مواجهه و مکاشفه

داستان زندگی یک ملکه!!!

سلام

حال و احوالتون چطوره؟ امیدوارم که خوب و خوش باشید!

این دفعه می‌خوام یه داستان واقعی تعریف کنم! راوی داستان و شخصیت اصلیش خودم نیستم! ولی با اجازه از زبون اول شخص تعریف می‌کنم که راحت‌تر باشه! شما به دل نگیرید! ولی قول می‌دم که داستان تأثیر گذاریه!

 

روزای آخر عمر عمو بود، دکترا دیگه رسماً جوابش کرده بودن! رفته بودم بهش سر بزنم و با هم‌کلامی بشینم به صحبت که می‌دونستم به زودی دیگه از دستش می‌دم!

زن عمو پا شد رفت که چای بریزه! عمو یه نگاهی بهش کرد و بعد گفت: من نگران خودم نیستم!نگران اینم
] اشاره به زن‌عمو[

هیچی نمی‌گفتم، می‌دونستم اینجور وقتا فقط باید گوش کرد!

ادامه داد: من باهاش مثل ملکه‌ها رفتار کردم، اگه به من می‌گفت ماست بگیر، من کل تهرون رو زیر و رو می‌کردم تا براش ماست بخرم! اما اون کره خرو من می‌شناسم ]منظورش پسرش بود[، اگه این بگه ماست می‌خوام تا سر کوچه می‌ره،‌ اگه نداشت برمی‌گرده می‌گه: نداشت!!!!

***

بعد از فوت عمو، می‌خواستم به زن‌عمو سری بزنم، بهش زنگ زدم ببینم چیزی می‌خواد یا نه؟

گفت: قرص جوشان کلسیم می‌خواد با طعم لیمو!

رفتم داروخونه، گفت: لیمویی نداریم، با طعم میوه‌های استوایی داریم!!! زنگ زدم به زن‌عمو: زن عمو، با طعم لیمو نداره، میوه‌های استوایی داره، بخرم؟؟

-         نه عزیزم نمی‌خوام، بیا خودت رو ببینم!

 

و دیگه من اگه قرص کلسیم لیمویی پیدا نمی‌کردم،‌ مگه روم می‌شد توی روی روح عمو سرم رو بیارم بالا!!!!

شانسی که آوردم داروخونه‌ی دوم لیمویی‌شو داشت!!! ] من این کره‌خر رو می‌شناسم[ !!! هنوز هم صداش تو گوشم بود!!!!

***

داشتم به این فکر می‌کردم که بعضی‌ها اینقدر عشقشون به یکی زیاده که حتی با مردنشون هم ماجرا فرقی نمی‌کنه! قدرتش اینقدر زیاده که تورو هم مجبور می‌‌کنه به احترام اون عشق زانو بزنی! حتی اگه خودت بارها و بارها بی‌توجهی کرده باشی، اما نه، این دفعه‌رو نمی‌تونی از زیرش‌ دربری!

و اینکه خوش‌ به حال کسایی که توی زندگی شانس این رو داشتن که ملکه‌ی کسی باشن و یا ملکه‌ای داشته‌باشن!

و یادمون نره که این شانس رو فقط خودمون می‌تونیم راه بدیم توی زندگیمون!!!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

ریز مکاشفات:))

جدیداً دو تا چیز رو مواجهه مکاشفه کردم:

1-     آدما وقتی خودشون یه چیزی رو یاد میگیرن اولش خیلی ذوق می کنن، اما بعد از یه مدتی که از روی یادگیریشون گذشت و براشون مسئله جا افتاد فکر می کنن سایر آدما در دو دسته قرار می گیرن: اولی ها اونایی ان که بلدن و هنر خاصی نکردن که بلدن، دومی ها اونایی ان که چقدر خنگن که تا حالا این مسئله رو نفهمیدن

مثلاً خود من که به نظرم کارشناس شعبه مرکزی خیلی خنگه که نمی فهمه با برنامه "حساب" چطوری کار کنه!!!

