مواجهه و مکاشفه

بر ما سالی گذشت و بر زمین احوالی...

یا بر زمین سالی و بر ما احوالی... بهر حال هر چی که توی سال گذشته گذشت، به راحتی نگذشت ولی گذشت!!!

الکی الکی هم نگذشت... جوری گذشت که خیلی چیزا رو گذاشت... اون چیزایی که گذاشت از جنس هر چی که هستن، چه حسرت باشن، چه عشق باشن، چه دلتنگی، چه امید، ... هرچی ... مارو آدمهای دیگه‌ای کرده، متفاوت تر از هر سالی که گذشت.

امیدوارم همه‌مون اون چیزایی رو که باید توی سالی که گذشت یاد می‌گرفتیم رو گرفته باشیم... دعا می‌کنم سال جدید با اون چیزایی که میخواد توی دستامون، چشمامون و دلامون بگذاره؛ زندگیمون رو به سمت زیبایی، عشق و آرامش بیشتری ببره.

امسال، تحویل سالم رو از سی‌ام خرداد شروع کردم، بهارم چیزی نیست جز نو شدن مدام و تغییر و تغییر... (که امیدوارم در جهت بهتر شدن باشه)؛ حتی اگر به تقویم تابستون باشه .

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

پی‌نوشت ویژه: مرجانم، مهربون خواهرم، تولدت ازین فاصله نسبتاً دورمون و کوتاهترین فاصله‌ی قلبم مبارک... زندگی با همه سخت‌گیری‌هاش سخاوت بزرگی داشته که خواهری مثل تو رو برام نگهداشته... آرزوی امسالم دیدار زود زودمونه با سلامت و دلخوشی فراوون XXX

 

پی‌نوشت 2: بعد از این بیشتر میام :)

...
? مژگان | در ۱۳٩٤/۳/۳۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تولد مرزی

سلام

باز هم یک پاییز دیگه و یک آبان دیگه

راجع به پاییز نظرات ضد و نقیض زیادی می دن، از دلگیری و غم انگیز بودنش تا پادشاه فصل ها بودنش... هر چی که هست من پاییز رو خیلی دوست دارم، معتقدم با برگریزون پاییز، خیلی از تعلقات ما هم ریخته می شه و اماده تغییر می شیم و پاییز تو نظر من همیشه به نحو زیبایی بی رحمه! اروم و با متانت! مدلی که واسه هر تغییری هم می پسندم، آ روم و تدریجی...

امسال من به نحو دلگیری متفاوت بود از هر سال گذشته ولی بهر حال ایستادم، ایستادیم! نه شاید خیلی با شکوه و محکم، شاید خیلی حساس و شکننده، ولی ایستادیم و مطمئنم توان و امید هم آروم و تدریجی در ما ریشه می کنه و محکم تر می شیم... و روزی رو میبیینم که فقط تلخی دردهای امروزمون رو نمی بینیم و مفهوم شفا رو می فهمیم...

یه دعای فرجی هست که با این جمله شروع میشه: الهی عظم البلا، و برخ الخفا...

خدایا گرفتاری بزرگ شد  پوشیده برملا گشت و پرده کنار رفت و امید بریده گشت... و پشتیبان تویی و شکایت تنها به جانب توست، در سختی و آسانی تنها بر تو اعتماد است...

در این تولد گشایش آرزو میکنم، گشایش در فهم، گشایش در زندگی، گشایش در همه ابعاد زندگی!!!

بزرگتر شدم و با همه سختی هاش باز بودن را انتخاب میکنم، امید را و دوست داشتن را!!!

امسال فهمیدم روزهای سخت هم با دوستی های عمیق بهتر می گذرد و خانواده، مفهومی فراتر از قبله!!!

ارزو میکنم در سال جدید انسان تر باشم، دوست تر و قدرتمند تر!!!

حرف زدن برام سخت تر شده انگار

برای من در مرز بین بیست و سی سالگی...

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/۸/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من 28 ساله...

تولد 28 سالگی همیشه یکی از اون تولدای مهم محسوب می شده!! مثل 20 و 24!!! کلاً هر چهار سال یکباره که انگار می فهمم که واقعاً سنم رفته بالا!!! والا اون زمان که ما بچه بودیم یه خانوم 28 ساله خیلی خانوم بود، مثل الان که الکی نبود که!!!

