مواجهه و مکاشفه

من اناری را میکنم دانه...

من اناری را میکنم دانه، به دل می گویم:

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود!!

شعر از سهرابه و من البته خیلی هم طرفدارش نیستم، ولی امروز که اخرین روز پاییزه و بساط انار و دل و این چیزا به پاست، وقتی این شعرو دیدم خیلی بهم چسبید... خصوصاً اینکه داشتم یه خورده قبل ترش به این فک میکردم که مشکل از اونجایی شروع شد که روراست نبودیم، با دیگران که فدای سرمون، با خودمون هم روراست نبودیم... خوشحال شدیم و نخندیدیم، ناراحت شدیم و اشک نریختیم، حسادت کردیم و به روی خودمون نیاوردیم و بدتر از اونا اینکه انکار هم کردیم... نهههه خیلی هم خوشحال نشدم، نهههه من ناراحت شدم؟!! حساااادت؟؟؟ منننن؟!! دلم تنگ بشه؟!!... هرگز...

این پاییز هم گذشت و کاش از این روز آخرش تصمیم بگیریم که حداقل دانه های دلمون واسه خودمون پیدا باشه... با خودمون روراست باشیم و تمام احساسی رو که داریم بفهمیم و دبه نکنیم بابت هیچ کدومش، به همه شون توجه کنیم و احترام بذاریم...

بقیه همون بهتر که خیلی هم در جریان احساسات ضد و نقیض ما نباشن، خودمون ولی بهشون برسیم؛ به تمام دلتنگی های عزیزمون، خشم های دوست داشتنی مون، حسادت های خاصمون، غمهای ارزشمندمون، شادی های هیجان انگیزمون، خجالت های گرامیمون، بی عرضگی های بانمکمون و همه ی اون حسایی که زندگیمونو معنی دادن و کردنش زندگی!!!

و از دوستی بگم در آخرین روز پاییزی... تلاشی مستمر دو طرفه، خودخواسته، ارزشمند و شیرین...

دوستی چهره های متفاوت دارد، لباس های مختلفی می پوشد، طول و عمق های متفاوتی دارد، مرزهای متفاوت، حتی اسمهای متفاوت می گیرد، اما تمامش یک خاصیت دارد... دلگرمی!! مادامی که تلاش خودخواسته ات ادامه دارد.

در ضمیر ما نمی گنجد به غیر دوست کس **** هر دو عالم دشمن ما باد و مارا دوست بس

دوستی هاتون ارزشمند، عمیق و گرم...

یلداتون مبارکxxxx

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٩/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و آنگاه خداوند دوست خوب را آفرید...

منت خدای را که دوست را خوب آفرید:)

ما معتقدیم دوست خوب یکی از بهترین آپشنهای موجود در عالم بشریت است.

دوست خوب اگر نبود انسان ز چه رو زندگی می کرد؟!

دوست خوب اگر نبود انسان با چه کسی خنده های از ته دل می کرد؟!

دوست خوب اگر نبود انسان به چه منظوری کارتون و سریال تماشا می کرد؟!

دوست خوب اگر نبود انسان با چه کسی به نیمه ی تاریکش می خندید و آنرا تحلیل می کرد؟!

دوست خوب اگر نبود انسان برای چه کسی از شاهکاری ادبی، فرهنگی، ورزشی اش می گفت؟!

دوست خوب اگر نبود انسان به چه کسی افتخار می کرد؟!

 دوست خوب اگر نبود انسان چه کسی را دست می انداخت و مسخره می کرد؟!

دوست خوب اگر نبود اپل به چه ترفندی می خواست ایفون های خود را بفروشد؟!

دوست خوب اگر نبود انسان به چه امیدی روزهای سخت را طاقت می آورد؟!

دوست خوب اگر نبود سفر به چه کار می آمد؟!

دوست خوب اگر نبود چه بلایی بر سر خاطرات می آمد؟!

ما از دوستان خوب خود بسیار بسیار متشکریم که زندگیمان را انگیزه، شوق، نشاط، ارتقا، زیبایی و معنا بخشیده اند...

