مواجهه و مکاشفه

امید مادرانه:)

 

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی


تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی

 

توی دورانی که از بعضی فشارها آدم دل‌درد می‌گیره عجیب این شعر چسبید!

مرسی از شهرزاد!

نمی‌دونم ما کم طاقت شدیم، یا کجا چه خبر شده؟

پریشب برای سال نو ماش ریختیم تو کاسه که سبز شه! مرسی از مامان، که نمی‌ذاره یادمون بره دوباره سبز شدن‌رو، مرسی که یادمون می‌ندازه که کلی چیزای خوب تو راهن و دارن جوونه می‌زنن! مرسی که یادمون می‌آره بعد از هر زمستونی بهاری هست و بعد از هر سختی، آسایشی!

من اگه می‌دونستم با یه مشت ماش اینقدر خوشحال‌ می‌شم هر روز گونی گونی ماش می‌ریختم تو کاسه! ولی نه! کیفش به اینه که مامان بده دستت و تو مشت کنی، چشماتو ببندی و نیت کنی و بریزی! به امید حق

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()