مواجهه و مکاشفه

نگاهت را چند سانت پایین تر بیاور...

دقیقاً‌ جا و زمان خاصی نبود که جرقه ی این کار توی ذهنم خورد، ولی فک کنم خالی از لطف نباشه شما هم بدونید چی شد که خواستم یه روز با ویلچیر خیابون ولیعصر رو بیام پایین:

خاطرم نیست کدوم سال- واسه گوش پدربزرگم یه مشکلی پیش اومد که باید می بردیمش پیش متخصص. یه دکتر خوب پیدا کرده بودیم مطبش توی میدون صادقیه بود، یعنی دقیقاً میدون صادقیه سر ایت الله کاشانی، ساختمان طلا (تبلیغ که محسوب نمی شه؟!!)- مسلماً راه رفتن واسه پدربزرگم مثل خیلی دیگه از پدربزرگا راحت نبود، باید حتماً با ماشین جلوی در هر جا که می خواستیم بریم پیاده‌اش می کردیم، پله ها از یه حدی بیشتر می شد دیگه نفسش نمی کشید و همه ی سختی های معمولی که آدمای با سن بالای 80 دارن احتمالاً!! یکی از معضلات ما واسه رسوندن پدربزرگم به در مطب مذکور این بود که اگه می خواستیم جلوی در پیاده اش کنیم باید می رفتیم تو کاشانی، می‌رفتییییم تا دور برگردون رو دور می زدیم و می‌رسیدیم دم مطب. این یعنی یه مسیر خیلی طولانی تو ساعت اوج ترافیک صادقیه!! اگه خودمون ماشین می بردیم ازاونجا که جا پارک اونجا نیست، باید حتماً دوتا همراه می رفتیم باهاش که یکی تو ماشین باشه و یکی ببرتش دکتر! ولی وقتایی که دوتا همراه میسر نبود دیگه باید آژانس می‌گرفتیم. وقتی به راننده می گفتیم باید اون دست خیابون پیاده شیم، واقعاً چشم های گرد شده شون دیدنی بود!! خدایی خودمون هم روا نمی‌دیدیم که راننده‌رو واسه یه عرض میدون صادقیه درگیر اون ترافیک بکنیمش!! روبروی مطب تو میدون پیاده می‌شدیم و به نحوی خودمون رو به اون ور می‌رسوندیم. شاید هیچ وقت نفهمی که چقدر پیاده روها ناهموار، پست و بلند و حتی خطرناکن(!!!) وقتی که یه پیرمرد بالای 80 سال با یه عصا کنارت نباشه!! (من از اون سال تا الان تو صادقیه پیاده نرفتم ان شاءالله که درست شده تا الان!!)

چند سال قبل – زمستون سال 86- خواهرم توی عملیات انتحاری برف بازی (!!) مچ پاش شکست و باید از چوب زیر بغل استفاده می کرد؛ استعلاجی گرفته بود و خونه می موند. یه صبحی که تنها بود هوس کرده بود واسه خودش چای بریزه بیاد بشینه جلوی تلویزیون بخوره :))) چالش خنده داری بود، آوردن لیوان چای از آشپزخونه تا جلوی تلویزیون!!! اگه با دوتا دستش چوب زیر بغل رو می گرفت نمی تونست لیوان رو بگیره، اگه لی لی می کرد دیگه چایی تو لیوان باقی نمی موند!! خلاصه که طفلی مجبور شده بود با لیوان چایش روی زمین بخزه تا توی هال!!!

دو سال بعد– مهر سال 88- وقتی همون خواهر مذکورم بچه ی اولشو به دنیا آورد، من داشتم با ماشین از بیمارستان می آوردمش خونه، چون بخیه داشت هر دست اندازی آه از نهادش در میاورد!!! می تونم قسم بخورم اولین بار بود که اون همه دست انداز رو با هم و یک جا به جون و دل احساس میکردم!!! واقعاً این دست اندازا قبلاً هم همونجا بودن؟!! :)))

