مواجهه و مکاشفه

ُسالی که گذشت... سالی که می‌آید...

به این نتیجه رسیدم تا این پست آخر سالونه رو ننویسم حس تموم شدن سال کهنه و شروع شدن سال نو و بهار و عید و اینا بهم دست نمی‌ده!

سالی که گذشت بی‌انصافیه بگم که سال خوبی نبود!!

تجربه‌های جدید ، آموخته‌های جدید، معلمای جدید،‌ جاهای جدید، کارای جدید، احوال جدید، دوستای جدید به تبع همه‌ی اینا رشدهای جدید... برای خوب کردن یه سال کفایت می‌کنه!!

و در عین حال نگذریم از همه تجربه‌های عجیب غریب و شوک‌های ناگهانی و خبرهایی که آرزو می‌کنم هیچ‌وقت هیچ‌کسی،‌ بهش این خبرا نرسه!!!

این روزای سال همیشه پر از قول و قراره،‌ پر از وعده و وعیده، پر از امید و آرزوئه و امسال بیشتر از هر سال امیدواریم!!! جمع امید همه‌ی سال‌های زندگی رو این روزا استفاده می‌کنم ... روزای سختی رو گذروندیم همه‌مون و هنوز محکم واستادیم، با اینکه روبرومون تصاویر محو و درهم و برهمن، ولی مطمئنم که وقتی این طوفان‌ فروکش کنه، روزهای قشنگی تو سال جدید منتظرمونن!!

این شعره رو هم که هر سری مریم توی ماشینش می‌ذاره دوتامون با بغض تأییدش می‌کنیم:
WHAT DOESN'T KILL YOU, MAKES YOU STRONGER…

اصلاً‌ سال باید واسه همین نو بشه، که امیدها نو بشه،‌ که قول و قرارها از سر گذاشته بشه، که احوال نو بشه!!

طبق معمول سنت هر ساله بغضم گرفته (اصن یه وضیه‌ها کلاً:) ) و در این حال عرفانی ملکوتی برای همه‌ی کسایی که یادم می‌آن و نمی‌آن دعا می‌کنم!!

برای تک‌تک پاره‌های وجودم که خود دنیامن شفا و سلامتی می‌خوام با دل‌های شاد و لبای پرخنده!!

برای همه‌ی عزیزایی که از قدیم بودن و هر چی بیشتر می‌گذره معنی‌شون بیشتر و عمیق‌تر می‌شه!!

برای همه‌ی عزیزایی که قدیم بودن و الان خاطراتشون مونده، اونایی که حتی خاطرشونم نمونده!!

برای همه‌ی عزیزایی که یهو سرتو بالا می‌کنی و می‌بینی دارن تو روزات می‌چرخن و رنگ خودشونو به زندگیت می‌زنن!!

و برای همه‌ی اونایی که عزیز یکی هستن، آرزو می‌کنم که امسال سال سلامتی باشه براشون، دلشون خوش باشه و بتونن دلهای بقیه رو شاد کنن، روزهاشون بهتر از این بشه و روزگار رو بهتر از این بکنند!!

آرزوی تپیدن قلب‌های همه‌مون رو دارم از سر ذوق، دوست‌داشتن و دل‌بستگی کنار اونایی که برامون عزیزن!!!

لابلای همه‌ی این دعاها، قبل و بعد و اول و اخرشون هم دعای اصلیم سلامتی و شفاس واسه همه‌ی فرشته‌های کوچیک زندگی که حجم وجودشون چندین برابر خودشونه و ان‌شالله هرکی داره خدا حفظش کنه براش.

آرزوی امسالم سر سفره هفت‌سین بعد از سلامتی، بغل خواهرانه‌است و گریه‌های شوق و شوخی‌های مختصصصصص خواهری با همه ملزومات بی‌هیچ اضافه  XXX

XXXسال نو و روزگار نوی همه‌تون مبارک XXX

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مادر موجودی نه برای خود...

خیلی وقت بود که می‌خواستم در مورد مادرا صحبت کنم ینی حتی قبل از روز مادر ولی خوب یه سفر شیرازی این وسط پیش اومد که کش اومدگیش هنوز دامن‌گیرمه و نمی‌ذاره به کارام برسم ... ماهم که برعکس مستعد:)))

خلاصه‌ی عرضم به حضورتون این بود که

آدما موجوداتی هستن که ذاتاً خیلی به خودشون توجه دارن، حواسشون ینی زیادی به خودشونه، خیلی هم بعضاً به خودشون گیر می‌دن، حواسشون هست یه وقت مریض نشن، دنبال مرض‌های ناشناخته هم تو وجود خودشون می‌گردن، حتی اگه دنبال مرض هم نباشن به نحوی حواسشون به خودشون هس که اگه ذره‌ای از منافعشون تحت خطر باشه فوری از عامل تهدید کننده ناراحت می‌شن و تاحد ممکن سعی می‌کنن منفجرش کنن!!! خلاصه که خیلی تو کار خودشونن ملت و قربون خودشون هم همزمان می‌رن که این امر باعث دردسرهای زیادی هم واسه خودشون و بقیه می‌شه، اعصاب خودشون خورد می‌شه، اعصاب بقیه رو خورد می‌کنن که چرا مطابق میل اونا نبودن و هزار جور مرض دیگه می‌پراکنن...

اما موجوداتی هم هستن این وسط که مادر می‌شن... اوج عظمت مادرا به نظر من اینه که از توی کار خودشون در اومدن و رفتن توی کار یه موجود دیگه‌ای... خیلی وقتا از خیلی از چیزاشون می‌زنن واسه اون موجود دیگه... خیلی وقتا دیگه به جای اینکه نگران خودشون باشن نگران اون موجودن... و دیگه سر خیلی از چیزایی که منافع خودشون رو به خطر می‌ندازه کولی بازی در نمیارن و کلا دیدشون متمرکز به سمت همون موجود دیگره و نگران منافع اونن ...