یا اقای ای دی اس الی که وقتی زنگ می زنم بهش می گم اینترنتم قطعه کلاً با یه لحن سالم اندر چلاقی بهم توضیح می ده توی این مایه ها که تو دیگه چه گیجی هستی که تا حالا نفهمیدی!!!

و یا سمانه که در امر کامپیوتر مهندس ما محسوب می شه تعجب می کنه که چرا آرمیتای پزشک مملکت نمی فهمه که سوکت نمی دونم کجا به بُرد چی چی وصل نبوده و واسه دلیل به همین واضحی !!!! بوده که نمی دونم چی چی اش کار نمی کرده!!! (اینقدر بدیهی برام توضیح داد این مسئله رو که روم نشد ازش دوباره بپرسم) :))

 

2-     ما آدما وقتی چیزی رو از کسی یاد می گیریم، یعنی یکی که توی یه کاری مَستِر و این کاره است و ما شاگردشیم، وقتی ببینیم که سوتی می ده به طرز غریبی لذت شیطانی می بریم!!!

 

مثلاً باز هم همین خود من که همه ی کارم رو از آقای طالع یاد گرفتم بعضی وقتا که آقای طالع یه سوتی های مسخره می ده اینقدر حال می کنم.

یا باز هم خود من با نگین، وقتی استاد ایروبیک پیشرفته مون!!!! پیش استاد خودش بعضی حرکت ها رو خنگ میزد، نیشمون تا بنا گوشمون باز می شد!!! عین یه ...ولش کن!!!! به خودم رحم می کنم در این نقطه!

نمی دونم دقیق، شاید بهتر بخوایم نگاه کنیم اصل خوشحالی ما بخاطر این نیست که ما خیلی عوضی هستیم نه!:))

بخاطر اینه که نشون می ده اون "مراد" ما هم خودش بی عیب نیست و با کار و تلاش به اینجا رسیده، امید است که ما هم که الان "مرید"های پر ز اشکالی هستیم روزی به اونجا برسیم! سوتی های اونا یه دلداری ایه واسه ما که نگران سوتی هات نباش! همه ممکنه توی کارشون اشتباه کنن حتی استاد تو!!!

یه کلاسی می رفتم یه دوره، مولوی شناسی، نتونستم تحملش کنم، آخه لامصب هر چی استاده می گفت یه مراتبی بودند که اینقدر آرمانی بودند که تو هر چی فکر می کردی به مسخره ترین وپایین تریناش هم نمی تونستی برسی! بی خیالش شدم!!!! به طرز بی ربطی یا شاید هم مربوطی یاد موسی و حضرت خضر افتادم!!! که خدا موسی رو برای پیامبری انتخاب کرد که یه آدم معمولی بود و نه یه آدم خارق العاده مثل حضرت خضر! یکی از دلیلاش این بود که اگه حضرت خضر پیامبر می شد همه ی آدمای توی مایه ی من و از من خسته تر چِل می شدن!!!

همینه که می گن خدا ارحم الراحمینه دیگه، جای حق نشسته و این که خدا خر رو شناخته!!!! و خیلی چیزای دیگه که راجع به خدا می گن!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اعترافات شب دلتنگیِ!!!

سلام

اول به سر حبیب دل و دوم به بقیه!

حال و احوال چطوره؟ دعا می کنیم که خوب باشین!

 

امشب از چی بگم؟ که هر چی می خوام به صورت شفاهی بگم بی قواره می شه! این شد که اومدم اینجا حرفام رو مرتب کنم بلکه!

