مواجهه و مکاشفه

من و جو سازمانی...

یه چیزی در فرهنگ سازمانی ما خیلی بد جا افتاده

اونم اینه که اگه تو در یه ساعتی از روز واقعاً واقعاً واقعاً بی‌کار باشی، نمی‌تونی همین‌طوری سیخ بشینی سر جات و مثلاً به یه نقطه نگاه کنی! به چیزی فکر نکنی یا بکنی!!! چرا؟ چون تصویر زشتیه اگه رئیس مستقیمت، معاون اداره‌ات یا رئیس اداره‌ات، یا رئیس اداره بغلی،‌ یا مدیرت یا مدیرعاملت بیاد ببینه که تو همین‌جوری نشستی و داری کاری نمی‌کنی! و بره بگه که فلانی بی‌کاره! واویلا! کی بی‌کاره؟؟ من؟؟؟؟؟؟

اینجور وقتا باید به نحوی خودتو مشغول جلوه بدی! یعنی مثلاً من خیلی کار دارم! ببخشیدا! مزاحم نشین!

سیستم ظاهرنمایی به شدت در اینجا و فکر کنم سازمان‌هایی از این دست حکمفرماست!

مثلاً من الان با چنان جدیتی چپیدم توی مانیتور و دارم تند و تند تایپ ده انگشتی می‌کنم که حتی موقع بررسی فایل ذخیره ارزی هم قیافه‌ام رو این ریختی نمی‌کنم!

چرا من اگه یه ساعت بی‌کار باشم، واقعاً‌ نمی‌تونم بی‌کار باشم؟

چرا به هر نحو ممکن باید خودم رو مشغول و متفکر و مغروق در کار نشون بدم!

اینجا که ساعت مفید کاری در روز از 8 ساعت، 5/1 بیشتر نیست، من چرا نمی‌تونم یه ساعت مفید بی‌کاری داشته باشم!!!!؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خانوم، دولتیه دیگه!!!!

بعضی مواجهات جدید بعضی وقت‌ها باعث می‌شه که بعضی مکاشفات جدید حاصل بشه!

این سطور صرفاً در راستای تأکید بر شأن نزول اسم بلاگ است و معنا و مفهوم دیگری ندارد.

منم جدیداً طی مواجهه‌ی جدیدی که با پدیده‌ای به نام بیمارستان دولتی داشتم به یک سری مکاشفه‌ی جدید دست پیدا کردم!

برخورد پرسنل یک بیمارستان دولتی اعم از دربون، اطلاعاتی دم در،‌ آسانسورچی،‌ نظافت‌چی،‌ پرستار و دکتر همه از یک الگوی خاص تبعیت می‌کنه! یه الگوی خارجی با این عنوان: اینجا گوشی برای شنیدن وجود ندارد و ضمناً‌ من هم خیلی حالیمه، نفهم تویی!

از در اورژانس بیمارستان میلاد که وارد می‌شی یه آقایون بهیاری هستند که وظیفه‌شون اینه که رأی تورو بزنن و حالیت کنن که باید بری یه جای دیگه!

همه‌ی این قضاوت‌ها هم در حالیه که منم می‌دونم اینجور بیمارستان‌ها خیلی شلوغه و بالاخره یه جوری باید جلوی فشار جمعیت رو گرفت ولی من که از روش اینا خوشم نیومد. (خوب نیومد که نیومد، مشکلی نیست)

از در بیمارستان امام خمینی وارد می‌شی، اطلاعاتی زحمت نمی‌کشه که وقتی تو رو می‌بینه یه خورده از اون حالت ولو نشسته‌اش بکاهه و بعد جوابتو بده، با خودت می‌گی روز عیدی مجبور شده بیاد سر کار و خلاصه یه جوری توجیهش می‌کنی! بهت می‌گه نباید می‌اومدی اینجا باید بری یه جای دیگه، یه آدرس مبهمی بهت می ده تو هم می‌ری که توکل بر خدا پیداش کنی!