و به نظر من باز همین کمتر گیر دادن به خوده که باعث می‌شه مادرا خیلی دیر مریض شن، یا حتی اگه مریض هم بشن آه و ناله نکنن و دنبال نازخر نگردن... همینه که باعث می‌شه اگه یه مادری مریض شد کل خونه فلج شه... چون این ینی واقعاً حالش بده!!! همینه که مادرا هرجا هستن باید حالشون خوب باشه و سالم باشن چون مال خودشون نیستن مال بقیه‌‌ی موجودات خودخواه عالمن!!!

با تأخیر روز مادر رو به همه‌ی مادرای دگرخواه تبریک می‌گم... و به همه‌ی زنایی که اپلیکیشن "مرا از خودم به دیگری متمرکز کن" یه جایی از نرم‌افزارشون تعبیه شده و دیر یا زود کلیدش می‌خوره روز زن رو تبریک می‌گم... با تمام لطافت‌ها، زیبایی‌ها، آرامش‌ها و معناهایی که فقط مخصوص خودشونه و لاغیر...

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سایا یعنی یکرنگ و بی‌ریا... (ژانر خانوادگی)

 

14 فروردین هم ثبت شد در فهرست برترین روزهای زندگی ما...

نه بخاطر اینکه تعطیلات تموم می‌شه و باید بریم سر کار، بخاطر اینکه یه سایا به ما اضافه شده!!!

دختر بهاریمون که با اینکه ازمون دوره ولی تمام درختایی که تازه شکوفه زدن و همه‌ی حجم بوی بهار که بغلمون می‌کنه واسه ما مثل اینه که بغلش کردیم و دماغمونو فرو کردیم زیر گلوش...

نمی‌خوام از دوریشون شکایت بکنم ولی چرا بذار شکایت کنم نه از دوری، که از محدودیت!!! از اینکه نشد بریم... نشد باشیم کنار خواهر... کنار دوران حاملگی... کنار تولد... خدا بیامرزه پدر و مادر تکنولوژی رو که به ساعت نکشیده عکسش رو دیدیم ولی داشتم شکایت می‌کردم، دماغ رو زیر گلوی هیچ عکسی نمی‌شه فرو کرد!!! بذار شکایتامو تموم کنم بعد می‌رسم به قسمتای خوب ماجرا... دلم واسه عشق موشولم تنگ شده و شیرین زبونی‌هاش ... ما که یه کیه ؟!! ازش شنیدیم و رفت الان چه شیرین زبونی‌ها که نمی‌کنه!!! دلم واسه آقاجونش تنگه که شبای بدقلقی سامیار کلی باج می‌داد یکی بالا سر بچه کنار مرجان بیدار بمونه خودش چهار ساعت بخوابه!!! به قول گفتنی ای دل غافل!!! ما که داغ بودیم دوری و غربت سرمون نبود... از وقتی که اینا رفتن دلمون واسه بقیه‌شون هم خیلی بیشتر تنگ می‌شه!!! مسخره‌ها!!! حالا شما رفتین هیــــــچ ما چرا نشد بیایم؟!! اصلاً آخه خاله‌ای که خواهرش می‌ره زایمان و تو بیمارستان خواهرزاده‌شو نبینه هم می‌شه خاله؟!! (فک کنم بشه حالا با یه سری تبصره‌های خاص)!!! خلاصه که شکایتامو کردم!!! آخیش!!!

عمیق‌ترین و بهترین آرزوهای همه‌مون واسه سایای خوشمزه‌مون که به قول مامان عین بستنی می‌مونه!!!

برای اون فرشته‌ای که مطمئنیم یه کشتی خیر و برکت باهاشه و قدمش خوشه خوشه و عین اون یکی عشق موشولم خودشو تو دل همه جا می‌کنه، هر چند کارش خیلی سخت تره چون اون سامیارکی با همه‌ی شیرین‌کاریاش سطح توقع مارو که از خواهرزاده برده بالا دیگه بقیه‌رو نمی‌دونم والا : )

از همین تریبون به خواهر مکرمه خسته نباشید عرض می‌کنم که تا اینجاش که فراتر از سطح توقعات ما ظاهر شده و رکورد زده!!!

بوسه و بغل راه دور که فایده نداره ولی یادش بخیر: یه مو از خرس هم غنیمته : ))) فعلاً علی‌الحساب تا یه جای نزدیک!!! xxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxx

سوال‌نوشت: الان این سوال برای من مطرحه که وبلاگ سامیارو اشتراکی می‌کنی؟!! یا یه دونه سایا سوهانی دات بلاگفا باز می‌کنی؟!! یا مال سامیار رو هم می‌پیچونی؟!! آخه خواهر می‌دونم که جون نداری : ))))

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱/۱٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سومین آخر سالونه ...

سلام

بعد از یک عالمه تاخیر سلام

حرفا زیاد بود ولی نمی دونم چرا هییییش حس نوشتن نبود... با اینکه حتی لازم هم بود گاهی!!! انگار اینجا شده عین یه دوست قدیمی... چند وقتی که باهاش حرف نمی زنم دیگه حرفم نمیاد تا دوباره یخم وا شه... خلاصه که تموم شدن نود و اومدن نود و یک حجت را بر من تمام کرد که بالاخره بیام اینجا و یه پستی بذارم... و بر آن شدم...