شمع 28 سالگی هم فوت شد در کنار یک سری از عزیزام، کنار اونایی که هستن و جای خالی اونایی که نیستن!! امسال تصمیم گرفتم که شب و روز تولد اون غم همیشگی یا به قول معروف اون غم عرفانی اش نباشه، 28 سال که گذشت، امسال بازم شب و روز تولدم بارون اومد اولین بارونای پاییزی که عجیب میچسبن بهم و میخوام به همه بگم قابلتونو نداشت!! میخواستم بگم خوشحالم از بودنم، خوشحالم از اینکه در کشمکش بین اومدن و نیومدن، اومدن رو انتخاب کردم!! این انتخاب که نمی دونم دست خودم بوده یا نه بهم یه شجاعت خاصی می ده شجاعت اینکه کار سخت تر رو انتخاب کردم و مثل خیلی وقتای دیگه تو انتخابا طفره نرفتم!!

خوشحالم که هستم و هستن کنارم کسایی که دوستشون دارم، کسانی که دوستم دارن و حتی اگه حضور فیزیکی شون نیست تپش دلای گرمشون کنارمه!!!

حالا قسمت ادبی ماجرا:

من 28 ساله، پر از کوتاهی، محاسبات غلط، جهل و ابهام... مشتاق به بلندی، درستی و آگاهی شدم!!

من 28 ساله، خاکستری... رویم را به سوی روشنایی گردانده ام!!

من 28 ساله، خودخواهِ زود رنج پرتوقع ... آینه ی خودخواهی ها، زودرنجی ها و پرتوقعی هایم را دستم گرفته ام!!

من 28 ساله، بی توجه ... توجهم را جلب کرده ام!!

من 28 ساله، بی مسئولیت ... مسئولیت خوشبختی خودم را قبول کرده ام!!

من 28 ساله، ورپریده ...

من 28 ساله، ترسو...

من 28 ساله، تن آسا...

من 28 ساله، زیقی...

من 28 ساله... از خودم راضیم :)

و نهایتا من 28 ساله... هستم!!!!

به افتخار همه ی 28 ساله ها... بی هیچ اضافه

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۸/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

امشب اگر یاری کنی...

 

امشبم شب تولدمه... چهارمین تولدیه که توی این بلاگ ثبت می شه... نمی دونم سال دیگه چی می شه و هستم یا نه ولی امسال که تولدنامه های سه سال قبل رو می خوندم حال عجیبی داشتم... هر سال یه حال و کی می دونه سال بعدی اگه باشه، کجا و به چه حال؟!!

 

 

باز شب تولد، باز بارون ، باز غم عرفانی...

دلم گرفته و اگه تو این چهار سال همراه بودین، بس عجب ندارین این قضیه رو...

از حال کلی ام بگم واسه بقیه که نمی دونن و آیندگان:

پلک چپم داره گل مژه می زنه و لثه ام هم آفت... انگشت اشاره ی پای چپم انگاری پوسته ی بغل ناخنش رفته تو گوشت و متورم شده... کلاً یه سری دردای ریزی که از دردای بزرگتر نجاتم میدن... یه جور واکسینه شدن با دوز پایین...

دوران سختی شده، پای صحبت هر کی می شینی، بی اغراق ناراحتیش اشکت رو در میاره (البته من که اشکم کلاً درومده‌س)، ولی بهر حال خودم هم علاوه بر غمِ عمومی این روزها، دلتنگم... دلتنگ حضوری که بوده و نیست... حضوری که سال قبل این موقمو برای اولین بار بی هیچ اضافه ای بهتر کرده بود!!! تنها درد این روزهام دلتنگی حضوره... حضور همه ی کسانی که کاش بودند و نیستند، حضور تو همه جاهایی که کاش بودم و نیستم!!!

 

باز شب تولد، باز بارون، باز بیست و هفتمین تکرار اومدنم...

اومدم... دقیقنشو نمی دونم هنوز (حالا می فهمم) ولی تحقیقنشو می دونم:

اومدم دختر باشم... و آن گاه که خداوند دختر را می رساند...

اومدم خواهر باشم...

اومدم خاله مجیلی باشم...

اومدم عمه مژگان باشم...

اومدم دوست باشم...

اومدم همکار باشم....

اومدم هم بحثی باشم...

اومدم هم تولدی  باشم...

اومدم مثال نقض باشم...

اومدم دل خوشی باشم...

اومدم دل بستگی باشم...

اومدم چشم امید باشم...

اومدم تا (به نقل قول از علی به الیکا)  آرزوی لو رفته ی کسی بشم...

اومدم همسر بشم...

اومدم هم دم و هم راه بشم...

اومدم حی بشم... اومدم حکیم بشم...

اومدم که باشم... اومدم که بشم....

 

باز شب تولد، باز بارون، باز دعا...

که تا وقتی باشم، دنیا بتونه جای بهتری بشه... الهی آمین :)

 

امشب اگر یاری کنی... ای دیده طوفان می کنم...آتش به دل می افکنم... دریا به دامان می کنم...

 می جویمت، می جویمت... با آنکه پیدا نیستی....می خواهمت،می خواهمت ... هرچند پنهان می کنم...