 

آقا من امشب شاکی ام! شاکی نیستم! غصه دارم! از بعد از ظهر حدودای ساعت چهار اینا شروع کردم به غصه خوردن یکی هی داره توم روی روانم می ره که می گه بابا خجالت بکش! آخه به اینام می گن درد که تو داری براش غصه می خوری پس میلیون ها نفر دیگه ای که شرایط از تو بدتر رو دارن توی این دنیا چی؟ آقا طرف رسماً مارو ...**** یه چیزی رو همینجا هم بگم! خودم همه ی این چیزا رو خیلی بهتر بلدم و خوابم هم می بره! ولی دِ جان من – ندای منطق مزخرف و وقت نشناس من – بی خیال ما شو! همیشه فکر می کنم اگه یه شب من راحت سر خدا غر می زدم و سنگامو وا می کندم و فرداش مثل آدم به بقیه ی زندگیم می رسیدم خیلی بهتر از این وضعیتی بود که یه خط در میون غر می زنم و شاکی می شم و بعد قربون صدقه های الکی می رم خدارو!!!! نه شکایتمون مثل آدمیزاده است، نه شکر گفتنمون! دِ لامصصصصب یه بار بیا غر بزن، داد بزن، گریه کن، جیغ بکش، قال قضیه رو بکن و برو دیگه! حداقل هفته‌ای یه شبش کن!  چیه هر روز میای یه اخمی میکنی و تا یه چیزی بهت می دن یا حتی می گن، سریع نیشتو باز می کنی و انگار که نه انگار!!! تو رو خدا یه کم واقعی تر!!!! این زندگی ملاحظاتی داره خیلی بیخود و سنگین می شه!

خلاصه که امشب می خوام یکی از اون شبای واقعی باشه!

پس پیشاپیش از اینکه ممکنه یه خورده نامفهوم صحبت کرده باشم معذرت می خوام!!!!!

 

به کی بگم آقا جان من دلم هوای "هر چی آقامون بگه" رو کرده! دلم هوای یه تکیه گاه قرص و محکم رو کرده که تو از عقبش بیای و بدونی که داری درست می ری و جات امنه! خودم می دونم که تو زندگی منم که باید تصمیم بگیرم، منم که باید انتخاب کنم و منم که باید جواب انتخابام رو بدم و کلاً‌ اموراتم رو باید خودم بگذرونم، ولی گفتم صداش رو ببنده اون وجدان منطقی رو که نمی فهمه امشب شب غر زدنه نه منطقی بودن!!!! سختم شده آقا جان سختم شده! مسئولیت پذیری امشبِ روزگار سختم شده! می‌خوام دایورت کنم مسئولیت ها رو! آخه بابا پرسفون خجسته احوال رو چه به بار مسئولیت!؟

 

بحث داره تخصصی می شه! بحث داره اعتراف گونه می شه! ولی امشب شب اعترافه! امشب یه شب واقعیه!

می دونید اصلاً قضیه از کجا شروع شد؟ هی ی ی انگار از هیچ جا شروع نشد! از ازل همینطوری بوده! اون روزی که توی schedule هستی تیک بوجود اومدن من خورد! همونجایی که تو جلسه ی خدا بانوها سر اینکه کدومشون کهن الگوی من بشن، سر سیب طلایی، با هم بحث و جدل و حتی گیس و گیس کشی کردن!

 