داشتم می گفتم که اگه از سالی که گذشت ننویسم اصن سال جدید سال نمی شه

باید حتماً می اومدم و از یا مقلب القلوب و الابصار می گفتم، حالا هر کی که می خواد معادل فارسی شو بذاره ولی این دعا به خورد من رفته و دنبال هیچ دعای ایرانی الاصلی برای جایگزین کردنش نیستم!!! از اینم بگذریم و بریم پرونده ی نود رو ببندیم!!!

سالی که برای خود من سال پرباری بود ولی خوب توش شاهد سختی های عزیزانی بودم که تحملش برام خیلی راحت نبود!!! سالی که بعضی ها با اومدنشون رنگی تر و پر بار ترش کردن و بعضی هام با رفتنشون!!!

اولین سالی بود که به طور رسمی واسه خیلی چیزای مملکتم غصه خوردم - ببخشید من یه مقداری دیر متوجه کلیه ی مفاهیم می شم -  اولین سالی بود که به لطف حضور دوستان یه چیزایی از خودم فهمیدم که طی این همه 14 سال زندگی ای که از خدا گرفتم ؛) ندیده بودم و حتی به خواب هم در خودم نمی دیدم!!! و فک کنم خودمم زیاد تغییر کردم حتی تو این یه ساله!!!

نمی دونم مربوط به پرولاکتینه؟!! مربوط به آلودگی هواست؟!! مربوط به آخر سالیه؟!! مربوط به دلتنگیه؟!! مربوط به چی چیه؟!! ولی به کوچکترین اشارتی اشکام سرازیر می شن... امان از این رقیق القلبی ... دلم ولی زیاد می گیره این چن روزه!!!

مثلاً چند روز پیش با مریم رفتیم پرده انتخاب کنیم، چقدر دلم واسه مرجان و سلیقه اش تنگ بود، یارو می گفت چی مد نظرتونه و ما دوتامون ملنگ طوری همدیگرو نگاه می کردیم و اون لیزا ... که بریم از سلماسی پرده بگیریم و اونم دری وری بیاره و لیزام هی فحش بده و ما تفریح کنیم!!!

بی ربط یاد اون حرف مرجان بودم که می گفت: آخ تو عروسی بکنی ی ی ی من بیام وسایلت رو با هم بگیریم!!! الان می دونم باید چیا گرفت، سر خودم که بلد نبودم!!! بعد الکی همینطوری دلم گرفت که کجایی پس؟!! یکی هم نبود بگه نیست که حالا می خوای عروسی کنی که معطل موندی یا چی؟!! بعد چون کسی نبود خودم گفتم!!!

نمی خوام کولی بازی در بیارم ها ... ولی دلم واسه اون عشق موشولم هم لک زده که الکی الکی یه سال و نیمه که ندیدمش و شیرین ترین روزای قد کشیدنشو باید از تلفن و عکس و اووو تعقیب کنم!!!

همینطوری که دارم ریز غر می زدم یاد پارسال عید افتادم که مریم هم نبود این وسط ... واسه من رفته بود مسافرت!!! همینطوری که داشتم آجیل عید رو تنها می گرفتم و سکه های لای قران رو تنها می ذاشتم چقدر دلم تنگش بود!!! و خوب امسال بودنش به نوعی می چسبه ... والااااا با این نوناشون!!! واسه ی همه ی بهترین هایی که توی سال نود داشتم و قدرشو فهمیدم و نفهمیدم، واسه گرمی و سلامتی خانواده ام که پشتم بهشون قرصه، واسه دوستایی ام که نفسم به نفسشون بنده، واسه معلماییم که هر سال نقششون رو تو زندگیم یادگاری می ذارن و واسه بقیه ی چیزایی که می دونم و نمی دونم خوشحالم و براتون بوس می فرستم:) بعدشم اینکه باز هم موکد می کنم :

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال...

 

سال نوی همگی مبارک ... حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و مرگ که در همین حوالی است...

دنیای ما دنیای تضادهاست. حتی معنی، در تضادهاست. همین که من کنار تو قرار می‌گیرم متضاد است و همین که متضاد شده معنادارش کرده‌است.

و همین مرگی که در کنار زندگیست و به آن معنا داده‌است.

کودکانه خیال می‌کنیم که داد امروز نگرفته‌مان را فردا و پس فردا خواهیم گرفت. فردا از ما دل جویی می‌شود. پس‌فردا قدر مارا می‌فهمند و پس از آن فرصت شادی کردن ماست. از یک روز در فردایی نامعلوم تا آآآآآخر عمر خوشبخت خواهیم بود.

صحبت تکراری قدر لحظه‌های اکنون را دانستن است ... دلخوری‌های این روزهای ما بیشتر و اکنونی‌تر از دلخوشی‌هامان شده‌است و حتی وقتی می‌دانیم که نباید لحظه را از دست بدهیم به بدترین وجه ممکن واگذارش می‌کنیم.

و برای ملک زمانمان، اسرافیل، چقدر ناسپاسیم!!!

شاید تنها وقتی مرگ با هیبت خود از کنارمان می‌گذرد لحظه‌ای فکر کنیم که به تمام تضادهای زندگی‌مان...

به دیروزها و فرداها...

به دوست داشتن‌ها و نداشتن‌ها...

به پوچی آنچه برایش زیاد اهمیت می‌دهیم و اهمیت آنچه که بی‌تفاوت از کنارش می‌گذریم...

به آنچه که هستیم ، آنچه که می‌خواستیم باشیم، آنچه که هنوز امیدواریم بشویم و به مسیر بین هستن و بایستن، آنجا که بی‌نقشه فقط خیالاتی برای آینده‌ای رویایی ترسیم می‌کنیم.

و ما فراموشکار تر از آنیم که پیوسته به این سوالات فکر کنیم ... جرقه‌ای، گاهی روشن ... گاهی خاموش!!!

