مواجهه و مکاشفه

من اناری را میکنم دانه...

من اناری را میکنم دانه، به دل می گویم:

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود!!

شعر از سهرابه و من البته خیلی هم طرفدارش نیستم، ولی امروز که اخرین روز پاییزه و بساط انار و دل و این چیزا به پاست، وقتی این شعرو دیدم خیلی بهم چسبید... خصوصاً اینکه داشتم یه خورده قبل ترش به این فک میکردم که مشکل از اونجایی شروع شد که روراست نبودیم، با دیگران که فدای سرمون، با خودمون هم روراست نبودیم... خوشحال شدیم و نخندیدیم، ناراحت شدیم و اشک نریختیم، حسادت کردیم و به روی خودمون نیاوردیم و بدتر از اونا اینکه انکار هم کردیم... نهههه خیلی هم خوشحال نشدم، نهههه من ناراحت شدم؟!! حساااادت؟؟؟ منننن؟!! دلم تنگ بشه؟!!... هرگز...

این پاییز هم گذشت و کاش از این روز آخرش تصمیم بگیریم که حداقل دانه های دلمون واسه خودمون پیدا باشه... با خودمون روراست باشیم و تمام احساسی رو که داریم بفهمیم و دبه نکنیم بابت هیچ کدومش، به همه شون توجه کنیم و احترام بذاریم...

بقیه همون بهتر که خیلی هم در جریان احساسات ضد و نقیض ما نباشن، خودمون ولی بهشون برسیم؛ به تمام دلتنگی های عزیزمون، خشم های دوست داشتنی مون، حسادت های خاصمون، غمهای ارزشمندمون، شادی های هیجان انگیزمون، خجالت های گرامیمون، بی عرضگی های بانمکمون و همه ی اون حسایی که زندگیمونو معنی دادن و کردنش زندگی!!!

و از دوستی بگم در آخرین روز پاییزی... تلاشی مستمر دو طرفه، خودخواسته، ارزشمند و شیرین...

دوستی چهره های متفاوت دارد، لباس های مختلفی می پوشد، طول و عمق های متفاوتی دارد، مرزهای متفاوت، حتی اسمهای متفاوت می گیرد، اما تمامش یک خاصیت دارد... دلگرمی!! مادامی که تلاش خودخواسته ات ادامه دارد.

در ضمیر ما نمی گنجد به غیر دوست کس **** هر دو عالم دشمن ما باد و مارا دوست بس

دوستی هاتون ارزشمند، عمیق و گرم...

یلداتون مبارکxxxx

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٩/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تولد مرزی

سلام

باز هم یک پاییز دیگه و یک آبان دیگه

راجع به پاییز نظرات ضد و نقیض زیادی می دن، از دلگیری و غم انگیز بودنش تا پادشاه فصل ها بودنش... هر چی که هست من پاییز رو خیلی دوست دارم، معتقدم با برگریزون پاییز، خیلی از تعلقات ما هم ریخته می شه و اماده تغییر می شیم و پاییز تو نظر من همیشه به نحو زیبایی بی رحمه! اروم و با متانت! مدلی که واسه هر تغییری هم می پسندم، آ روم و تدریجی...

امسال من به نحو دلگیری متفاوت بود از هر سال گذشته ولی بهر حال ایستادم، ایستادیم! نه شاید خیلی با شکوه و محکم، شاید خیلی حساس و شکننده، ولی ایستادیم و مطمئنم توان و امید هم آروم و تدریجی در ما ریشه می کنه و محکم تر می شیم... و روزی رو میبیینم که فقط تلخی دردهای امروزمون رو نمی بینیم و مفهوم شفا رو می فهمیم...

یه دعای فرجی هست که با این جمله شروع میشه: الهی عظم البلا، و برخ الخفا...

خدایا گرفتاری بزرگ شد  پوشیده برملا گشت و پرده کنار رفت و امید بریده گشت... و پشتیبان تویی و شکایت تنها به جانب توست، در سختی و آسانی تنها بر تو اعتماد است...

در این تولد گشایش آرزو میکنم، گشایش در فهم، گشایش در زندگی، گشایش در همه ابعاد زندگی!!!

بزرگتر شدم و با همه سختی هاش باز بودن را انتخاب میکنم، امید را و دوست داشتن را!!!

امسال فهمیدم روزهای سخت هم با دوستی های عمیق بهتر می گذرد و خانواده، مفهومی فراتر از قبله!!!

ارزو میکنم در سال جدید انسان تر باشم، دوست تر و قدرتمند تر!!!

حرف زدن برام سخت تر شده انگار

برای من در مرز بین بیست و سی سالگی...

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/۸/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

به بهانه روز خواهر...

سال 89 قبل از رفتن مرجان تصمیم گرفتیم 31 تیر رو روز خواهر اعلام کنیم، خوشحالم که این کارو کردیم که هر سال چه دور و چه نزدیک، یه بهانه ی دیگه هم داشته باشیم واسه اعلام حسمون به هم...

این سری فقط میخوام از خواهر بگم، با عرض معذرت از کیوان عزیزم و عمو حسین که می دونم چه روزای عجیب و سختی رو می گذرونن، ولی این سری فقط خواهرونه...

دیگه داره چهل روز می شه که یه تیکه از وجودمون نیست و داریم به هر دری می زنیم که بتونیم اینو قبول کنیم، اصلاً قبول کردنش یه چیز و تحمل کردنش یه چیز دیگه!

یه پستی رو یه بار تو فیسبوک دیدم راجع به کسایی گفته بود که  چگالی وجودشون بالاست...

افکار، حرف زدن، رفتار و هر جزیی از وجودشون امضا دار است...

یادت نمی رود "هستن هایشان" را بس که حضورشان پررنگ است و "خواستنی"...

ردپا حک می کنند اینها روی دل و جانت...

بس که بلدند "باشند"...

و من تعجبم از اینه که یه کوچولوی دو سال و سه ماهه، آخه چقدر چگالی داره که از این راه دور و توی این مدت کم اینقدر امضا گذاشته همه جا، اینقدر جای پا گذاشته رو دل هممون... چقدر بودی که با رفتنت اینقدر خالیمون کردی آخه؟!

و حالا ما و خواهرانه های بی تابی، خواهرانه های دلتنگی... خواهر، عزیزه! خواهر، عمیقه! شادیش مال خودته، حرصش مال خودته، موفقیتش مال خودته ، عشقش مال خودته و غمش هم مال خودته! ادعا نمی کنم که حال این روزاشونو کامل می فهمم ولی ادعا می کنم که تو غمشون هستم و هر کاری میکنم تا دوباره خنده های زیبا شونو ببینم!

هر چند که همه مون کنار هم نیستیم ولی خوشحالم که هر کدوممون کنارمون یه خواهر داریم... که بودنشون هر جا که هستن، انرژی زندگیمه، انرژی قوی ای که زندگیمو کرده به این رنگی که الان هست، رنگش الان شاید غمگین باشه ولی براقه و این برق مال وقتیه که یه جنس عشق عجیب و عمیق رو تو زندگیت لمس کرده باشی! انرژی این عشقا تا آخر عمر کنار آدم می مونن حتی اگه خودشون هم کنار آدم نباشن!

و سایا ... عشق بزرگ همه مون... درسته که نیست کنارمون ولی من به اینکه جوهر وجودش کنارمونه مطمئنم، کوتاه بود ولی اثر گذار، با تأثیر دائمی... مطمئنم هست و خودش کمکمون میکنه تاب بیاریم این روزارو...

آشوبم، آرامشم تویی... به هر ترانه ای سر می کشم تویی...سحر اضافه کن، به فهم آسمانم

 

و برای خواهرام... حرفی نیست جز اینکه دلخوشم به داشتنتون و روزهای بهتری رو میخوام از زندگی  برای همه تون، دلخوشیهای زیاد، آرامشهای عمیق و عشقهای بزرگ که انرژیش زندگیتون رو تو بهترین مسیر جریان بده... و قسم سهراب

نه تو می مانی و نه من و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت...

 

و آخر سر هم آخرین فال حافظش که تو اینستاگرام هم گذاشته بودم:

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی 3>3>3>

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٥/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سایا یعنی زلال، یعنی یکرنگ و بی‌ریا...

یه عده معتقدن در روز ازل (یا حالا هرچی) موقعی که آدما می‌خوان تصمیم بگیرن که به چه نحوی بیان توی این دنیا، یک دور تمام زندگیشونو می‌بینن و بعد تصمیمشونو واسه اومدن به دنیا می‌گیرن!! بچه‌ها با علم به اینکه چه پدر و مادری رو انتخاب کردن و پدر و مادر هم با علم به اینکه چه بچه‌ای قراره بعدها انتخابشون کنه، میان!! حتی خاله‌ها، مامان بزرگا و بابا بزرگا، همه‌شون یه روز در جریان بودن!!

