مواجهه و مکاشفه

اندر احوالات خرسواری:))

اولْ سلامْ، به اونی که امیدواریم سر حبیب دل باشه

دومْ سلامْ، به بقیه!

احوالتون چطوره؟ امیدوارم که خوب و خوش باشید!

در راستای ادامه دار بودن تضادهای بی نظیر زندگی جا داره که اول این شعره رو یه بار دیگه اینجا بیارم:

گاهی گمان نمی کنی و می شود*** گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است*** گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست*** گاهی تمام شهر گدای تو می شود

 

 

گاهی سوار خر مرادی*** گاهی خرت تو دیوار می رود!

گاهی نه تنها خرت تو دیوار می رود *** بلکه تو را هم به زمین می کوبد!

گاهی نه تنها خرت تو دیوارمی رود و تو را هم زمین می کوبد*** چه بسا از روت یورتمه هم برود!!!

 

قدیما راجع به خر سواری نوشته بودم، همون خر مراد و باقی ماجرا، یه ری‌ویوی کلی داریم و ماجرا رو یه‌کمی بسط می دیم!

 

مواقعی پیش می‌آد تو زندگی که همه‌چی آرومه، من چقدر خوشحالم! مواقعی هم پیش می آد که همه چی آروم هم نیست، اما کماکان من چقدر خوشحالم! این بازه‌های زمانی همانا زمان‌هایی هستند که گوییم من بر خر مراد سوارم!

ولی زندگیه دیگه!‌ آدمیزاد همیشه روی خر مرادش نمی‌مونه! گاهاً‌ پیش میاد که چی می‌گن؟ خر سواره و من پیاده!

 

یه موقعی هست آدمی که خودش سوار خر مرادشه، عنان اختیارش رو هم به دست داره، از سر خریت و خوشی زدن زیر دل، شاید از خرش بیاد پایین! جوّه دیگه می گیره! پیش‌آمده! پیش‌میاد!

 

اما زورش می دونی از چیه؟ این که خرتو یکی دیگه بکوبه تو دیوار! اصلی ترین حالتش هم همینه! آخه عموماً آدما که مغز خر نخوردن که بخوان از خر مرادشون بپرن پایین! یکی دیگه براشون زحمتش رو می کشه!

حالا اون زور هم به درک، می دونی از اون بدترش چیه؟ که تو رو از خرت به شیوه ی کاملاً منطقی ای بندازن پایین! یعنی خودت هم بهشون حق بدی که از خر مرادت بکشنت پایین! خیلی منطقی و بی سر و صدا یهو می بینی با خرت رفتی تو دیوار، کبود و لِه طوری، نظاره گر خرتی که داره به شدت رو تو ملق می زنه!!! و به طرز مزخرفی هم همه چی قابل پیش بینی بوده ولی همیشه از پیش بینی کردنش طفره رفتی! و به طرز از اون مزخرف‌تری هم همه چی توجیه پذیره! و از اون هم بدتررررر! حتی نمی‌تونی به خودت حق بدی که هی بابا، خر از روت رد شده ها! درد داری! می تونی یه مقداری کولی بازی در بیاری، ننه من غریبمی، چیزی!!!! این سِر شدگی مذمن بعد از خرکوبی های منطقی دیر زمانی است که عجین روح ما شده!

از اول می گن: چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی!!! ولی من که از اول ترش گفتم، مقوله، نوعی از انواع مقولات خرکی بود! بعضی وقتا با اینکه می‌دونی باید از خرت بیای پایین، خودتو می زنی به اون راه که حداقل یه مسیر، به اندازه پیچ های جاده مال روی امامزاده داوود، حال خرسواریتو ببری!!! گزاره های این چنینی اینجا کاربرد دارند: "دم را غنیمت بدان"، "در لحظه زندگی کن"، "حالا تا فردا کی مرده و کی زنده؟!"

راستش رو بخواید به نظرم کسی که با یه چنین دیدی خر سواری می کنه با این که باز هم مجبوره بره تو دیوار- مثل اون همشهریمون که پوست موز می بینه و می گه : اه ه ه ه ه دوباره باید بخورم زمین!!!- ولی حداقل با چشم باز می ره تو دیوار! یه خورده خیر سرش آمادگیش بیشتره!!!! ضربه مغزی نمیشه ان شاءالله!!!!