 

یاد نوشت: سالگرد فوت مامان فرانه ... روحش شاد ... و اون تازه گذشته که مرگش دور ولی تأثیرش خیلی عمیق و نزدیک بود!!!

قرار نوشت: اینجا یه قراری می‌ذارم که هر سه ماه یه بار اینجا مرگ رو یاد خودم و شما بیارم. قرار ما سیزدهم اولین ماه هر فصل!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و شب تولد...
شب تولدمه و طبق معمول با غم عرفانی و توقعی در حد پست مدرن بر قلمرو زندگیم ریاست میکنم!!! آخه طبق یه سنت حسنه که دقیق یادم نیست چند ساله که پایه گذاری شده من شب و روز تولدم رییس می شم!!! نمیدونم قضیه از چه قراره که به اینجای زندگیم که میرسم میزان (با عرض معذرت) خود چس کنیم به مرز مثبت بی نهایت میرسه!!! اصن یه وضیا!!! و این وسط همیشه مفتخرم به اینکه تولدی بارانی داشته ام:)٠ امشب عین این چسا نشستم عکسای تولد سامیارو نیگا میکنم و دلم هواشو میکنه شور میخورم یاد کیوان میافتم و اینکه پارسال این موقعها داشت همینجا بدو بدو میکرد و مرجان که رول ژامبون درست میکرد بعد دوباره عین این چسا چشام قرمز میشه و دماغم هم تیر میکشه!!! نمیدونم چرا ولی این شبای اینطوری جون میده واسه ی این غصه خوریای این مدلکی!!! والا شبای دیگه که اوضاع ازین قرار نیست!!! بعد به این قضیه فکر میکنم که سال دیگه خودم ممکنه کجا باشم ودست وپامو جمع میکنم و ظرفای آشپزخونه رو واسه مامان مرتب میکنم!!! امروز یه جمله تو بلاگ النا.ع خوندم که چلم کرد اصن!!! باید کسایی باشن که آدم این خوشی هارو باهاشون تقسیم کنه والا تو گلوی آدم گیر میکنن!!! بعد میدونین چی میشه؟ ما همیشه اینجور مواقع گیر میدیم به اونایی که نیستن و کمتر قدر اونایی که هستن رو میدونیم!!!  ممنون از همه تونم که هستین و کنارم نفس میکشین و دلم بهتون گرمه!!! ممنونم ازت که نیستی و برام کارت پست کردی!!! ممنونم ازت که یه هفته است من و خودت رو گرفتی که برام کادو تولد بگیری و نشده!!! ممنونم ازت که بهم زنگ زدی  و یادم کردی!!! ممنونم ازتون که هر روز که میام سر کار دلم بهتون خوشه!!! ممنونم از شما که نیستین و دلم باهاتونه و خاطرتون تو همه لحظه های حساس بغلمه!!! ممنونم ازت که برام دعاهای خوب کردی!!! ممنونم ازت که این روزامو پررنگ تر کردی و اینقدر مهربونی!!! ممنونم ازت که میتونم همیشه روت حساب کنم!!! و ممنونم از تو که یه دنیایی پهن کردی و بیست و شیش سال پیش به نحوی منو چپوندی توش با تمام اونایی که ازشون به اندازه همون دنیای پهنت ممنونم!!! امسال من به نحو خوبی فرق داره با هر سال، باور کنید، بی هیچ اضافه ای!!! حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۸/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آخر سالونه...

سلام

دیگه آخرای ساله!!! کمتر از انگشتای یه دستم مونده به تموم شدن 89 و باز هم آخر سال و بستن حساب و چرتکه انداختنا و همه چی راجع به سالی که گذشت، همه ی آرزوها برای سالی که قراره بیاد! همه ناامیدی های گذشته و امیدهای آینده!!! همه ی حال های سپری شده !!! همه افتخارا و همه سرخوردگی ها!!! کلاً موقع حساب کتابه!!!

خیلی وقته که کلی حرف دارم واسه گفتن و فرصت دست نمی ده که بیام و یا شاید حسش نیست، ولی فکر کنم تا قبل از تموم شدن سال بازم بیام!!! یعنی بدونین که حرفام زیاده!!!

این پست رو می ذارم واسه حال و هوای پارسال این موقع ها، که بابا عزیز مریض بود و ما هم بیمارستان!!! می ذارم واسه اونایی که الان شب عیده و عزیزشون تو بیمارستانه، می ذارم واسه اونایی که عزیزشون جلوی چشمشون داره ناراحتی می کشه و دارن خودشون رو به هر دری می زنن که حالش خوب شه!!! دعای ویژه برای همه شون که عزیز کسی هستن و مریض و دعای ویژه تر برای اونایی که مریضن و تنها!!! دعا می کنم برای همه اونایی که تنهایی دارن درد می کشن یا عزیزشون داره درد می کشه شب عیدی... نمی دونم چی!؟؟ ولی خوبیش به اینه که تو که می دونی!!!

 

دلم گرفته مطابق معمول همیشه همین موقع های سال!!! دلم گرفته غیر معمول تر از سال های قبل حتی!!!

 

یاد همه ی کسایی که پارسال این موقع ها اینجا بودن و یا خودشون رو رسوندن که تنها نباشیم... با همه ی سختی هاشون... یاد بی ام آی که پروازای بعد عیدش کنسل شد... یاد همه ی اون آغوشایی که از نزدیک می تونستیم بخزیم توش... یاد اون دستایی که کنار هم می رسیدن به بابا عزیز...

و دیگه اینکه به سلامتی همه ی اونایی که هستن، آغوششون دور و نزدیک مال ماست، فکرمون پیششونه، هپی برت دی تو یو برامون می خونن، دستاشون توی دستامونه، دلمون به بودنشون خوشه و سایه شون بالای سرمونه!!!