من خودم هم قائل به کلیت این داستان هستم، حیف شد که یادم نیست اون روزو ولی اینو می‌دونم صد بار دیگه هم بخوام انتخاب کنم بازهم انتخابش می‌کردم!! باز هم این زندگیمو انتخاب می‌کنم که حتی فقط دو هفته، فقط دو هفته لحظه به لحظه از نزدیک عاشقش بشم!!

بعضی از زیبایی‌ها و عشق‌های زندگی هست که فقط نواش، صدای از دورش و حتی بوش برای یک عمرت کافیه ... و سایا توی زندگی ما همچین زیبایی و عشقی بود.

این پست واسه گریه و زاری نیست، یا واسه اینکه دل کسی بسوزه و غصه بخوره، که اونایی که بخوان غصه بخورن، زودتر و جلوتر از ما غصه خوردن و میدونم خود خواهرم هم که محکم ایستاده و آروم دوست نداره که اینجوری شلوغش کنیم.

تو پست اولی که راجع به سایا، وقتی که به دنیا اومده بود گذاشتم، نوشته بودم کارش خیلی سخته چون بعد از سامیارکی، اینکه تو بخوای جاتو توی دل بقیه باز کنی خیلی سخته، ولی اینقدر قشنگ خودشو تو دل همه جا کرد که حتی اونایی هم که ندیده بودنش عاشقش بودن.

روزهایی که گذشت، روزهای سختی بود، روزهایی که روزها از رسیدن بهش ترسیدیم و تا فکرش به ذهنمون خطور می‌کرد دورش می‌کردیم و به شیطون لعنت می‌فرستادیم که دیگه این فکرا رو به ذهن ما نیاره!! روزهایی که اگه فکری هم به زبونمون می‌اومد زبونمون رو گاز می‌گرفتیم و به هفت‌ تا کوه این‌ور و اون‌ور فوتش می‌کردیم!!!

روزهایی که گذشت روزهایی بود که تو دوری و نگرانی گذشت، با عشق مضاعف و درد مضاعف گذشت، به ترس گذشت، به دعا گذشت، به عجز و التماس گذشت، به نذر و نیاز گذشت، به شکر و بی‌قراری گذشت، به دل تنگ گذشت و به همدلی عزیزا گذشت...

نمی‌دونم روزهایی که می‌آن بدون حضور زلالش بر ما چه خواهد گذشت؟! گفتم ما!! راستی نمی‌دونم می‌تونم خودم رو که یه خاله‌ی راه دور بودم و فقط دو هفته توی خوش ترین حالش از نزدیک کنارش بودم و کیفش رو بردم با اونایی که هر روزش رو دیدن و توی سختی و خوشی کنارش بودن تو یه گروه "ما" جا بدم، ولی می‌دم دیگه!! آخه عزیزترینم، عشقش اینقدر زیاد بود که فقط با فیلم و عکس که هیچ، ندید هم می‌تونستی عاشقش سینه چاکش بشی...

روزهایی که می‌آن روزهای سختی خواهند بود و روزهای دل‌تنگی ولی فکر می‌کنم تمام "ما" اگه صد بار دیگه هم قرار به انتخاب بود، بودنش رو به جون انتخاب می‌کردیم...

توی این روزهای سخت از خدا قدرتی می‌خوام برای "ما" که کمک کنه با همه درد و سختی شیرینی‌های زندگی رو ببینیم!! بازم حیف که اون روز انتخاب رو یادم نیست، ولی مطمئنم توی اون روز می‌دونستم کنار شیرینی حضور سایا توی زندگیم چه شیرینی‌های دیگه‌ای هم هست، شیرینی عشق سامیارم، پسر شیرین زبونم، شیرینی حضور مرجانم، خواهری که هر روز که می‌گذره بیشتر بهش ایمان می‌آرم و بیشتر عاشق‌ترش می‌شم، حضور کیوان عزیزم، مهربون‌تر و دلسوزتر از برادر که دیدن بیقراریش از توانم خارجه، شیرینی حضور مریمم، که همیشه مثل ستون تونستم بهش تکیه کنم، هر چند که از درون می‌لرزید ولی کنار من محکم بوده و دلم به بودنش قرص بوده، شیرینی حضور لیزای عزیزم که نمی‌دونم تو کدوم دسته باید بیارمش، خواهر تر از خواهر و مادر تر از مادر، که بار نبودن همه‌ی مارو یه تنه و با عشق می‌کشه به دوشش، عمو حسین مهربون که بهترین عمو واسه ما و سایا بود و سایا هم منتظر برگشتش شد، گلبهار و خشایار عزیزم که تو لحظات خوش و ناخوش خودشون رو میرسوندن و کاری که خاله هاش باید میکردن رو انجام میدادن ... و شیرینی سایه‌ی پدر و مادر که فقط نفسشون خود حقه!!

و شیرینی حضور تک تک اونایی که این روزا رو با عشقشون کنار ما هستن و ما رو طاقت میارن و برای بهتر شدن حالمون تلاش و دعا می‌کنن!!

آرزو می‌کنم با همه‌ی دلتنگی‌ها، رضایت و شادمانی صاحب خونه‌ی دل مرجان و کیوان و سامیار عزیزم باشه و همه‌ی "ما"...

سایای عزیزم، عزیزترین یکرنگی و زلالی‌ای که تا بحال به عمرم دیدم از اینکه ما رو انتخاب کردی ممنونتم و ازت می‌خوام که برای رسیدن به آرزوهامون دستمونو بگیری، فرشته آشتی و عشق XXX

من درد تو را ز دست آسان ندهم **** دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم **** کان درد به صد هزار درمان ندهم

من دوش فراق را جفا می‌گفتم **** با دهر فراق پیش می‌آشفتم

خود را دیدم که با خیالت جفتم **** با جفت خیال تو برفتم خفتم

من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم **** یک موی تو را به هر دو عالم ندهم

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٤/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بهار ایز کامینگ...

در واپسین روزهای سال 92
دوباره اومدم تا به بهانه‌ی نو شدن سال چنتا جمله بنویسم

طبق معمول هر ساله این
موقع‌ها یک حالت نگرانی، دلشوره، امیدواری و هول‌زدگی خاصی مرا فرا گرفته- آی مرا دلشوره
گرفت :)))

حس می‌کنم که باید این
روزها بیشتر فکر کنم به اینکه چه گذشت در سال قبل و چه خواهم کرد در سال بعد؛

توی سالی که گذشت باز هم
مهمترین دغدغه‌ام روابط انسانی بود؛

آدمایی که بودن و موندن،
آدمایی که بودن و رفتن،‌ اونایی که اومدن و موندن و اونایی که اومدن و رفتن!! حتی
اونایی هم که نیومدن!!- برای چی واقعاً؟؟

خبرهای خوش و ناخوشی که
شنیدیم، اتفاقای خوب و بدی که دیدیم و کارهای خوب و بدی که انجام دادیم!!

دوباره که نگاه می‌کنم می‌بینم
امسال هم خاکستری بودم، به نظر خودم بیشتر مایل به خاکستری روشن!!!

امسال هم شکر خدا معلم‌های
خوبی داشتم، چیزای خوبی یاد گرفتم و دوستای خوبی هم پیدا کردم!!

امسال جدای از تمام
اتفاقای ریز و درشتش یه سری لحظه‌هایی داشت فراموش نشدنی!!

لحظاتی که براش دعا کرده
بودیم!

لحظاتی که چند سال تصورش
می‌کردم!

لحظاتی که یه عمر راجع
بهش رویا پردازی می‌کردم!

لحظه‌های عمیق دلتنگی،
لحظه‌های دلگیری‌های وسیع، لحظه‌های اوج ارتفاع خوشی و لحظه‌های حظیظ احساس
درموندگی...

که ذره ذره همین لحظه‌ها
زندگیمو معنی‌‌دار تر کرد.

امسال یه خورده مسئولیت‌پذیر
تر شدم  و بقول معروف یه کوچولو (خیلی خیلی
ریز) به خودم اومدم!!

امسال یه خورده تنبل بودم،‌
واسه هر کاری نمی‌دونم چرا حسش نبود!!

امسال به معنی واقعی کلمه
فهمیدم "این نیز بگذرد..."

و به این شعر معتقدتر
شدم:

نه تو می مانی ، نه اندوه ، و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی ان لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنان که فقط خاطره ای خواهد ماند



خلاصه که این از پرونده‌ی سال قبل، توی سال جدید واسه همگی
اولین چیزی که آرزو می‌کنم سلامتیه، دومیش دل خوشه، سومیش امید و انگیزه‌ست،
چهارمیش برکته، پنجمیش هم توفیق و ششمیش هم روانی کار.

امروز روز چهارشنبه سوری ـه! و طبق سنت هر ساله شب مامان
شیر برنج می‌پزه و رشته! رشته‌شو خیلی دوست دارم چون دعای قشنگی پشت سرشه ... رشته‌ی
کاراتون دستتون باشه!

