مواجهه و مکاشفه

نگاهت را چند سانت پایین تر بیاور- گزارش اول...

خیابان ولیعصر پارک وی تا پارک ساعی (شمال به جنوب)- پنجشنبه 08/01/1392

خودم پایین نیستم، نگاهم ولی چرا!!

همونطور که همه اذعان دارن خیابون ولیعصر یکی از بهترین خیابونهای شهرمونه و به پیاده روهاش بیشتر از جاهای دیگه رسیدگی شده، از حق نگذریم که پیاده روهاش سنگفرش زیبا و همواری داره (حتی برای ویلچیر).

 

 

قصد اولیه ی ما بر این بود که این مسیر رو با ویلچیر بیایم پایین ولی به دلایلی که شرحش در ادامه میاد این کار هنوز میسر نشده:

-          دقیقاً نمی دونم ویلچیر چنده، ولی پاسخ به خواست ما مبنی بر قرض گرفتن یک روزه ی یک عدد ویلچیر این بود: اگه زدی ویلچیر رو درب و داغون کردی چی؟! این پاسخ حاکی از این حقیقت تلخ بود که حقوق یک کارمند رسمی دولت – بله خودم- جوابگوی تهیه‌ی یک ویلچیر نیست و این نگران کننده است!!!

-          ما برنامه مون به این نحو بود که با ماشین تا اول ولیعصر سر بهشتی رفتیم، با BRT رفتیم بالا تا پارک وی، نیتمون البته تجریش بود ولی اتوبوس دیگه بالا تر از این نرفت!! و خوب چون ترافیک بود چه توقعی از ما داشتین؟!!

در خصوص این اتوبوسا!! من روی در خیلی از اتوبوسای BRT علامت ویلچیر رو دیدم، توی اتوبوس رفتن که حالا معضلات خودش رو داره، خصوصاً اگه شلوغ باشه، ولی جالب تر از اون ایستگاه های اتوبوس هستن!! به این صورت که 80 درصدشون فقط از ضلع غربی خیابون باز بودن یعنی اگه احیاناً خدایی نکرده معلولی از سمت شرق خیابون در حرکت باشه از ونک تا پارک وی نمی تونه بیاد وسط خیابون و سوار اتوبوس شه!!

 اصلاً اتوبوس فدای سرم حتی نمی تونه بره اونور خیابون چون همچین سفت نرده کشیدن که آدم سالم هم راحت رد نشه!! البته یه جاهایی وسطای نرده ها بازه واسه رد شدن عابر پیاده ولی یه میله ای اون وسطه که بهرحال ویلچیر ازش رد نمی شه!! البته واضحاً این میله ها واسه اینه که موتور رد نشه از اون وسط ولی خوب بهرحال خشک و تر با هم می سوزن!! با ویلچیر فقط در چهار راه های اصلی و ایستگاه میرداماد می تونید از خیابون رد شید!!

 

 

تو ایستگاه پایین ونک هم که یه طرفش واسه رد شدن بازه اون قسمتی که حالت رمپ شیبداره و ویلچیر می تونسته از روش بره توی ایستگاه رو با این علامت نارنجیا بسته بودن!! واقعاً دلیل این یکی رو نفهمیدم!!!

 

 

یعنی شرایط ایستگاه‌ها یه طوریه که هم من بیننده و هم مسئولا انگار همه مطمئنیم که هیچ معلولی هیچ‌وقت قرار نیست سوار این اتوبوسا بشه و اون علامت ویلچیر روی در بعضی از اتوبوسای BRT هم فقط یه شوخی غم‌انگیزه!!

بعد نکته‌ی بعدی اینه که آدم فکر می‌کنه معلول باید نسبت به بقیه از مسیرهای کوتاه تری تردد کنه، ولی در حال حاضر حقیقتی که هست اینطوریه: معلولا باید خیلی از جاها مسیراشون رو طولانی تر کنن تا بتونن به جای پیاده‌رویی که سطحش ناهمواره از وسط خیابون رد شن، به جای پله‌ها یه سطح شیب‌دار یا آسانسور پیدا کنن و برای رد شدن از خیابون تا اولین چهارراه اصلی برن!!! حالا اصلاً مسیر مناسبی اگه بود، طولانی بودنش روی چشمم!!

 این وضعیت بهترین خیابون شهره، اونم به دیده ی اغماض، تو یه روز خلوت عید، اونم نه با ویلچیر که با پای پیاده، اونم با دوتا همراه و نه تنها!!