 

 

 

 

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٩/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

watchhh ouuuutttt...
می‌خواستم بهتون بگم حواستون باشه به کسایی که تو زندگیتون راه می‌دین!! حواستون باشه به اونایی که پای صحبتاشون می‌شین و تو جریان زندگیشون قرار می‌گیرین!! حواستون باشه به اونایی که می‌فهمین چه چیزایی‌رو دوست دارن و از چه چیزایی خوششون نمیاد!! حواستون باشه به اونایی که یهو می‌بینین شدن دوستاتون!!!... یهو می‌بینین تو زندگیتون جریان دارن!!! اما دیدم آدم‌ها با لیاقت‌هاشونه که هر کسی رو تو زندگیشون راه می‌دن! پای صحبتاش می‌شینن و تو جریان زندگیش قرار می گیرن! با همون لیاقتشون دوست پیدا می‌کنن! پس بهتون می‌گم حواستون به خودتون و لیاقتتون باشه!!! ...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٧/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آسان دوستی کردن یا ...

 

یادم نیست قبلا کجا اینو گفته بودم ولی یادمه گفته بودم... می گن آسان دوستی کردن در بی توقعیه... ولی ایا درست دوستی کردن هم همینه؟!!

به نظرم میزان بودن آدما به قدر اعتباریه که دارن، اعتبارشون به قدریه که می تونی رو خودشون و حرفشون حساب کنی... ینی هرچقدر بتونی رو یکی حساب کنی همونقدر برای تو هست!!!

این که آدم توقعش از یکی بالا می ره، واسه اینه که می خواد بیشتر روش حساب کنه، می خواد براش بیشتر باشه... که طبعاً ضایع شدنای خاص خودش رو هم داره! از اونجایی که حساب کتابا همیشه درست از آب در نمیان و آدم به میزان لازم و کافی از طرفش توقع نمی کنه - یا بیشتر توقع می کنه یا کمتر که اکثرا هم آدما به سمت بیشتر توقع کردن میل می کنن- خلاصه که بله سخت می کنه دوستی رو!!!

 

ولی عمیقاً معتقدم ناراحت کننده تر از اینی که از کسی توقع داشته باشی و براورده شون نکنه، اینه که دیگه نتونی از یکی توقعی داشته باشی!!!

و بالعکسش برای خودم ناامید کننده تر از اینی که فکر کنم نتونستم توقعات کسی رو براورده کنم اینه که بفهمم اصلاً طرف روم حساب نمی کرده از بیخ!!!

هنوز عقلم به خوب و بدش نرسیده... فقط میفهمم که ناراحت یا نا امید کننده است این قضیه... مثل یه جور آگاهی، یه جور پختگی که شاید اولش چندان هم خوشایند نباشه... ولی لازم باشه!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سومین آخر سالونه ...

سلام

بعد از یک عالمه تاخیر سلام

حرفا زیاد بود ولی نمی دونم چرا هییییش حس نوشتن نبود... با اینکه حتی لازم هم بود گاهی!!! انگار اینجا شده عین یه دوست قدیمی... چند وقتی که باهاش حرف نمی زنم دیگه حرفم نمیاد تا دوباره یخم وا شه... خلاصه که تموم شدن نود و اومدن نود و یک حجت را بر من تمام کرد که بالاخره بیام اینجا و یه پستی بذارم... و بر آن شدم...

داشتم می گفتم که اگه از سالی که گذشت ننویسم اصن سال جدید سال نمی شه

باید حتماً می اومدم و از یا مقلب القلوب و الابصار می گفتم، حالا هر کی که می خواد معادل فارسی شو بذاره ولی این دعا به خورد من رفته و دنبال هیچ دعای ایرانی الاصلی برای جایگزین کردنش نیستم!!! از اینم بگذریم و بریم پرونده ی نود رو ببندیم!!!

سالی که برای خود من سال پرباری بود ولی خوب توش شاهد سختی های عزیزانی بودم که تحملش برام خیلی راحت نبود!!! سالی که بعضی ها با اومدنشون رنگی تر و پر بار ترش کردن و بعضی هام با رفتنشون!!!

