مواجهه و مکاشفه

من 28 ساله...

تولد 28 سالگی همیشه یکی از اون تولدای مهم محسوب می شده!! مثل 20 و 24!!! کلاً هر چهار سال یکباره که انگار می فهمم که واقعاً سنم رفته بالا!!! والا اون زمان که ما بچه بودیم یه خانوم 28 ساله خیلی خانوم بود، مثل الان که الکی نبود که!!!

شمع 28 سالگی هم فوت شد در کنار یک سری از عزیزام، کنار اونایی که هستن و جای خالی اونایی که نیستن!! امسال تصمیم گرفتم که شب و روز تولد اون غم همیشگی یا به قول معروف اون غم عرفانی اش نباشه، 28 سال که گذشت، امسال بازم شب و روز تولدم بارون اومد اولین بارونای پاییزی که عجیب میچسبن بهم و میخوام به همه بگم قابلتونو نداشت!! میخواستم بگم خوشحالم از بودنم، خوشحالم از اینکه در کشمکش بین اومدن و نیومدن، اومدن رو انتخاب کردم!! این انتخاب که نمی دونم دست خودم بوده یا نه بهم یه شجاعت خاصی می ده شجاعت اینکه کار سخت تر رو انتخاب کردم و مثل خیلی وقتای دیگه تو انتخابا طفره نرفتم!!

خوشحالم که هستم و هستن کنارم کسایی که دوستشون دارم، کسانی که دوستم دارن و حتی اگه حضور فیزیکی شون نیست تپش دلای گرمشون کنارمه!!!

حالا قسمت ادبی ماجرا:

من 28 ساله، پر از کوتاهی، محاسبات غلط، جهل و ابهام... مشتاق به بلندی، درستی و آگاهی شدم!!

من 28 ساله، خاکستری... رویم را به سوی روشنایی گردانده ام!!

من 28 ساله، خودخواهِ زود رنج پرتوقع ... آینه ی خودخواهی ها، زودرنجی ها و پرتوقعی هایم را دستم گرفته ام!!

من 28 ساله، بی توجه ... توجهم را جلب کرده ام!!

من 28 ساله، بی مسئولیت ... مسئولیت خوشبختی خودم را قبول کرده ام!!

من 28 ساله، ورپریده ...

من 28 ساله، ترسو...

من 28 ساله، تن آسا...

من 28 ساله، زیقی...

من 28 ساله... از خودم راضیم :)

و نهایتا من 28 ساله... هستم!!!!

به افتخار همه ی 28 ساله ها... بی هیچ اضافه

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۸/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()