مواجهه و مکاشفه

مادر...!!!

اینجوری شرطی‌ام کرده، که هر وقت می‌گم : "خواب دیدم..." منتظرم همه قبل از اینکه بپرسن "چی دیدی؟"  بگن "خیر باشه" ... و هر وقت چیزی رو شکوندم همه قبل از اینکه بپرسن "چی بود؟" بگن "فدای سرت"!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

حال بد ... پارت وان

حال بد وقتیه که بخوای تصمیم مشترک رو با کسی بگیری که دست پایین تو از دست بالای اون هم بالاتره!

 

حال بد وقتیه که بعد از این که سعی کنی حال یه خراب رو خوب کنی ببینی که خودت حالت گرفته شده!

 

حال بد وقتیه که سوم می‌شی!

 

حال بد وقتیه که بهت می‌گن تو خیلی خوبی ولی...!

 

حال بد وقتیه که کسی رو دوست داشته باشی که نباید!

 

حال بد وقتیه که تو از دو ماه قبل واسه ده روز تعطیلات تابستونیت برنامه بذاری،‌ ولی روز اول تعطیلات دایی‌ات فوت کنه!

 

حال بد وقتیه که می‌خوای از یکی پیش یکی دیگه درد دل کنی؛ این یکی،طرف اون‌یکی رو می‌گیره!

 

حال بد وقتیه که تو اس ام اس می‌خوای به یکی فحش بدی، ولی اونو برای خودش سند می‌کنی!

 

حال بد وقتیه که جلوی یکی نشسته باشی و هی از خودت بپرسی که من اینجا چی کار می‌کنم؟

 

حال بد وقتیه که تو منتظر زنگ یکی هستی ولی یه بی‌ربط دیگه بهت زنگ می‌زنه!

 

حال بد وقتیه که نتونی برای عقب‌تر از یه ربع خودت برنامه بذاری!

 

حال بد

IS WHEN EVEN YOUR BEST IS NOT GO0D ENOUGH

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

برو کشک خودت رو بسسسساب!!!!

داشت توی چت واسه اون یکی درد دل می‌کرد،

اون یکی بهش گفت: من خیلی دوست دارم کمکت کنما، ولی نمی‌تونم! اهل مشاوره رفتن هستی؟!

-         به نظر من آدم باید خودش بتونه مشکلات خودش رو هندل کنه! البته شاید لازم باشه برم پیش مشاور احساس می‌کنم دارم به تنهایی عادت می‌کنم.

 

و اون یکی داشت فکر می‌کرد اینقدی به تنهایی عادت کرده بود که یادش رفته بود ممکنه مشکلی باشه!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بخاطر خاطره‌ها

(این پست قدیمیه ولی چون مشکل داشت مجبور شدم دوباره بذارمش)

سلام

حال شما چطوره؟

خیلی وقته که می خوام بنویسم ولی مجال نوشتن نیست! یا اگه مجالش هست حسش نیست! یا اگه هم مجال و حس باشه، نمی‌دونم چی می‌شه که دفتر و خودکار بیشتر می‌طلبه!

بذار از قبل شروع کنم!

از روز خواهر بگم و بهانه‌ی با هم بودن بیشتر خواهرانه!

درست کردن بهانه‌های بیشتر برای خاطره سازی که بشه یه ذخیره واسه‌ی روزایی که دیگه معلوم نیست هرکی کجا باشه!

جدیداً خیلی بیشتر این نکته محسوس شده برام که همه‌چی رفتنیه و اینکه هیش‌کی از فردای خودش خبر نداره! فرصت‌هامون به سرعت خر بادپا داره می‌گذره و ما هم که ... ای بابا!

درگیر یه سوالی هم هستم جدید به شدت! البته خودمو به نحوی به جواب رسوندم!

سوال اینه که وقتی آدم می‌دونه که چیزی قراره از دست بره سعی کنه ریلکس باشه و خودش‌رو تو دردسر درگیر شدن با اون چیز و دل‌بسته شدن بهش نندازه یا نه، به اون بهترین وجهی که می‌تونه کنارش باشه!؟

ذهن محافظه‌کار همیشه می‌گه باید خودتو کنترل کنی، نذاری شدت وابستگیت از یه حدی بیشتر بشه که نتونی دوری اون چیز رو تحمل کنی!

نوید یه بار بلست کرده بود: "از من می‌شنوی حرفاتو به هیچ‌کس نگو... چون به تدریج دلت برای همه تنگ می‌شه!" راست می‌گه لامصب!

