مواجهه و مکاشفه

بخاطر خاطره‌ها

(این پست قدیمیه ولی چون مشکل داشت مجبور شدم دوباره بذارمش)

سلام

حال شما چطوره؟

خیلی وقته که می خوام بنویسم ولی مجال نوشتن نیست! یا اگه مجالش هست حسش نیست! یا اگه هم مجال و حس باشه، نمی‌دونم چی می‌شه که دفتر و خودکار بیشتر می‌طلبه!

بذار از قبل شروع کنم!

از روز خواهر بگم و بهانه‌ی با هم بودن بیشتر خواهرانه!

درست کردن بهانه‌های بیشتر برای خاطره سازی که بشه یه ذخیره واسه‌ی روزایی که دیگه معلوم نیست هرکی کجا باشه!

جدیداً خیلی بیشتر این نکته محسوس شده برام که همه‌چی رفتنیه و اینکه هیش‌کی از فردای خودش خبر نداره! فرصت‌هامون به سرعت خر بادپا داره می‌گذره و ما هم که ... ای بابا!

درگیر یه سوالی هم هستم جدید به شدت! البته خودمو به نحوی به جواب رسوندم!

سوال اینه که وقتی آدم می‌دونه که چیزی قراره از دست بره سعی کنه ریلکس باشه و خودش‌رو تو دردسر درگیر شدن با اون چیز و دل‌بسته شدن بهش نندازه یا نه، به اون بهترین وجهی که می‌تونه کنارش باشه!؟

ذهن محافظه‌کار همیشه می‌گه باید خودتو کنترل کنی، نذاری شدت وابستگیت از یه حدی بیشتر بشه که نتونی دوری اون چیز رو تحمل کنی!

نوید یه بار بلست کرده بود: "از من می‌شنوی حرفاتو به هیچ‌کس نگو... چون به تدریج دلت برای همه تنگ می‌شه!" راست می‌گه لامصب!

اما به قول فیلم "آینه دو وجه دارد" در مورد حتی عاشق شدن، همین عشق‌های زمینی و زود گذر و معمولی دور و ورمون، با اینکه می‌دونیم حس ما بعداً به همین کیفیت نمی‌مونه اما باز خودمون رو درگیر روابط و دل‌بستن و دل‌کندن و ... می‌کنیم، چون "It feels FUCKING GREAT". اون حس لذت‌بخش دوست داشتن، دوست داشته‌شدن گاهاً حتی با دونستن اینکه قرار نیست دیری بپاید باعث می‌شه که خیلی کارارو آدم بکنه که خودش رو بیشتر درگیر روابطش بکنه!

حالا این رابطه، رابطه‌ی خواهری باشه، دوستی باشه و یا عشقی فرقی نداره!

اینایی که می‌خوام بگم خیلی آرمانی می‌شه و درحالت عادی ضد حالش بیشتر از این می‌شه، ولی اصلش همینه! وقتی که قراره همه چی در نهایت از دست بره، خیلی حیفه که من الان از چیزی که دارم لذتش رو نبرم! حیفه که اگه می‌تونم لذتم رو بیشتر کنم، نکنم! تعادل مسخره‌ی دنیا همیشه پا برجاست، که خوشی و ناخوشی‌اش متناسبه! هر چقدر شادی‌ات عمیق‌تر باشه، غصه‌هات هم عمیق تر می‌شه! ولی دلیل نمی‌شه که کسی رو که می‌تونم کمتر دوست داشته باشم که بعداً راحت‌تر باشم!

تا اون موقع خدا بزرگه! نمی‌دونم فردایی که معلوم نیست مریم کجاست و مرجان کجا وقتی عکسای روز خواهر رو ببینم چقدر دلم براشون تنگ می‌شه و چقدر از این بابت داغون می‌شم اما از یه چیزی مطمئنم که همیشه با دیدن اون عکس‌ها خاطره‌های عالی‌ای از خواهرام دارم! ته دلم می‌لرزه و می‌دونم که یه روزایی توی زندگیم لذت خواهر بودن رو چشیدم!

 

یه وقتایی که اوقات خیلی خوبی با دوستام دارم، بازم ته دلم می‌لرزه و حس اینکه دوستای خوبم بد عادتم کردن میاد سراغم و اینکه اگه فردا نباشن چی؟! ولی باز هم می‌شه بی‌خیالش شد و خاطره‌سازی کرد! گیر دادم به خاطره! نمی‌دونم خاطر و خاطره برای بقیه هم به اندازه‌ی من مهم هست یا نه! ولی یه وقتایی هست که خاطرم خیلی برام مهم می‌شه و دوست‌داشتنی! دلم غنج می‌ره وقتی که با دیدن عکس یه جوجه یاد نگین می‌افتم، با شنیدن "حبیبی" یاد هومن می‌افتم، با بو کردن یه عطر یاد سمانه می‌افتم، با شنیدن "هفت حوض" یاد آناهیت می‌افتم و اگه یکی بگه "کوفتی" یاد لیلا می‌افتم!!!!!

و نمی‌دونی که how does it feel وقتی که وسط یه سی دی جفنگ توی ماشین که هی مجبوری بزنی نِکست، نِکست، یهو برسی به آهنگ "خاله ریزه‌"! فکر نکنم کسی با خاله ریزه بتونه، بره تو خلسه به نحوی که من می‌تونم برم!!!!

اینقدر زیادن اینا که هر چی بگم تمومی نداره و همه‌ی اینا اون خاطراتی هستن از همه‌ی کسانی که الان نیستن یا می‌دونی بالاخره یه روزی نخواهند بود!

مثل بابا عزیز که الان فقط خاطره‌هاش هست!

بابا احمد همیشه یه شعری رو برای خنده می‌خونه که خیلی وصف الحال می‌شه الان: "من که می‌دانم شبی عمرم به پایان می‌رسد **** پس چرا عاشق نباشم"

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()