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سایا یعنی یکرنگ و بی‌ریا... (ژانر خانوادگی)

 

14 فروردین هم ثبت شد در فهرست برترین روزهای زندگی ما...

نه بخاطر اینکه تعطیلات تموم می‌شه و باید بریم سر کار، بخاطر اینکه یه سایا به ما اضافه شده!!!

دختر بهاریمون که با اینکه ازمون دوره ولی تمام درختایی که تازه شکوفه زدن و همه‌ی حجم بوی بهار که بغلمون می‌کنه واسه ما مثل اینه که بغلش کردیم و دماغمونو فرو کردیم زیر گلوش...

نمی‌خوام از دوریشون شکایت بکنم ولی چرا بذار شکایت کنم نه از دوری، که از محدودیت!!! از اینکه نشد بریم... نشد باشیم کنار خواهر... کنار دوران حاملگی... کنار تولد... خدا بیامرزه پدر و مادر تکنولوژی رو که به ساعت نکشیده عکسش رو دیدیم ولی داشتم شکایت می‌کردم، دماغ رو زیر گلوی هیچ عکسی نمی‌شه فرو کرد!!! بذار شکایتامو تموم کنم بعد می‌رسم به قسمتای خوب ماجرا... دلم واسه عشق موشولم تنگ شده و شیرین زبونی‌هاش ... ما که یه کیه ؟!! ازش شنیدیم و رفت الان چه شیرین زبونی‌ها که نمی‌کنه!!! دلم واسه آقاجونش تنگه که شبای بدقلقی سامیار کلی باج می‌داد یکی بالا سر بچه کنار مرجان بیدار بمونه خودش چهار ساعت بخوابه!!! به قول گفتنی ای دل غافل!!! ما که داغ بودیم دوری و غربت سرمون نبود... از وقتی که اینا رفتن دلمون واسه بقیه‌شون هم خیلی بیشتر تنگ می‌شه!!! مسخره‌ها!!! حالا شما رفتین هیــــــچ ما چرا نشد بیایم؟!! اصلاً آخه خاله‌ای که خواهرش می‌ره زایمان و تو بیمارستان خواهرزاده‌شو نبینه هم می‌شه خاله؟!! (فک کنم بشه حالا با یه سری تبصره‌های خاص)!!! خلاصه که شکایتامو کردم!!! آخیش!!!

عمیق‌ترین و بهترین آرزوهای همه‌مون واسه سایای خوشمزه‌مون که به قول مامان عین بستنی می‌مونه!!!

برای اون فرشته‌ای که مطمئنیم یه کشتی خیر و برکت باهاشه و قدمش خوشه خوشه و عین اون یکی عشق موشولم خودشو تو دل همه جا می‌کنه، هر چند کارش خیلی سخت تره چون اون سامیارکی با همه‌ی شیرین‌کاریاش سطح توقع مارو که از خواهرزاده برده بالا دیگه بقیه‌رو نمی‌دونم والا : )

از همین تریبون به خواهر مکرمه خسته نباشید عرض می‌کنم که تا اینجاش که فراتر از سطح توقعات ما ظاهر شده و رکورد زده!!!

بوسه و بغل راه دور که فایده نداره ولی یادش بخیر: یه مو از خرس هم غنیمته : ))) فعلاً علی‌الحساب تا یه جای نزدیک!!! xxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxx

سوال‌نوشت: الان این سوال برای من مطرحه که وبلاگ سامیارو اشتراکی می‌کنی؟!! یا یه دونه سایا سوهانی دات بلاگفا باز می‌کنی؟!! یا مال سامیار رو هم می‌پیچونی؟!! آخه خواهر می‌دونم که جون نداری : ))))

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱/۱٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