چنتا توصیه که میتونم به معلولین عزیز بکنم تا اطلاع ثانوی:

1-      شما باید پولدار بشید تا بتونید حداقل ویلچیر و ماشین داشته باشید، می‌گم حداقل چون اگه راننده داشته باشید یه خورده بهتره اوضاع... BRT و بدون ماشین... شوخی می‌کنین؟!!

2-      شما باید خوش اخلاق باشید تا بتونید همیشه حداقل یه همراه واسه خودتون داشته باشید، حداقل!!!  دروغ گفتم شما هر سری بخواهید برید بیرون دوتا همراه می‌خواین مگه همراهتون خیلی زورمند باشه!! و تازه همراهتون باید خیلی دوستون داشته باشه!!!

3-      از اونجایی که اکثر رستوران‌های شهر دستشویهاشون زیر پله، بالا پله و ایرانی هستند سعی کنید وقتی می رید بیرون مایعات کم مصرف کنید، برای شستن دستتون هم حتماً ژل ضدعفونی کننده همراهتون باشه چون حتی اگه بتونید خودتون رو به دستشویی هم برسونید بهرحال دست شما از روی صندلی به شیر آب نمی رسه یا شاید به سختی برسه!!

4-      شما باید سعی کنید سلامتی‌ و قوای بدنی‌تون رو تا حداکثر ممکن بالا ببرین، چون همونطوری که گفتم، متاسفانه مسیر برای شما همیشه طولانی‌تره!!!

5-      روحیه‌تون رو حفظ کنید و صبر داشته‌ باشید ... ان‌شاءالله اوضاع به زودی زود بهتر می‌شه... اینو جدی می‌گم.

 

پایان گزارش اول :)

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

نگاهت را چند سانت پایین تر بیاور...

دقیقاً‌ جا و زمان خاصی نبود که جرقه ی این کار توی ذهنم خورد، ولی فک کنم خالی از لطف نباشه شما هم بدونید چی شد که خواستم یه روز با ویلچیر خیابون ولیعصر رو بیام پایین:

خاطرم نیست کدوم سال- واسه گوش پدربزرگم یه مشکلی پیش اومد که باید می بردیمش پیش متخصص. یه دکتر خوب پیدا کرده بودیم مطبش توی میدون صادقیه بود، یعنی دقیقاً میدون صادقیه سر ایت الله کاشانی، ساختمان طلا (تبلیغ که محسوب نمی شه؟!!)- مسلماً راه رفتن واسه پدربزرگم مثل خیلی دیگه از پدربزرگا راحت نبود، باید حتماً با ماشین جلوی در هر جا که می خواستیم بریم پیاده‌اش می کردیم، پله ها از یه حدی بیشتر می شد دیگه نفسش نمی کشید و همه ی سختی های معمولی که آدمای با سن بالای 80 دارن احتمالاً!! یکی از معضلات ما واسه رسوندن پدربزرگم به در مطب مذکور این بود که اگه می خواستیم جلوی در پیاده اش کنیم باید می رفتیم تو کاشانی، می‌رفتییییم تا دور برگردون رو دور می زدیم و می‌رسیدیم دم مطب. این یعنی یه مسیر خیلی طولانی تو ساعت اوج ترافیک صادقیه!! اگه خودمون ماشین می بردیم ازاونجا که جا پارک اونجا نیست، باید حتماً دوتا همراه می رفتیم باهاش که یکی تو ماشین باشه و یکی ببرتش دکتر! ولی وقتایی که دوتا همراه میسر نبود دیگه باید آژانس می‌گرفتیم. وقتی به راننده می گفتیم باید اون دست خیابون پیاده شیم، واقعاً چشم های گرد شده شون دیدنی بود!! خدایی خودمون هم روا نمی‌دیدیم که راننده‌رو واسه یه عرض میدون صادقیه درگیر اون ترافیک بکنیمش!! روبروی مطب تو میدون پیاده می‌شدیم و به نحوی خودمون رو به اون ور می‌رسوندیم. شاید هیچ وقت نفهمی که چقدر پیاده روها ناهموار، پست و بلند و حتی خطرناکن(!!!) وقتی که یه پیرمرد بالای 80 سال با یه عصا کنارت نباشه!! (من از اون سال تا الان تو صادقیه پیاده نرفتم ان شاءالله که درست شده تا الان!!)