درمانگاه داخلی، روز عید، هیش کی پر نمی‌زنه، ساختمون یه مدلیه که فکر می‌کنه متروکه‌است، یهو می‌بینی یکی داره تند تند از یه وری می‌ره، تو هم در جستجوی تمدن انسانی می‌ری دنبالش، می‌رسی به یه باجه که یه پرستار خسته پشتش داره یه چیزایی یادداشت می‌کنه، شرایط رو توضیح می‌دی تو دو خط براش می‌گه فردا بیاین برین بالا، می‌پرسی شلوغه خیلی؟ می‌گه : خانوم دولتیه دیگه!!!

در میای بیرون و بالاخره اون آدرس نامفهومه رو پیدا می‌کنی، یه حاج آقای خوش برخوردی تو اطلاعات نشسته که وقتی جلوت بلند می‌شه کف می‌کنی! همون دو خط توضیح رو بهش می‌دی، می‌گه باید فردا بیاید برید درمانگاه،‌ بیمارتون معاینه بشه، دکتر برگه بنویسه، بعد بیاین اینجا برین نوبت! از نوبت که سوال می‌کنی می‌گه خانوم دولتیه دیگه!!!! خیلی شلوغه! بعد می‌پرسی برای مریضا خوب رسیدگی می‌کنن؟! می‌گه خانوم دولتیه دیگه!!!! دست از پا دراز تر بر می‌گردی بیرون! داری با خودت فکر می‌کنی از کجا می‌شه یه آشنا گیر آورد یا اینکه اصلاً‌ کی گفته بیای بیمارستان دولتی؟ و همزمان به کسایی فکر می‌کنی که سر تا پاشون رو بتکونی نه آشنایی پیدا می‌کنن و نه پولی که برن بیمارستان خصوصی و اگه یه وقت مریض شدن باید سرشون رو بذارن یه گوشه‌ای ...

 

سرتون رو درد نیارم آشنا پیدا می‌شه و پدربزرگم تو بخش خصوصی بیمارستان میلاد بستری می‌شه!

 

ساختمون عجیب غریبیه! فوق‌العاده بزرگ و پر هیبت! تو اورژانس جمعیت داره 7 صبح بی‌داد می‌کنه! راستی یه آقا بوفه‌ای خوش‌اخلاق هم اینجا هست که عین یه وصله‌ی ناجوره اونجا وقتی که بهت لبخند می‌زنه! یه مسافت طولانی راه هست تا طبقه 6 واحد جراحی مردان! به اتاق که می‌رسم یه نفس راحت می‌کشم که به آرامش رسیدم! یه ویوی خوشگل از اتوبان چمران و همت و برج تهران با یه آبنما که تو حیاط خود بیمارستانه و خاموشه و کبوترها و گنجشک‌هایی که دسته‌ای با هم می‌پریدند! هی چند نفر میان تو اتاق و می‌رن و من نمی‌فهمیم اینا دکترن، پرستارن، تزریقاتی‌ان‌، چی‌ان!

بابابزرگ داره از گرسنگی می‌میره! محض احتیاط میپرسم از سر پرستار که این پرهیز غذایی که نداره؟ می گه فقط مایعات!!! منم مثل شمربن ذلجوشن وا میستم بالا سرش که یه‌وقت چیزی نخوره!

یکی میاد تو و چهار تا سوال بدو بدو می کنه می‌فهمم دکتره!‌ میپرسم جواب سونوگرافیش چی شد؟ می‌گه سونوشو اشتباهی از کلیه‌اش گرفتن!!!! می‌ره که بگه سونوشو درست کنند و من کماکان منتظرم که برگرده!!!

