مواجهه و مکاشفه

خاطراتی که چرب شد...

سلام

امروز اومدم ریزغر بزنم! از چیزی که باعث شد خیلی تأسف بخورم! شاید خیلی ربطی به نوشته‌های همیشگی‌ام نداشته باشه ولی خوب حرف دله به هر حال

همه‌ی ما یا بهتر بگم اکثر ما خاطرات زیادی داریم از رستوران "جام جم"! همه‌ی ما یادمون میاد زمانی رو که یه دونه می‌گفتی جام جم و ده تا از بغلش می‌پاشید! و همه‌مون اون دورانی رو یادمونه که هرکسی می‌گفت رفته‌بودم جام جم شام خوردم، خیلی باعث مباهات بود!

سه شنبه متوجه شدم که رستوران جام جم جدیداً هر روز صبحونه سرو می‌کنه و از اونجا که یکی از تفریحات مورد علاقه‌ی ما صبحونه‌های صبح جمعه‌است، خیلی خوشحال شدم و قول دادم به خودم که حتماً این جمعه "جام جم" باشیم.

خیلی خوشحالم که جز من و خواهرم، هیچ کدوم از اونایی که قرار بود بیان نتونستن بیان، چون واقعاً دلسرد کننده بود.

ظرفای شام شب قبل که هنوز روی میز بود، زمین کثیف و تی نکشیده، منوی ناقص، نبودن اولیه‌ترین امکانات صبحونه مثل کارد و قاشق چایخوری، پرسنل ناراضی که تا ازشون می‌پرسی یعنی واقعاً قاشق چایخوری ندارین؟ می‌گن اضافه کاری نمی‌دن قاشق‌ها شسته نشده!!!! گارسنی که میاد بالا سرت و با صدای بلند می‌شمره که چی برداشتی!!! سقفی که اب ازش چکه می‌کنه و زیرش سطل گذاشتن و ...

همه‌اش حکایت از رو به زوال رفتن یه مدیریته!

اونجا داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگه صاحب قبلی جام جم وضعیت الانش رو ببینه چقدر غصه می‌خوره!

ولی از دیدن همه‌ی اینا بدتر، این بود که وقتی داشتیم از روسری فروشی طبقه‌ی اول خرید می‌کردیم، مغازه دار گفت که صاحبش هنوز همونه!!!!! و حالا من بودم که داشتم غصه می‌خوردم!

نمی‌دونم چی باعث می‌شه که یه قدرتی اینطوری فرو بریزه و اینقدر افول کنه! ولی به طرز مسخره‌ای حالم از این مواجهه گرفته‌است، واسه‌ی همه‌ی اون خاطرات براقی که الان چرب و کدر شدن!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آی امان...

امان از دل من، وقتی هی نفهمیده می‌گیره!

امان از فهم من، وقتی ارتفاع نمی‌گیره!

امان از ارتفاعات، وقتی زیر پات یهو خالی می‌شه!

امان از خالی شدن، وقتی ندونی کِی پر می‌شه!

امان از پر شدن، وقتی با اون چیزی که نباید پر می‌شه!

امان از نبایدها، وقتی که خواستنی می‌شه!

امان از خواستنی‌ها، وقتی دستت بهش نمی‌رسه!

امان از دست من، وقتی گذاشتمش روی اون یکی دستم!

امان از اون یکی دستم، وقتی از یار خالی می‌شه!

امان از یار، وقتی حکمتش سخت می‌شه!

امان از حکمت یار، وقتی موافق دل من نمی‌شه!

امان از دل من، وقتی هی نفهمیده می‌گیره!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و جک و جونورا و فلسفه ...3

کاکتوس و فلسفه‌ی دوستی:

 

مریم یه گلدون کاکتوس داشت، برگش شبیه قلب بود! از این کوچولو فانتزیا!

گذاشته بودش رو لبه‌ی یه پنجره‌ای! ولی چون کاکتوس بود احساس کرده بود که رسیدگی خاصی نمی‌خواد و از ازل تا ابد خودش همینطوری می‌مونه!

چند وقتی دووم اورد ولی نه تا ابد،‌ فکر کنم بعد دو سه ماه یه ور قلبش جزغاله شد و تا شد روی اون یکی ور قلبش!!!!

آدمای دوست داشتنی زندگیمون مثل همون کاکتوسه‌ان! ممکنه مقاوم به نظر بیان ولی دلیل نمی‌شه‌ که بهشون نرسیم و حواسمون بهشون نباشه!

بعضی وقتا فکر می‌کنی خوب هستن دیگه، آخه باید باشن! ولی یهو می‌بینی دیگه آه از نهادشون دراومده!

این‌جور وقتا تازه می‌فهمی که خیلی بی‌توجه بودی ولی دیگه فایده‌ای نداره!

عزیز دوست‌داشتنیم:

واسه‌ی اون لحظه‌ای که ناراحتم و زنگ می‌زنی دلداریم می‌دی...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که واسه چروک دادنم برنامه می‌ریزی...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که 15 کیلو بار واسه خواهرم می‌بری...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که نگرانی من فردا غذا چی می‌برم ...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که برای اشتباهات من حرص می‌خوری...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که می‌گم می‌خوام بیام و میای دنبالم...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که می‌گه قایق و براش می‌خری...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که می‌گی کیک بی‌بی و می‌خرم...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که نمی‌گم وی پی ان و بهم می‌دی...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که وقتی بیرونم هی نگران زنگ می‌زنی ببینی در چه حالم...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که خودت پول نداری و واسش دنبال سِت آدیداس می‌گردی...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که رستوران گرون نمی‌ری چون می‌دونی پول نداره...

واسه‌ی اون لحظه‌ای که فکر می کنی شاگرد داره و نمی‌تونه روز تولدت باهات باشه و توجیهش می‌کنی...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که منو می‌رسونی دم در و تا در رو باز نکردم منتظرم می‌مونی...

و واسه‌ی همه‌ی لحظه‌های دیگه‌ای که هزینه می‌کنی برای دوستی ... ازت متشکرم

 

 حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٠/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()