تو این شیوه ی خر سواری دارم به درجه ی پی اچ دی نائل می شم، گوش شیطون کر!!!! الان هم دارم روی تزم کار می کنم! به مدد اساتید راهنمای خوب زودتر جمعش می کنم و می ریم سراغ دفاع!

از هیچی به اندازه ی اون سِر شدگی منطقی اش بدم نمیاد! و اینکه حتی نتونی به خودت حق درد کشیدن ناشی از کوفتگی رو بدی!

البته بهتر از اینه که همه اش به خودت به طور غیر منطقی حق بدی و ضجه مویه کنی! ولی دلم خر سواری ممتد می خواد! همچینی باد بزنه تو موهات! خودت بپری بالا پایین! (لانگ شات، دشت شقایق، توی غروب آفتاب، یا حتی طلوعش فرقی نداره)

البته یادمون نره که یه علت عمده این سِر شدگی لطف سرحبیب دله و از قوانین اون ناشی می‌شه! همون قانونی که می گه هیچ چیزی توی این دنیای فانی پایدار نیست و اون یکی که می‌گه همه چی در جهت رشد و تعالی آدمیزاده‌است.

ولی بیاین یه کاری کنیم، اگه درد داریم حق بدیم به خودمون که به اندازه دردمون جیغ بزنیم و یا حتی نعره! نه بیشتر! همون قدر! لامصب قد کشیدن و استخون ترکوندن درد داره! می‌فهمی؟؟

 

من با دست انداز و مانع طی مسیر مشکلی ندارم ولی اینکه کلاً هی مجبور شی بین راه خر عوض کنی خیلی زور داره!

راستی من و خرام حالمون خوبه! گفتم که داریم تیمی روی پایان نامه کار می کنیم! به عبارت بهتریم داریم چَلِنج می‌کنیم! خدا بخواد بعد آناهیتا دفاع داریم!!!

راستی تر، به بقیه مربوط نیست که تو و خرت کجای میدونین، ساده ترین چیزی که می تونی به بقیه هدیه بدی روی خوشته! جدیداً یه خورده دارم اینو می‌فهمم! پیشرفتم بدی هم نیست!

تک مخاطب نوشت: بعضی وقتا تو فکر می کنی حق با توئه، یکی دیگه فکر میکنه حق با اونه، حتی خرت هم ممکنه این وسط حق و حقوقی برای خودش قائل باشه! بالاخره دیگه! اینجور وقتا بحث بی فایده است! قالوا سلاما! یاد یکی دیگه از خرام افتادم که تو دیواره، دردم اومد! هر از چند گاهی هم به عنایاتی اعم از بلست‌های کنایی، حذف اسمم از شعر و ... لگدی،‌ سمی، چیزی نثارم می‌کنه! کلنجار رفتن با این خره‌رو گذاشتم کنار فعلاً رمقی نیست! طبق قوانین سر حبیب دل: این نیز بگذرد!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٢/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و دل

سلام تک حبیب دل

بعضی وقتا مطمئن میشم که جز ادعا چیز دیگه ای برات نداریم

حتی روی همین اسمت!

کاش واقعاً تک حبیب دل بودی! کاش حداقل سر حبیب دل بودی!

هرچند نفر دیگه رو غیر از تو هم اگه راه داشت می ذاشتم کنارت، حتی به خاطر اونا شاید تو رو هم ندید میگرفتم اگه میذاشتی! اما طبق معمول منت سرمون گذاشتی و مارو جلو خودمون رو سیاه نکردی و نذاشتی!

حبیب دل، دارم میبینم، که عین یه شاخه نازک لاجون میرم هر طرفی که باد میوزه!

حبیب دل آخ!!!! مگه هرکی که یه تک حبیب داره اونم یکی مثل تو، نباید یه راه مستقیم بره و اگه باد موافق وزید ازش کمک بگیره؟!؟!!؟ پس من چرا به هر بادی جهتم عوض میشه! شانسمه فکر کنم، که با هیچ بادی به مقصد نمی رسم، آخه نمی ذاری! و الا معلوم نبود الان کجا بودم!

حبیب دل دارم سایه ام رو میبینم و چقدر داره دردم میاد!

وای که چه بغضی تو گلوی آدم چمباتمبه می زنه و منتظر میشه ببینه آیا باد موافق گریه کردن بوزه یا نه!!!

