مواجهه و مکاشفه

به جان جدم حضرت کاغذ...

بعد از خوندن داستان دختر هابیل و پسر نوح، در کشاکش بین این که، چه کسی هستم و چه کسی دوست دارم باشم- فرزند هابیل یا فرزند با بدان بنشسته ی نوح- و بعد از تمام بحث ها، قول و قرارها، تبصره ها و ... یادم افتاد، یادم افتاد یک دنیا آدم میان سفیدان نسل هابیل و سیاهان نسل پسر ناخلف نوحند و من هم خاکستری رنگی از همان دنیا!!!

یادم افتاد قسم شوخی پدرم را: "به جان جدم حضرت کاغذ"!!!

من دختر نسل کاغذم، دختری که می تواند شبیه هابیلیان باشد یا شبیه خاندان مطرود نوح!!!

دختر نسل وسط هستم!!!

دختر سفید و سیاه نیستم!!! دختر طیف خاکستری ام!!!

دختر نسل ثبات نیستم!!! دختر لغزندگی ام... روی این طیف خاکستری، از تیره ترین تیره، تا روشن ترین روشن ... از سرکش تر از پسر نوح تا پاک تر از دختر هابیل!!!

نه آنچنان محکم و استوارم، نه این چنین نرم و شکننده، انعطاف پذیرم!!!

 

این یک پارچه نبودن، این یک طرفه نبودن، این یک دست نبودن، این بی ثباتی و بی اصالتی و این کثرت سالیانی دردی بوده بر شانه فرزند کاغذ، ولی اکنون که ارزش و ضد ارزش نیز همتراز با خود نسل متغیرم، تغییر کرده است، ارزش بالاتری را نصیب این متوسط الحالی ام کرده ام!!!

 

نسل لغزنده حضرت کاغذ پلی است میان دو دنیای متفاوت سیاهان و سفیدان!!! چه اگر جدم حضرت کاغذ نبود سنگی رو سنگ بند نبود و تمام زندگی نبرد بی پایانی بود بین سیاهی و سفیدی!!! سفیدان، سیاهان را طرد می کردند و سیاهان نیز سفیدان را می دریدند!!! کسی نبود تا همزمان به سفیدان حق دهد و سیاهان را نیز درک کند و بتواند بر هر دو اعتراض کند!!!

 

این همه، ماییم!!! دنیای ما، دنیای درون ما، ترکیب کاملی از سیاهی ها و سفیدی ها!!!

 فرزندان نسل کاغذ فرزندان نسل تغییرند... نه آنقدر پاکند و خود را از زشتی دور می بینند که سیاهان را منع و مطرود کنند و نه انقدر در گناه فرو رفته و مغروقند که دیگر امیدی به صلاح خود نداشته باشند!!!

 

حالا این منم... فرزند خلف جدم حضرت کاغذ!!!  آن متوسط الحالِ لغزنده ی انعطاف پذیرِ خاکستری رنگ!!!

 

فرزند کاغذ راه ها و بیراهه های زیادی رفته است تا در این بلاتکلیفی، تکلیف و مشق خود را بیابد...

 

تکلیف من اثبات آن نیست که آیا می توانم سیاه تر از هر سیاهی باشم یا نه... نیاز به اثبات ندارد چه اگر آب باشد، خواسته ناخواسته، شناگر قابلی هستم!!!

 

تکلیف من، دیدن نور است و تاریکی، همزمان!!!

تکلیف من، انتخاب است!!!

تکلیف من، یادآوری پاکی سفیدان به سیاهان و یادآوری جرأت و جسارت سیاهان به سفیدان است!!!

تکلیف من، کمتر قضاوت کردن و بیشتر درک کردن است!!!

تکلیف من، دیدن حقایق است، بعد از کنار زدن پرده ی سیاهی و سفیدی!!!

تکلیف من، انعطاف پذیری است، گره خوردن و گره زدن سیاهی و سفیدی به هم!!!

تکلیف من، شایسته ترین من بودن است!!!

 

حالا این منم... فرزند خلف جدم حضرت کاغذ!!!

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

در آستانه‌ی تولد...

نمی‌دونم کی اینو گفته ولی با تشکر از حانیه که اینقدر به موقع برام فرستادتش:

در فرصتی که پیش آید فکر خواهم کرد

در فرصتی که پیش آید خبرت خواهم کرد

در فرصتی که پیش آید با تو سخن خواهم گفت

در فرصتی که پیش آید خواهم آمد

و روی ماسه های ساحل تورا خواهم گفت

فرصت

فرصت

فرصت ....

چه کسی این فرصتها را تضمین خواهد کرد

این فرصتی که میگویی کی خواهد رسید ؟

« فرصت کم است و این قصه ها دراز »

شمعی اضافه کن

به آنچه سال پیش بروی کیک تولدت جا داده بودی

و بشمار ؛

هر شمعی نشان از سالی ست

و هر سالی نشان از 365 روز

و هر روز نشان از گذر 24 ساعت از دست رفته ،

حالا بنشین و فرصت ها را حساب کن

آیا هنوز فرصتی هست ؟

« حالا که آمده ای بیا کنارم بنشین ، بخند ...

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست  » 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۸/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

گلچینی از شهرزاد فرستاده ها

یا جمیل

 

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند؛

                                           آسمان را دریاب

*************************

یا قاضی

 

ای فرزند آدم...

در شگفتم چگونه تو با مردم انس میگیری

و به دیگران دل می بندی در حالی که میدانی

تنها خواهی مرد

و میدانی تنها در قبر خواهی خفت

و تنها در پیشگاه من خواهی ایستاد  

و تنها حساب پس خواهی داد؟

 آیا اندیشیده ای چقدر تنها خواهی بود؟

ساعتی؟

روزی؟

ماهی؟

سالی؟

چند هزار سال؟

چند میلیون سال؟

با خودت فکر کن و بیاندیش. هر قدر که قرار است پس از مرگ با من تنها باشی در دنیا با من انس بگیر.

اگر لحظه ای، لحظه ای و اگر همیشه، همیشه.

*********************************

 

 

 

یا وافی

گفتم:

بهانه‌ای نیست

           تا پر زنم به سویت

گفتا:

تو بال بگشا،

          راه بهانه با من

گفتم:

 به جرم شادی

جور زمان مرا کشت

گفتا:

تو شادمان باش،

 جور زمانه با من

 

***********************

 

 

 

 

جبار یعنی جبران کننده،‌ خداوند جبران کننده است. جبران تمام بی مهریهایی که همه انسانها در حق یکدیگر میکنند، جبران تمام محبتی که از یکدیگر دریغ میکنند، جبران تمام حقایق ناگفته،‌ جبران تشنگی عدالت، جبران همه آن چیزی که انسانها به اشتباه از یکدیگر طلب میکنند...

خداوند جبار است، خداوند جبران کننده است

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()