دوستان

*کیشی= مرد

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۱۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

از فرق‌های من و خدا

 

این متن رو توی فایل‌های قدیمی‌ام پیدا کردم! یادم نیست جایی آپلودش کردم یا نه! ولی دیدم قشنگه ورژن به روز شده اش رو اینجا می‌ذارم!

بعد از بحث پیرامون توقع و آرزو، به یکی از فرقای فاحش خودم و حبیب دل پی بردم و اون یه فرق فاحش چیزی نیست جز اینکه اگه من در حق کسی احیاناً یه لطفی بکنم، خصوصاً‌ اگه خیلی هم صمیمی نباشیم (دروغ چرا گاهاً اگه حتی خیلی هم صمیمی باشیم، حتی خواهر، پدر،‌ مادر،...) در کل حواسم به اینه که یه وقت فرد مورد لطف واقع شده رو پررو نکنم و فردا لطف من نخواد بشه وظیفه‌ام! نگرانم که یه وقت سری بعدی توقعش رو از من بیشتر نکنه! حالا من یه لطفی کردم! در دیزی بازه! حیای گربه کجاست!؟ و اتفاقاً خیلی هم دیدم محبتایی که شده وظیفه و دیگه هیچ میل و رغبتی برای انجامشون نمونده! اما خدا نه! منتظره که ما توقعاتمون رو ازش ببریم بالا! توقعات کوچیک مارو تحمل می‌کنه که بالاخره توقعاتمون برسه به اون مرحله‌ای که اون از ما توقع داره! هرچی داریم اون بهمون داده بدون اینکه نگران باشه که یه وقت ما پررو نشیم! اگه کسی دوبار پشت هم از من کمک بگیره می‌گم هیچی دیگه حالا ما تو روی این خندیدیم مگه می‌شه جمعش کرد! دست و پاتو جمع کن (البته تو دلم می‌گم) ولی خدا می‌گه حتی نمک سفره‌تون رو هم از من بخواین! ای داد بی‌داد! امان از این‌همه فرق بین اینی که منم و اونی که اونه!

فکر کنم این جمله‌رو از دوره دوم کلاس سایه‌ها دارم: رسالت ما اینه که بی‌بهانه خوب باشیم!

سخت بود! به نظر شما من از حوالی کن بخوام برسم به رسالت خیلی طول می‌کشه؟ اصلاً‌ ما تو مسیریم؟

حق

 

...
بقيه‌شو بخون از اينجا
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

یک تجربه، یک درس، یک نصیحت:)

من دیروز سر کار با یه درس جدیدی مواجه شدم! اینکه اگه می‌خواهید برای هر کسی خصوصاً همکار در محیط کار رسمی دولتی لینک یه وبلاگ رو بفرستین دقیقاً لینک همون پست مد نظرتون رو بفرستین نه لینک کل بلاگ یا سایت رو! اونم بدون اینکه از محتویاتش خبردار باشین!

ماجرا از این قراره که دکتر شیری یه لینک گذاشته بود توی سایتش با یه تیتری توی این مایه که "آیا هنوز به اهمیت زبان انگلیسی پی نبرده‌اید؟" متنش رو خوندم جالب بود! از زبان یه آقایی بود که چند سال بود که تو سانفرانسیسکو زندگی می‌کرد و تجربیاتش رو در زمینه زبان انگلیسی توی امریکا طبقه بندی کرده بود! از اونجایی که من دو تا همکار دارم اینجا که تازگی گیر دادن به زبان و امتحان IELTS و به اهمیت زبان در زندگی پی بردن جالب دیدم که این اطلاعات رو باهاشون تقسیم کنم! بنابراین عین متن رو در میل داخلی سازمان کپی – پیست کردم! از اونجا که خواستم خیلی رسم امانت رو رعایت کنم متنی رو که بالای بلاگش نوشته بود رو هم عیناً کپی – پیست کردم و با لینک کل بلاگش فرستادم رفت!

دقیقاً‌ متنی که بالای بلاگش نوشته بود این بود:

"این سایت شامل خاطرات و تجربیات شخصی از مهاجرت به کشور امریکا است. اگر قصد دارید به این کشور و یا کشور کانادا مهاجرت نمایید, شاید خواندن مطالب این وبلاگ به شما کمک کند."! خداییش جمله وسوسه برانگیزیه!