بیشتر از این ادامه اش نمی دم اینو جز اینکه سبزه ی امسالمون گندمه، مامان مشت کرده با هر چی دعاهای خوب که هیچکی بهتر از یه مادر نمی تونه بکنه!!!

یادش بخیر پای ثابت دعای بچگی هامون: خدایا بابا سیگارشو ترک کنه... الهی آمین=))

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و آنگاه خداوند دختر را رساند...

این جمله، جمله‌ی معروف بابای منه وقتی که به صورت لهیده از سر کار، کلاس،‌ یا هر جای له‌کننده‌ی دیگه بر می‌گردی خونه!!! در رو که باز می کنی کیفت رو می‌خوای بندازی زمین و همزمان به منزل سلام بدی... در جواب سلامت می‌گه: سلااااااااااااااااام و آن گاه خداوند دختر را رساند...

حالا اگه مفهومش رو بپرسین باید بگم که بسته به شرایط مختلف معانی متفاوتی داره:

-          اگه تا حالا ناهار نخورده باشه و روش نشده باشه که به مامان بگه غذا گرم کنه، منتظر می‌شه که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه ولی دلش چای بخواد و حالش رو نداشته باشه بره چای دم کنه، چه خوب می‌شه که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه و حتی چای هم دم کرده باشه و این سری حال نداشته باشه که بره چای بریزه، ای‌کاش که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه،‌ چای هم دم کرده باشه و حتی ریخته باشه و خورده هم باشدش، اگر خداوند دختر را برساند... یک چای دوم برایش می‌ریزد!!!

-          اگه هیچ کدوم از موارد فوق نباشه ولی یه دونه هندونه‌ی 7 کیلویی خریده باشه و گذاشته باشدش توی پارکینگ، پس خداوند این دختر را کی می‌خواهد برساند؟!!

هیچ کدوم این کارا که من‌رو تا این لحظه نکشته ولی اینجور وقتا تو دلم می‌گم : خدایا دااااارم برات:)

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تعلق خاطر...

تعلق خاطر دارم به خانه‌ای که نصفه‌شب از خواب بیدار می‌شوم، حتی با چشم بسته، می دانم چند قدم به کدام طرف بروم، دست راستم را چقدر بالا بیاورم، دستگیره‌ی در است، و دست چپم را چقدر بالا بیاورم کلید چراغ است!

تعلق خاطر دارم حتی به جای ساعتی که روی دیوار سمت چپ بود  و الان روی دیوار سمت راست!

تعلق خاطر داشتم به او، که گوشه‌ی سمت راست مبل می‌نشست و هر چیزی که برایش می‌آوردی بلااستثنا اولش می‌پرسید: این چی‌ای؟؟؟؟...... الان کجایی؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اولین‌های دلنشین...:))

عموماً اولین‌ها توی زندگی نقش مهمی دارن ولی بعضی‌هاشون هستن که به طرز خنده‌داری همیشه یاد آدم می‌مونه!

مثلاً مثل اولین روزی که رفتم مدرسه: جشن شکوفه‌ها از سال ما شروع شده بود یعنی کلاس اولی‌هارو یه روز زودتر می‌فرستادن مدرسه واسشون جشن می‌گرفتن، مارو هم زودتر بردن مدرسه و با یه پروژکتور گازوئیلی واسمون روی یه دیوار سفید که فکر کنم مال نمازخونه بود برامون کارتون انداختن روی پرده و ما هم کلی ذوق می‌کردیم که وَ ووو چه تکنولوژی‌هایی اومده!

یا مثلاً روز اولی که ما کامپیوتر خریدیم و مهدی حسینی اومد برامون نصبش کرد! تا اون موقع که اونجا بود که اینقدر سوالات دری و وری پرسیدیم که روانش رو شاد کردیم!‌ کامپیوتر رو خاموش کرد و رفت تا پاشو از در گذاشت بیرون ما اومدیم ماجرارو روشن کنیم که دیدیم ای داد بی‌داااااااد روشن نمی‌شههههههه

الووووووووو مهدی ی ی ی ی ی برگرد!

-          چی شده؟

خراب شد!

-          چرا؟ چی می‌گه؟؟؟

نمی‌دونم نمیاد!

-          ببین فلاپی توش نیست؟

هان؟ چرا!

-          خوب اونو درش بیار! درست می‌شه!

اِ.... آره! مرسی! دیگه نیا   :)))                         لامصصصصب تکنولوژی

 

یا مثلاً اولین باری که کارت اینترنت دوساعته خریده بودیم و تو خونه می‌خواستیم بریم اینترنت، مریم رفته بود کلاس،‌ کلی حرفه‌ای بود داشت به من و مرجان یاد می‌داد: وقتی کانکشن رو درست کردی (که طی یه مراحل خیلی خوفی بود) کانکت رو که زدی، به هیچچچچی دست نمی‌زنی تا دوتا کامپیوتره که چراغشون چشمک می‌زنه این پایین سمت راست ظاهر شه بعد می‌تونی دست بزنی!!! یا للعجب!!!

یا حتی اولین باری که با پدیده‌ی انتقال عکس از طریق اینفرارد مواجه شدم!!!! ووووووه!!! چجوری؟؟؟ یعنی پول نمی‌افته واست؟؟؟ چی می‌ی ی گی ی ی ی؟؟؟؟

یا اولین باری که مریم داشت واسه من ایمیل درست می‌کرد: پسوردت باید حداقل 6 تا کاراکتر باشه، ایناهاش مثلاً 1-2-3-4-5-6...اوکی! و همین 123456 تا سالیان سال پسورد من باقی مونده بود!!!

