مواجهه و مکاشفه

اوضاع به این نحوه...!

حال عرفانی خاصی دارم که نه به صعودم منجر می‌شه نه سقوط ... حالتی از خلسه عرفانی

به حال عادی که بخوام باشم بالا پایین زیاد می‌شما ولی تو حال عرفانی همون خط ثابته مسیرم

جدیداً خیلی هم حساس شدم که حتی بخوام  به درز دیوار هم فک کنم، نوک دماغم قرمز می‌شه و یه پرده تاری میاد جلو چشام

این جدیدنی هم که می‌گم حدوداً‌ یه هفت هشت ده ماهی می‌شه!!!

فهمیدم دغدغه‌های بزرگ زندگیم برای بعضی‌ها چقد کوچیکن و حتی بالعکس!!! البته خوب قبلاً هم می‌دونستم اما سایزش عوض شده الان و خوب نسبتش همونه!!! کاش بزرگتر بشم و بتونم همونجوری که بزرگا توی دغدغه‌های کوچیکم دستمو می‌گیرن دست کوچیکترا رو بگیرم!!!

پذیرا تر از قبلم و دست محبتی که به روم باز می‌شه رو سفت تر از قبل می‌گیرم به این شرط که بعداً سفت دست بگیرم- شرطم هم طبق معمول با خودمه!!!

تکیه کلام این روزام هم شده: اَاَاَی‌ی‌ی دل غافل!!! به زمین و زمان و در و دیوار هم می‌گم!!! بس که کاربرد داره لامصب در این غفلت بازارِ دنیا!!!

و تازه کی گفته که ادما خودشونو بهتر از هر کس دیگه‌ای میشناسن؟!! هر کی گفته غلط بزرگی کرده!!! شاید بعضی از چیزایی که دوست داره یا نه رو بتونه تشخیص بده ولی اینکه خودشو بشناسه شک دارم... و الا از کسایی که می‌شینن جلوتو می‌گن تو این قدرتو داری و این ضعف و این اخلاق و این ویژگی و ... اینقدر استقبال نمی‌شد!!! حتی بعضاً تو یه سری از موارد اینقد خودمون یه خصوصیت رو توی خودمون انکار می‌کنیم که حتی اگه بهمونم بگن بازم قبولش نمی‌کنیم!!!

یه چن وقتی هم هست که درگیر این قضیه‌ام که بالاخره من آدم درونگراییم یا برون‌گرا!!! سفیدم با راه‌راه‌های مشکی، یا مشکی‌ام با راه‌راه‌های سفید؟!! ‌بازم چسبیدم به طیف وسط یا از اون بدتر طیف منفی یک برابری‌ها... که کنار درونگراها، مجلسی و بلبل زبون می‌شم یا کنار بلبل‌ها لالمونی می‌گیرم!!! اَاَاَی‌ی‌ی دل غافل!!!

دلم واسه مرجان و یتعلقاتش هم حسابی تنگه و بخوام به این قضیه هم عمیق تر فک کنم همون بساط دماغ قرمز و پرده تار و باقی ماجرا ... اصن ولش کن!!!

یه جورایی این چن وقته گره خوردن آدما توی زندگی خودشون رو زیادتر می‌بینم ینی انگار شدیدتر پیچیدن تو زندگی خودشون همه، به کی گیر بدم که دست اول باید یقه‌ی خودمو بگیرم!!! دوست دارم گره‌هام وا بشن و بتونم یه نگاهی هم به بیرون داشته‌باشم!!!

خیلی وقت بود دلم می‌خواس بنویسم ولی خوب سر کار خیلی مشغول بودم و تو خونه هم که اصن حرفشو نزن تایپ ده انگشتی با این کیبورد چخ چخی‌ها رو با هیچی عوض نمی‌کنم حتی ریلکسی بعد از رها شدن هر چی که یهو کف مخت چسبیده و رسالت انسانیته که بپاشیش بیرون!!!

همین دیگه... بی‌هیچ اضافه‌ای :)

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٧/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()