امیدوارم که تو سال جدید بتونین به زندگی لبخند بزنین و
مسلط بر احوال و اختیار دار زندگیتون باشین...

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

ُسالی که گذشت... سالی که می‌آید...

به این نتیجه رسیدم تا این پست آخر سالونه رو ننویسم حس تموم شدن سال کهنه و شروع شدن سال نو و بهار و عید و اینا بهم دست نمی‌ده!

سالی که گذشت بی‌انصافیه بگم که سال خوبی نبود!!

تجربه‌های جدید ، آموخته‌های جدید، معلمای جدید،‌ جاهای جدید، کارای جدید، احوال جدید، دوستای جدید به تبع همه‌ی اینا رشدهای جدید... برای خوب کردن یه سال کفایت می‌کنه!!

و در عین حال نگذریم از همه تجربه‌های عجیب غریب و شوک‌های ناگهانی و خبرهایی که آرزو می‌کنم هیچ‌وقت هیچ‌کسی،‌ بهش این خبرا نرسه!!!

این روزای سال همیشه پر از قول و قراره،‌ پر از وعده و وعیده، پر از امید و آرزوئه و امسال بیشتر از هر سال امیدواریم!!! جمع امید همه‌ی سال‌های زندگی رو این روزا استفاده می‌کنم ... روزای سختی رو گذروندیم همه‌مون و هنوز محکم واستادیم، با اینکه روبرومون تصاویر محو و درهم و برهمن، ولی مطمئنم که وقتی این طوفان‌ فروکش کنه، روزهای قشنگی تو سال جدید منتظرمونن!!

این شعره رو هم که هر سری مریم توی ماشینش می‌ذاره دوتامون با بغض تأییدش می‌کنیم:
WHAT DOESN'T KILL YOU, MAKES YOU STRONGER…

اصلاً‌ سال باید واسه همین نو بشه، که امیدها نو بشه،‌ که قول و قرارها از سر گذاشته بشه، که احوال نو بشه!!

طبق معمول سنت هر ساله بغضم گرفته (اصن یه وضیه‌ها کلاً:) ) و در این حال عرفانی ملکوتی برای همه‌ی کسایی که یادم می‌آن و نمی‌آن دعا می‌کنم!!

برای تک‌تک پاره‌های وجودم که خود دنیامن شفا و سلامتی می‌خوام با دل‌های شاد و لبای پرخنده!!

برای همه‌ی عزیزایی که از قدیم بودن و هر چی بیشتر می‌گذره معنی‌شون بیشتر و عمیق‌تر می‌شه!!

برای همه‌ی عزیزایی که قدیم بودن و الان خاطراتشون مونده، اونایی که حتی خاطرشونم نمونده!!

برای همه‌ی عزیزایی که یهو سرتو بالا می‌کنی و می‌بینی دارن تو روزات می‌چرخن و رنگ خودشونو به زندگیت می‌زنن!!

و برای همه‌ی اونایی که عزیز یکی هستن، آرزو می‌کنم که امسال سال سلامتی باشه براشون، دلشون خوش باشه و بتونن دلهای بقیه رو شاد کنن، روزهاشون بهتر از این بشه و روزگار رو بهتر از این بکنند!!

آرزوی تپیدن قلب‌های همه‌مون رو دارم از سر ذوق، دوست‌داشتن و دل‌بستگی کنار اونایی که برامون عزیزن!!!

لابلای همه‌ی این دعاها، قبل و بعد و اول و اخرشون هم دعای اصلیم سلامتی و شفاس واسه همه‌ی فرشته‌های کوچیک زندگی که حجم وجودشون چندین برابر خودشونه و ان‌شالله هرکی داره خدا حفظش کنه براش.

آرزوی امسالم سر سفره هفت‌سین بعد از سلامتی، بغل خواهرانه‌است و گریه‌های شوق و شوخی‌های مختصصصصص خواهری با همه ملزومات بی‌هیچ اضافه  XXX

XXXسال نو و روزگار نوی همه‌تون مبارک XXX

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

امشب اگر یاری کنی...

 

امشبم شب تولدمه... چهارمین تولدیه که توی این بلاگ ثبت می شه... نمی دونم سال دیگه چی می شه و هستم یا نه ولی امسال که تولدنامه های سه سال قبل رو می خوندم حال عجیبی داشتم... هر سال یه حال و کی می دونه سال بعدی اگه باشه، کجا و به چه حال؟!!

 

 

باز شب تولد، باز بارون ، باز غم عرفانی...

دلم گرفته و اگه تو این چهار سال همراه بودین، بس عجب ندارین این قضیه رو...

از حال کلی ام بگم واسه بقیه که نمی دونن و آیندگان:

پلک چپم داره گل مژه می زنه و لثه ام هم آفت... انگشت اشاره ی پای چپم انگاری پوسته ی بغل ناخنش رفته تو گوشت و متورم شده... کلاً یه سری دردای ریزی که از دردای بزرگتر نجاتم میدن... یه جور واکسینه شدن با دوز پایین...

دوران سختی شده، پای صحبت هر کی می شینی، بی اغراق ناراحتیش اشکت رو در میاره (البته من که اشکم کلاً درومده‌س)، ولی بهر حال خودم هم علاوه بر غمِ عمومی این روزها، دلتنگم... دلتنگ حضوری که بوده و نیست... حضوری که سال قبل این موقمو برای اولین بار بی هیچ اضافه ای بهتر کرده بود!!! تنها درد این روزهام دلتنگی حضوره... حضور همه ی کسانی که کاش بودند و نیستند، حضور تو همه جاهایی که کاش بودم و نیستم!!!

 

باز شب تولد، باز بارون، باز بیست و هفتمین تکرار اومدنم...

اومدم... دقیقنشو نمی دونم هنوز (حالا می فهمم) ولی تحقیقنشو می دونم:

اومدم دختر باشم... و آن گاه که خداوند دختر را می رساند...

اومدم خواهر باشم...

اومدم خاله مجیلی باشم...

اومدم عمه مژگان باشم...

اومدم دوست باشم...

اومدم همکار باشم....

اومدم هم بحثی باشم...

اومدم هم تولدی  باشم...

اومدم مثال نقض باشم...

اومدم دل خوشی باشم...

اومدم دل بستگی باشم...

اومدم چشم امید باشم...

اومدم تا (به نقل قول از علی به الیکا)  آرزوی لو رفته ی کسی بشم...

اومدم همسر بشم...

اومدم هم دم و هم راه بشم...

اومدم حی بشم... اومدم حکیم بشم...

اومدم که باشم... اومدم که بشم....

 

باز شب تولد، باز بارون، باز دعا...

که تا وقتی باشم، دنیا بتونه جای بهتری بشه... الهی آمین :)

 

امشب اگر یاری کنی... ای دیده طوفان می کنم...آتش به دل می افکنم... دریا به دامان می کنم...

 می جویمت، می جویمت... با آنکه پیدا نیستی....می خواهمت،می خواهمت ... هرچند پنهان می کنم...

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اوضاع به این نحوه...!

حال عرفانی خاصی دارم که نه به صعودم منجر می‌شه نه سقوط ... حالتی از خلسه عرفانی

به حال عادی که بخوام باشم بالا پایین زیاد می‌شما ولی تو حال عرفانی همون خط ثابته مسیرم

جدیداً خیلی هم حساس شدم که حتی بخوام  به درز دیوار هم فک کنم، نوک دماغم قرمز می‌شه و یه پرده تاری میاد جلو چشام

این جدیدنی هم که می‌گم حدوداً‌ یه هفت هشت ده ماهی می‌شه!!!

فهمیدم دغدغه‌های بزرگ زندگیم برای بعضی‌ها چقد کوچیکن و حتی بالعکس!!! البته خوب قبلاً هم می‌دونستم اما سایزش عوض شده الان و خوب نسبتش همونه!!! کاش بزرگتر بشم و بتونم همونجوری که بزرگا توی دغدغه‌های کوچیکم دستمو می‌گیرن دست کوچیکترا رو بگیرم!!!

پذیرا تر از قبلم و دست محبتی که به روم باز می‌شه رو سفت تر از قبل می‌گیرم به این شرط که بعداً سفت دست بگیرم- شرطم هم طبق معمول با خودمه!!!

تکیه کلام این روزام هم شده: اَاَاَی‌ی‌ی دل غافل!!! به زمین و زمان و در و دیوار هم می‌گم!!! بس که کاربرد داره لامصب در این غفلت بازارِ دنیا!!!