شاید هم هیچ درگیری‌ای نبود و همه چی خیلی توافقی صورت گرفت که آخر سر ما نفهمیدیم چطوری شد که یهو پرسفون پذیرا برنده شد!!! من نمی دونم آرتمیس و آتنا و آفرودیت اون موقع چه می کردن سر مجلس مشاوره!!!! هستیا که هیچی کلاً تکلیفش معلومه! اهل رقابت نبود! ولی از این سه تا بانوی عزیز واقعاً توقع می رفت که به هر حال به نحوی سیب رو واگذار کردن! و تازه قرار هم شد که هر وقت لازم شد سیبه رو قرض بگیرن! یعنی مثلاً توی زندگی نمی دونم چندین ساله ی من، کلاً پرسفون بشه خدابانوی غالب؛ بقیه هر موقع که صلاح دیدن قدم رنجه کنن و خودی نشون بدن! انصافاً کم هم خود نشون ندادن ولی یه چیزی رو یادشون رفت که سند سیب طلایی به اسم پرسفون خورده!!! هر چقدر هم که بخواد عاقل بشه، هر چقدر که بخواد جنگنده بشه، هر چقدر که بخواد قدرتمند و مستقل بشه و حتی شاید واقعاً هم بشه، یه شبایی پیش میاد مثل امشب که پرسفون با سند منگوله دار میاد جلو و ادعای مالکیت می کنه! دلش هوای پذیرا بودن رو میکنه! پذیرا بودن و آنیمایی شدن توی ذاتشه که هر چقدر هم زندگی از اون بی خیالی و بی مسئولیتی درش بیاره، باز هم گهگاهی هوسش رو به سرش میزنه و شاید دلتنگش کنه!!!!

 

دلتنگ اون روزگاران تعطیلی! می دونی بدیش چیه؟ این که اگه تو چیزی رو بفهمی دیگه فهمیدی! دیگه نمی تونی بزنی زیرش! یه مثال مسخره می زنم، اگه من بنا به پاره‌ای اتفاقات رفتم جلسه ی بانک مرکزی و راجع به ذخیره ارزی با من صحبت شد و بعدش خیلی اتفاقی تر نرم افزارش رو هم به من معرفی کردن، اونوقت من باید جواب 34 تا شعبه رو راجع به نرم افزار ذخیره ارزی بدم! من شدم مسئول ذخیره ارزی! دیگه نمی‌تونم بزنم زیرش! مثل آناهیتا که الکی الکی شد مسئول بانک جامع و حالا هی بیخودکی باید مغایرت بگیره! اول قرار نبود بسوزند عاشقان **** مثل اینکه بعداً یه سری قرار مدارهای خاصی رد و بدل شد!

همونطوری که الان نمی تونم جواب شعبه ها رو ندم، دیگه نمی تونم مثل قبل بی‌مسئولیت و سر به هوا و دل به نشاط باشم!!! چند بار گوشزد کردم که بابا کار من اصلاً اعتبارات نبود، ولی کسی دیگه کاری با این قضیه نداشت، انگار باورشون نشد!!! گفتن این هم به هر حال تجربه ایه! راست هم می گفتن!  ولی خوب دلم که می تونه تنگ بشه! ماهیتاً قابلیتش رو دارم دیگه!!! و واقعاً دلم تنگه!!! انگار پرسفون وجودم را ابراز وجود آرزوست اونم توی شرایطی که اصلاً مساعد ظهورش نیست! توی شرایطی که باید سفت و محکم وایسه و می ایسته! اما دلش تنگه!  البته مشکل الان ذخیره ارزی و موارد مشابه نیست، نه! مشکل جاهای دیگه است! یه جاهایی مثل امشب که غصه الکی الکی وجود آدم رو می گیره!

نمی دونم توی کار خدا بانوان، انتقال سند، وکالت، قولنامه، یا یه همچین چیزایی مفهوم داره یا نه! اگه داشته باشه سریعاً سند سیب طلایی ام رو به نام یکی دیگه می زنم که اینقدر دلش هوای این چیزا رو نکنه! اون ندای منطق مزخرف باز داره حرف میزنه که هر جا بری و سندت رو به نام هر بانویی که بکنی باز هم آسمون همین رنگه فقط شاید شکل دل‌تنگی‌هات عوض شه! ولی باز هم بهش می‌گم که "نشنوم صدات رو"!

یکی از خوبی این شب‌ها اینه که توش یک عالمه حرف میزنی، بحث می کنی، نظر می دی، تز ارائه می دی و راه حل های مختلف تخیلی، ولی صبح با اولین هوای صبحگاهی که توی صورتت می خوره عقلت با اون ندای منطقی که تا دیشب خیلی مزخرف بود میان به دادت می‌رسن و بر میگردی به زندگی عادیت! کسی هم به خاطر شب قبل چیزی رو نمی تونه به روت بزنه! همینه که شبا رو  دوست دارم به دو تا دلیل: 1- خیلی چیزا رو می پوشونه و پر از رمز و رازش می‌کنه و 2- هواش خنک‌تره اونم توی این تابستون تموز!