اما به قول فیلم "آینه دو وجه دارد" در مورد حتی عاشق شدن، همین عشق‌های زمینی و زود گذر و معمولی دور و ورمون، با اینکه می‌دونیم حس ما بعداً به همین کیفیت نمی‌مونه اما باز خودمون رو درگیر روابط و دل‌بستن و دل‌کندن و ... می‌کنیم، چون "It feels FUCKING GREAT". اون حس لذت‌بخش دوست داشتن، دوست داشته‌شدن گاهاً حتی با دونستن اینکه قرار نیست دیری بپاید باعث می‌شه که خیلی کارارو آدم بکنه که خودش رو بیشتر درگیر روابطش بکنه!

حالا این رابطه، رابطه‌ی خواهری باشه، دوستی باشه و یا عشقی فرقی نداره!

اینایی که می‌خوام بگم خیلی آرمانی می‌شه و درحالت عادی ضد حالش بیشتر از این می‌شه، ولی اصلش همینه! وقتی که قراره همه چی در نهایت از دست بره، خیلی حیفه که من الان از چیزی که دارم لذتش رو نبرم! حیفه که اگه می‌تونم لذتم رو بیشتر کنم، نکنم! تعادل مسخره‌ی دنیا همیشه پا برجاست، که خوشی و ناخوشی‌اش متناسبه! هر چقدر شادی‌ات عمیق‌تر باشه، غصه‌هات هم عمیق تر می‌شه! ولی دلیل نمی‌شه که کسی رو که می‌تونم کمتر دوست داشته باشم که بعداً راحت‌تر باشم!

تا اون موقع خدا بزرگه! نمی‌دونم فردایی که معلوم نیست مریم کجاست و مرجان کجا وقتی عکسای روز خواهر رو ببینم چقدر دلم براشون تنگ می‌شه و چقدر از این بابت داغون می‌شم اما از یه چیزی مطمئنم که همیشه با دیدن اون عکس‌ها خاطره‌های عالی‌ای از خواهرام دارم! ته دلم می‌لرزه و می‌دونم که یه روزایی توی زندگیم لذت خواهر بودن رو چشیدم!

 

یه وقتایی که اوقات خیلی خوبی با دوستام دارم، بازم ته دلم می‌لرزه و حس اینکه دوستای خوبم بد عادتم کردن میاد سراغم و اینکه اگه فردا نباشن چی؟! ولی باز هم می‌شه بی‌خیالش شد و خاطره‌سازی کرد! گیر دادم به خاطره! نمی‌دونم خاطر و خاطره برای بقیه هم به اندازه‌ی من مهم هست یا نه! ولی یه وقتایی هست که خاطرم خیلی برام مهم می‌شه و دوست‌داشتنی! دلم غنج می‌ره وقتی که با دیدن عکس یه جوجه یاد نگین می‌افتم، با شنیدن "حبیبی" یاد هومن می‌افتم، با بو کردن یه عطر یاد سمانه می‌افتم، با شنیدن "هفت حوض" یاد آناهیت می‌افتم و اگه یکی بگه "کوفتی" یاد لیلا می‌افتم!!!!!

و نمی‌دونی که how does it feel وقتی که وسط یه سی دی جفنگ توی ماشین که هی مجبوری بزنی نِکست، نِکست، یهو برسی به آهنگ "خاله ریزه‌"! فکر نکنم کسی با خاله ریزه بتونه، بره تو خلسه به نحوی که من می‌تونم برم!!!!

اینقدر زیادن اینا که هر چی بگم تمومی نداره و همه‌ی اینا اون خاطراتی هستن از همه‌ی کسانی که الان نیستن یا می‌دونی بالاخره یه روزی نخواهند بود!

مثل بابا عزیز که الان فقط خاطره‌هاش هست!

بابا احمد همیشه یه شعری رو برای خنده می‌خونه که خیلی وصف الحال می‌شه الان: "من که می‌دانم شبی عمرم به پایان می‌رسد **** پس چرا عاشق نباشم"

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

روی خوش طعم غرورت

می‌گفت : من آدمی هستم شدیداً وابسته به فیدبک! یعنی می‌ترسم در موقع ضعف قرار بگیرم، حاضرم تمام عمر تنها باشم، ولی هیچ وقت توجه گدایی نکنم!

دلم می‌خواد میزان علاقه و توجه من به طرف مقابل حداقل مساوی با میزان توجه یا علاقه‌ی طرف مقابل به من باشه!