چند سال قبل – زمستون سال 86- خواهرم توی عملیات انتحاری برف بازی (!!) مچ پاش شکست و باید از چوب زیر بغل استفاده می کرد؛ استعلاجی گرفته بود و خونه می موند. یه صبحی که تنها بود هوس کرده بود واسه خودش چای بریزه بیاد بشینه جلوی تلویزیون بخوره :))) چالش خنده داری بود، آوردن لیوان چای از آشپزخونه تا جلوی تلویزیون!!! اگه با دوتا دستش چوب زیر بغل رو می گرفت نمی تونست لیوان رو بگیره، اگه لی لی می کرد دیگه چایی تو لیوان باقی نمی موند!! خلاصه که طفلی مجبور شده بود با لیوان چایش روی زمین بخزه تا توی هال!!!

دو سال بعد– مهر سال 88- وقتی همون خواهر مذکورم بچه ی اولشو به دنیا آورد، من داشتم با ماشین از بیمارستان می آوردمش خونه، چون بخیه داشت هر دست اندازی آه از نهادش در میاورد!!! می تونم قسم بخورم اولین بار بود که اون همه دست انداز رو با هم و یک جا به جون و دل احساس میکردم!!! واقعاً این دست اندازا قبلاً هم همونجا بودن؟!! :)))

امسال- یا بهتره دیگه بگم پارسال اسفند 91- یکی از اساتید عزیزم خانوم ویدا فلاح، یه تمرینی داد سر کلاسش، گفت به پنج تا چیزی فکر کنید که اگه از دست بدینشون خیلی ناراحت می شین!! یه خورده برین تو حال و هواش فکر کنید که اون موقع چی کار می کنید و بعد دیگه از فکرش دربیاین!! شاید نتونین حدس بزنید که این تمرین با چه مقاومتی مواجه شد!! از این که این کار اشاعه ی تفکر منفیه تا این که اصلاً حالا چه کاریهههه؟؟!! ولی جواب قشنگی که به بچه‌ها دادن، از اون جمله هاست که اگه کل کلاس رو بخاطر نیارم این یکی رو یادم می مونه
- ان شاءالله البته –  جایی و زمانی که باید شنا رو یاد گرفت استخر و موقع آرامشه، وسط طوفان دریا نمی‌تونین شنا رو یاد بگیرید.

شاید این تجربه ها یه خورده پراکنده باشه ولی تو همه شون یه چیزی مشترکه اونم اینه که واقعاً تا یه شرایط خاصی واسه آدم پیش نیاد به خیلی از فاکتورهای محیطش توجه نداره. فرقی نداره توی خونه‌ی خودت هستی یا خیابون، تا تو شرایط نباشی نمی‌فهمی!! و فکر نمی‌کنی ممکنه که برای چه کارای کوچیکی چه دردسرای بزرگی بکشی و حتی برای هیچ کدومشون هم آمادگی نداشته باشی!!

خلاصه اش که تمام اینا من را بر آن داشت که این سری قبل از اینکه در شرایط واقعیش قرار بگیرم برای یک بار هم که شده در این عمر گرانمایه (!!) به شرایط کسایی فکر کنم که نمی‌تونن مثل بقیه مردم روی پاهاشون به راحتی راه برن و باید از عصا کمک بگیرن و یا در شرایط سخت تر از ویلچیر استفاده کنند!!

کم نیستن آدمای معلولی که ادعا داریم حقای بزرگی به گردنمون دارن، ولی یه بار از خودمون نپرسیدیم این همه آدمای ویلچیر نشین الان کجان؟!! از کجاها و چجوری تردد می‌کنن که ما اکثراً نمی‌بینیمشون؟!!

فقط چند وقت یه بار توی مسابقات پارالمپیک شاید شاهد افتخار افرینی‌شون باشیم، و یا چند بار تو خیریه‌های خاص!!!

این شعر رو حتماً شنیدید:

ای که دستت می رسد کاری بکن **** پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

بذاریدش کنار این جمله‌ی استاد دیگه و دوست عزیز محمدرضا شعبانلی  که به عنوان جمله ی امسالش توی روزنوشتاش نوشته بود:

ACT AS IF WHAT YOU DO MAKES A DIFFERENCE

به گونه ای رفتار کنید که گویی، آنچه انجام میدهید قرار است یک تفاوت و تغییر جدی ایجاد کند

 

همه ی اینا کنار هم می شه دلیل گزارش هایی که می خوام به صورت ادامه دار از دیدن شهرم، با نگاهی چند سانتیمتر پایین تر از حالت عادی (حدود 50-60 سانتیمتر) بنویسم و تا جایی که می تونم منتشر کنم!! گویی یه روز کسی که کاری از دستش برمیاد ببنتشون و بتونه کاری بکنه!!

به امید حق xxx

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()