 

هنوز شب من تموم نشده! کاش یکی می اومد و ازم میپرسید خرت به چند من! می‌خوای من بجات خرت رو برونم!؟ اونوقت منم تا صبح دو ترک می شستم پشتش و کیف می کردم! بخدا صبح اول صبحی هنوز آفتاب نزده افسار خرم رو پس می گیرم و خودم میبرمش ولی کاش امشبه رو کسی بود!!!!

 

اینا رو دارم صبح روز بعد می‌نویسم: خدایا شکرت که به من گواهینامه خر سواری دادی که توی این زندگی بتونم کارای خودم رو خودم انجام بدم!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

صاحب عروسی و عزا :|

سلام

حال و اوضاع که خوبه ان‌شاءالله!

موضوع این سری یه موضوع درخواستیه! یه مواجهه‌ و مکاشفه‌ای که مریم (خواهر محترمه) باهاش برخورد کرده بود؛ البته من هم برخورد کرده بودم ولی خوب پیشنهاد مکتوب کردنش رو دیشب مریم بهم داد!

پیشنهاد داد این سری راجع به این مطلب صحبت کنم که آدما وقتی خودشون صاحب یه عروسی و یا یه عزایی هستند واقعاً‌ نه چیزی از شادیشون می‌فهمن و نه چیزی از غصه‌شون!

چراش هم خیلی ساده‌است؛ چون همه‌اش باید حواسشون به این باشه که کی‌ها رو خبر کنن، چی باید بپوشن، کجا رو باید رزرو کنن، گل از کجا سفارش بدن، ماشین رو چجوری هماهنگ کنن، کارگر از کجا گیر بیارن، تصمیم بگیرن که آشپز بیارن یا کلاً‌ غذا رو از بیرون بگیرن، تو عروسی باید ببینن کیک و کارامل رو از کجا بگیرن و تو عزا هم باید حواسشون به خرما و حلوا و گلاب و قاب عکس مرده باشند!

برای ما که همیشه همین‌طوری بوده! مثلاً توی پست فوت بابا عزیز که گفته بودم؛ اینقدر درگیر کارا بودیم و تند تند از این ور به اون ور می‌رفتیم که من تا فردای فوت بابا عزیز حتی وقت نکرده بودم یه دونه فاتحه از ته دل بخونم براش! یا مثلاً سر عروسی شهروز که مریم مسئول تدارک سفره‌عقدش بود، آخرین نفری بود که رفت برای عروسی حاضر بشه!

اینو وقتی بهتر می‌شه فهمید که جشن نامزدی پسر همسایه باشه، اونم توی پارکینگ خونه! خیلی خوشحال و تر و تمیز می‌ری پایین و اولین صحنه‌ای که می‌بینی مادر داماد باشه که درب و داغون و له طوری میاد و بهت خوش‌آمد می‌گه! فکر کنم اون قدری که به ما خوش گذشت توی اون مهمونی به هیچ کدوم از کسایی که مجلس مال خودشون بود خوش نگذشته بود! اون حس خوشایندی که بعد از خوش‌گذروندن مجبور نیستی تمام ریخت و پاش‌ها رو جمع کنی و تنها کاری که باید بکنی اینه که سه طبقه پله رو بری بالا و بگیری بخوابی و تنها دغدغه‌ات این باشه که اوه، فردا باید صبح زود پاشم و برم سر کار!!!!

یا اینکه مریم توی مراسم فوت عمو سیروس (عموی معنوی) می‌تونه بدون هیچ نگرانی و دغدغه‌ای فقط واسه دل خودش گریه کنه و نگرانی از چیزی نداشته باشه!

