مواجهه و مکاشفه

آخر سالونه...

سلام

دیگه آخرای ساله!!! کمتر از انگشتای یه دستم مونده به تموم شدن 89 و باز هم آخر سال و بستن حساب و چرتکه انداختنا و همه چی راجع به سالی که گذشت، همه ی آرزوها برای سالی که قراره بیاد! همه ناامیدی های گذشته و امیدهای آینده!!! همه ی حال های سپری شده !!! همه افتخارا و همه سرخوردگی ها!!! کلاً موقع حساب کتابه!!!

خیلی وقته که کلی حرف دارم واسه گفتن و فرصت دست نمی ده که بیام و یا شاید حسش نیست، ولی فکر کنم تا قبل از تموم شدن سال بازم بیام!!! یعنی بدونین که حرفام زیاده!!!

این پست رو می ذارم واسه حال و هوای پارسال این موقع ها، که بابا عزیز مریض بود و ما هم بیمارستان!!! می ذارم واسه اونایی که الان شب عیده و عزیزشون تو بیمارستانه، می ذارم واسه اونایی که عزیزشون جلوی چشمشون داره ناراحتی می کشه و دارن خودشون رو به هر دری می زنن که حالش خوب شه!!! دعای ویژه برای همه شون که عزیز کسی هستن و مریض و دعای ویژه تر برای اونایی که مریضن و تنها!!! دعا می کنم برای همه اونایی که تنهایی دارن درد می کشن یا عزیزشون داره درد می کشه شب عیدی... نمی دونم چی!؟؟ ولی خوبیش به اینه که تو که می دونی!!!

 

دلم گرفته مطابق معمول همیشه همین موقع های سال!!! دلم گرفته غیر معمول تر از سال های قبل حتی!!!

 

یاد همه ی کسایی که پارسال این موقع ها اینجا بودن و یا خودشون رو رسوندن که تنها نباشیم... با همه ی سختی هاشون... یاد بی ام آی که پروازای بعد عیدش کنسل شد... یاد همه ی اون آغوشایی که از نزدیک می تونستیم بخزیم توش... یاد اون دستایی که کنار هم می رسیدن به بابا عزیز...

و دیگه اینکه به سلامتی همه ی اونایی که هستن، آغوششون دور و نزدیک مال ماست، فکرمون پیششونه، هپی برت دی تو یو برامون می خونن، دستاشون توی دستامونه، دلمون به بودنشون خوشه و سایه شون بالای سرمونه!!!

بیشتر از این ادامه اش نمی دم اینو جز اینکه سبزه ی امسالمون گندمه، مامان مشت کرده با هر چی دعاهای خوب که هیچکی بهتر از یه مادر نمی تونه بکنه!!!

یادش بخیر پای ثابت دعای بچگی هامون: خدایا بابا سیگارشو ترک کنه... الهی آمین=))

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و ما که بی مسئولیتیم...

آدم می تونه در کل سر دنیا رو شیره بماله اما سر خودش رو نه!!! دنیا هم راستش رو بخوای اگه یه خورده بره تو کارت کم کم دستت رو می خونه!!!

سایه ی بی مسئولیتی خیلی وقت بود که باهام بود ولی چهره ام به شدت مسئولانه!!!

جدیداً سر مچم گرفته شد!!! غیر از خودم که گرفتمش با صدای بلند هم بهم اعلام شده!!! می نویسم تف سر بالا می شه... ولی اگه ننویسم خودم گواتر می گیرم!!! به نوعی بی غیرتی ناشی از مسئولیت نپذیری دچارم!!! از سر شانسم بوده یا هر چی هیچ وقت خرابکاری نشده!!! ولی جلوی خودم دیگه خرابم!!! اعلام وضعیت بلند کردم که در جریان باشم و باشین!!! به نظرتون کاری صورت می دم؟!! دعا کنید!!!

زیر پوستی بی مسئولیتی هستم که به مقداری حس مسئولیت پذیری خوشایند نیازمندم!!!

 

گُنگ نوشت: سیلی های زندگی همیشه محکم کوبیده نمی شن در گوشت، گاهاً خیلی مهربون نوازشت می کنن... اونم کِی؟ ساعت 3 نصفه شب به بعد!!! بعداً می فهمی جای چهارتا انگشت مونده رو صورتت!!! بی اغراق می گم که دستتون درد نکنه بلدین چطوری سیلی بزنین!!!

 

درخواست نوشت: اگه بلدین یه طوری که سیاه نشم دلداریم بدین!!!

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

یا درست حرف بزن یا سکوت عاقلانه کن!!!

جدیداً که اطرافیان لطفشون به من و بلاگم زیاد شده، هی بهم سوژه‌های پیشنهادی می‌دن واسه هوا کردن:

یکی از این سوژه‌ها که خیلی جدی و تهدیدآمیز به سمتم پرتاب شد این بود:

یا درست حرف بزن یا سکوت عاقلانه کن!!!

حداقل حرفش رو می‌زنیم که سعی‌مون بر اینه که این کاره باشیم ولی حالا اینکه چرا عملمون به نتایج دیگه‌ای می‌رسه دیگه تقصیر من چیه؟!!

مگه تقصیر منه که اونجایی که باید حرف درست بزنم یه حرف نادرست می‌زنم؟!!