اولین سالی بود که به طور رسمی واسه خیلی چیزای مملکتم غصه خوردم - ببخشید من یه مقداری دیر متوجه کلیه ی مفاهیم می شم -  اولین سالی بود که به لطف حضور دوستان یه چیزایی از خودم فهمیدم که طی این همه 14 سال زندگی ای که از خدا گرفتم ؛) ندیده بودم و حتی به خواب هم در خودم نمی دیدم!!! و فک کنم خودمم زیاد تغییر کردم حتی تو این یه ساله!!!

نمی دونم مربوط به پرولاکتینه؟!! مربوط به آلودگی هواست؟!! مربوط به آخر سالیه؟!! مربوط به دلتنگیه؟!! مربوط به چی چیه؟!! ولی به کوچکترین اشارتی اشکام سرازیر می شن... امان از این رقیق القلبی ... دلم ولی زیاد می گیره این چن روزه!!!

مثلاً چند روز پیش با مریم رفتیم پرده انتخاب کنیم، چقدر دلم واسه مرجان و سلیقه اش تنگ بود، یارو می گفت چی مد نظرتونه و ما دوتامون ملنگ طوری همدیگرو نگاه می کردیم و اون لیزا ... که بریم از سلماسی پرده بگیریم و اونم دری وری بیاره و لیزام هی فحش بده و ما تفریح کنیم!!!

بی ربط یاد اون حرف مرجان بودم که می گفت: آخ تو عروسی بکنی ی ی ی من بیام وسایلت رو با هم بگیریم!!! الان می دونم باید چیا گرفت، سر خودم که بلد نبودم!!! بعد الکی همینطوری دلم گرفت که کجایی پس؟!! یکی هم نبود بگه نیست که حالا می خوای عروسی کنی که معطل موندی یا چی؟!! بعد چون کسی نبود خودم گفتم!!!

نمی خوام کولی بازی در بیارم ها ... ولی دلم واسه اون عشق موشولم هم لک زده که الکی الکی یه سال و نیمه که ندیدمش و شیرین ترین روزای قد کشیدنشو باید از تلفن و عکس و اووو تعقیب کنم!!!

همینطوری که دارم ریز غر می زدم یاد پارسال عید افتادم که مریم هم نبود این وسط ... واسه من رفته بود مسافرت!!! همینطوری که داشتم آجیل عید رو تنها می گرفتم و سکه های لای قران رو تنها می ذاشتم چقدر دلم تنگش بود!!! و خوب امسال بودنش به نوعی می چسبه ... والااااا با این نوناشون!!! واسه ی همه ی بهترین هایی که توی سال نود داشتم و قدرشو فهمیدم و نفهمیدم، واسه گرمی و سلامتی خانواده ام که پشتم بهشون قرصه، واسه دوستایی ام که نفسم به نفسشون بنده، واسه معلماییم که هر سال نقششون رو تو زندگیم یادگاری می ذارن و واسه بقیه ی چیزایی که می دونم و نمی دونم خوشحالم و براتون بوس می فرستم:) بعدشم اینکه باز هم موکد می کنم :

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال...

 

سال نوی همگی مبارک ... حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سفر نامه ... تفاوت نامه ... تشکر نامه...

این سری می‌خوام از سفر بگم ... سفر اخیر به کشور همسایه و نسبتاً دوست امارات... آخه هنوز اونجا شعبی از بانک صادرات و ملی به چشم می‌خوردن در کمال تعجب

سفر عجیبی بود... همه‌چی با هم قاطی ... زیادی فلسفی حتی... ولی یه سری از تفاوت‌هایی که این سری خیلی جلب توجه می‌کرد رو به سمع و نظرتون می‌رسونم:

-          شما حجم بالایی از لبخند رو دریافت می‌کنی ... بیخودکی بیخودکی هر جا که می‌ری بهت می‌خندن... اصلاً این مردم دیوانه‌ان!!!

