مواجهه و مکاشفه

عادت و ترس و تردید ...!!!

قضیه چیه که ما آدما مثل آب خوردن به همه چی عادت می‌کنیم؟!!

به خود آّب خوردن، به چای خوردن، به خواب بعد از ظهر، به پوشیدن لباسای خاص، به خودمون، به دوستامون، به اس‌ام‌اس زدن سر یه زمان مشخص، نمازمون و حتی به خدایی که می‌پرستیم هم عادت می‌کنیم!!

اینجور وقتا دیگه علت عادت کمرنگ می‌شه و خود اون عادت پررنگ می‌شه!!

یادمون می‌ره اصلاً وجود یکی واسه چیه و مثلاً چرا من شروع کردم بعد ناهار چای خوردن!!!

اتفاق دیگه‌ای که پیش میاد اینرسی شدید ماست توی عادت... یعنی اینکه به نحو غریبی دوست داریم که همون عادت رو هی تکرار کنیم، حتی اتفاق بدتر از اون می‌ترسیم که ترکش کنیم... یه طوری که انگار اگه دیگه من بعد ناهار چای نخورم کل برنامه‌ی روزم به هم می‌خوره و حالم تا آخر روز گرفته‌است!! حالا این که مثال چایه، ولی در حجم‌های بزرگترش مثل دوستان و اعتقادات ممکنه خیلی ترس‌های بزرگتری رو واسمون بوجود بیاره!!

و ترس ...  این موضوع موهوم همیشگی... یه بار یکی راجع به ترس گفت چیزایی که ازش می‌ترسیم موضوعاتی هستند که می‌شه بهشون به دیده تردید نگاه کرد... همین!!!

اگه خودتون بتونید هراز چندگاهی عادتانو بتکونید و خوب و بدش رو جدا کنین که خیلی خوبه... ولی بعضی وقتا که خودتون عرضه‌تون نمی‌شه، بقیه براتون زحمتشو می‌کشن!!

یهو بهت می‌گن که شما سایز گلبول قرمزای خونت کوچیکتر از حالت معموله و نباید بعد از ناهارت تا دو ساعت چای بخوری!!

یهو توی اداره‌ات مجبورت می‌کنن به جای شلوار جین و کتونی، حتماً‌ لباس فرم پارچه‌ای و کفش رسمی بپوشی!!

یهو از دوستت یه چیزی می‌بینی که مثل همیشه و طبق عادت تو نیست!!

یهو تو یه شرایطی یه چیزی از خودت می‌بینی که کرک و پرت می‌ریزه!!

اینجور وقتاس که مجبور می‌شی بازنگری کنی!! صبر کنی!! و اگه ترسیدی از تغییر، به ترست تردید کنی ... همین!!!

بعضی وقتا باید کاری نکرد و نگاه کرد... بعضی وقتاها... اون وقتایی که موج تغییر یهو می‌گیرتت... کی بود می‌گفت؟ خودش می‌برتت هر جا *** بدون هر جا که برد ساحل همونجاست!!!

همه‌ی اینارو گفتم این رو هم بهتون بگم که الان ترسیدم... بدون هیچ اضافه‌ای!!!

حق

 خاص نوشت: گورخما گورخما... ترمزلری ای بی اس دی!!!:))0

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٩/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

کوله پشتی...

فرض کنید همه‌ی ما آدمایی که داریم زندگی می‌کنیم یه کوله‌پشتی گذاشتیم روی کولمون و داریم این مسیر زندگی رو حرکت می‌کنیم.

که توی این کوله‌پشتی همه چیزمون اعم از آیپدمون، کمد لباسامون، وسایل شخصی‌مون،‌ ماشین و خونه‌مون به اضافه‌ی همه‌ی خانواده، دوستا، همکارامون و کلاً روابطمون و حتی اعتقاداتمون رو هم به نحوی چپوندیم و داریم راه می‌ریم!

مسلماً وقتی که کوله‌مون خیلی سنگین باشه نه می‌تونیم درست حرکت کنیم و نه می‌تونیم چیزی از مسیر بفهمیم، کلاً درگیر این می‌شیم که چجوری باید این همه بار رو با خودمون بکشونیم.

همه‌مون احتمالاً جملاتی از قبیل سبک بار و سبک بال باش رو زیاد شنیده باشیم که خوب خیلی هم درستند. برای این زندگی‌ای که گذره و می‌گذره و تو هم باید بگذری نباید خیلی چیزا رو جدی بگیری و بهشون بچسبی و آره! باید خالی کنی کوله‌ات رو ... ولی هی!!! حواستون باشه که چی‌ها رو خالی می‌کنین!!!

خیلی خوبه که بتونی با سرعت مسیرت رو طی کنی و بگذری ولی همیشه فقط رفتن نیست، چطوری رفتنش هم مهم می‌شه!!!

بعضی وقتا هست که آدم یه منظره‌ای رو می‌بینه و دوست داره که یکی دیگه هم اونو ببینه و باهاش ذوق کنه!!!

بعضی وقتا هست که آدم می‌خواد واسه یکی تعریف کنه که چیا دیده!!!

بعضی وقتا هست که آدم از راه رفتن خسته می‌شه و دوست داره که دستش رو بذاره روی شونه‌ی کسی و راه بره!!!

بعضی وقتا هست که آدم پاش قلم می‌شه کلاً و باید یکی دیگه قلم دوشش کنه که بتونه بگذره!!!

 

و واسه‌ی این بعضی وقتا و خیلی بعضی‌وقتای دیگه‌ای که کم هم پیش نمیان، باید یه چیزایی رو توی کوله‌ات نگاه داری و کول بکشی تا توی اون بعضی وقتا بتونی درشون بیاری و استفاده‌شون کنی!!!

بعضی وقتا هست که آدم دلش می‌خواد وسط راه چای بخوره با کیت‌کت!!! نباشه توی کوله‌پشتی کی جوابگوئه؟!!! ... والاااااا!!!

 

بدنیست بدونید نوشت: این نوشته، ویرایش شده‌ی یکی از تمرینای کلاسم بود به استادی محمد‌رضای عزیز (که دوست داره اینجوری صداش کنیم)، در ادامه‌ی سخنرانی کوله پشتی رایان در فیلم up in the air، محصول 2009 :)

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٩/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()