 

و بعدش اولین باری که ای دل اس ال وایرلس گرفته بودم و با لپ‌تاپ، ته پذیرایی، بدون اینکه مجبور بشم 5 متر سیم رو از تلفن هال بکشم تو اتاق، یه گوشه در پرایوسی کامل می‌تونستم برم تو اینترنت!!!! خداونداااا چگونه تو را شکر گویم در خور زبان قاصر خویش!!!

 

و اینها تنها نمونه‌هایی از اون اولین‌هایی هستند که یه روزی واسه خودشون اعتبار داشتن و الان خیلی خنده‌دارن! در این عصر سرعت و پیشرفت کارمون به جایی رسیده که امروز به دیروزمون و حتی از اون بدتر الان به یه ساعت قبلمون می‌خندیم و من این خنده رو دوست دارم!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

این روزهای ما...

چند روزی می‌شه که رفتن

هنوز همه جای خونه بوشون میاد، لباساشون،‌ وسایلشون،‌ حتی ریخت و پاششون هم هنوز هست.

این روزهای ما یه خورده به کرختی می گذره! نمی‌دونم از تنبلیه یا از چیه که دوست نداریم خیلی هم جمع و جور کنیم! جای دستای کوچولو روی آینه،‌ روی چارچوب در!!! انگار بعد اون همه بِدددیو بِدددیو همه مون خودمون رو محق میدونیم سِر باشیم!

تازه به زور اون بندی رو که زده بودیم به جا کفشی درش تا ته باز نشه رو برداشتیم!

کلاً نه که ناراحت باشیم و یا غصه‌مند، یه چیزی کنارمون جاش خالی شده! یه چیزی که نه یه چیزاااایی!

این روزهای ما کلاً با تماس های دوستای با معرفت بچه ها می گذره! که وقتی حتی احساسات کنترل شده شون رو هم ابراز می کنن ما وا می مونیم توی این همه معرفت و اینکه الان چی باید بگیم بهشون! حتی قضیه برعکس طوری هم می شه این روزهای ما به دلداری دادن دوستان هم میگذره!

دنبال دل‌خوشی می‌گردیم این وسط که چه مزایایی داره تنها شدن تو خونه و به نتیجه هم رسیدیم، از مزایای خالی شدن منزل از اهالی می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

                     ·اگه کلیدت رو توی اتاق جا گذاشتی، میتونی بدون در آوردن کفشت بری توی اتاق بدون اینکه نگران باشی روی این زمین بچه می خواد چهار دست و پا بره!

                     ·نصفه شبی نیت کنی می تونی بیای پشت لپ تاپ با خیال راحت بدون نگرانی از اینکه یکی از خواب بودن بچه اش داره استفاده می کنه و نصفه شبی به تمام امورات مجازوی اش می خواد برسه!!!

                     ·می‌تونی هر موقع از روز که اراده کردی زنگ بزنی خونه!

                     ·آژانس بگیری کله سحر بیاد زنگ در و بزنه بلنــــــــــــــــــــــــــد!

                     ·صدای تلویزیون رو تا خرخره زیاد کنی و .....

در تمام طول مدت هم نگران این نباشی که الان بچه بیدار می شه!!!!!

این روزهای ما به این می گذره که واسه یه تلفن همه مون بپریم و واسه یه مسیج تو نت ذوق کنیم!

این روزهای ما مثل دیروزهای ماست با همون سرعت و روال فقط با یه چنتا فرق کوچولو:

·         مثلا اگه یکی زنگ روی درو بزنه صدای سامیار نیست که بگه "کیه" ما همه قربون صدقه اش بریم، این "همه" هستن که اداشو در میارن و میگن "کیه" و ما بازم قربونش می ریم!!!

·         مثلا وقتی من بی هوا دستم می ره شماره ....22532 رو میگیرم یهو یادم می افته که باید قطعش کنم!!

·         یا وقتی میایم خونه از پشت در صدا نمیاد که بگه: ماماااااااااااااااااان ببین کی اومده؟؟؟

·         یا وقتی که بی حوصله میشیم کسی نیست که بیاد بگه محممممد موشول بابا بیا بغل خودم هیییییییییییییییییییش کی تو رو دوست نداره و ما هم بهش بگیم ذلیل شده بی آبرویی نکن، بچه رو بده بیاد!!!!

·         یا مثلا همین امشب که سس سالاد نداشتیم هیش کی نبود که به سرعت جت سس سالاد مخصوص خودش رو برامون درست کنه!

·         این روزهای ما دچار فقر صدای غش غش خنده ی موچول با اون دندون های مرواریدیش، شعرای فی البداهه ی مادرِ مادرا و شیرین کاریهای آقاژونه!!!!

 

همین دیگه!!!!

باز هم دعا و دعا و دعا! و التماس دعا

محض اطلاعات خواهر بگم آش پشت پاتون رو مامان پخت! ان شاءالله که رشته ی کاراتون دستتون باشه همیشه!!! جات خالی نبودی که ببینی چه گلو ضدعفونی کنی بوووود!!!! فل فلللل یعنیااااا!!!!

محض اطلاع بقیه بگم پنجشنبه ی آخر یه لنگه ی کفش سامیار افتاد تو آب روون و رفت!!! ما هم به فال نیک طوری گرفتیم!!! اون یکی لنگه اش الان غنیمت طوری دست ماست که رفته تو ویترینمون پهلوی کفشای بچگی من! (عدو شود سبب خیر- یه مو از خرس هم غنیمته:)

عکس این غنیمت جنگی طوری رو براتون می ذارم بلاگم متبرک شه

* فعلا امکاناتش نیست گویا کابلش رو ندارم، از سون از پاسیبل میذارمش تبرکی رو :)

حق

دیدین بالاخره عکس گذاشتم؟!