-          در انبوهی جمعیت هم که باشین گم و گور نمی‌شین و یکی به دادتون می‌رسه، خصوصاً اگه بچه‌ی کوچیک همراهتون باشه... اصلاً شرمنده می‌کنن آدمو

-          به هر ریختی، هر تیپی و هر قیافه‌ای هر غلطی که بکنی کسی کاری بهت نداره ... احتمالاً نگاتون می‌کنن و از همون لبخندای فوق‌الذکر تحویلتون می‌دن ... دیدین گفتم این مردم دیوانه‌ان ؟!!

-           با سفید ترین کفش ممکنه هم بری توی خیابون می‌تونی به همون سفیدی برگردی خونه...

-          تنها جایی که شارژت نمی‌کنن دستشوییه، استفاده‌شو ببرین... والا با این نوناشون!!!

این تیکه‌اش البته اختصاصاً واسه‌ی ما بود و نمی‌تونم خیلی عمومیت بدمش:

-          اونجا دوستایی هستن که کیفیت محبتی که بهت می‌کنن اچ- دی ـه، مهمون نوازی و مهربونی‌شون در غایت درجه‌ی خودشه و معرفتشون در حدیه که کمتر جایی می‌تونی نظیرشو پیدا کنی و جبران کردنش عملاً کار راحتی نیست و تنها کاری که از دستت بر میاد تشکره و تشکر و تشکر و اینکه براشون آرزو کنی که همیشه دلشون شاد، تنشون سالم و برکت زندگیشون زیاد باشه!!!

راستی اونجا زیاد واسه شهر و کشورم حسرت خوردم، حسرت چیزای ساده‌ و پیشرفته‌ای که می‌شد باشه و نیست!!! حسرت کشوری که "یوزد تو بی‌ گوود" شده و وقتی تو صف کنترل پاسپورت فرودگاه امام بودم با دیدن همه‌ی قیافه‌های کج و اعصابای خراب و ابروهای گره خورده‌ای که جای لبخندای مسخره و بی‌دلیل رو گرفته بودن، فهمیدم این فقط حسرت من نیست!!!

سفر عجیبی بود بهرحال و هر روزش یه طور ... کسایی که نبودن و یادشون همراه همیشه بود و کسایی که بودن و حضورشون دلگرم کننده ... بقول شاعر ... حافظا

راستی یه چیزی از وقتی که اومدم با یه ولع خاصی بعد از مسواک زدن قورت قورت آب می خورم :)))

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و شب تولد...
شب تولدمه و طبق معمول با غم عرفانی و توقعی در حد پست مدرن بر قلمرو زندگیم ریاست میکنم!!! آخه طبق یه سنت حسنه که دقیق یادم نیست چند ساله که پایه گذاری شده من شب و روز تولدم رییس می شم!!! نمیدونم قضیه از چه قراره که به اینجای زندگیم که میرسم میزان (با عرض معذرت) خود چس کنیم به مرز مثبت بی نهایت میرسه!!! اصن یه وضیا!!! و این وسط همیشه مفتخرم به اینکه تولدی بارانی داشته ام:)٠ امشب عین این چسا نشستم عکسای تولد سامیارو نیگا میکنم و دلم هواشو میکنه شور میخورم یاد کیوان میافتم و اینکه پارسال این موقعها داشت همینجا بدو بدو میکرد و مرجان که رول ژامبون درست میکرد بعد دوباره عین این چسا چشام قرمز میشه و دماغم هم تیر میکشه!!! نمیدونم چرا ولی این شبای اینطوری جون میده واسه ی این غصه خوریای این مدلکی!!! والا شبای دیگه که اوضاع ازین قرار نیست!!! بعد به این قضیه فکر میکنم که سال دیگه خودم ممکنه کجا باشم ودست وپامو جمع میکنم و ظرفای آشپزخونه رو واسه مامان مرتب میکنم!!! امروز یه جمله تو بلاگ النا.ع خوندم که چلم کرد اصن!!! باید کسایی باشن که آدم این خوشی هارو باهاشون تقسیم کنه والا تو گلوی آدم گیر میکنن!!! بعد میدونین چی میشه؟ ما همیشه اینجور مواقع گیر میدیم به اونایی که نیستن و کمتر قدر اونایی که هستن رو میدونیم!!!  ممنون از همه تونم که هستین و کنارم نفس میکشین و دلم بهتون گرمه!!! ممنونم ازت که نیستی و برام کارت پست کردی!!! ممنونم ازت که یه هفته است من و خودت رو گرفتی که برام کادو تولد بگیری و نشده!!! ممنونم ازت که بهم زنگ زدی  و یادم کردی!!! ممنونم ازتون که هر روز که میام سر کار دلم بهتون خوشه!!! ممنونم از شما که نیستین و دلم باهاتونه و خاطرتون تو همه لحظه های حساس بغلمه!!! ممنونم ازت که برام دعاهای خوب کردی!!! ممنونم ازت که این روزامو پررنگ تر کردی و اینقدر مهربونی!!! ممنونم ازت که میتونم همیشه روت حساب کنم!!! و ممنونم از تو که یه دنیایی پهن کردی و بیست و شیش سال پیش به نحوی منو چپوندی توش با تمام اونایی که ازشون به اندازه همون دنیای پهنت ممنونم!!! امسال من به نحو خوبی فرق داره با هر سال، باور کنید، بی هیچ اضافه ای!!! حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۸/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تورّق...