مگه تقصیر منه که اونجایی که باید سکوت عاقلانه کنم، درست حرف می‌زنم؟!!

مگه تقصیر منه که اونجایی که باید حرف درست بزنم، سکوت غیر عاقلانه می‌کنم؟!!

مگه تقصیر منه که مقوله تصمیم‌گیری در این زمینه‌ها خیلی پیچیده‌است؟!!

مهم نیته!!! مگه نه؟!! نه؟!! مثل اینکه نه!!! تقصیر منه؟!! خوب حالا چرا تهدید می‌کنی؟!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

چقدر می‌تونین به اطمینانتون اطمینان داشته باشین...

الان می‌دونی دوره، دوره‌ی چیه؟ دوره‌ی اینه که من خیالم از یه چیزای مسخره‌ای خیلی راحت باشه و همه جا جار جار کنمش ولی اون چیزای مسخره به طرز مسخره‌تری اتفاق نیفته، مثل چی؟

مثل من که دو روز بود به زمین و زمان گفته بودم که جمعه می خوام برم بازارچه‌ی خیریه‌ی محک، تنها کسی که فکر کنم مونده بود بهش نگفته بودم آقای بولحسنی همسایه‌ی طبقه‌ی پایینمون بود که نمی‌دونم چرا از چنگم در رفته بود!!! و وقتی که به طرز خیلی تابلو و مسخره‌ای برنامه به هم خورد اینقدر که همه جا گفته بودم دارم می‌رم دیگه روم نشد بگم من نرفتم!!! از خونه اومدم بیرون و به نحوی خودم رو مشغول کردم!!!

عزیزم خیریه چطور بود؟ اِ ی ی ی ی ی بدی نبود!!! چیز خاصی هم نداشت!!! (واقعاً‌ نو آیدیا هاو ایت کود بی!!!)

 

یا مثلاً‌ از دیشب که بچه‌ها گفتن صبح زودتر پاشیم صبحونه بخوریم، کلی فخر بهشون فروختم که یاه یاه یاه،‌ ما خودمون تو اداره صبحونه می‌خوریم با نون تازه و خیلی حرفه‌ای!!! صبح حمیده می‌گفت شیرکاکائو بخریم با کیک صبحونه بخوریم منم یاه یاه یاه!!!

وقتی اومدم دیدم اونی که باید نون می‌خریده بالکل نیومده!!! فک کـــــــــــــــــــــــــــن!!!

اینارو گفتم که بگم کلاً به هیچی این دنیا که اعتبار و اطمینانی نیست، حتی به نون صبحونه‌تون هم نمی تونین فخر بفروشین!!! برین خوش باشین!!!

از قدیم گفتن


دراین درگه که گه گه، کَه کُه و کُه کَه شود ناگه




مشو غرّه به امروزت که از فردا نئی آگه


فردا که هیچی، تو بگو یه ساعت دیگه، تو بگو یه مین دیگه، سی ثانیه!!! والاااا با این نوناشون!!!

حق

نیمچه بی‌ربط نوشت: نیچه می‌گه بشر را می‌توان از روی ظرفیتی که برای قول دادن دارد،‌شناخت!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بغلی بگیر...

قدیما راحت تر بودا! می گفتیم قسمت اینطوری بوده!!!

از وقتی فهمیدیم قسمت هم دست خودمون بوده اوضاع خیلی سخت تر شده!!! نمی تونیم دیگه با خیال راحت به یکی اس ام اس بدیم حتی!!! هی باید بشینیم به عواقب کارمون فکر کنیم!!! از وقتی خدا دبه کرده به یک نفر توانمند جهت انداختن توپمون در زمینش نیازمندیم!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و آنگاه خداوند دختر را رساند...

این جمله، جمله‌ی معروف بابای منه وقتی که به صورت لهیده از سر کار، کلاس،‌ یا هر جای له‌کننده‌ی دیگه بر می‌گردی خونه!!! در رو که باز می کنی کیفت رو می‌خوای بندازی زمین و همزمان به منزل سلام بدی... در جواب سلامت می‌گه: سلااااااااااااااااام و آن گاه خداوند دختر را رساند...

حالا اگه مفهومش رو بپرسین باید بگم که بسته به شرایط مختلف معانی متفاوتی داره:

-          اگه تا حالا ناهار نخورده باشه و روش نشده باشه که به مامان بگه غذا گرم کنه، منتظر می‌شه که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه ولی دلش چای بخواد و حالش رو نداشته باشه بره چای دم کنه، چه خوب می‌شه که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه و حتی چای هم دم کرده باشه و این سری حال نداشته باشه که بره چای بریزه، ای‌کاش که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه،‌ چای هم دم کرده باشه و حتی ریخته باشه و خورده هم باشدش، اگر خداوند دختر را برساند... یک چای دوم برایش می‌ریزد!!!

-          اگه هیچ کدوم از موارد فوق نباشه ولی یه دونه هندونه‌ی 7 کیلویی خریده باشه و گذاشته باشدش توی پارکینگ، پس خداوند این دختر را کی می‌خواهد برساند؟!!

هیچ کدوم این کارا که من‌رو تا این لحظه نکشته ولی اینجور وقتا تو دلم می‌گم : خدایا دااااارم برات:)

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()