این شما و این هم لنگه کفش موچولم:*

قربانش برم من:******

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۸/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آ ... مثل آبان

سلام

امشب از اون شباس

امشب آخه اولین شب آبانه!

آبان همیشه ماه شاخصی بوده!

آبان امسال شاید شاخص تر از هر سال و خیلی متفاوت تر! از یکمش بگیر تا سومش و پنجمش و بیست و یکمش!

خوب شد سی و یک تیر روز خواهر برگزار شد!*

خوب شد ما دو تا خواهر داریم که شرمنده ی این روزایی نشیم که خودمون می کنیمشون تو تقویممون!

خوب شد الان سر ما خیلی شلوغه که من حالا خیلی نفهمم!

و چقدر خوب میشه که همه ی سی و یک های تیر آدم کنار خواهراش باشه!

 

* ربطی به آبان نداشت که نداشت! حالا میگین چی؟ (خیلی هم مربوطه)

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۸/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مادر...!!!

اینجوری شرطی‌ام کرده، که هر وقت می‌گم : "خواب دیدم..." منتظرم همه قبل از اینکه بپرسن "چی دیدی؟"  بگن "خیر باشه" ... و هر وقت چیزی رو شکوندم همه قبل از اینکه بپرسن "چی بود؟" بگن "فدای سرت"!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بخاطر خاطره‌ها

(این پست قدیمیه ولی چون مشکل داشت مجبور شدم دوباره بذارمش)

سلام

حال شما چطوره؟

خیلی وقته که می خوام بنویسم ولی مجال نوشتن نیست! یا اگه مجالش هست حسش نیست! یا اگه هم مجال و حس باشه، نمی‌دونم چی می‌شه که دفتر و خودکار بیشتر می‌طلبه!

بذار از قبل شروع کنم!

از روز خواهر بگم و بهانه‌ی با هم بودن بیشتر خواهرانه!

درست کردن بهانه‌های بیشتر برای خاطره سازی که بشه یه ذخیره واسه‌ی روزایی که دیگه معلوم نیست هرکی کجا باشه!

جدیداً خیلی بیشتر این نکته محسوس شده برام که همه‌چی رفتنیه و اینکه هیش‌کی از فردای خودش خبر نداره! فرصت‌هامون به سرعت خر بادپا داره می‌گذره و ما هم که ... ای بابا!

درگیر یه سوالی هم هستم جدید به شدت! البته خودمو به نحوی به جواب رسوندم!

سوال اینه که وقتی آدم می‌دونه که چیزی قراره از دست بره سعی کنه ریلکس باشه و خودش‌رو تو دردسر درگیر شدن با اون چیز و دل‌بسته شدن بهش نندازه یا نه، به اون بهترین وجهی که می‌تونه کنارش باشه!؟

ذهن محافظه‌کار همیشه می‌گه باید خودتو کنترل کنی، نذاری شدت وابستگیت از یه حدی بیشتر بشه که نتونی دوری اون چیز رو تحمل کنی!

نوید یه بار بلست کرده بود: "از من می‌شنوی حرفاتو به هیچ‌کس نگو... چون به تدریج دلت برای همه تنگ می‌شه!" راست می‌گه لامصب!

اما به قول فیلم "آینه دو وجه دارد" در مورد حتی عاشق شدن، همین عشق‌های زمینی و زود گذر و معمولی دور و ورمون، با اینکه می‌دونیم حس ما بعداً به همین کیفیت نمی‌مونه اما باز خودمون رو درگیر روابط و دل‌بستن و دل‌کندن و ... می‌کنیم، چون "It feels FUCKING GREAT". اون حس لذت‌بخش دوست داشتن، دوست داشته‌شدن گاهاً حتی با دونستن اینکه قرار نیست دیری بپاید باعث می‌شه که خیلی کارارو آدم بکنه که خودش رو بیشتر درگیر روابطش بکنه!

حالا این رابطه، رابطه‌ی خواهری باشه، دوستی باشه و یا عشقی فرقی نداره!

اینایی که می‌خوام بگم خیلی آرمانی می‌شه و درحالت عادی ضد حالش بیشتر از این می‌شه، ولی اصلش همینه! وقتی که قراره همه چی در نهایت از دست بره، خیلی حیفه که من الان از چیزی که دارم لذتش رو نبرم! حیفه که اگه می‌تونم لذتم رو بیشتر کنم، نکنم! تعادل مسخره‌ی دنیا همیشه پا برجاست، که خوشی و ناخوشی‌اش متناسبه! هر چقدر شادی‌ات عمیق‌تر باشه، غصه‌هات هم عمیق تر می‌شه! ولی دلیل نمی‌شه که کسی رو که می‌تونم کمتر دوست داشته باشم که بعداً راحت‌تر باشم!

تا اون موقع خدا بزرگه! نمی‌دونم فردایی که معلوم نیست مریم کجاست و مرجان کجا وقتی عکسای روز خواهر رو ببینم چقدر دلم براشون تنگ می‌شه و چقدر از این بابت داغون می‌شم اما از یه چیزی مطمئنم که همیشه با دیدن اون عکس‌ها خاطره‌های عالی‌ای از خواهرام دارم! ته دلم می‌لرزه و می‌دونم که یه روزایی توی زندگیم لذت خواهر بودن رو چشیدم!

