مواجهه و مکاشفه

شأن نزول :)

سلام

حال و احوالتون چطوره؟ از عید تا عیدتون مبارک! امیدوارم که خوب و خوش باشین

تا حالا شده یک عالمه کار سرتون ریخته باشه ولی میل نوشتن اینقدر زیاد بشه که همه کاراتون رو بذارین و بپرین روی صفحه word ؟ این الان دقیقاً وضعیت منه J0

شاید باید این رو زودتر از این‌ها می‌گفتم که چرا اسم این بلاگ رو گذاشتم "مواجهه و مکاشفه"؟! این اسم بخاطر درس بزرگی بود که دکتر کشاورز بهم داد و اون درس بزرگ هم "مواجههexposure " بود! مکاشفه رو هم چون هم‌قافیه بود باهاش بعداً اضافه کردم!

Exposure یا همون مواجهه یکی از کلیدی ترین و تأثیر گذارترین واژه‌هایی بود که می‌تونستم از کسی بشنوم و یاد بگیرم! ان‌شاءالله که اقای کشاورز هرجا هست سلامت و دلخوش و موفق باشه! به قول خودمون گوشش زنگ بزنه! چقدر دلم می‌خواست این پست رو می‌خوند!

درس بزرگ مواجهه، مواجه شدن با تمام چیزهاییه که ازشون می‌ترسیم! تمام اون چیزایی که نمی‌دونیم تهش قراره که برامون چه اتفاقی بیفته و می‌ترسیم که تهش اتفاق بدی بیفته! تمام اون چیزایی که از ترس اینکه نکنه بخواد تهش اتفاق بدی بیفته همیشه ازشون در رفتیم! یه جمله‌ای هست بازم طبق معمول نمی‌دونم از کیه ولی مصداق خیلی از ماهاست: "تاکنون از ترس از دست دادن، چه چیزها که از دست نداده‌ایم". خیلیه‌ها!

هممون حتماً شنیدیم  که تنها راه اینکه ترس آدم از چیزی بریزه اینه که باهاش رو در رو بشه! اتفاقاً‌ منم خیلی شنیده بودم، ولی واقعاً‌ رو در رو شدن رو خیلی‌ها بلد نیستیم، بعضی چیزا فقط در حد حرف می‌مونن! حرفای قشنگ توی بلاگای قشنگ،‌ توی دفترای جلد چرمی خوشگل،‌ توی کتابای خوشگل توی کتابخونه‌های خوشگلتر!!!! اقتصاد دان‌های مکتب کلاسیک یه جمله معروفی دارن که می‌گه: "بگذار که بگذرد،‌ بگذار که بشود"!

توی زندگی هم نمی‌شه همیشه مانع اتفاقای جدید بشیم،‌ جلوگیری کنیم، باید گاهاً‌ دل رو به دریا زد، گاهی باید گذاشت که بگذرد، گاهی باید گذاشت که بشود!

یه فلش بک به یه خاطره: بهم گفت از وقتی دید داره پاگیر می‌شه دنبال بهانه بود تا بزنه زیر همه چیز و بره! بهانه‌اش رو هم پیدا کرد! پس زد زیر همه‌چیز و رفت!

اما دلش یا بهتر بگم،‌ پاش گیر کرده بود، نشد بره! برگشت! حالا هم مونده بلاتکلیف! بره؟ بیاد؟ بمونه؟ نمونه؟ پاش گیره؟ دلش گیره؟ باز هم نشد!

وقتایی که سعی می‌کنیم از یه چیزی در بریم بدتر گیرش می‌افتیم! شاید اگه از اول دنبال بهانه نبود حالا راحت‌تر بود! اما در رفت، حالا هم گیر افتاده!

یه بار دیگه هم بهش گفته بودم شبیه کسایی بود که با کت و شلوار مرغوب می‌رن لب استخر وامیستن!

ملت دارن کیف می‌کنن توی استخر،‌ این نه دلش میاد کت شلوارش خراب شه و نه دلش میاد از اون خوشی بی‌بهره بمونه!

بازم جا داره یه خورده دیگه از علم اقتصاد تعریف کنم! به به به که چه علمیه! لامصب علم زندگیه اصلاً!‌ تو اقتصاد داریم: "There is nothing as a free lunch" ! اصل مطلب یعنی اینکه همه‌چی هزینه داره توی این زندگی! اگه بخوای بری تو آب باید کت شلوارت رو درآری،‌ اگه بخوای کت شلوارتو نگه داری باید از استخر بری بیرون!

