مواجهه و مکاشفه

HapPy birthDaY to ME:D ورژن ادیت شده مورخ فردای تولد

سلام

امروز مورخ 5 ام آبان تولد منه! امروز ساعت 8 صبح من بیست و چهار سالم تموم شد! همیشه از بچگیم فکر می‌کردم تولد بیست و چهار سالگی خیلی تولد مهمیه توی زندگی هر کسی اما الان نمی‌دونم چرا سِر شدم! آدم از روز تولدش خیلی توقع بیشتری داره ولی روزش که می‌شه دقیقاً طی یک سری فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی آدم سِر می‌شه،‌ خشک می‌شه و بعدش هم می‌افته! مثلاً درسته آدم شب تولدش با کلی خستگی و کوفتگی شب دیر برسه خونه و باباش غر بزنه که چرا دیر اومدی؟ درسته بعدش هم اینقدر دیر بخوابه که صبح اصلاً‌ دلش نخواد پاشه از خواب؟ یا روز تولدش که صبح از خواب به زور پاشد ببینه اندازه باباش سیبیل داره :(:) یا وقتی که می‌خواد ناهار برداره برای ظهرش ببینه که کتلت از یه هفته پیش مونده باید ببره که روز عادیش هم دوست نداره بخوره! یا درسته آخه آناهیتا امروز مرخصی بگیره؟ هان؟ البته فکر نکنین که اینا ناشکریه‌ها! نه! یه مقداری ریز غر صبحگاهیه! دیشب هی واسه خدا ریز غر شبانگاهی زدم، شب خواب دیدم ازدواج کردم و پدر شوهرم جن گیره!!!! داشتم سکته می‌کردم! خدا خیر کنه! گفتم دیدی هی غر زدم خدا یه شمه اومد برام! ولی حیا ندارم که! غر صبحگاهی یه چیز دیگه‌است! تازه اگه صبح تولدت هم باشه که محشره! بعدش هم که قرار نیست آدم بخوابه! پس حرجی وارد نیست!

بذارید یه سری اخبار مناسب الحال هم بدم بهتون امروز صبح متوجه شدیم که مابالتفاوت حقوقا رو ریختن به حسابمون کلی ذوقمرگ شدیم! دیشب از یکی از دوستای خوبم که الان داره توی کیش درس می‌خونه یه اس ام اس تبریک تولد داشتم که چهار بار اومده بود و خیلی خوشحالم کرد نمی‌دونم جوابم بهش رفت یا نه ولی کلی ذوقیدم! دیشب حمیده یک عالمه بهم تبریکات متعالی گفت که کلی خوش گذشت و مامان هم ساعت 8 صبح زنگ زد و تولدم رو رأس ساعت تبریک گفت! خوب چیه مگه اول دوست داشتم ریز غر بزنم و بعداً اینارو بگم! فعلاً خبر تازه‌ای نیست تا آخر شب اگه خبری شد در جریان می‌ذارمتون :*

همین الان که مورخ٠۶/٠٨/١٣٨٨ می‌باشد و ساعت یه چیزی حول و حوش١٣:٣۵ اومدم اینجا که طبق قرار قبلیمون شمارو در جریان خبرای تازه بذارم!

دیروز با اس ام اس خواهر به تقلید از رسم دیرین آناهیتا اینا من پادشاه شدم و تا آخر روز قرار بود حرف حرف من باشه! فقط نمی‌دونم چرا خدم و حشمم یکی به علت ناراحتی معده ٧ تا آمپول در یه روز خورده بود، اون یکی هم بچه‌اش امون بهش نمی‌داد! به قول رامونا این بود وضعیت پادشاهی من که در پارکینگ رو باید برای خواهرش باز کنه! ولی با همه این اوضاع و احوال و سختیها کلی بهم سرویس دادن! من یک شب فخرالزمان فزّالملوک شدم!

بعد اون هم که امروز کماکان کادو تولد گرفتم در مراسمی که در کشور دوست و همسایه‌مون تحقیق و توسعه برگزار شده بود! و از اون مهمتر که همه اداره طرح و برنامه بهم طی جلسه‌ای تبریک گفتن و کارت(!!!!!) بهم دادن!‌ کلی ذوق مرگ شده بودم! اخه ما تا حالا از این رسما نداشتیم! کم کم دارم می‌فهمم که چرا از بچگیم فکر می‌کردم که تولد بیست و چهار سالگی یه چیز دیگه‌است! راستی از بچه‌های دانشگاه سابق هم زنگ زدن بهم و وقتی که دیروز تو ناهار خوری بودم برام آهنگ تولد دسته جمعی خوندن! حیف که من نه انتن داشتم و نه صدا (شبش که خودم زنگ زده بودم بهش تازه فهمیدم:)))) دوست خواهرم هم حتی به من کادو داد! فکر کن چه حالی می‌ده! یه شعرم رو اسپیکر برام خوند محشررررر! کیوان هم که شب سر شام عزت کشم کرد دیگه چی بگم؟ دوستایی که اصلاً فکرشونو نمی‌کنی وقتی بهت زنگ می‌زنن خیلی خوشحال می‌شی! در یک روز تازه می‌فهمی که چقدر دوست داری! تلفن رو می‌ذاشتم موبایل رو ور می‌داشتم! موبایل رو می ذاشتم تلفن زنگ می‌زد! خییییلی خوش می‌گذشت از این لحاظااااات!!!! موبایلم دیگه گیج شده بود طفلی عادت نداشت به این همه فعالیت و بال بال! خلاصه‌اش که تولد بیست و چهار سالگی هم گذشت اما حکایت همچنان باقی‌ست!

حق

 اینو من نکشیدم:)0

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۸/٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()