و تازه کی گفته که ادما خودشونو بهتر از هر کس دیگه‌ای میشناسن؟!! هر کی گفته غلط بزرگی کرده!!! شاید بعضی از چیزایی که دوست داره یا نه رو بتونه تشخیص بده ولی اینکه خودشو بشناسه شک دارم... و الا از کسایی که می‌شینن جلوتو می‌گن تو این قدرتو داری و این ضعف و این اخلاق و این ویژگی و ... اینقدر استقبال نمی‌شد!!! حتی بعضاً تو یه سری از موارد اینقد خودمون یه خصوصیت رو توی خودمون انکار می‌کنیم که حتی اگه بهمونم بگن بازم قبولش نمی‌کنیم!!!

یه چن وقتی هم هست که درگیر این قضیه‌ام که بالاخره من آدم درونگراییم یا برون‌گرا!!! سفیدم با راه‌راه‌های مشکی، یا مشکی‌ام با راه‌راه‌های سفید؟!! ‌بازم چسبیدم به طیف وسط یا از اون بدتر طیف منفی یک برابری‌ها... که کنار درونگراها، مجلسی و بلبل زبون می‌شم یا کنار بلبل‌ها لالمونی می‌گیرم!!! اَاَاَی‌ی‌ی دل غافل!!!

دلم واسه مرجان و یتعلقاتش هم حسابی تنگه و بخوام به این قضیه هم عمیق تر فک کنم همون بساط دماغ قرمز و پرده تار و باقی ماجرا ... اصن ولش کن!!!

یه جورایی این چن وقته گره خوردن آدما توی زندگی خودشون رو زیادتر می‌بینم ینی انگار شدیدتر پیچیدن تو زندگی خودشون همه، به کی گیر بدم که دست اول باید یقه‌ی خودمو بگیرم!!! دوست دارم گره‌هام وا بشن و بتونم یه نگاهی هم به بیرون داشته‌باشم!!!

خیلی وقت بود دلم می‌خواس بنویسم ولی خوب سر کار خیلی مشغول بودم و تو خونه هم که اصن حرفشو نزن تایپ ده انگشتی با این کیبورد چخ چخی‌ها رو با هیچی عوض نمی‌کنم حتی ریلکسی بعد از رها شدن هر چی که یهو کف مخت چسبیده و رسالت انسانیته که بپاشیش بیرون!!!

همین دیگه... بی‌هیچ اضافه‌ای :)

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٧/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

لحظات ناب خوشی...

لحظه های خوش زندگی چن مدلن:

یه لحظه‌هایی هس که خوش می‌گذره ولی بعدا می‌فهمی که چه بیخود گذشته... که این بطور متوسط برای آدما رخ می‌ده!!!

یه لحظه‌هایی هس که خوش می‌گذره ولی همون موقع نمی‌فهمی و بعدا متوجه می‌شی که داشته خوش می‌گذشته... که این بطور غالب برای آدما رخ می‌ده!!!

اما یه لحظه‌های نابی هم هس که دقیقاَ حین خوش گذشتن می‌فهمی که داره بهت خیلی خوش می‌گذره و بعداَ دلت برای این روزا تنگ می‌شه... که این اتفاق خیلی بطور نادر برای آدما رخ می‌ده!!!

به سلامتی اون لحظه‌های ناب و نادری که قدرشون رو تا ته می‌دونیم !!!

حق :)

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۳/٢٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سومین آخر سالونه ...

سلام

بعد از یک عالمه تاخیر سلام

حرفا زیاد بود ولی نمی دونم چرا هییییش حس نوشتن نبود... با اینکه حتی لازم هم بود گاهی!!! انگار اینجا شده عین یه دوست قدیمی... چند وقتی که باهاش حرف نمی زنم دیگه حرفم نمیاد تا دوباره یخم وا شه... خلاصه که تموم شدن نود و اومدن نود و یک حجت را بر من تمام کرد که بالاخره بیام اینجا و یه پستی بذارم... و بر آن شدم...

داشتم می گفتم که اگه از سالی که گذشت ننویسم اصن سال جدید سال نمی شه

باید حتماً می اومدم و از یا مقلب القلوب و الابصار می گفتم، حالا هر کی که می خواد معادل فارسی شو بذاره ولی این دعا به خورد من رفته و دنبال هیچ دعای ایرانی الاصلی برای جایگزین کردنش نیستم!!! از اینم بگذریم و بریم پرونده ی نود رو ببندیم!!!

سالی که برای خود من سال پرباری بود ولی خوب توش شاهد سختی های عزیزانی بودم که تحملش برام خیلی راحت نبود!!! سالی که بعضی ها با اومدنشون رنگی تر و پر بار ترش کردن و بعضی هام با رفتنشون!!!

اولین سالی بود که به طور رسمی واسه خیلی چیزای مملکتم غصه خوردم - ببخشید من یه مقداری دیر متوجه کلیه ی مفاهیم می شم -  اولین سالی بود که به لطف حضور دوستان یه چیزایی از خودم فهمیدم که طی این همه 14 سال زندگی ای که از خدا گرفتم ؛) ندیده بودم و حتی به خواب هم در خودم نمی دیدم!!! و فک کنم خودمم زیاد تغییر کردم حتی تو این یه ساله!!!

نمی دونم مربوط به پرولاکتینه؟!! مربوط به آلودگی هواست؟!! مربوط به آخر سالیه؟!! مربوط به دلتنگیه؟!! مربوط به چی چیه؟!! ولی به کوچکترین اشارتی اشکام سرازیر می شن... امان از این رقیق القلبی ... دلم ولی زیاد می گیره این چن روزه!!!

مثلاً چند روز پیش با مریم رفتیم پرده انتخاب کنیم، چقدر دلم واسه مرجان و سلیقه اش تنگ بود، یارو می گفت چی مد نظرتونه و ما دوتامون ملنگ طوری همدیگرو نگاه می کردیم و اون لیزا ... که بریم از سلماسی پرده بگیریم و اونم دری وری بیاره و لیزام هی فحش بده و ما تفریح کنیم!!!

بی ربط یاد اون حرف مرجان بودم که می گفت: آخ تو عروسی بکنی ی ی ی من بیام وسایلت رو با هم بگیریم!!! الان می دونم باید چیا گرفت، سر خودم که بلد نبودم!!! بعد الکی همینطوری دلم گرفت که کجایی پس؟!! یکی هم نبود بگه نیست که حالا می خوای عروسی کنی که معطل موندی یا چی؟!! بعد چون کسی نبود خودم گفتم!!!

نمی خوام کولی بازی در بیارم ها ... ولی دلم واسه اون عشق موشولم هم لک زده که الکی الکی یه سال و نیمه که ندیدمش و شیرین ترین روزای قد کشیدنشو باید از تلفن و عکس و اووو تعقیب کنم!!!

همینطوری که دارم ریز غر می زدم یاد پارسال عید افتادم که مریم هم نبود این وسط ... واسه من رفته بود مسافرت!!! همینطوری که داشتم آجیل عید رو تنها می گرفتم و سکه های لای قران رو تنها می ذاشتم چقدر دلم تنگش بود!!! و خوب امسال بودنش به نوعی می چسبه ... والااااا با این نوناشون!!! واسه ی همه ی بهترین هایی که توی سال نود داشتم و قدرشو فهمیدم و نفهمیدم، واسه گرمی و سلامتی خانواده ام که پشتم بهشون قرصه، واسه دوستایی ام که نفسم به نفسشون بنده، واسه معلماییم که هر سال نقششون رو تو زندگیم یادگاری می ذارن و واسه بقیه ی چیزایی که می دونم و نمی دونم خوشحالم و براتون بوس می فرستم:) بعدشم اینکه باز هم موکد می کنم :

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال...

 