نمی‌دونم چرا این‌طوریه! تکلف زیاد شده؟ مردم سخت می‌گیرن برای مراسماشون، یا اینکه کلاً چه اتفاقی افتاده! ولی به هر حال هر چیزی که هست خود صاحب عزا و عروسی عملاً چیزی از مراسمشون نمی‌فهمن و بعد از تموم شدنش لهیده طوری باید یه هفته برن استعلاجی!!!

چه وضعیتی شده‌ها!!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زد و خورد زندگی!!!

سلام

حال و اوضاع چطوره؟ روزگار بر وفق مراده؟ ان شاءالله که باشه!

حبیب دل ما حالش خوش باشه! ما هم یه کاریش می کنیم! دنبال دلگرمی های کوچیک زندگی می گردیم تا زیر بار دلسردی ها گیر نکنیم!

یه نکته ای : چقدر خوبه اونطوری که من بندگی می کنم، حبیب دل خدایی نمی کنه! به یه تفاهم مسالمت آمیز رسیدیم: که اون به من نگاه نمی کنه که چی کار می کنم و نمی کنم خودش سروری می کنه و احکم الحاکمین می شه! منم هر وقت کار و خانواده و دوست و کلاس فوتوشاپ و تنیس و کلاسیک گذاشت، یه نگاه به دست اون می اندازم و شاید یادم بیفته که بدی نیست دو خط بندگی کنم! بعضی وقتا هم که از دستش شاکی می شم یه بند غر بزنم!!!

 

 

نکته تموم شد بریم سر اصل مطلب؛ این سری قرار نیست دیگه از دلگرمی ها بگم! اتفاقاً خیر خیر اصلاً خیر!!!خیلی هم برعکس به قول صورتجلسه هامون "مقرر گردید" از دلسردی های زندگی بگم! چه معنی می ده که همه اش آدم خوش خوشان بنویسه؟ مردم چی میگن؟

 

قراره از اون موقع هایی بگم که یه بارکی یه ضربه می خوری می گی اَاَاَاَه! یه ضربه ی دیگه می خوری و می گی ای بابا! ضربه ی سوم رو می خوری میگی این دیگه آخرشه و از این بدتر نمی شه! تا وقتی ضربه ی چهارم رو بخوری و بگی نه، مثل اینکه اتفاقی نبود!!!! بعد ضربه ی پنجم به این مسئله فکر می کنی که قضیه چیه؟!!!! ولی با آی کیوی پرز فرشت که کارت رو به اینجا کشونده علت خاصی پیدا نمی کنی! فقط یه چیزی دیگه رو می فهمی و اونم اینه که چرا بابا، از این بدتر همیشه امکانش هست! (البته ور مثبتش رو هم بگم: به همون نسبت از این بهتر هم همیشه ممکنه ولی کلاً چون فضا غرآلوده خیلی روی این قسمت دومش مانور نمی دیم)

 


 

بیشترین حالگیری از زندگی دقیقاً زمانی صورت می گیره که تو یه چیزی رو با صدای بلند از یکی می خوای و اون یکی به هیچی اش نمی گیره تورو و یا حتی دقیقاً برعکس خواست تو عمل می کنه! اگه چیزی رو نگی، با خودت کنار میای که نگفته بودم خوب، اگه می گفتم حتماً مدنظر قرار می دادنش، اما چون ما آدمای تیزی هستیم که راه این زیرآبی رفتن ها رو هم واسه خودمون نمی ذاریم، از همون اول همه چی رو هم می گیم! که بعداً حالگیریمون درسته باشه! چشممون کور دندمون هم نرم!!! والااااا با این نوناشون!!!! یاد آقای شیری افتادم که میخندید به اونایی که نقطه ضعفشون رو هی جلوی چشم طرفشون تکون می دن و می گن به این نزنی ها! ولی خوب ...!!! البته این خیلی مربوط نیست به این قضیه ای که گفتم! چون حرف خواسته ها بود نه نقطه ضعف ها، ولی به هرحال نکته ای بود که فیض ببرید!