بعضی وقتا تو زندگی باید وایسی و یه نگاه به خودت بندازی ... ببینی کجایی؟!! کی هستی؟!!چی کار می‌کنی؟!! با کیا می‌پری حتی؟!! این واسه اینه که اگه تو هر کدوم از این سوالا از جوابی که به خودت دادی راضی نبودی، سعی کنی یه کاری کنی که به جواب رضایتبخش‌تری برسی!!!

اگه اون جاهایی که لازمه خودت، اون نگاه رو نندازی و خودت رو ورق نزنی، یه کسی یه جایی یه جوری سرراهت قرار می‌گیره که اون ورقت می‌زنه!!!

ورق خوردن خوبه، گرچه یادآوری می‌کنه که این صفحه‌ای که الان هستی اونقدرا خوشایند نیست و باید صفحه‌ات عوض شه!!! مثل جایگزین کردن یه اسمارت فون با سونی اریکسون  سی901 می‌مونه، که اولاش آدم ملنگ می‌زنه و نمی‌دونه باید چی کار کنه و حتی ممکنه که با سیستم قبلی راحت‌تر باشه، ولی اینو به وضوح می‌فهمه که صفحه‌ی جدید، صفحه‌ی بهتریه و باید ورق خورد...

متورّق می‌شویم...

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٧/٢٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آدم، کلمه،معنا...
روابط نامحسوسی بین این سه تا کلمه کشف شده که برای توضیح نامحسوس ترشون باید بگم که: یادتون هست راجع به مقوله "دل بسته" و "دل گرم" صحبت کردیم؟!! حالا میخوایم توی تعریف رابطه این سه تا کلمه از مفهوم "دل نشین" استفاده کنیم!!! بعضی "آدم" ها وقتی میان تو زندگیت، توی حرفاشون یه سری "کلمه"هایی استفاده میکنن که "دل نشین" هستن و باعث میشن که اون "آدم" بشینه توی دلت!!! اونوقت اون "کلمه"ها بودن که به اون "آدم"، "معنا" دادن!!! حالا وقتی که اون "آدم"ه نشسته اون تو... حالا دیگه اون "آدم"ه اس که از این به بعد به "کلمه"ها "معنا" میده!!! اینجوریه که یه حرف رو ممکنه از یکی بشنوی و به نظرت بی "معنا" بیاد ولی همون حرف از کس دیگه خیلی هم با "معنا" و "دلنشین" باشه!!! البته "دلنشین"ی غیر از "کلمه" فاکتورای دیگه ای هم داره که در عین نامحسوسی هنوز نامکشوف هم هستن ... ولی به محض مکاشفه، حتماً بهتون ابلاغشون میکنم!!! به قول شاعر که میگه: دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی **** آری آری سخن عشق نشانی دارد حق :) ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٥/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وقتی که عرش دل می‌لرزد... با مخاطب خیلی خاص!!!