سال نوی همگی مبارک ... حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و شب تولد...
شب تولدمه و طبق معمول با غم عرفانی و توقعی در حد پست مدرن بر قلمرو زندگیم ریاست میکنم!!! آخه طبق یه سنت حسنه که دقیق یادم نیست چند ساله که پایه گذاری شده من شب و روز تولدم رییس می شم!!! نمیدونم قضیه از چه قراره که به اینجای زندگیم که میرسم میزان (با عرض معذرت) خود چس کنیم به مرز مثبت بی نهایت میرسه!!! اصن یه وضیا!!! و این وسط همیشه مفتخرم به اینکه تولدی بارانی داشته ام:)٠ امشب عین این چسا نشستم عکسای تولد سامیارو نیگا میکنم و دلم هواشو میکنه شور میخورم یاد کیوان میافتم و اینکه پارسال این موقعها داشت همینجا بدو بدو میکرد و مرجان که رول ژامبون درست میکرد بعد دوباره عین این چسا چشام قرمز میشه و دماغم هم تیر میکشه!!! نمیدونم چرا ولی این شبای اینطوری جون میده واسه ی این غصه خوریای این مدلکی!!! والا شبای دیگه که اوضاع ازین قرار نیست!!! بعد به این قضیه فکر میکنم که سال دیگه خودم ممکنه کجا باشم ودست وپامو جمع میکنم و ظرفای آشپزخونه رو واسه مامان مرتب میکنم!!! امروز یه جمله تو بلاگ النا.ع خوندم که چلم کرد اصن!!! باید کسایی باشن که آدم این خوشی هارو باهاشون تقسیم کنه والا تو گلوی آدم گیر میکنن!!! بعد میدونین چی میشه؟ ما همیشه اینجور مواقع گیر میدیم به اونایی که نیستن و کمتر قدر اونایی که هستن رو میدونیم!!!  ممنون از همه تونم که هستین و کنارم نفس میکشین و دلم بهتون گرمه!!! ممنونم ازت که نیستی و برام کارت پست کردی!!! ممنونم ازت که یه هفته است من و خودت رو گرفتی که برام کادو تولد بگیری و نشده!!! ممنونم ازت که بهم زنگ زدی  و یادم کردی!!! ممنونم ازتون که هر روز که میام سر کار دلم بهتون خوشه!!! ممنونم از شما که نیستین و دلم باهاتونه و خاطرتون تو همه لحظه های حساس بغلمه!!! ممنونم ازت که برام دعاهای خوب کردی!!! ممنونم ازت که این روزامو پررنگ تر کردی و اینقدر مهربونی!!! ممنونم ازت که میتونم همیشه روت حساب کنم!!! و ممنونم از تو که یه دنیایی پهن کردی و بیست و شیش سال پیش به نحوی منو چپوندی توش با تمام اونایی که ازشون به اندازه همون دنیای پهنت ممنونم!!! امسال من به نحو خوبی فرق داره با هر سال، باور کنید، بی هیچ اضافه ای!!! حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۸/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مکاشفات دلی...

دل‌خوشی یه نوعش خاطرِ!!! یه خاطری که وقتی یهو یادش می‌افتی و دلت هواشو می‌کنه، بی‌هوا لبخند می‌زنی!!! می‌دونی خاطر تو هم یاد اون هست!!! می دونی که چند ساعت دیگه، چند روز دیگه، چند ماه دیگه، یا حتی چند سال دیگه می‌بینی‌اش!!!

دل‌خوری هم یه نوعش خاطرِ!!! اون خاطری که وقتی یهو یادش می‌افتی و دلت هواشو می‌کنه، بی‌هوا توی دلت -خیلی ناراحت- می‌ریزه پایین!!! نمی‌دونی که اصلاً یادت می‌کنه‌ یا نه!!! نمی‌دونی که اصلاً دیگه می‌بینی‌اش یا نه!!!

دل‌مردگی هم یه نوعش خاطرِ!!! اون خاطری که هیچ وقت یهویی یادش نمی‌افتی و دلت هواشو نمی‌کنه، بی‌هوا دلت تکون نمی‌خوره!!! مهم هم نیست که توی یاد کسی باشی یا نه!!! مهم هم نیست که اصلاً ببینیش یا نه!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٦/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بعضی کارا خودجوشش قشنگه...

دیدی یه موقع‌هایی دوست نداری یکی ضایع شه، هی بهش تقلب می‌رسونی؟!! دوست نداری یه کاری رو انجام بده ... غیر مستقیم بهش می‌گی!!! دوست داری یه چیزی یادش نره ... هی از قبل ریمایندر می‌ذاری براش!!! دوست داری یه چیزی برات بخره ... هی به بهانه‌های مختلف بهش می‌گی که چقدر اون چیزو دوست داری!!!...

مثل فیس بوک... واسه اینکه کسی تولدت رو یادش نره و بهت حتماً تبریک بگن از سه روز قبل خودش رو پاره پاره می‌کنه که تولدت فلانی ایز کامینگاااا!!!

ولی دقت کردی از وقتی که خود فیس بوک میاد خودشو جر می ده و حتی تولده رو تبریک هم می‌گه دیگه اینکه یکی بیاد روی والت تبریک بگه هم خیلی خوش نمی‌گذره؟!!

حکایت تقلب رسوندن ما هم حکایت همین تدابیر امنیتی فیس بوکه!!! وقتی بگی دیگه فایده نداره و از اون بدتر... چه ضایع روزگاریه که بگی و یادشون بره!!!

با بالارفتن هر روزه‌ی تکنولوژی در ارائه‌ی سرویس‌های تقلب رسانی، دیدن محبت‌های خودجوش خیلی دل‌پذیره!!!

چقدر زیباتره وقتی که خودجوش اون کاری که دوست داری رو انجام می‌دن... اون چیزی که دوست داری رو یادشون می‌مونه... اون چیزی که دوست داری رو برات می‌خرن... و حتی وقتی اینترنتشون هم قطع باشه تولدت رو بهت تبریک می‌گن!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٥/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

لذت‌ زندگی...

یه چیزیه مثل خواب اون وقتی که داره چشماتو پر می‌کنه!!!

یه چیزیه مثل بوی زعفرون برنج وقتی که با گشنگی در خونه رو باز می‌کنی!!!

یه چیزیه مثل درآوردن جوراب زیر پتو!!!

یه چیزیه مثل پیژامه بعد از شلوار لی تنگ!!!

یه چیزیه مثل خاک شیر یخخخخ توی تموز تابستون!!! یا حتی عدسی داغ توی سگ لرز زمستون!!!

یه چیزیه مثل دستشویی رفتن بعد از سونوگرافی!!!

یه چیزیه مثل ماساژ کتف و گردن!!!

یه چیزیه مثل دست که موقع عکس انداختن میاد روی شونه‌ات!!!

یه چیزیه مثل یه بغل وقتی محکم می‌چسبیش!!!

ادامه بدین لطفاً...

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آخر سالونه...

سلام

دیگه آخرای ساله!!! کمتر از انگشتای یه دستم مونده به تموم شدن 89 و باز هم آخر سال و بستن حساب و چرتکه انداختنا و همه چی راجع به سالی که گذشت، همه ی آرزوها برای سالی که قراره بیاد! همه ناامیدی های گذشته و امیدهای آینده!!! همه ی حال های سپری شده !!! همه افتخارا و همه سرخوردگی ها!!! کلاً موقع حساب کتابه!!!

خیلی وقته که کلی حرف دارم واسه گفتن و فرصت دست نمی ده که بیام و یا شاید حسش نیست، ولی فکر کنم تا قبل از تموم شدن سال بازم بیام!!! یعنی بدونین که حرفام زیاده!!!

این پست رو می ذارم واسه حال و هوای پارسال این موقع ها، که بابا عزیز مریض بود و ما هم بیمارستان!!! می ذارم واسه اونایی که الان شب عیده و عزیزشون تو بیمارستانه، می ذارم واسه اونایی که عزیزشون جلوی چشمشون داره ناراحتی می کشه و دارن خودشون رو به هر دری می زنن که حالش خوب شه!!! دعای ویژه برای همه شون که عزیز کسی هستن و مریض و دعای ویژه تر برای اونایی که مریضن و تنها!!! دعا می کنم برای همه اونایی که تنهایی دارن درد می کشن یا عزیزشون داره درد می کشه شب عیدی... نمی دونم چی!؟؟ ولی خوبیش به اینه که تو که می دونی!!!

 

دلم گرفته مطابق معمول همیشه همین موقع های سال!!! دلم گرفته غیر معمول تر از سال های قبل حتی!!!

 

یاد همه ی کسایی که پارسال این موقع ها اینجا بودن و یا خودشون رو رسوندن که تنها نباشیم... با همه ی سختی هاشون... یاد بی ام آی که پروازای بعد عیدش کنسل شد... یاد همه ی اون آغوشایی که از نزدیک می تونستیم بخزیم توش... یاد اون دستایی که کنار هم می رسیدن به بابا عزیز...

و دیگه اینکه به سلامتی همه ی اونایی که هستن، آغوششون دور و نزدیک مال ماست، فکرمون پیششونه، هپی برت دی تو یو برامون می خونن، دستاشون توی دستامونه، دلمون به بودنشون خوشه و سایه شون بالای سرمونه!!!

بیشتر از این ادامه اش نمی دم اینو جز اینکه سبزه ی امسالمون گندمه، مامان مشت کرده با هر چی دعاهای خوب که هیچکی بهتر از یه مادر نمی تونه بکنه!!!

یادش بخیر پای ثابت دعای بچگی هامون: خدایا بابا سیگارشو ترک کنه... الهی آمین=))

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و ما که بی مسئولیتیم...

آدم می تونه در کل سر دنیا رو شیره بماله اما سر خودش رو نه!!! دنیا هم راستش رو بخوای اگه یه خورده بره تو کارت کم کم دستت رو می خونه!!!

سایه ی بی مسئولیتی خیلی وقت بود که باهام بود ولی چهره ام به شدت مسئولانه!!!

