مواجهه و مکاشفه

تضاد توأمان

موندم تو کار حبیب دل

نه دروغ می‌گم خیلی هم نموندم،‌ آخه نه خیلی وقتش رو دارم که به پیچیدگی‌های خاص اتفاقات فکر کنم و نه خیلی شعورم می‌رسه!

فقط یه چیزی رو دیشب بهش توجهم جلب شد، اونم همزمانی بی‌نظیر اتفاقای خوب و بد بود!

 

دیروز از سرکار رفتم بیمارستان طالقانی‌، برای بابابزرگم! خسته بودم و اونجا هم که ای بابا!

نمی‌دونم چرا فقر صندلی داشت! هر از چندگاهی یکبار به صورت خودکار خودم به خودم یادآوری می‌کردم که خانوم دولتیه دیگه!!! ولی از حق نگذریم،‌ با این‌که اصلاً‌ بیمارستان خوبی نبود و خوب رسیدگی نمی‌کردن ولی پرسنلش بوهایی از اخلاق حسنه برده‌‌بودند! واقعاً‌ کار سختی دارن و محیط کار افتضاحی!

خلاصه که از ساعت حدودای 5 بعد از ظهر که من رسیدم تا حدودای 12 که تو اورژانس قیلوله می‌زدم، اینقدر صحنه‌های خشن و ناراحت کننده دیدم که واقعاً مونده بودم!

خانوم شصت ساله‌ی افغانی قاچاقچی‌ای که با مأمور و دستبند آورده بودنش و ما از این ور می‌شنیدیم که سر قطع شدن یه انگشتش یا چهارتاش چونه می‌زنن!!!!

پسری که دعواش شده بود و هم چاقو خورده بود و هم پرتش کرده بودن تو شیشه و مادرش پشت در اتاق عمل فوری داشت چک و پر می‌زد!!!!

آقایی که توی تصادف لب پایینش ترکیده بود و لیزا می‌گفت وسطش پریده!!! یه ساعت همین‌طوری روی صندلی نشسته بود که یکی بره ببینه خرش به چند منه!!!!

پسری که توی تصادف پاش شکسته بود و جگرسوز طوری هوااااار می‌زد!!!

این وسط یه دختری هم بود که دستش رو با شیشه بریده بود و احتیاج به بخیه داشت که انگار لوس بازی بود کنار اون همه فاجعه! هیش کی نگاهش هم نمی‌کرد!

می‌خواستم از سلسله مراتب حال و اوضاع خودم بگم توی این چند وقت!

پریروز حال خراب،‌ نگرانی، کار زیاد، خونه تکونی، دل‌تنگی، ... و یهو لیزا که با یک حرکت انتحاری (یا انتهاری؟!!) پاشد از انگلیس اومد! اینقدر کاری که کرده‌بود خوب بود برامون که نمی‌تونم بگم چه حالی شده بودیم! فقط می‌تونم بگم خیلی بهش احتیاج داشتیم!

دیروز که از حال بیمارستان نگم دیگه! اینقدر حالم بد بود که یه چیزی حول و حوش هشت بار می‌خواستم به یکی از دوستام زنگ بزنم و های های گریه کنم، ولی خودم مانع خودم می‌شدم و این کارو نمی‌کردم، آخرین باری هم که مانع نشدم و زنگ زدم بهش،‌ ناخودآگاه مانعش شد و برنداشت!!!

فک کن! بعداً بهم اس‌ام‌اس داد که ببخشید پشت فرمون بودم نمی‌تونستم جواب بدم! بهش گفتم شانست گفته بود!!!

خلاصه اون هم که بگذریم، شب ساعت دوازده وقتی به صورت له و کوبیده، داشتم مامان اینارو می‌آوردم خونه، یهو نگام افتاد به چراغ بنزین و یادم افتاد که ای دل غافل من که کارت بنزینم 8 لیتر بیشتر بنزین نداره و باید بنزین آزاد بزنم! خواستم مامان اینارو بذارم خونه و بعد برگردم که مامانم نذاشت، بعد پول بنزینم رو هم داد! کلی کیف داد! وقتی که دیگه رسیدیم خونه و مامان اینا پیاده شدند و من اومدم که برم توی پارکینگ، یهو یادم افتاد!!!!

من به یکی از آرزوهای چند سال قبلم رسیده بودم! و اونم این بود که یه‌روزی وقتی لیزا می‌آد من خودم شخصاً این‌ور و اون‌ور ببرمش! البته اون‌موقع منظورم از این‌ور و اون‌ور احتمالاً‌ بیمارستان طالقانی نبود،‌ ولی به‌هر‌حال نفس عمل مهم بود!

داشتم فکر می‌کردم که عجیب همه چی توأمانه! خوشی و ناخوشی، ناراحتی و شادی، چیزایی که هرگز دوست نداشتیم ببینیم و چیزایی که همیشه آرزوشونو داشتیم! یاد آور شکل رشته DNA بود برام که بهم پیوسته می‌ره جلو!

خوشحالم از اینکه یه موقعی به آرزوم رسیدم که هنوز اونقدر دیر نشده‌بود که یادم بره! خوشحالم از اینکه هنوز هم می‌تونم ذوق کنم از رسیدن به آرزوها،‌ ذوق کنم از اومدن لیزا، ذوق کنم از پول بنزینی که مامان می‌ده و کلی چیزای دیگه!

و همه‌ی اینا دلم رو قرص می‌کنه که یه روزی نه خیلی دور به آرزوهای الانم می‌رسم و از رسیدن بهشون ذوق می‌کنم!

تضاد توأمان زندگی عجب چیز عجیبیه!‌ عجب کلیت داره زندگی!!!!

یاد شعر حافظ افتادم

از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضـ‌‌ـــور

حبیب دل چی‌کار کردی؟ چی‌کار داری می‌کنی؟؟ یه کارایی می‌کنی که فقط از دست خودت برمیاد و لاغیر!!!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()