امسال- یا بهتره دیگه بگم پارسال اسفند 91- یکی از اساتید عزیزم خانوم ویدا فلاح، یه تمرینی داد سر کلاسش، گفت به پنج تا چیزی فکر کنید که اگه از دست بدینشون خیلی ناراحت می شین!! یه خورده برین تو حال و هواش فکر کنید که اون موقع چی کار می کنید و بعد دیگه از فکرش دربیاین!! شاید نتونین حدس بزنید که این تمرین با چه مقاومتی مواجه شد!! از این که این کار اشاعه ی تفکر منفیه تا این که اصلاً حالا چه کاریهههه؟؟!! ولی جواب قشنگی که به بچه‌ها دادن، از اون جمله هاست که اگه کل کلاس رو بخاطر نیارم این یکی رو یادم می مونه
- ان شاءالله البته –  جایی و زمانی که باید شنا رو یاد گرفت استخر و موقع آرامشه، وسط طوفان دریا نمی‌تونین شنا رو یاد بگیرید.

شاید این تجربه ها یه خورده پراکنده باشه ولی تو همه شون یه چیزی مشترکه اونم اینه که واقعاً تا یه شرایط خاصی واسه آدم پیش نیاد به خیلی از فاکتورهای محیطش توجه نداره. فرقی نداره توی خونه‌ی خودت هستی یا خیابون، تا تو شرایط نباشی نمی‌فهمی!! و فکر نمی‌کنی ممکنه که برای چه کارای کوچیکی چه دردسرای بزرگی بکشی و حتی برای هیچ کدومشون هم آمادگی نداشته باشی!!

خلاصه اش که تمام اینا من را بر آن داشت که این سری قبل از اینکه در شرایط واقعیش قرار بگیرم برای یک بار هم که شده در این عمر گرانمایه (!!) به شرایط کسایی فکر کنم که نمی‌تونن مثل بقیه مردم روی پاهاشون به راحتی راه برن و باید از عصا کمک بگیرن و یا در شرایط سخت تر از ویلچیر استفاده کنند!!

کم نیستن آدمای معلولی که ادعا داریم حقای بزرگی به گردنمون دارن، ولی یه بار از خودمون نپرسیدیم این همه آدمای ویلچیر نشین الان کجان؟!! از کجاها و چجوری تردد می‌کنن که ما اکثراً نمی‌بینیمشون؟!!

فقط چند وقت یه بار توی مسابقات پارالمپیک شاید شاهد افتخار افرینی‌شون باشیم، و یا چند بار تو خیریه‌های خاص!!!

این شعر رو حتماً شنیدید:

ای که دستت می رسد کاری بکن **** پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

بذاریدش کنار این جمله‌ی استاد دیگه و دوست عزیز محمدرضا شعبانلی  که به عنوان جمله ی امسالش توی روزنوشتاش نوشته بود:

ACT AS IF WHAT YOU DO MAKES A DIFFERENCE

به گونه ای رفتار کنید که گویی، آنچه انجام میدهید قرار است یک تفاوت و تغییر جدی ایجاد کند

 

همه ی اینا کنار هم می شه دلیل گزارش هایی که می خوام به صورت ادامه دار از دیدن شهرم، با نگاهی چند سانتیمتر پایین تر از حالت عادی (حدود 50-60 سانتیمتر) بنویسم و تا جایی که می تونم منتشر کنم!! گویی یه روز کسی که کاری از دستش برمیاد ببنتشون و بتونه کاری بکنه!!

به امید حق xxx

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

she's my supergirl...

آهنگا لامصصصبن ... یهویی می برنت یه جایی که سعی می کنی ازش فاصله بگیری... اصلاً کاری ندارن که ... نمی فهمن که ... آهنگن!!!

می برنت به اون موقعی که از کل این شعر فقط خطهای بولد شده اشو می فهمیدی و همذات پنداری می کردی با سوژه شعر... به اون سی دی سلکشن شده با سلیقه خودش که از همه ی آهنگاش فقط سه تا شو دوست داشتی و یکیش هم همین بود...