نمی‌دونم چند بار رفتم جلوی بخش پرستاران که خانومه گفت اتاق 35 از صبح تا حالا دیوونه‌مون کرده! من اونا رو یا اونا منو؟ قبل از تحویل شیفت به دایی‌ام می‌رم ببینم که سونوش چی شد؟ می‌گه شب! می‌گم پس امشب هم اینجاس؟ می‌گه 35؟ کی گفته باید بره؟ گفتم هیش کی؟ کسی اینجا حرفی نمی‌زنه! می‌گه دکترش صبح اومد با خودش صحبت کرد! می‌گم من خودم بودم دکترش اومد فقط گفت سونوش اشتباه بوده!!! گفت اشتبااااه؟؟؟؟ گفتم بله به جای پروستات از کلیه‌اش سونو گرفتن! گفت نه!!! سونوی کلیه هم داشته! و ضمناً‌ مگه شما زنگ بالای سر مریضت نیست؟ گفتم من با این قد درازم میام اینجا جواب منو نمی‌دین منتظر شم بیاین بالا سر مریض جواب بهم بدین؟!!! یه چیزی گفت تو این مایه‌ها که لابد مهم نیست سوالات و منم راه افتادم اومد دم آسانسور که بیام خونه! خیلی شاکی بودم! هر چقدر سعی می‌کردم حق بدم بهشون نمی‌تونستم! اومدم خونه یه دل سیر گریه کردم!

شب فهمیدیم که مریض چون تو بخش جراحی بستری بوده پرستارا اشتباهی فکر کردن که نمی‌تونه غذا بخوره، حالا باید تقویتش کنین!

مرجان دلداریم میداد می‌گفت: بابا دولتیه دیگه!!!!

برام اصلاً مثل دلداری نبود انگار داشت فحشم می‌داد! آخه منم دولتی بودم! یاد فرق‌های بانک خودمون و پاسارگاد افتادم! رفتاری که با مشتری می‌شه! تیپ کارمنداش! مدل آدم‌هاش! که تو توجیه همه‌شون می‌گیم بابا دولتیه دیگه! وقتی رفتارهایی مثل سر دواندان،‌ از زیر کار در رفتن، بد حرف زدن با ارباب رجوع،‌ عقده‌ای بازی، کاغذ بازی، پیچوندن، تایم بالای ناهار و نماز، پاس‌کاری کردن کارا، جواب ندادن و ... رو می‌بینیم یه جمله‌ توی ذهن همه میاد: دولتیه دیگه! یعنی دولتی یه چیزیه در حد فحش و کارمند دولت هم یه خاک‌برسریه که داره با فحش کار می‌کنه! طبق همون الگوی معروف "اینجا گوشی برای شنیدن وجود ندارد و ضمناً‌ من هم خیلی حالیمه، نفهم تویی!"

 

حالم بدتر می‌شه وقتی می‌بینم دولت برای ما اینجوری تعریف می‌‌شه و سرش هم اینقدر دعواست! حالم بدتر از اونم می‌شه وقتی که منم کارمند همین دولت در حد فحشم و جدیداً‌ هم منتظرم که رسمی‌ام کنن!!!!

یک عدد کارمند دولتی

حق

من هر چی سعی می‌کنم نمی‌تونم کوتاه بنویسم! شرمنده‌تونم

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

یک تجربه، یک درس، یک نصیحت:)

من دیروز سر کار با یه درس جدیدی مواجه شدم! اینکه اگه می‌خواهید برای هر کسی خصوصاً همکار در محیط کار رسمی دولتی لینک یه وبلاگ رو بفرستین دقیقاً لینک همون پست مد نظرتون رو بفرستین نه لینک کل بلاگ یا سایت رو! اونم بدون اینکه از محتویاتش خبردار باشین!

ماجرا از این قراره که دکتر شیری یه لینک گذاشته بود توی سایتش با یه تیتری توی این مایه که "آیا هنوز به اهمیت زبان انگلیسی پی نبرده‌اید؟" متنش رو خوندم جالب بود! از زبان یه آقایی بود که چند سال بود که تو سانفرانسیسکو زندگی می‌کرد و تجربیاتش رو در زمینه زبان انگلیسی توی امریکا طبقه بندی کرده بود! از اونجایی که من دو تا همکار دارم اینجا که تازگی گیر دادن به زبان و امتحان IELTS و به اهمیت زبان در زندگی پی بردن جالب دیدم که این اطلاعات رو باهاشون تقسیم کنم! بنابراین عین متن رو در میل داخلی سازمان کپی – پیست کردم! از اونجا که خواستم خیلی رسم امانت رو رعایت کنم متنی رو که بالای بلاگش نوشته بود رو هم عیناً کپی – پیست کردم و با لینک کل بلاگش فرستادم رفت!