نمی‌دونم شما اینو بخونید چه حسی بهتون دست می‌ده ولی من احساس کردم که خیلی بلاگ تر و تمیزیه و خوشحال و خندان واسه همه هم فرستادم! تازه اگه من آدمی بودم که تو فکر رفتن به خارج از کشور بودم – مثل همکارام – صد در صد با این تیتر وسوسه می‌شدم که بخونمش!

خلاصه که من بعد از اینکه گزینه send رو زدم و اطمینان حاصل کردم که ایمیلم رفته، با خودم گفتم که حالا بذار یه چکی بکنم ببینم طرف دیگه چی نوشته؟

چشمتون روز بد نبینه که با تیتر اولش که مواجه شدم رنگ از رخسارم پرید! می‌دونم اینجا خانواده نشسته ولی برای توصیف حالم دیگه رو در واسی رو می‌ذارم کنار! با عنوان "خاطرات پشمی" که برق از سه فاز من پرید! لامصب یه طوری هم نوشته بود که هر چی می‌اومدم پایین‌تر بدتر و بدتر می‌شد اوضاعم! لعنت!!!! جالبیش به این بود که بقیه‌ی پستاش رو که من خوندم هم هیچ کدوم به فجاعت اون پست اولیه نبود!

می‌دونین بدتر از اون چی بود! این بود که وقتی به دوستم که برای اونم این میله‌رو زده بودم گفتم گفت ببین آخه میلت هم نصفه اومده آدم دلش می‌خواد ببینه بقیه‌اش چی می‌شه ولی فکر کنم اونی که تو فرستاده بودی خیلی قدیمی بود آخه من هر چی گشتم پیداش نکردم! فاجعه بود دیگه! یعنی واویلا شده بود قیافه‌ام! فقط دعا می‌کردم که اینقدر همکارام سرشون شلوغ باشه که وقت نکنند برن وبلاگ گردی کنند! کم کم هم به این نتیجه رسیدم که چیزی که بلنده دیوار حاشاست! والااااا با این نوناشون! ولی تا به این نتیجه منطقی برسم حسابی رنگ‌های متنوع به صورتم اومد!

تازه از اون بدتر موقعی بود که یه چیزی حدود دوساعت بعد از ارسال ایمیل بود که با همکارا حرف زندگی در خارج از کشور و تفاوت‌هاش با داخل شد! منم عینهو گربه دزده که منتظره تا چوب رو ور دارن و در بره به حالت دورخیز و سکته طوری نشسته بودم که یهو یکی برنگرده بگه اتفاقاً‌ خانوم کشاورزی هم یه میلی در این رابطه فرستاده بود! ولی تا حالا که شکر خدا به خیر گذشته! فقط از من به شما نصیحت و وصیت که هر وقت خواستین برای کسی که رو در واسی دارین باهاش لینکی رو بفرستین، لینکتون رو دقیقاً محدود به همون تیکه‌ی خاص بکنید! اصلاً‌ کی گفته که شما امانتدار باشین! این‌همه قوانین زیر پا گذاشته شده‌ی کپی رایت! حالا فقط تو یکی باید با ذکر مأخذ افاضات کنی؟! J

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

شأن نزول :)

سلام

حال و احوالتون چطوره؟ از عید تا عیدتون مبارک! امیدوارم که خوب و خوش باشین

تا حالا شده یک عالمه کار سرتون ریخته باشه ولی میل نوشتن اینقدر زیاد بشه که همه کاراتون رو بذارین و بپرین روی صفحه word ؟ این الان دقیقاً وضعیت منه J0

شاید باید این رو زودتر از این‌ها می‌گفتم که چرا اسم این بلاگ رو گذاشتم "مواجهه و مکاشفه"؟! این اسم بخاطر درس بزرگی بود که دکتر کشاورز بهم داد و اون درس بزرگ هم "مواجههexposure " بود! مکاشفه رو هم چون هم‌قافیه بود باهاش بعداً اضافه کردم!

Exposure یا همون مواجهه یکی از کلیدی ترین و تأثیر گذارترین واژه‌هایی بود که می‌تونستم از کسی بشنوم و یاد بگیرم! ان‌شاءالله که اقای کشاورز هرجا هست سلامت و دلخوش و موفق باشه! به قول خودمون گوشش زنگ بزنه! چقدر دلم می‌خواست این پست رو می‌خوند!