 

You can tell by the way
She walks that she's my girl

You can tell by the way,
she talks like she rules the world.
You can see in her eyes,
that no one is her Chain.
She's my girl, my Supergirl

And then she'd say it's OK, I got lost on the way
But I'm a Supergirl and Supergirls don't cry
And then she'd say it's allright, I got home late last night
Cause I'm a Supergirl and Supergirls just fly

And then she'd say, that nothing can go wrong
When you're in love, what can go wrong?
And then she'd dance, the night time into day
Pushing her fears further along

And then she'd say it's OK I got lost on the way
But I'm a Supergirl and Supergirls don't cry
And then she'd say it's allright I got home late last night
Cause I'm a Supergirl and Supergirls just fly

Then she'd shout down the line tell me she's got no more time
Cause she's a Supergirl and Supergirls don't cry
Then she'd scream in my face tell me to leave leave this place
Cause she's a Supergirl and Supergirls just fly

She's a Supergirl a Supergirl
She's sewing seeds she's burning tree
She's sewing seeds she's burning tree
She's a Supergirl a Supergirl
A Supergirl my Supergirl

Supergirl by Reamonn

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آخر سالونه...

سلام

دیگه آخرای ساله!!! کمتر از انگشتای یه دستم مونده به تموم شدن 89 و باز هم آخر سال و بستن حساب و چرتکه انداختنا و همه چی راجع به سالی که گذشت، همه ی آرزوها برای سالی که قراره بیاد! همه ناامیدی های گذشته و امیدهای آینده!!! همه ی حال های سپری شده !!! همه افتخارا و همه سرخوردگی ها!!! کلاً موقع حساب کتابه!!!

خیلی وقته که کلی حرف دارم واسه گفتن و فرصت دست نمی ده که بیام و یا شاید حسش نیست، ولی فکر کنم تا قبل از تموم شدن سال بازم بیام!!! یعنی بدونین که حرفام زیاده!!!

این پست رو می ذارم واسه حال و هوای پارسال این موقع ها، که بابا عزیز مریض بود و ما هم بیمارستان!!! می ذارم واسه اونایی که الان شب عیده و عزیزشون تو بیمارستانه، می ذارم واسه اونایی که عزیزشون جلوی چشمشون داره ناراحتی می کشه و دارن خودشون رو به هر دری می زنن که حالش خوب شه!!! دعای ویژه برای همه شون که عزیز کسی هستن و مریض و دعای ویژه تر برای اونایی که مریضن و تنها!!! دعا می کنم برای همه اونایی که تنهایی دارن درد می کشن یا عزیزشون داره درد می کشه شب عیدی... نمی دونم چی!؟؟ ولی خوبیش به اینه که تو که می دونی!!!

 

دلم گرفته مطابق معمول همیشه همین موقع های سال!!! دلم گرفته غیر معمول تر از سال های قبل حتی!!!

 

یاد همه ی کسایی که پارسال این موقع ها اینجا بودن و یا خودشون رو رسوندن که تنها نباشیم... با همه ی سختی هاشون... یاد بی ام آی که پروازای بعد عیدش کنسل شد... یاد همه ی اون آغوشایی که از نزدیک می تونستیم بخزیم توش... یاد اون دستایی که کنار هم می رسیدن به بابا عزیز...

و دیگه اینکه به سلامتی همه ی اونایی که هستن، آغوششون دور و نزدیک مال ماست، فکرمون پیششونه، هپی برت دی تو یو برامون می خونن، دستاشون توی دستامونه، دلمون به بودنشون خوشه و سایه شون بالای سرمونه!!!

بیشتر از این ادامه اش نمی دم اینو جز اینکه سبزه ی امسالمون گندمه، مامان مشت کرده با هر چی دعاهای خوب که هیچکی بهتر از یه مادر نمی تونه بکنه!!!

یادش بخیر پای ثابت دعای بچگی هامون: خدایا بابا سیگارشو ترک کنه... الهی آمین=))

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تعلق خاطر...

تعلق خاطر دارم به خانه‌ای که نصفه‌شب از خواب بیدار می‌شوم، حتی با چشم بسته، می دانم چند قدم به کدام طرف بروم، دست راستم را چقدر بالا بیاورم، دستگیره‌ی در است، و دست چپم را چقدر بالا بیاورم کلید چراغ است!