جدیداً سر مچم گرفته شد!!! غیر از خودم که گرفتمش با صدای بلند هم بهم اعلام شده!!! می نویسم تف سر بالا می شه... ولی اگه ننویسم خودم گواتر می گیرم!!! به نوعی بی غیرتی ناشی از مسئولیت نپذیری دچارم!!! از سر شانسم بوده یا هر چی هیچ وقت خرابکاری نشده!!! ولی جلوی خودم دیگه خرابم!!! اعلام وضعیت بلند کردم که در جریان باشم و باشین!!! به نظرتون کاری صورت می دم؟!! دعا کنید!!!

زیر پوستی بی مسئولیتی هستم که به مقداری حس مسئولیت پذیری خوشایند نیازمندم!!!

 

گُنگ نوشت: سیلی های زندگی همیشه محکم کوبیده نمی شن در گوشت، گاهاً خیلی مهربون نوازشت می کنن... اونم کِی؟ ساعت 3 نصفه شب به بعد!!! بعداً می فهمی جای چهارتا انگشت مونده رو صورتت!!! بی اغراق می گم که دستتون درد نکنه بلدین چطوری سیلی بزنین!!!

 

درخواست نوشت: اگه بلدین یه طوری که سیاه نشم دلداریم بدین!!!

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

چقدر می‌تونین به اطمینانتون اطمینان داشته باشین...

الان می‌دونی دوره، دوره‌ی چیه؟ دوره‌ی اینه که من خیالم از یه چیزای مسخره‌ای خیلی راحت باشه و همه جا جار جار کنمش ولی اون چیزای مسخره به طرز مسخره‌تری اتفاق نیفته، مثل چی؟

مثل من که دو روز بود به زمین و زمان گفته بودم که جمعه می خوام برم بازارچه‌ی خیریه‌ی محک، تنها کسی که فکر کنم مونده بود بهش نگفته بودم آقای بولحسنی همسایه‌ی طبقه‌ی پایینمون بود که نمی‌دونم چرا از چنگم در رفته بود!!! و وقتی که به طرز خیلی تابلو و مسخره‌ای برنامه به هم خورد اینقدر که همه جا گفته بودم دارم می‌رم دیگه روم نشد بگم من نرفتم!!! از خونه اومدم بیرون و به نحوی خودم رو مشغول کردم!!!

عزیزم خیریه چطور بود؟ اِ ی ی ی ی ی بدی نبود!!! چیز خاصی هم نداشت!!! (واقعاً‌ نو آیدیا هاو ایت کود بی!!!)

 

یا مثلاً‌ از دیشب که بچه‌ها گفتن صبح زودتر پاشیم صبحونه بخوریم، کلی فخر بهشون فروختم که یاه یاه یاه،‌ ما خودمون تو اداره صبحونه می‌خوریم با نون تازه و خیلی حرفه‌ای!!! صبح حمیده می‌گفت شیرکاکائو بخریم با کیک صبحونه بخوریم منم یاه یاه یاه!!!

وقتی اومدم دیدم اونی که باید نون می‌خریده بالکل نیومده!!! فک کـــــــــــــــــــــــــــن!!!

اینارو گفتم که بگم کلاً به هیچی این دنیا که اعتبار و اطمینانی نیست، حتی به نون صبحونه‌تون هم نمی تونین فخر بفروشین!!! برین خوش باشین!!!

از قدیم گفتن


دراین درگه که گه گه، کَه کُه و کُه کَه شود ناگه




مشو غرّه به امروزت که از فردا نئی آگه


فردا که هیچی، تو بگو یه ساعت دیگه، تو بگو یه مین دیگه، سی ثانیه!!! والاااا با این نوناشون!!!

حق

نیمچه بی‌ربط نوشت: نیچه می‌گه بشر را می‌توان از روی ظرفیتی که برای قول دادن دارد،‌شناخت!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و تو چه می‌دانی حظ مزخرف چیست؟!! آیا...

حظ مزخرف به آن دسته از حظ‌هایی اتلاق می‌گردد که در عین مطلوبیتی که برای ما ایجاد می‌کنند ضد مطلوبیتی را نیز برای ما فراهم می‌آورند که باعث می‌شوند از حظ خود بهره‌ی لازم را نبریم!

از نمودهای حظ مزخرف می‌توان به مصادیق زیر اشاره کرد:

حظ مزخرف زمانیه که تو ماشین زیر پاته، خواهرت هم ماشین زیر پاشه، یه جا که می‌خواین برین مجبور شین جدا جدا برین!!!

حظ مزخرف زمانیه که شب تئاتر خنده‌دار گلریز می‌ری در حالیکه فردا امتحان پول و بانکداری داری!!!

حظ مزخرف زمانیه که تو کنکور قبول بشی و دوستت نشه!!!

حظ مزخرف زمانیه که بری یه مهمونی‌ای که غذاش خوب باشه ولی بهت خوش نگذره!!!

حظ مزخرف زمانیه که رئیست بهت می‌گه شما راست می‌گی ولی ما مجبوریم الان طبق خواست شما عمل نکنیم!!!

حظ مزخرف زمانیه که یه رمان عاشقانه ایرانی با تم هندی می‌خونی!!!

حظ مزخرف زمانیه که به طرز ناشایستی از کاستی‌های دیگران خوشحال می‌شی!!!

حظ مزخرف زمانیه که با گفتن حرفی به کسی دلت خنک شه که خودت هم بدونی حقیقت نداره!!!

حظ مزخرف زمانیه که توی جشن فارغ‌التحصیلی هستی و یهو به خودت میای که ای وای تموم شد!!!

حظ مزخرف زمانیه که آدمی که به درد شما نمی‌خوره به صورت خیلی حرفه‌ای برای شما حاضر به هلاکت باشه!!!

حظ مزخرف زمانیه که صرف می‌شه تا همون آدمی که به درد شما نمی‌خوره رو خوشحال کنی!!!

حظ مزخرف زمانیه که با همون آدم مذکور سپری می‌شه و خوش هم می‌گذره!!!

حظ مزخرف زمانیه که همون آدم مذکور ازت خیلی تعریف کنه!!!

حظ مزخرف زمانیه که خیلی وقتا با زمانای من همراه می‌شه!!! نمی‌دونم علتش چیه؟ شاید نگرانی آینده، توجه زیادی به گذشته و طبق معمول نبودن توی زمان حال!!! ولی کلاً فعلاً که هست و ما جدیداً‌ سعی کردیم به عنوان یک عنصر خنده‌دار زندگیمون قبولش کنیم باشد که مزخرفیش روز به روز کمتر بشه و به حظ کاربردی استحاله پیدا کنه!!!

 

دعا نوشت: حول حالنا الی احسن الحال

 

ته نوشت: اگه شما هم دستی در این تجربه دارین دریغ نکنین!!! حظ های مزخرف عناصر خوبی‌ان برای خندیدن به وانفسای زندگی

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و ما که بی‌توجهیم...

سه روز بود بابا به من می‌گفت می‌ری بیرون نگاه کن ببین قبض گاز مبلغش 24400 است 26400!!!

سه روزه که یادم رفته!!!

دو بار پشت سر هم ازم پرسیده از پارکینگ می‌اومدی ماشین محمد جلوی ماشین من بوده یا نه؟ هرچی زور زدم و فکر کردم یادم نیومد!!! بهم تیکه انداخت که تو چجوری تو خیابونای تهران می‌ری و میای؟!! فکر کنم به حول و قوه‌ی خداوند متعال باشه!!!

آقای همکار تعریف کرده بود که یه ساعت خریده، خیلی خوب به نظر می‌اومد! کلی اصرار کردم بهش که یه بار ببنده ... چند روز پیش اومده بود می‌گفت تو که اینقدر اصرار می‌کردی اصلاً دیدی؟!!! هان؟؟؟ چی رو؟!!!

یکشنبه‌ها یه هفته در میون نوبت منه که نون بگیرم صبحا! این یکشنبه هر چقدر فکر کردم به نظرم نوبت من بود که نون بگیرم ... البته یه خورده شک داشتم ولی یک دله کردم و خریدم! وقتی رسیدم دیدم نون رو میزه! بعد کلی بحث و بررسی با فرد نون خریده‌ی بی‌حواس‌تر از خودم، آخر سر قانعش هم کردم که من باید نون می‌گرفتم نه شما! اونم قانع شد طفلی!!! تا یکی دیگه اومد یادم انداخت که من هفته‌ی پیش گرفته بودم و این هفته نوبتم نبود!!!

یه سوالی می‌پرسم از مامان،‌ شروع می‌کنه به جواب دادن ... به خودم که میام جمله‌ی آخرش رو می‌شنوم!!! با خودم فکر می‌کنم: چرا مامان داره این همه توضیح می‌ده ... به سختی یاد سوالم می‌افتم!!!

اینه وضعیت این چند وقته‌ی من! و اینه وضعیت حواسی که نمی‌دونم به کجا رفته! آخه لامصب جایی هم نیست که بگم اونجا بوده دلم خوش باشه!!!