حبیب دل از دست خودم ناراحتم

بیزارم از تکرار مکررات!

دلم گرفته حبیب دل! آخه جز تو کلی عره عوره چپوندم توش! جا نیست دیگه!

دلم درد میکنه حبیب دل! از بس که این ور اون ور وول خوردن توش!

حبیب دل، دلشوره دارم!

حبیب دل من که دلدار خوبی نیستم اما تو که دلبر خوبی بودی!

حبیب دل پا رو دل گذاشتن سخته ها ولی کمکم کن! حرمت حریم حرمت رو شکستم، باید پا روش بذارم تا خرابش کنم!

حبیب دل، دلم کلنگی شده، میخوام یه اوکازیونش رو بسازم!

کمک کن کاخی بسازم که خودت بشی سر حبیبش! یه کاخی که خروس بادنماش فقط سمتی باشه که تو میخوای!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٢/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

شیطان بود یا نبود!!!؟

سلام!

حال و احوالتون چطوره؟

منم خوبم شکر خدا!‌ خیلی خوبم! بعد از یه چند وقتی یه اتفاقی افتاد که یه عالمه خوشحالم کرد!

چی شد که این سری اومدم، یه اتفاق ساده و در عین حال عجیب بود!

کیف مدارک ماشینم رو گم کرده بودم، خیلی هم پکر بودم، هر طور حساب می‌کردم اعصاب دویدن‌هاش رو نداشتم، از هر کسی هم می‌پرسیدم اگه گواهینامه و کارت و بیمه ماشین رو گم کنی چه اتفاقی می‌افته، هی می‌گفت بدو سریع، زود، اعلام مفقودی کن! سهل انگاری نکن! خطرناکه! واویلا!!! خلاصه که اصلاً حال خوبی نبود،‌ اونم تو اوضاع بلبشوی اخیر و بدو بدوهاش! همه‌جا رو زیر و رو کردم، به همه سفارش کردم بگردن، به همه سفارش کردم دعا کنن پیداش کنم، نذر!!!! حتی خدا رو تو رو در واسی هم انداختم، نذرم رو جلو جلو دادم!!

دیروز ندا گفت من خواهر زاده‌ام هر وقت چیزی رو گم می‌کنه از شیطون کمک می‌گیره! یه شعری داره می‌خونه: شیطون شیطون پیدا کن، آردت می‌دم برا زنت حلوا کن! J نمی‌دونم درست گفتم این سری یا نه! ولی تو همین مایه‌ها بود! گفتم خوش به حالش کاش برای منم پیدا می‌کرد!!!L

 آخر شب بعد کلی خستگی و زیر و رو کردن همه‌جا، دیگه نا امیدِ نا امید شده بودم، دیگه گفتم چی کار کنم،‌ الکی وقت رو بیشتر از این تلف نکنم و فردا برم پلیس + 10! بعد یادم افتادم که اه ه ه ه ه، بیلیچینگ دندون مونده! باید یه نیم ساعت دیگه بیدار بمونم! توفیق اجباری گفتم برم اینترنت حداقل نیم ساعته‌رو دووم بیارم! همین شعره‌رو بلست کردم! کلی سر خدا غر زدم! کلی سر دوستام غر زدم و دیگه رو به چلوسیدگی بودم که علی پی ام داد! منم که یک بند با آیکون L جواب می‌دادم! حالم بدتر از این هم شد وقتی که بهم گفت بیمه المثنی نمی‌ده!!!!

پرسید نمی‌دونی کجا گم کردی؟

می‌خواستم موهامو بکنم!!! – اگه می‌دونستم کجا بوده که دیگه گم نبود، پیدا بود!!!!

گفت نه منظورم اینه که مثلاً سر کار گمش کردی، تو خونه گم کردی؟!...

کماکان داشتم فکر می‌کردم خنگ که نیستم!!! می‌فهمم چی می‌گی! ولی نمی‌دونم!!!

... تو ورزش گم کردی؟!

یهو جرقه‌رو زد! ورزش، ورزش، هان؟! ورزش! دیدم تنها جایی که ندیده‌بودم کیف راکت تنیسم بود که از دو هفته قبل بالای کمد گذاشته بودمش!

-w8 کن 1min!!!!

وای ی ی ی ی باورم نمی‌شد! ساعت یه ربع به یک نصفه شب،‌ اینطوری بتونم پیداش کنم!