هر وری رو بگیری اون‌یکی ور رو از دست می‌دی بالاخره! آخه پدرت خوب،‌ مادرت خوب، حداقل یه ور رو بگیر! حدس بزنین کیس مورد مطالعه‌ی ما در این موقعیت چی کار کرد! خیلی تو استخر معطل کرد تا جایی که همه هیکلش خیس شد! بعد تصمیم گرفت کت شلوارش رو نجات بده رفت از استخر بیرون! دیگه نه کت شلوارش کت شلوار بود، نه می‌تونست برگرده تو! وایساده بود دم در با دربون استخر چونه می‌زد که بره تو یا نره تو! اسم این حالت رو هم خودش گذاشته بود: "بلاتکلیفی"

تمام کسانی که توی شرایط مشابه استخر فوق گیر می‌کنن، دوست دارن یکی پیدا شه یا ورشون داره ببردشون توی استخر یا دستشون رو بگیره و ببرتشون بیرون! این شخص شخیص که عموماً‌ پیدا نمی‌شه، فرضاً‌ هم اگه پیدا شد، چه گزینه یک و چه گزینه دو را انتخاب کند ما کماکان حسرت گزینه‌ی انتخاب نشده را تا آخر عمر باید با خودمون بار بکشیم! چه بسا بعضاً‌ دیده شده که شخص شخیص طرف رو با کت شلوار عزیزش پرت کرده توی آب! واویلا!!!!!

 چی چی می‌گن؟ "جهنم اختیاری بهتر از بهشت اجباری"

قبل از اینکه هر کسی بخواد ببردتون یه وری خودتون زحمت خودتون رو بکشین! این‌طوری تحمل ضربه‌ی شکست ها هم راحت‌تره!

یاد اولین تصادف حرفه‌ایم افتادمJ یه توضیح مختصر: از سال 1382 گواهینامه داشتم و جرأت پشت فرمون نشستن نداشتم تا امسال! یه بار که عدل جلوی خود آقای شیری رفتم تو جوب خییییییلی خوش گذشت! J ولی تجربه‌ی اصلی سر چهارراه فاطمی- امیراباد واقع شد! زدم به یه 206 اونم رفت توی آر- دی جلویی‌اش! جدای از کپ کردن ناشی از تصادف،‌ پلاک سوراخم که تو حلقه 206 جلوییه گیر کرده بود و دیاق شکسته و معطلی و خرج‌های جانبی‌، باورم نمی‌شد که من خااااالق یه همچین صحنه‌ای بودم! خدا رحم کنه دیگه! ولی ته دلم اینقدر خوشحال بودم که من بالاخره یه کاری کرده‌بودم!!!! (اصلاً‌ این مردم دیوااااانه‌ان)

کسی که رانندگی نکنه، تصادفی هم نمی‌کنه! کسی که بازی نکنه،‌ زمین هم نمی‌خوره،‌کسی که نرقصه، پا درد هم نمی‌گیره!‌ کسی که تو استخر نپره، خیس نمی‌شه! کسی که تو صحرا موتور سوار نشه،‌ استخونش تاب ور نمی‌داره! کسی که دوست نشه، ضربه نمی‌خوره! کسی که عاشق نشه،‌ غم یار نمی‌کشه! ...! اما کی می تونه اون لذتی رو که توی همه اینا بوده رو بفهمه! صورت خراشیده، بدن کبود، موش آب کشیده شدن،‌ دل شکسته ... همه اینا بهای لذت‌های زندگی کوتاه ماست!

تا هر جا که بخوایم می‌تونیم جلوی همه جریانات به زعم خودمون بالا و پایین زندگیمون رو بگیریم و زندگی هم با همون خط ثابتش پیش می‌ره و ما هم از دور شاهد زندگیمون هستیم! اما دل به دریا سپردن و مانع جریان سیال زندگی نشدن، با خود زندگی مواجه شدن و از نزدیک زندگی کردنه که زندگی رو واقعی تر می‌کنه!‌

هنوز هم حسابگری‌ها هست، هنوز هم ترس‌ها هست اما بد نیست بعضی وقتا تنی به آب هم  بزنیم J

بالاخره نوعی مواجهه‌است دیگه :)0

حق

 بعداً نوشت: چقدر نوشتما!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()