 

یه وقتایی که اوقات خیلی خوبی با دوستام دارم، بازم ته دلم می‌لرزه و حس اینکه دوستای خوبم بد عادتم کردن میاد سراغم و اینکه اگه فردا نباشن چی؟! ولی باز هم می‌شه بی‌خیالش شد و خاطره‌سازی کرد! گیر دادم به خاطره! نمی‌دونم خاطر و خاطره برای بقیه هم به اندازه‌ی من مهم هست یا نه! ولی یه وقتایی هست که خاطرم خیلی برام مهم می‌شه و دوست‌داشتنی! دلم غنج می‌ره وقتی که با دیدن عکس یه جوجه یاد نگین می‌افتم، با شنیدن "حبیبی" یاد هومن می‌افتم، با بو کردن یه عطر یاد سمانه می‌افتم، با شنیدن "هفت حوض" یاد آناهیت می‌افتم و اگه یکی بگه "کوفتی" یاد لیلا می‌افتم!!!!!

و نمی‌دونی که how does it feel وقتی که وسط یه سی دی جفنگ توی ماشین که هی مجبوری بزنی نِکست، نِکست، یهو برسی به آهنگ "خاله ریزه‌"! فکر نکنم کسی با خاله ریزه بتونه، بره تو خلسه به نحوی که من می‌تونم برم!!!!

اینقدر زیادن اینا که هر چی بگم تمومی نداره و همه‌ی اینا اون خاطراتی هستن از همه‌ی کسانی که الان نیستن یا می‌دونی بالاخره یه روزی نخواهند بود!

مثل بابا عزیز که الان فقط خاطره‌هاش هست!

بابا احمد همیشه یه شعری رو برای خنده می‌خونه که خیلی وصف الحال می‌شه الان: "من که می‌دانم شبی عمرم به پایان می‌رسد **** پس چرا عاشق نباشم"

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مادر بودن نوعی مرض است!!!

همیشه می‌گفت: لیزا خیلی خریت کرد که پاشد رفت انگلیس! اینجا واسه خودش خانومی می‌کرد اما از وقتی رفت کلی سختی کشید! اصلاً نفهمید زندگیش چجوری گذشته! خودش، شوهرش! ای بابا چه کاریه؟؟!! که چی مثلاً‌ زندگی خودشو فدای بچه‌هاش کرده؟

 

الان رفته ابوظبی که ببینه می‌تونن ویزای انگلیس بگیرن یا نه!

 

قبل رفتنش پرسیدم واسه چی می‌خوای بری؟ مریضی مگه؟! گفت: واسه بچه‌ام!!!!

 

صد دفعه گفته شده: ماااااادر نشدی بفهمی!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

صاحب عروسی و عزا :|

سلام

حال و اوضاع که خوبه ان‌شاءالله!

موضوع این سری یه موضوع درخواستیه! یه مواجهه‌ و مکاشفه‌ای که مریم (خواهر محترمه) باهاش برخورد کرده بود؛ البته من هم برخورد کرده بودم ولی خوب پیشنهاد مکتوب کردنش رو دیشب مریم بهم داد!

پیشنهاد داد این سری راجع به این مطلب صحبت کنم که آدما وقتی خودشون صاحب یه عروسی و یا یه عزایی هستند واقعاً‌ نه چیزی از شادیشون می‌فهمن و نه چیزی از غصه‌شون!

چراش هم خیلی ساده‌است؛ چون همه‌اش باید حواسشون به این باشه که کی‌ها رو خبر کنن، چی باید بپوشن، کجا رو باید رزرو کنن، گل از کجا سفارش بدن، ماشین رو چجوری هماهنگ کنن، کارگر از کجا گیر بیارن، تصمیم بگیرن که آشپز بیارن یا کلاً‌ غذا رو از بیرون بگیرن، تو عروسی باید ببینن کیک و کارامل رو از کجا بگیرن و تو عزا هم باید حواسشون به خرما و حلوا و گلاب و قاب عکس مرده باشند!

برای ما که همیشه همین‌طوری بوده! مثلاً توی پست فوت بابا عزیز که گفته بودم؛ اینقدر درگیر کارا بودیم و تند تند از این ور به اون ور می‌رفتیم که من تا فردای فوت بابا عزیز حتی وقت نکرده بودم یه دونه فاتحه از ته دل بخونم براش! یا مثلاً سر عروسی شهروز که مریم مسئول تدارک سفره‌عقدش بود، آخرین نفری بود که رفت برای عروسی حاضر بشه!

اینو وقتی بهتر می‌شه فهمید که جشن نامزدی پسر همسایه باشه، اونم توی پارکینگ خونه! خیلی خوشحال و تر و تمیز می‌ری پایین و اولین صحنه‌ای که می‌بینی مادر داماد باشه که درب و داغون و له طوری میاد و بهت خوش‌آمد می‌گه! فکر کنم اون قدری که به ما خوش گذشت توی اون مهمونی به هیچ کدوم از کسایی که مجلس مال خودشون بود خوش نگذشته بود! اون حس خوشایندی که بعد از خوش‌گذروندن مجبور نیستی تمام ریخت و پاش‌ها رو جمع کنی و تنها کاری که باید بکنی اینه که سه طبقه پله رو بری بالا و بگیری بخوابی و تنها دغدغه‌ات این باشه که اوه، فردا باید صبح زود پاشم و برم سر کار!!!!

یا اینکه مریم توی مراسم فوت عمو سیروس (عموی معنوی) می‌تونه بدون هیچ نگرانی و دغدغه‌ای فقط واسه دل خودش گریه کنه و نگرانی از چیزی نداشته باشه!

نمی‌دونم چرا این‌طوریه! تکلف زیاد شده؟ مردم سخت می‌گیرن برای مراسماشون، یا اینکه کلاً چه اتفاقی افتاده! ولی به هر حال هر چیزی که هست خود صاحب عزا و عروسی عملاً چیزی از مراسمشون نمی‌فهمن و بعد از تموم شدنش لهیده طوری باید یه هفته برن استعلاجی!!!

چه وضعیتی شده‌ها!!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()