مواجهه و مکاشفه

از فرق‌های من و خدا

 

این متن رو توی فایل‌های قدیمی‌ام پیدا کردم! یادم نیست جایی آپلودش کردم یا نه! ولی دیدم قشنگه ورژن به روز شده اش رو اینجا می‌ذارم!

بعد از بحث پیرامون توقع و آرزو، به یکی از فرقای فاحش خودم و حبیب دل پی بردم و اون یه فرق فاحش چیزی نیست جز اینکه اگه من در حق کسی احیاناً یه لطفی بکنم، خصوصاً‌ اگه خیلی هم صمیمی نباشیم (دروغ چرا گاهاً اگه حتی خیلی هم صمیمی باشیم، حتی خواهر، پدر،‌ مادر،...) در کل حواسم به اینه که یه وقت فرد مورد لطف واقع شده رو پررو نکنم و فردا لطف من نخواد بشه وظیفه‌ام! نگرانم که یه وقت سری بعدی توقعش رو از من بیشتر نکنه! حالا من یه لطفی کردم! در دیزی بازه! حیای گربه کجاست!؟ و اتفاقاً خیلی هم دیدم محبتایی که شده وظیفه و دیگه هیچ میل و رغبتی برای انجامشون نمونده! اما خدا نه! منتظره که ما توقعاتمون رو ازش ببریم بالا! توقعات کوچیک مارو تحمل می‌کنه که بالاخره توقعاتمون برسه به اون مرحله‌ای که اون از ما توقع داره! هرچی داریم اون بهمون داده بدون اینکه نگران باشه که یه وقت ما پررو نشیم! اگه کسی دوبار پشت هم از من کمک بگیره می‌گم هیچی دیگه حالا ما تو روی این خندیدیم مگه می‌شه جمعش کرد! دست و پاتو جمع کن (البته تو دلم می‌گم) ولی خدا می‌گه حتی نمک سفره‌تون رو هم از من بخواین! ای داد بی‌داد! امان از این‌همه فرق بین اینی که منم و اونی که اونه!

فکر کنم این جمله‌رو از دوره دوم کلاس سایه‌ها دارم: رسالت ما اینه که بی‌بهانه خوب باشیم!

سخت بود! به نظر شما من از حوالی کن بخوام برسم به رسالت خیلی طول می‌کشه؟ اصلاً‌ ما تو مسیریم؟

حق

 


 

یه نکته قشنگ از انجیل: او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست!!

اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

بازم سوالم رو تکرار می‌کنم: فکر می‌کنید چقدر طول بکشه؟

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()