رو هوا بودم!‌ از ذوووووق!

اینقدر ذوق کرده بودم که دیگه نمی‌دونستم چی کار کنم! مجبور بودم که فقط ذوق اینترنتی کنم! یا انگشتم رو بکنم توی پریز برق!!!!!

\:D/, \m/, : D,….

خلاصه که چنتا نکته‌ی باحال قابل استخراج داشت این حادثه که من تا اونجاشو که فهمیدم براتون لیست می‌کنم، مهم نیست مدارک من چقدر برام مهم بوده یا نه ولی نتایج مهمه، بعضی وقتا اتفاقات ساده نتایج مهم‌تر و پیچیده‌تری رو می‌دن:

١- زندگی جدید داره رو به سمت مکانیزه و الکترونیک می‌ره! حتی شیطون هم اگه بخوای ازش کمک بگیری باید تو اینترنت درخواستت رو ثبت کنی!!!

٢- فاصله‌ی بین غم و شادی آدما خیلی خیلی خیلی کوتاهه! یاد اون عبارت معروف افتادم، قلب دو تا اتاق کنار هم داره،‌ تو یکیش غم خوابیده تو یکیش شادی، وقتی شاد می‌شی،‌ اینقدر بلند شادمانی نکن که غم بیدار شه، و وقتی که غصه می‌خوری اینقدر بلند غصه نخور که شادی نا امید شه!

تبصره1: البته ما از اونجا که یه مقداری کولی هستیم، هم بلند غصه می‌خوریم،‌ هم بلند شادی می‌کنیم، ولی خوب بهتره که رعایت کنیم!

٣- همه‌ی کارای این زندگی یه علتی داره، حتی اگه تو نفهمی، حتی اگه تو مقاومت کنی و پدر و مادرت هم بیان جلوی چشمات،‌ ولی همیشه یه حکمت بالاتری توی حوادث هست که حتی اگه برخلاف میل تو باشن،‌ بعداً خیریتش رو می‌فهمی! بی‌خود نیست که می‌گن: یاحکیم!

۴-چقدر خوبه که یه کسی که اینقدر حکیمه حواسش به کارای آدم باشه و به دادش برسه! مرسی حبیب دل!

۵-باز هم یادمون باشه که خدا ممکنه درای جلومون رو ببنده ولی بعدش درایی رو جلو رومون باز می‌کنه، از یه طریقی که هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردیم!

۶- همه آدما وسیله‌های اجرای طرح‌های خوب خدان! نه من می‌دونستم علی می‌تونه کمکم کنه، نه حتی خودش! ولی وقتی کسی انتخاب شده باشه که وسیله بشه، دیگه می‌شه!

کاش ما رو برای طرح‌ قشنگاش وسیله کنه! مثل علی!

یاد ملاصدرا بخیر که می‌گفت:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی‌زمان

اما:

به قدر فهم تو کوچک می‌شود،

به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

به قدر ایمان تو کارگشا می شود،

...

پدر می‌شود یتیمان را و مادر،

برادر می‌شود محتاجان برادری را،

امید می‌شود ناامیدان را،‌

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را،

مدارک ماشین می‌شود مدارک گم کردگان را،

علی می‌شود مژگان را،

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را!!!!

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح!!!!

تبصره٢: ما هیچ کدوم این شروط رو هم رعایت نکردیم و شد!

٧- آخر سر شیطون بود کمک کرد،‌ خدا بود کمک کرد،‌ ما که نفهمیدیم کی چی کار کرد، ولی به قول مامان ندا، اگه شیطون هم کمک کرد، خواست خدا بوده! و عجب جمله‌ای بود اینکه شیطان سایه‌ی تاریک خداست روی زمین!

حق

بعداً نوشت: نمی‌دونم چی شده که آذرخش‌ها، خانوادتاً در بلاگ من حضور فعال دارن، از مادر و پدر بگیر تا خواهر و خواهرزاده! با تشکر از خانواده محترم آذرخش، فراهانی،‌ قبادی، طبق معمول خانواده معزز شیری! و با حضور افتخاری ملاصدرا!!!

بعداً تر نوشت: راستی این عکس خیلی مربوط بود با یه خورده تحریف با اجازه می ذاریمش:)

بالاخره شیطان بود یا نبود؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٢/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()