 

لذا هر از چندگاهی دست به جمع کردن کاسه و کوزه‌اش می‌زد که این قضیه رو تست کنه! دلیل دیگه‌اش رو هم اینطوری توضیح می‌داد که بعد از یه مرحله‌ای احساس می‌کردم وابستگیم داره بیشتر می‌شه! و چون می‌دونستم آخرش قرار نیست چیزی کف دستم رو بگیره دلم می خواست به یه طریقی رابطه‌ام رو قطع کنم!

ولی به جای اینکه دوتا بذاره روش یه جوری جواب می‌ده که دوباره برگردم!

 

سری آخری ولی انگار این‌طوری نشده بود! اون یکی یه طوری جواب نداده بود که برگرده کلاً دیگه جواب نداده بود! گوییا اونم زده بود تو کار فیدبک! خودش می‌گفت شنونده باید عاقل باشه: مگه می‌شه دلم تنگ نشه، اما اینم گفته بود که ... حاضر بود تمام عمر تنها باشه و گداییِ توجه نکنه!!!

 

...
بقيه‌شو بخون از اينجا
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مادر بودن نوعی مرض است!!!

همیشه می‌گفت: لیزا خیلی خریت کرد که پاشد رفت انگلیس! اینجا واسه خودش خانومی می‌کرد اما از وقتی رفت کلی سختی کشید! اصلاً نفهمید زندگیش چجوری گذشته! خودش، شوهرش! ای بابا چه کاریه؟؟!! که چی مثلاً‌ زندگی خودشو فدای بچه‌هاش کرده؟

 

الان رفته ابوظبی که ببینه می‌تونن ویزای انگلیس بگیرن یا نه!

 

قبل رفتنش پرسیدم واسه چی می‌خوای بری؟ مریضی مگه؟! گفت: واسه بچه‌ام!!!!

 

صد دفعه گفته شده: ماااااادر نشدی بفهمی!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

توضیحات و تغییرات

قرار شده بعد این یه خورده کوتاه تر بنویسم و یه خورده سبک رو تغییر بدم!

فعلاً امتحانیه! و می‌دونم خیلی جا داره که بهتر شه! به کمک شما و نظراتتون ا‌ن‌شاءالله!

توضیح دیگه هم اینکه شخصیت تمام داستان‌ها حقیقی‌اند ولی لزوماً خودم و یا مربوط به خودم نیستند! کلاً تعریف کردن شخص اول رو دوست دارم

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

جعبه‌ی سایه

جعبه سایه

 

وحشتناک‌ترین صدایی را که به نظرتان می‌رسد، در یک جعبه مجسم کنید و آن را در سر خود جا دهید: این، جعبه‌ی سایه‌ی شماست. این جعبه پر از تمامی افکار سرکوب شده‌ی شماست: همه‌ی داوری‌ها، محق بودن‌ها، زخم‌های عاطفی بهبود نیافته و همه‌ی باورهای سایه…

جعبه‌ی سایه‌ی ما درون داستانمان زندگی می‌کند و همیشه همراه ماست و پیوسته نقص‌ها،‌ ناامیدی‌ها و بی‌کفایتی‌هایمان را به ما گوشزد می کند. جعبه‌ی سایه به ما می‌گوید که وقتی درون داستانمان هستیم، چه عقیده‌ای درباره‌ی خودمان داریم. در حالی که بخش الهی وجودمان به سختی می‌کوشد تا توجه ما را به سوی خود جلب کند، اغلب رویمان را برمی‌گردانیم و با وفاداری به جعبه‌ی سایه - همان صدای آشنایی که عاشق آن است که شکست‌ها،‌ بی‌کفایتی‌ها و محدودیت‌های خودساخته‌ی‌مان را به ما گوشزد می‌کند - نگاه می‌کنیم.

 

متن بالا عیناً کپی شده از "کتاب راز سایه‌" دبی فوردِ!

چقدر آشنا به نظر می‌اومد و چقدر شبیه این شعریه که نسترن گفته بود:

 

I always have these paradox feelings

At the same time

Like I am two persons

One is living my life

And the other is just watching

As a third person

My sanity belongs to my outsider me

And my heart to the other

There's not a single thing

Done by my heart

Which is accepted by my mind.

Just too miserable

So much miserable

Maybe that's because my sanity is some where else

In the place of the third person

Watching

The place of the witness

With out any connections

With my heart

I can hear its voice

Talking to my heart

Giving advice

Teaching it what's wrong

Or right

And my heart listens

But never obeys

And yet again goes back

To its miserable nature

Being miserable

And breaks again

Yet again …     

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()