HapPy birthDaY to ME:D ورژن ادیت شده مورخ فردای تولد

سلام

امروز مورخ 5 ام آبان تولد منه! امروز ساعت 8 صبح من بیست و چهار سالم تموم شد! همیشه از بچگیم فکر می‌کردم تولد بیست و چهار سالگی خیلی تولد مهمیه توی زندگی هر کسی اما الان نمی‌دونم چرا سِر شدم! آدم از روز تولدش خیلی توقع بیشتری داره ولی روزش که می‌شه دقیقاً طی یک سری فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی آدم سِر می‌شه،‌ خشک می‌شه و بعدش هم می‌افته! مثلاً درسته آدم شب تولدش با کلی خستگی و کوفتگی شب دیر برسه خونه و باباش غر بزنه که چرا دیر اومدی؟ درسته بعدش هم اینقدر دیر بخوابه که صبح اصلاً‌ دلش نخواد پاشه از خواب؟ یا روز تولدش که صبح از خواب به زور پاشد ببینه اندازه باباش سیبیل داره :(:) یا وقتی که می‌خواد ناهار برداره برای ظهرش ببینه که کتلت از یه هفته پیش مونده باید ببره که روز عادیش هم دوست نداره بخوره! یا درسته آخه آناهیتا امروز مرخصی بگیره؟ هان؟ البته فکر نکنین که اینا ناشکریه‌ها! نه! یه مقداری ریز غر صبحگاهیه! دیشب هی واسه خدا ریز غر شبانگاهی زدم، شب خواب دیدم ازدواج کردم و پدر شوهرم جن گیره!!!! داشتم سکته می‌کردم! خدا خیر کنه! گفتم دیدی هی غر زدم خدا یه شمه اومد برام! ولی حیا ندارم که! غر صبحگاهی یه چیز دیگه‌است! تازه اگه صبح تولدت هم باشه که محشره! بعدش هم که قرار نیست آدم بخوابه! پس حرجی وارد نیست!

بذارید یه سری اخبار مناسب الحال هم بدم بهتون امروز صبح متوجه شدیم که مابالتفاوت حقوقا رو ریختن به حسابمون کلی ذوقمرگ شدیم! دیشب از یکی از دوستای خوبم که الان داره توی کیش درس می‌خونه یه اس ام اس تبریک تولد داشتم که چهار بار اومده بود و خیلی خوشحالم کرد نمی‌دونم جوابم بهش رفت یا نه ولی کلی ذوقیدم! دیشب حمیده یک عالمه بهم تبریکات متعالی گفت که کلی خوش گذشت و مامان هم ساعت 8 صبح زنگ زد و تولدم رو رأس ساعت تبریک گفت! خوب چیه مگه اول دوست داشتم ریز غر بزنم و بعداً اینارو بگم! فعلاً خبر تازه‌ای نیست تا آخر شب اگه خبری شد در جریان می‌ذارمتون :*

همین الان که مورخ٠۶/٠٨/١٣٨٨ می‌باشد و ساعت یه چیزی حول و حوش١٣:٣۵ اومدم اینجا که طبق قرار قبلیمون شمارو در جریان خبرای تازه بذارم!

دیروز با اس ام اس خواهر به تقلید از رسم دیرین آناهیتا اینا من پادشاه شدم و تا آخر روز قرار بود حرف حرف من باشه! فقط نمی‌دونم چرا خدم و حشمم یکی به علت ناراحتی معده ٧ تا آمپول در یه روز خورده بود، اون یکی هم بچه‌اش امون بهش نمی‌داد! به قول رامونا این بود وضعیت پادشاهی من که در پارکینگ رو باید برای خواهرش باز کنه! ولی با همه این اوضاع و احوال و سختیها کلی بهم سرویس دادن! من یک شب فخرالزمان فزّالملوک شدم!

بعد اون هم که امروز کماکان کادو تولد گرفتم در مراسمی که در کشور دوست و همسایه‌مون تحقیق و توسعه برگزار شده بود! و از اون مهمتر که همه اداره طرح و برنامه بهم طی جلسه‌ای تبریک گفتن و کارت(!!!!!) بهم دادن!‌ کلی ذوق مرگ شده بودم! اخه ما تا حالا از این رسما نداشتیم! کم کم دارم می‌فهمم که چرا از بچگیم فکر می‌کردم که تولد بیست و چهار سالگی یه چیز دیگه‌است! راستی از بچه‌های دانشگاه سابق هم زنگ زدن بهم و وقتی که دیروز تو ناهار خوری بودم برام آهنگ تولد دسته جمعی خوندن! حیف که من نه انتن داشتم و نه صدا (شبش که خودم زنگ زده بودم بهش تازه فهمیدم:)))) دوست خواهرم هم حتی به من کادو داد! فکر کن چه حالی می‌ده! یه شعرم رو اسپیکر برام خوند محشررررر! کیوان هم که شب سر شام عزت کشم کرد دیگه چی بگم؟ دوستایی که اصلاً فکرشونو نمی‌کنی وقتی بهت زنگ می‌زنن خیلی خوشحال می‌شی! در یک روز تازه می‌فهمی که چقدر دوست داری! تلفن رو می‌ذاشتم موبایل رو ور می‌داشتم! موبایل رو می ذاشتم تلفن زنگ می‌زد! خییییلی خوش می‌گذشت از این لحاظااااات!!!! موبایلم دیگه گیج شده بود طفلی عادت نداشت به این همه فعالیت و بال بال! خلاصه‌اش که تولد بیست و چهار سالگی هم گذشت اما حکایت همچنان باقی‌ست!

حق

 اینو من نکشیدم:)0

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۸/٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()