تعلق خاطر دارم حتی به جای ساعتی که روی دیوار سمت چپ بود  و الان روی دیوار سمت راست!

تعلق خاطر داشتم به او، که گوشه‌ی سمت راست مبل می‌نشست و هر چیزی که برایش می‌آوردی بلااستثنا اولش می‌پرسید: این چی‌ای؟؟؟؟...... الان کجایی؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اولین‌های دلنشین...:))

عموماً اولین‌ها توی زندگی نقش مهمی دارن ولی بعضی‌هاشون هستن که به طرز خنده‌داری همیشه یاد آدم می‌مونه!

مثلاً مثل اولین روزی که رفتم مدرسه: جشن شکوفه‌ها از سال ما شروع شده بود یعنی کلاس اولی‌هارو یه روز زودتر می‌فرستادن مدرسه واسشون جشن می‌گرفتن، مارو هم زودتر بردن مدرسه و با یه پروژکتور گازوئیلی واسمون روی یه دیوار سفید که فکر کنم مال نمازخونه بود برامون کارتون انداختن روی پرده و ما هم کلی ذوق می‌کردیم که وَ ووو چه تکنولوژی‌هایی اومده!

یا مثلاً روز اولی که ما کامپیوتر خریدیم و مهدی حسینی اومد برامون نصبش کرد! تا اون موقع که اونجا بود که اینقدر سوالات دری و وری پرسیدیم که روانش رو شاد کردیم!‌ کامپیوتر رو خاموش کرد و رفت تا پاشو از در گذاشت بیرون ما اومدیم ماجرارو روشن کنیم که دیدیم ای داد بی‌داااااااد روشن نمی‌شههههههه

الووووووووو مهدی ی ی ی ی ی برگرد!

-          چی شده؟

خراب شد!

-          چرا؟ چی می‌گه؟؟؟

نمی‌دونم نمیاد!

-          ببین فلاپی توش نیست؟

هان؟ چرا!

-          خوب اونو درش بیار! درست می‌شه!

اِ.... آره! مرسی! دیگه نیا   :)))                         لامصصصصب تکنولوژی

 

یا مثلاً اولین باری که کارت اینترنت دوساعته خریده بودیم و تو خونه می‌خواستیم بریم اینترنت، مریم رفته بود کلاس،‌ کلی حرفه‌ای بود داشت به من و مرجان یاد می‌داد: وقتی کانکشن رو درست کردی (که طی یه مراحل خیلی خوفی بود) کانکت رو که زدی، به هیچچچچی دست نمی‌زنی تا دوتا کامپیوتره که چراغشون چشمک می‌زنه این پایین سمت راست ظاهر شه بعد می‌تونی دست بزنی!!! یا للعجب!!!

یا حتی اولین باری که با پدیده‌ی انتقال عکس از طریق اینفرارد مواجه شدم!!!! ووووووه!!! چجوری؟؟؟ یعنی پول نمی‌افته واست؟؟؟ چی می‌ی ی گی ی ی ی؟؟؟؟

یا اولین باری که مریم داشت واسه من ایمیل درست می‌کرد: پسوردت باید حداقل 6 تا کاراکتر باشه، ایناهاش مثلاً 1-2-3-4-5-6...اوکی! و همین 123456 تا سالیان سال پسورد من باقی مونده بود!!!

 

و بعدش اولین باری که ای دل اس ال وایرلس گرفته بودم و با لپ‌تاپ، ته پذیرایی، بدون اینکه مجبور بشم 5 متر سیم رو از تلفن هال بکشم تو اتاق، یه گوشه در پرایوسی کامل می‌تونستم برم تو اینترنت!!!! خداونداااا چگونه تو را شکر گویم در خور زبان قاصر خویش!!!

 

و اینها تنها نمونه‌هایی از اون اولین‌هایی هستند که یه روزی واسه خودشون اعتبار داشتن و الان خیلی خنده‌دارن! در این عصر سرعت و پیشرفت کارمون به جایی رسیده که امروز به دیروزمون و حتی از اون بدتر الان به یه ساعت قبلمون می‌خندیم و من این خنده رو دوست دارم!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()