یه دلخوشی دارم فقط، تا حالا نگران بودم فقط من اینقدر بی‌حواس شده‌باشم، اما با دیدن مریم که یه سوال رو چهار بار ازم می‌پرسه در صورتیکه من سه بار جوابشو دادم و اونی که تونستم متقاعدش کنم که نوبت نون گرفتن من بوده، می‌بینم که خیلی‌ها درد منو دارن و من تنها نیستم و به نحو ناشایستی از این امر خرسندم!!!

 

توی آینه‌ی دستشویی اداره به خودم نگاه می‌کنم و برای محک زدن میزان توجهم، از خودم می‌پرسم: رنگ پیرهن آقای همکار چه رنگی بود اگه راست می‌گی و از صبح تا حالا رو‌به‌روش نشستی؟!! کلی فشار آوردم به خودم و گفتم: مممممشکی ؟!!

از دستشویی که در اومدم از جلوی در با پیرهن طوسی رد شد و رفت :(

دلداری نوشت: همه‌ی اینارو می‌ذارم به حساب برون‌ریزی:))

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دل‌های سرمایه‌دار...

شریعتی می‌گه یعنی گفته: سرمایه‌ی هر دلی حرف‌هایی‌است که برای نگفتن دارد!

قشنگه! ولی من ورژن لایک خوریش‌رو ترجیح می دم که یادم هم نیست که مال کدوم وبلاگ بود، ولی مهم هم نیست : سرمایه‌ی هر دلی زرهایی‌است که برای نزدن دارد!!!

بعضی وقتا که می‌فهمی پشت حرف یه آدمایی که باعث شده خیلی زورت بگیره ازشون، حقیقی نهفته داره، خیلی ضدحال‌تر از وقتیه که اون حرف رو می‌شنوی!

لزومی هم نداره خودت مستقیماً بشنوی، فقط کافیه از شنیدنش زورت گرفته بگیره! حالا هر کی به هر کی گفته باشه مهم نیست!

مثل شنیدن اینکه "تو خودت توی ذاتت خیانت کردن نیست! منت وفاداری‌ات رو سر من نذار"!!!!

و یا "من اگه از دختری خوشم بیاد، ببینم با یه پسر دیگه‌است، بیشتر به چلــــــــــنج می‌افتم"!!

یا اینکه "تو اگه توی زندگی‌ات کمتر حرف بزنی، خیلی موفق‌تری"!!!!!

مهم این نیست که تو این حرفارو از کسی می‌شنوی که توقع نداری! و اون نباید این حرف رو می‌زده یا باید! می‌گن نگاه کن که "چی گفته" نه اینکه "کی گفته"!!! چه فـــــــــــــــــــرقی داره! یعنی الان دیگه فرقی نداره! قبل از اینکه بگن فرق داشت!

حالا بحث روی حقیقت آخریه! اینکه اگه توی زندگی‌ات کمتر حرف بزنی موفق‌تری!

خیلی از موقعیت‌ها رو با حرف زدن خراب می‌کنیم! با حرفای بی‌موقع و یه‌کاره! خیلی از سرمایه‌هامون رو به همین ترتیب از دست می‌دیم! با حرفایی که نباید بزنیم و می‌زنیم! کاش بفهمیم کِی، باید چی رو، به کی بگیم!؟

خیلی از حقایقی که بقیه باید بفهمن، لزوماً‌ تو مسئولش نیستی! اگه قسمتشون باشه بفهمن، نگران رسالت خطیر اطلاع رسانی‌ات نباش، بالاخره می‌فهمن!

خیلی راحت دل می‌شکونیم و به همون راحتی دلمون رو می‌شکونن!

عدالت یار اینجا به سرعت رعایت می‌شه استثنائاً نمی‌دونم چرا!

 آدم باشید خودتون رعایت کنید، قبل از اینکه رعایتتون کنند!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آی امان...

امان از دل من، وقتی هی نفهمیده می‌گیره!

امان از فهم من، وقتی ارتفاع نمی‌گیره!

امان از ارتفاعات، وقتی زیر پات یهو خالی می‌شه!

امان از خالی شدن، وقتی ندونی کِی پر می‌شه!

امان از پر شدن، وقتی با اون چیزی که نباید پر می‌شه!

امان از نبایدها، وقتی که خواستنی می‌شه!

امان از خواستنی‌ها، وقتی دستت بهش نمی‌رسه!

امان از دست من، وقتی گذاشتمش روی اون یکی دستم!

امان از اون یکی دستم، وقتی از یار خالی می‌شه!

امان از یار، وقتی حکمتش سخت می‌شه!

امان از حکمت یار، وقتی موافق دل من نمی‌شه!

امان از دل من، وقتی هی نفهمیده می‌گیره!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

این روزهای ما...

چند روزی می‌شه که رفتن

هنوز همه جای خونه بوشون میاد، لباساشون،‌ وسایلشون،‌ حتی ریخت و پاششون هم هنوز هست.

این روزهای ما یه خورده به کرختی می گذره! نمی‌دونم از تنبلیه یا از چیه که دوست نداریم خیلی هم جمع و جور کنیم! جای دستای کوچولو روی آینه،‌ روی چارچوب در!!! انگار بعد اون همه بِدددیو بِدددیو همه مون خودمون رو محق میدونیم سِر باشیم!

تازه به زور اون بندی رو که زده بودیم به جا کفشی درش تا ته باز نشه رو برداشتیم!

کلاً نه که ناراحت باشیم و یا غصه‌مند، یه چیزی کنارمون جاش خالی شده! یه چیزی که نه یه چیزاااایی!

این روزهای ما کلاً با تماس های دوستای با معرفت بچه ها می گذره! که وقتی حتی احساسات کنترل شده شون رو هم ابراز می کنن ما وا می مونیم توی این همه معرفت و اینکه الان چی باید بگیم بهشون! حتی قضیه برعکس طوری هم می شه این روزهای ما به دلداری دادن دوستان هم میگذره!

دنبال دل‌خوشی می‌گردیم این وسط که چه مزایایی داره تنها شدن تو خونه و به نتیجه هم رسیدیم، از مزایای خالی شدن منزل از اهالی می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

                     ·اگه کلیدت رو توی اتاق جا گذاشتی، میتونی بدون در آوردن کفشت بری توی اتاق بدون اینکه نگران باشی روی این زمین بچه می خواد چهار دست و پا بره!

                     ·نصفه شبی نیت کنی می تونی بیای پشت لپ تاپ با خیال راحت بدون نگرانی از اینکه یکی از خواب بودن بچه اش داره استفاده می کنه و نصفه شبی به تمام امورات مجازوی اش می خواد برسه!!!

                     ·می‌تونی هر موقع از روز که اراده کردی زنگ بزنی خونه!

                     ·آژانس بگیری کله سحر بیاد زنگ در و بزنه بلنــــــــــــــــــــــــــد!

                     ·صدای تلویزیون رو تا خرخره زیاد کنی و .....

در تمام طول مدت هم نگران این نباشی که الان بچه بیدار می شه!!!!!

این روزهای ما به این می گذره که واسه یه تلفن همه مون بپریم و واسه یه مسیج تو نت ذوق کنیم!

این روزهای ما مثل دیروزهای ماست با همون سرعت و روال فقط با یه چنتا فرق کوچولو:

·         مثلا اگه یکی زنگ روی درو بزنه صدای سامیار نیست که بگه "کیه" ما همه قربون صدقه اش بریم، این "همه" هستن که اداشو در میارن و میگن "کیه" و ما بازم قربونش می ریم!!!

·         مثلا وقتی من بی هوا دستم می ره شماره ....22532 رو میگیرم یهو یادم می افته که باید قطعش کنم!!

·         یا وقتی میایم خونه از پشت در صدا نمیاد که بگه: ماماااااااااااااااااان ببین کی اومده؟؟؟

·         یا وقتی که بی حوصله میشیم کسی نیست که بیاد بگه محممممد موشول بابا بیا بغل خودم هیییییییییییییییییییش کی تو رو دوست نداره و ما هم بهش بگیم ذلیل شده بی آبرویی نکن، بچه رو بده بیاد!!!!

·         یا مثلا همین امشب که سس سالاد نداشتیم هیش کی نبود که به سرعت جت سس سالاد مخصوص خودش رو برامون درست کنه!

·         این روزهای ما دچار فقر صدای غش غش خنده ی موچول با اون دندون های مرواریدیش، شعرای فی البداهه ی مادرِ مادرا و شیرین کاریهای آقاژونه!!!!

 

همین دیگه!!!!

باز هم دعا و دعا و دعا! و التماس دعا

محض اطلاعات خواهر بگم آش پشت پاتون رو مامان پخت! ان شاءالله که رشته ی کاراتون دستتون باشه همیشه!!! جات خالی نبودی که ببینی چه گلو ضدعفونی کنی بوووود!!!! فل فلللل یعنیااااا!!!!

