مواجهه و مکاشفه

حضور

-        گفت یه دعایی می‌کنی؟

-        گفتم چه دعایی؟

-        گفت دعا کن برم به بهترین شکل! دیگه اینجا کاری ندارم! دعا کن برم دور، خیلی دور!

 

اینو که گفت یاد کتاب "زن بودن" افتادم و کسانی که اگه جایی کاری نداشته باشن دیگه به اونجا احساس تعلق نمی‌کنن! و یادم افتاد که خودمم یه جورایی اینطوری هستم و حتی بیشتر از اون، خیلی ها درگیرشن! درگیر اینیم که نمی‌تونیم صرفاً‌ حضور داشته باشیم و از حضورمون لذت ببریم! باید حتماً یه کاری داشته باشیم!‌ هنوز تشخیص ندادم که بقیه نمی‌ذارن لذت ببریم یا خودمونم بلد نیستیم! مثل تعارف کردنه! وقتی کسی ازمون یه تعریفی می‌کنه اگه شکسته نفسی نکنیم می‌میریم! بلد نیستیم تعریفارو بپذیریم! و این فقط تقصیر ما هم نیست! اگه اینطوری نباشیم بقیه می‌گن وا! خوب شد حالا ما یه چیزی گفتیم، منتظر بودا! (نکته بدتر از اون می‌دونین چیه که من باز جدیداً‌ فهمیدم؟ اینه که این بقیه که می‌گم خود منم سردسته‌شونم، والااااا) خلاصه این‌که تقصیر هر کی که باشه خود ما هم بی‌تقصیر نیستیم! وقتی که من به بقیه سرویس می‌دم و خودم رو با کمک کردن به این و اون و انجام دادن یه کاری می‌خوام به بقیه بشناسونم و از این شناسوندن و اینکه بگن مژگان فلان کار رو کرده و یا اینکه بگن فلان کار فقط از مژگان برمیاد حال می‌کنم، دیگه باید تحمل این رو هم داشته باشم که اگه یه وقت کاری نتونستم بکنم بقیه حالم رو بگیرن و من هم احساس کنم حالا که وجودم فایده‌ای نداره باید برم یه جای دیگه! دیگه سرویس دادن می‌شه قاطی خود من! به سختی می‌تونم خودم رو از کارایی که می‌تونم بکنم واسه بقیه جدا کنم حتی شایدم نتونم! به همین علته که اگه یهو بفهمیم کاری نداریم و دیگه بهمون احتیاجی نیست مثل گربه‌ای می‌شیم که سیبیلاشو قیچی کرده باشن؛ انگار دیگه تعادل نداریم!

خیلی از انگیزه‌های زندگی و زنده موندن دور و بری‌های ما و حتی شاید خود ما همین سرویس دادن به بقیه است! خوب و بدش رو نمی‌دونم ولی وقتی سرویس دادن به کسی می‌شه انگیزه موندن خود آدم کجا می‌ره پس؟ و مادر در خانه ما یک نمونه مسلم است از این گذشتن از خود! و بهتر بگم فراموش کردن خود!  خدا حفظشون کنه همیشه هم کسی پیدا می‌شه که به این سرویس احتیاج داشته باشه!‌ و من نگران اینم که اگه روزی کسی به کسی احتیاج نداشته باشه ما قراره هممون سیبیلای همدیگه‌رو قیچی کنیم؟

یه جمله یه دوره‌ای تو خونه ما خیلی مد شده بود اونم این جمله بود: " علت خلقتت چیه؟"

این جمله کاملاً‌ می‌تونه یه آدم منتظرالحال مثل من رو ببره تو بحران هویت! اونم چی؟ وقتی همزمان می‌شه با آهنگ معروف و جنجالی "من اگه نباشم..." دوستانمون کامران و هومنJ

توی اون بحران هویت وقتی که به شدت دنبال علت خلقت خودم می‌گشتم همش دوست داشتم یه کاری انجام بدم که بدون حضور من اگه بالکل ساقط نشه، حداقل یه جاش بِلَنگه! البته در حد سن همون موقع‌ام دیگه! خریدای خونه رو می‌کردم، داروهای بابابزرگ رو از داروخونه می‌خریدم،‌ قبض‌هارو می‌بردم بانک پرداخت می‌کردم با این که از تو بانک وایسادن فوق‌العاده بدم می‌اومد! بعدش حالا بیا و به این جواب بده که "من اگه نباشم؟؟؟...." چی می‌شه یعنی؟ وقتی فلسفه وجودیم اینطوری تعریف شده بود : 1- پیچیدن نسخه بابابزرگ 2- پرداخت قبض‌ها 3- خرید منزل!!! و الخ، جواب این سوال خیلی ضدحاله به مولا! که اگه تو نباشی نه تنها خورشید می‌تابه بلکه می چرخه زمین!

البته نمی‌گم الان من اگه نباشم اتفاق خاصی  نمی‌افته! به قول اون یکی دوستمون "من هم نباشم بد یا خوب می‌گذره" راحت کنم خودم و شما رو هنوزم نفهمیدم علت خلقت رو! ولی اونی که تک حبیب دله خودش بهتر در جریانه که کی‌رو خلق کنه و کی رو نه!

یه دعایی بکنیم: حبیب دل کمک کن لذت حضور رو ببریم!

بس که هیچ وقت حاضر نیستیم و همیشه در "حال" مون غیبت می‌خوریم! چقدر قشنگ گفت مسیحا برزگر توی ماه رمضون:

"آفرینش کلام قشنگ خداست! شعر وجدانگیز است نه نثر ملال‌آور

تنها لحظه بی‌زمان اکنون است! خدا حاضر لحظه اکنون و ما غایب لحظه اکنونیم!"

 

برگردیم به دیالوگ اول پست:

-        گفتم تا کی و کجا، چقدر می‌خوای کار کنی تا فکر کنی باید بمونی؟

می دونستم با این حرف اصلا‌ً آروم نمی‌شه ولی گفتم که لال از دنیا نرم و ضمنا‌ً از ژستش هم خوشم اومده بود!!!

-   گفت : یه جایی برم که فقط مال خودم باشم! وقتی کاری ندارم انگار دیگه احترام هم ندارم!!!

بحث تموم شد، جمله موند و من موندم و غصه اون یه جایی که آیا پیدا می‌شه یه روزی یا نه و غصه این احترامی که چقدر راحت از بین می‌ره! غصه این که منم زخم خورده‌ای شدم که بلده چجوری زخم بزنه و دست به سیبیل قیچی کردنش هم خوبه! الهی بگردم چقدر غصه خوردم!

حق

سیبیل گربه و قیچی

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۸/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()