درس بزرگ مواجهه، مواجه شدن با تمام چیزهاییه که ازشون می‌ترسیم! تمام اون چیزایی که نمی‌دونیم تهش قراره که برامون چه اتفاقی بیفته و می‌ترسیم که تهش اتفاق بدی بیفته! تمام اون چیزایی که از ترس اینکه نکنه بخواد تهش اتفاق بدی بیفته همیشه ازشون در رفتیم! یه جمله‌ای هست بازم طبق معمول نمی‌دونم از کیه ولی مصداق خیلی از ماهاست: "تاکنون از ترس از دست دادن، چه چیزها که از دست نداده‌ایم". خیلیه‌ها!

هممون حتماً شنیدیم  که تنها راه اینکه ترس آدم از چیزی بریزه اینه که باهاش رو در رو بشه! اتفاقاً‌ منم خیلی شنیده بودم، ولی واقعاً‌ رو در رو شدن رو خیلی‌ها بلد نیستیم، بعضی چیزا فقط در حد حرف می‌مونن! حرفای قشنگ توی بلاگای قشنگ،‌ توی دفترای جلد چرمی خوشگل،‌ توی کتابای خوشگل توی کتابخونه‌های خوشگلتر!!!! اقتصاد دان‌های مکتب کلاسیک یه جمله معروفی دارن که می‌گه: "بگذار که بگذرد،‌ بگذار که بشود"!

توی زندگی هم نمی‌شه همیشه مانع اتفاقای جدید بشیم،‌ جلوگیری کنیم، باید گاهاً‌ دل رو به دریا زد، گاهی باید گذاشت که بگذرد، گاهی باید گذاشت که بشود!

یه فلش بک به یه خاطره: بهم گفت از وقتی دید داره پاگیر می‌شه دنبال بهانه بود تا بزنه زیر همه چیز و بره! بهانه‌اش رو هم پیدا کرد! پس زد زیر همه‌چیز و رفت!

اما دلش یا بهتر بگم،‌ پاش گیر کرده بود، نشد بره! برگشت! حالا هم مونده بلاتکلیف! بره؟ بیاد؟ بمونه؟ نمونه؟ پاش گیره؟ دلش گیره؟ باز هم نشد!

وقتایی که سعی می‌کنیم از یه چیزی در بریم بدتر گیرش می‌افتیم! شاید اگه از اول دنبال بهانه نبود حالا راحت‌تر بود! اما در رفت، حالا هم گیر افتاده!

یه بار دیگه هم بهش گفته بودم شبیه کسایی بود که با کت و شلوار مرغوب می‌رن لب استخر وامیستن!

ملت دارن کیف می‌کنن توی استخر،‌ این نه دلش میاد کت شلوارش خراب شه و نه دلش میاد از اون خوشی بی‌بهره بمونه!

بازم جا داره یه خورده دیگه از علم اقتصاد تعریف کنم! به به به که چه علمیه! لامصب علم زندگیه اصلاً!‌ تو اقتصاد داریم: "There is nothing as a free lunch" ! اصل مطلب یعنی اینکه همه‌چی هزینه داره توی این زندگی! اگه بخوای بری تو آب باید کت شلوارت رو درآری،‌ اگه بخوای کت شلوارتو نگه داری باید از استخر بری بیرون!

هر وری رو بگیری اون‌یکی ور رو از دست می‌دی بالاخره! آخه پدرت خوب،‌ مادرت خوب، حداقل یه ور رو بگیر! حدس بزنین کیس مورد مطالعه‌ی ما در این موقعیت چی کار کرد! خیلی تو استخر معطل کرد تا جایی که همه هیکلش خیس شد! بعد تصمیم گرفت کت شلوارش رو نجات بده رفت از استخر بیرون! دیگه نه کت شلوارش کت شلوار بود، نه می‌تونست برگرده تو! وایساده بود دم در با دربون استخر چونه می‌زد که بره تو یا نره تو! اسم این حالت رو هم خودش گذاشته بود: "بلاتکلیفی"

تمام کسانی که توی شرایط مشابه استخر فوق گیر می‌کنن، دوست دارن یکی پیدا شه یا ورشون داره ببردشون توی استخر یا دستشون رو بگیره و ببرتشون بیرون! این شخص شخیص که عموماً‌ پیدا نمی‌شه، فرضاً‌ هم اگه پیدا شد، چه گزینه یک و چه گزینه دو را انتخاب کند ما کماکان حسرت گزینه‌ی انتخاب نشده را تا آخر عمر باید با خودمون بار بکشیم! چه بسا بعضاً‌ دیده شده که شخص شخیص طرف رو با کت شلوار عزیزش پرت کرده توی آب! واویلا!!!!!