دقیقاً‌ متنی که بالای بلاگش نوشته بود این بود:

"این سایت شامل خاطرات و تجربیات شخصی از مهاجرت به کشور امریکا است. اگر قصد دارید به این کشور و یا کشور کانادا مهاجرت نمایید, شاید خواندن مطالب این وبلاگ به شما کمک کند."! خداییش جمله وسوسه برانگیزیه!

نمی‌دونم شما اینو بخونید چه حسی بهتون دست می‌ده ولی من احساس کردم که خیلی بلاگ تر و تمیزیه و خوشحال و خندان واسه همه هم فرستادم! تازه اگه من آدمی بودم که تو فکر رفتن به خارج از کشور بودم – مثل همکارام – صد در صد با این تیتر وسوسه می‌شدم که بخونمش!

خلاصه که من بعد از اینکه گزینه send رو زدم و اطمینان حاصل کردم که ایمیلم رفته، با خودم گفتم که حالا بذار یه چکی بکنم ببینم طرف دیگه چی نوشته؟

چشمتون روز بد نبینه که با تیتر اولش که مواجه شدم رنگ از رخسارم پرید! می‌دونم اینجا خانواده نشسته ولی برای توصیف حالم دیگه رو در واسی رو می‌ذارم کنار! با عنوان "خاطرات پشمی" که برق از سه فاز من پرید! لامصب یه طوری هم نوشته بود که هر چی می‌اومدم پایین‌تر بدتر و بدتر می‌شد اوضاعم! لعنت!!!! جالبیش به این بود که بقیه‌ی پستاش رو که من خوندم هم هیچ کدوم به فجاعت اون پست اولیه نبود!

می‌دونین بدتر از اون چی بود! این بود که وقتی به دوستم که برای اونم این میله‌رو زده بودم گفتم گفت ببین آخه میلت هم نصفه اومده آدم دلش می‌خواد ببینه بقیه‌اش چی می‌شه ولی فکر کنم اونی که تو فرستاده بودی خیلی قدیمی بود آخه من هر چی گشتم پیداش نکردم! فاجعه بود دیگه! یعنی واویلا شده بود قیافه‌ام! فقط دعا می‌کردم که اینقدر همکارام سرشون شلوغ باشه که وقت نکنند برن وبلاگ گردی کنند! کم کم هم به این نتیجه رسیدم که چیزی که بلنده دیوار حاشاست! والااااا با این نوناشون! ولی تا به این نتیجه منطقی برسم حسابی رنگ‌های متنوع به صورتم اومد!

تازه از اون بدتر موقعی بود که یه چیزی حدود دوساعت بعد از ارسال ایمیل بود که با همکارا حرف زندگی در خارج از کشور و تفاوت‌هاش با داخل شد! منم عینهو گربه دزده که منتظره تا چوب رو ور دارن و در بره به حالت دورخیز و سکته طوری نشسته بودم که یهو یکی برنگرده بگه اتفاقاً‌ خانوم کشاورزی هم یه میلی در این رابطه فرستاده بود! ولی تا حالا که شکر خدا به خیر گذشته! فقط از من به شما نصیحت و وصیت که هر وقت خواستین برای کسی که رو در واسی دارین باهاش لینکی رو بفرستین، لینکتون رو دقیقاً محدود به همون تیکه‌ی خاص بکنید! اصلاً‌ کی گفته که شما امانتدار باشین! این‌همه قوانین زیر پا گذاشته شده‌ی کپی رایت! حالا فقط تو یکی باید با ذکر مأخذ افاضات کنی؟! J

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()