محض اطلاع بقیه بگم پنجشنبه ی آخر یه لنگه ی کفش سامیار افتاد تو آب روون و رفت!!! ما هم به فال نیک طوری گرفتیم!!! اون یکی لنگه اش الان غنیمت طوری دست ماست که رفته تو ویترینمون پهلوی کفشای بچگی من! (عدو شود سبب خیر- یه مو از خرس هم غنیمته:)

عکس این غنیمت جنگی طوری رو براتون می ذارم بلاگم متبرک شه

* فعلا امکاناتش نیست گویا کابلش رو ندارم، از سون از پاسیبل میذارمش تبرکی رو :)

حق

دیدین بالاخره عکس گذاشتم؟!

این شما و این هم لنگه کفش موچولم:*

قربانش برم من:******

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۸/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خوشبختی یعنی...

خوشبختی یعنی هر صبح با انگیزه‌ی یه روز بهتر سلامت از جات بیدار شی!

خوشبختی یعنی اینکه بدون نگرانی از امنیتت بری توی خیابون!

خوشبختی یعنی اینکه کسانی باشن که عرضه‌شون بشه رشدت بدن!

خوشبختی یعنی اینکه خودت عرضه‌ات بشه یه کسایی رو رشدشون بدی!

خوشبختی یعنی اینکه چند نفر باشن که دوستشون داشته باشی!

خوشبختی یعنی اینکه چند نفر باشن که دوست داشته باشن!

خوشبختی یعنی اینکه بدونی تمام کسانی که دوست دارن و دوسشون داری حالشون خوبه!!!

....

ادامه دارد...

ادامه بدید...

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۸/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

پرونده سازی برای عشق...!!!

آدم وقتی عاشق می‌شه فکر می‌کنه یه اتفاقی بیرون داره می‌افته ولی در واقع توش یه اتفاقایی افتاده!

نکته‌ی سهمگینیه که عشق بازتاب درون ما باشه به بیرون! اینکه یه کسی یا چیزی بشه بهانه‌ای برای زندگی کردن زندگی نکرده! یا لذت بردن از زندگی کرده!

آدم وقتی عاشق می‌شه خیلی چیزا براش یه رنگ و بوی دیگه می‌گیره و کلاً‌ زندگیش دستخوش تغییر می‌شه، خیلی عجیب و سخته که آدم برسه به این نکته که تمام اون چیزایی که توی یه نفر دیگه دوست داریم فرافکن شده‌ی چیزهای خوبیه که خود آدم داره!

نوید اسکویی‌پور یه شعر داشت که نمی‌دونم منظور خودش از این شعر چی بود ولی شما گوش بدین ببینین به این مفهوم شبیه نیست؟!

 

سال ها شیفته ی چشم سیاهی بودم

که نگاهش می کشت

 


که نگاهش می برد

 


که نگاهش به دلم لرزه و آتش می زد

 


 


چشم او زینت یک پنجره بود

پنجره قاب نبود

 


پنجره دنیا بود

 


 


 


سال ها شیفته ی پنجره ی خانه ی دلبر بودم

تازگی فهمیدم

 


که فقط آینه بود


 

حس غریبیه، همون حسی که همه چی خودتی! هی داره تکرار می‌شه! و معشوق بهانه‌ای می‌شه برای عشق ورزیدن تو! به تمام اون چیزایی که می‌تونی تو خودت زنده‌شون کنی!

اینکه چرا همه دوتان و حبیب دل یکی!؟

وقتی که نمی‌شه تمام ظرفیت‌های وجودی رو دید، یکی پیدا می‌شه که اون چیزایی رو زندگی می‌کنه که تو نکردی! درستش اینه که بدونی همه‌ی اینا از یه تمامیت میاد و اشتباه اینه که فکر کنی دو تا چیز جدان!

عاشق دیگری شدن بهانه‌ای می‌ده دستت تا وقتی آهنگ " شب به اون چشمات خواب نرسه" ابی رو گوش می‌دی با یه حال دیگه گوش بدی!

عشق به یکی دیگه، بهانه می‌ده دستت تا یه بیت شعر آنچنان فازی بهت بده که هیچ‌وقت بدون اون عشق نمی‌تونستی اینطوری از هیچ کتاب شعری فاز بگیری!

عاشق، شعر خوندنش هم یه دنیای دیگه‌است! یعنی عاشق کلاً توی یه دنیای دیگه‌است!

دنیای عاشق دنیاییه که عموماً حتی معشوق به گَردِش هم نمی‌رسه! اونقدر ماورایی و خیال انگیز که دست هیچ بنی بشر غیر خودش بهش نمی‌رسه!

طعمشو فقط خودش می‌فهمه! عطرشو فقط خودش حس می‌کنه! لرزه‌اش فقط توی وجود خودش می‌افته! خیالش توی ذهن خودش نقش می‌بنده و حسش فقط خودشو نوازش می‌کنه!

هر طور که فکر می‌کنم یه جورای غلیظی نامردیه! عاشق دوست داره همون حسی رو که از خوندن شعر بهش دست می‌ده معشوقش هم تجربه کنه! همون لذتی که از شنیدن "شب به چشات خواب نرسه" می‌بره اونم بفهمه! همونقدر که خودش نگرانه،‌ اونم مراقب باشه و خلاصه که کیفیت حسیش رو منتقل کنه! اما در اکثر موارد این اتفاق نمی‌افته! عاشق عاشقه، معشوق معشوق!

سوال معروفیه: "بریم سراغ کسی که دوستمون داره یا کسی که دوستش داریم؟"

دنیای عاشق دنیای زیباییه و نیاز و خواهش، دنیای معشوق دنیای ناز!

اینکه کدوم دنیا قشنگ‌تره، کدوم بهتره، عاشق باشیم یا معشوق بمونیم رو کسی نمی‌دونه، قابل برنامه‌ریزی هم نیست، بعضی چیزا پیش میاد! بعضی چیزا می‌شه!

حرف انتخاب نیست! حرف اینه که عاشق یه دنیای قشنگ و همزمان شاید دردناکی داره که حقیقت بی‌رحمانه‌اش اینه که توی خودشه! کسی جز خودش نمی‌فهمه و قرار نیست بفهمه و کلاً و لزوماً خیلی ربطی به واقعیت نداره و البته اوایلش بیشتر اینطوریه! همینه ‌که میگن عشق کوره و باقی قضایا!

حق

 

بعداً نوشت: خیلی وقت بود طولانی نویسی نکرده بودم دلم تنگ بود!!!:)

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٦/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

حال بد ... پارت توو!!

خودش گفته: تعزّ من تشاء و تذّل من تشاء

 

چه حال بدیه وقتی بزرگی کوچیک می‌شه!

چه حال بدیه وقتی عزیزی ذلیل می‌شه!

چه حال بدیه وقتی کسی از چشم می‌افته*!

 

چه حال بدتریه وقتی بزرگت کوچیک می‌شه!

و وقتی که عزیزت ذلیل می‌شه!

و وقتی کسی از چشمت می‌افته!

 

و چه بدترین حالی‌است که برای کسی بزرگ باشی و کوچیک بشی!

وقتی عزیز کسی باشی و ذلیل بشی!

و وقتی از چشم کسی بیافتی!

 

لطفاً مپسند!

 

* (بقول مامان فران: مثل سگی که از پشت بوم می‌افته)

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٦/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

حال بد ... پارت وان

حال بد وقتیه که بخوای تصمیم مشترک رو با کسی بگیری که دست پایین تو از دست بالای اون هم بالاتره!

 

حال بد وقتیه که بعد از این که سعی کنی حال یه خراب رو خوب کنی ببینی که خودت حالت گرفته شده!

 

حال بد وقتیه که سوم می‌شی!

 

حال بد وقتیه که بهت می‌گن تو خیلی خوبی ولی...!

 

حال بد وقتیه که کسی رو دوست داشته باشی که نباید!

 

حال بد وقتیه که تو از دو ماه قبل واسه ده روز تعطیلات تابستونیت برنامه بذاری،‌ ولی روز اول تعطیلات دایی‌ات فوت کنه!

 

حال بد وقتیه که می‌خوای از یکی پیش یکی دیگه درد دل کنی؛ این یکی،طرف اون‌یکی رو می‌گیره!

 

حال بد وقتیه که تو اس ام اس می‌خوای به یکی فحش بدی، ولی اونو برای خودش سند می‌کنی!

 

حال بد وقتیه که جلوی یکی نشسته باشی و هی از خودت بپرسی که من اینجا چی کار می‌کنم؟

 

حال بد وقتیه که تو منتظر زنگ یکی هستی ولی یه بی‌ربط دیگه بهت زنگ می‌زنه!

 

حال بد وقتیه که نتونی برای عقب‌تر از یه ربع خودت برنامه بذاری!

 

حال بد

IS WHEN EVEN YOUR BEST IS NOT GO0D ENOUGH

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()