 چی چی می‌گن؟ "جهنم اختیاری بهتر از بهشت اجباری"

قبل از اینکه هر کسی بخواد ببردتون یه وری خودتون زحمت خودتون رو بکشین! این‌طوری تحمل ضربه‌ی شکست ها هم راحت‌تره!

یاد اولین تصادف حرفه‌ایم افتادمJ یه توضیح مختصر: از سال 1382 گواهینامه داشتم و جرأت پشت فرمون نشستن نداشتم تا امسال! یه بار که عدل جلوی خود آقای شیری رفتم تو جوب خییییییلی خوش گذشت! J ولی تجربه‌ی اصلی سر چهارراه فاطمی- امیراباد واقع شد! زدم به یه 206 اونم رفت توی آر- دی جلویی‌اش! جدای از کپ کردن ناشی از تصادف،‌ پلاک سوراخم که تو حلقه 206 جلوییه گیر کرده بود و دیاق شکسته و معطلی و خرج‌های جانبی‌، باورم نمی‌شد که من خااااالق یه همچین صحنه‌ای بودم! خدا رحم کنه دیگه! ولی ته دلم اینقدر خوشحال بودم که من بالاخره یه کاری کرده‌بودم!!!! (اصلاً‌ این مردم دیوااااانه‌ان)

کسی که رانندگی نکنه، تصادفی هم نمی‌کنه! کسی که بازی نکنه،‌ زمین هم نمی‌خوره،‌کسی که نرقصه، پا درد هم نمی‌گیره!‌ کسی که تو استخر نپره، خیس نمی‌شه! کسی که تو صحرا موتور سوار نشه،‌ استخونش تاب ور نمی‌داره! کسی که دوست نشه، ضربه نمی‌خوره! کسی که عاشق نشه،‌ غم یار نمی‌کشه! ...! اما کی می تونه اون لذتی رو که توی همه اینا بوده رو بفهمه! صورت خراشیده، بدن کبود، موش آب کشیده شدن،‌ دل شکسته ... همه اینا بهای لذت‌های زندگی کوتاه ماست!

تا هر جا که بخوایم می‌تونیم جلوی همه جریانات به زعم خودمون بالا و پایین زندگیمون رو بگیریم و زندگی هم با همون خط ثابتش پیش می‌ره و ما هم از دور شاهد زندگیمون هستیم! اما دل به دریا سپردن و مانع جریان سیال زندگی نشدن، با خود زندگی مواجه شدن و از نزدیک زندگی کردنه که زندگی رو واقعی تر می‌کنه!‌

هنوز هم حسابگری‌ها هست، هنوز هم ترس‌ها هست اما بد نیست بعضی وقتا تنی به آب هم  بزنیم J

بالاخره نوعی مواجهه‌است دیگه :)0

حق

 بعداً نوشت: چقدر نوشتما!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

گلچینی از شهرزاد فرستاده ها

یا جمیل

 

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند؛

                                           آسمان را دریاب

*************************

یا قاضی

 

ای فرزند آدم...

در شگفتم چگونه تو با مردم انس میگیری

و به دیگران دل می بندی در حالی که میدانی

تنها خواهی مرد

و میدانی تنها در قبر خواهی خفت

و تنها در پیشگاه من خواهی ایستاد  

و تنها حساب پس خواهی داد؟

 آیا اندیشیده ای چقدر تنها خواهی بود؟

ساعتی؟

روزی؟

ماهی؟

سالی؟

چند هزار سال؟

چند میلیون سال؟

با خودت فکر کن و بیاندیش. هر قدر که قرار است پس از مرگ با من تنها باشی در دنیا با من انس بگیر.

اگر لحظه ای، لحظه ای و اگر همیشه، همیشه.

*********************************

 

 

 

یا وافی

گفتم:

بهانه‌ای نیست

           تا پر زنم به سویت

گفتا:

تو بال بگشا،

          راه بهانه با من

گفتم:

 به جرم شادی

جور زمان مرا کشت

گفتا:

تو شادمان باش،

 جور زمانه با من

 

***********************

 

 

 

 

جبار یعنی جبران کننده،‌ خداوند جبران کننده است. جبران تمام بی مهریهایی که همه انسانها در حق یکدیگر میکنند، جبران تمام محبتی که از یکدیگر دریغ میکنند، جبران تمام حقایق ناگفته،‌ جبران تشنگی عدالت، جبران همه آن چیزی که انسانها به اشتباه از یکدیگر طلب میکنند...

خداوند جبار است، خداوند جبران کننده است

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()