داشتم می گفتم در تمام مدت حالگیری های فاز یک، دو، سه، ....، اِن؛ حداقل این امید رو به خودمون می دیم که وقتی یه چیزی دیگه خیلی دردش زیاد می شه الان موقع زایمانش می رسه، فقط چون این زایمان از نوع طبیعیه، تایم دقیق نداره، مثل سزارین نیست که متشخص بری بیمارستان، بدون درد، فارغ بشی و برگردی! هی درد میکشی و فکر می کنی این دیگه تهشه، ولی میبینی که ای بابا از اون بدترش هم هست! ولی به هر حال قراره که فارغ بشیم!

راستی وقتی که حال منو می گیرن آخ اینقدر خوب می تونم خودمو مظلوم و مغموم کنم! آی ی ی ی خوش می گذره که طرف مقابلم رو شرمنده کنم!!! آی ی ی !!! داشتم همین کارو می کردم که یکی بهم گفت این سری توی بلاگت از آدمایی بنویس که خودشون راحت نه می گن و طاقت نه شنیدن ندارن! هه J منظورش من بودم! کلاً که تیکه بهم انداخت و به اندازه ی تیکه بودنش زورم گرفت! این که بماند! ولی یه چیزیش خوشحالم کرد، اونقدرام که خودم فکر می کردم مظلوم نبودم، بعضی وقتا بعداز شوک اولیه ی ضربه های ناگهانی آدم اینقدر طفلک می شه که فکر می کنه از ازل تا ابد همینطوری طفلک بوده!!!! توهّم هم بد دردیه!!!! خودت هم غرق می شی توی افکار خودت! این به قول خودش "رفیق عزیزمون" نجاتم داد!!! حتی از اونم بدتر.... یه نگاه اجمالی هم که به عقب انداختم دیدم یه تعدادی از ضرباتی هم که خوردم خیلی آشنا بودن!!! انگاری خودم روی یکی دیگه پیاده کرده باشم!!!! راستش رو بخوای جرأت نکردم دقیق تر نگاه کنم! اعصابم نمی کشید دیگه ببینم کی رو کجا جز دادم که حالا باید کتکشو بخورم، ترسیدم گندش بالا بیاد بعداً شرمنده ی خودم بشم !!!! فکر کن! چه بساطی دارم من این وسط؟!؟؟

البته یه نکته ی دیگه هم هست! همیشه آدم ضربه هایی که می خوره در جهت ضربه هایی نیست که می زنه و نه حتی لزوماً برابر با اونا!  ولی به هر حال ما هم یه چنتایی نواختیم این وسط دیگه! خدا بده برکت!  به قول شاعر "تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد" دقیقاً ربط خاصی نداره ولی لزوماً گفتم که نباید چیزی در جهت چیز دیگه باشه!!! (جمله رو برم!!!)

زندگی بزن و بخوریست در حرکت دوار! شاید هم در انواع دیگری از حرکت های نوع هندسی!

مهم این است که زد و خورد دارد!

مهم این است که من الان درد دارم و نمی دونم چقدر درد دیگه لازمه تا یک فارغ شدن دل انگیز!

 

راستی جدای از همه ی این غرها، یه ضربه هایی هست که می خوری بدون هیچ پیش زمینه ای از ضربات زده!  مثل دایی حمیده که تصادف کرده و الان توی کماست! مثل بچه ی هفت ماهه ای که سرطان رحم می گیره و باید شروع کنه به شیمی درمانی! اینا دردای سنگینی ان که تحملش سخت تر از درد ضربه های دیگه است! حکمت این ضربه ها رو فعلاً که فقط خود حبیب دل می دونه و ما هم فقط می تونیم دعا کنیم! شما هم دعا کنید!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()