یه زمانایی یه کسایی با یه کیفیتی برات یه دعاهایی می‌کنن که اگه نشنوی‌شون که هیچی ولی اگه به گوش خودت بشنوی احساس می‌کنی این دعا دیگه رد خور نداره!!!

یه زمانایی با یه کیفیتی واسه یه کسی دعا می‌کنی که امیدوار می‌شی خودت که رد خور نداشته باشه!!!

یه زمانایی واقعاً دلت می لرزه، یه زمانایی واقعاً دلت می‌خواد، یه زمانایی واقعاً‌ یه جور دیگه‌است!!!

الان یکی از همون زماناییه که یه جور دیگه‌است، الان یکی از همون زماناییه که یه جور دیگه‌ام!!!

دعا می‌کنم با صدای بلند و از ته دل واسه‌ تویی که الان نگرانتم ... تویی که باهات خندیدم و گریه‌ کردم ... تویی که الکی الکی وکیل مدافعت شدم!!!

آخه من وکالت بلد بودم؟؟؟ می‌خوام یه جور دیگه وکالتت رو بکنم اما!!!

دعا می‌کنم پیش حبیب دل که مواظبمون باشه، مارو وسیله‌ی چیزایی نکنه که توی توان و جنبه‌مون نیست!!!

دعا می‌کنم که دستمون رو بگیره ... حتی اگه نفهمیم ... حتی اگه بی‌لیاقت بازی در بیاریم!!!

دعا می‌کنم اونی که می‌خوای بشه، اونی که می‌خوام بشه!!!

خیلی معذرت می‌خوام که حال عرفانی‌ام رو اختصاصی می‌کنم ... دوست قدیمی‌ام, دارم برات دعا می‌کنم ... فقط برای خودت و فقط برای خودم ... یادته بهت گفتم اون یکی دعا فرق داشت؟!! اینم فرق داره ... آخه یه عرشی لرزیده ... باور کن ... منم باور کردم!!!

 

حق...

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

واقع‌بین دوست داشتنی...

-          اصلاً می فهمی چی می‌گم؟!!

-          آره می‌فهمم... یعنی ... می‌تونم کاملاً خودمو جای تو بذارم... که سعی کنم بفهمم چی می‌گی!!!

-          کاملاً؟!!

-          سعی می‌کنم!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٢/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آینه و فلسفه دوستی...

دوستی مثل آینه می مونه!!! اگه می‌خوای همیشه نگاش کنی باید کلاً دستمال دستت باشه و برق بندازیش... اگه خواستی آینه‌ای باشه که گذری رد می‌شی بتونی خودتو توش نگاه کنی، هفته‌ای، ماهی، چند وقت یه بار یه دستمالی روش بکش!!! اگه نخواستی دیگه ببینیش بذارش همین‌طوری بمونه و بهش دست نزن، مرغوب‌ترین آینه هم که باشه کم کم خودش جیوه‌اش می‌ریزه!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

یا درست حرف بزن یا سکوت عاقلانه کن!!!

جدیداً که اطرافیان لطفشون به من و بلاگم زیاد شده، هی بهم سوژه‌های پیشنهادی می‌دن واسه هوا کردن:

یکی از این سوژه‌ها که خیلی جدی و تهدیدآمیز به سمتم پرتاب شد این بود:

یا درست حرف بزن یا سکوت عاقلانه کن!!!

حداقل حرفش رو می‌زنیم که سعی‌مون بر اینه که این کاره باشیم ولی حالا اینکه چرا عملمون به نتایج دیگه‌ای می‌رسه دیگه تقصیر من چیه؟!!

مگه تقصیر منه که اونجایی که باید حرف درست بزنم یه حرف نادرست می‌زنم؟!!

مگه تقصیر منه که اونجایی که باید سکوت عاقلانه کنم، درست حرف می‌زنم؟!!

مگه تقصیر منه که اونجایی که باید حرف درست بزنم، سکوت غیر عاقلانه می‌کنم؟!!

مگه تقصیر منه که مقوله تصمیم‌گیری در این زمینه‌ها خیلی پیچیده‌است؟!!

مهم نیته!!! مگه نه؟!! نه؟!! مثل اینکه نه!!! تقصیر منه؟!! خوب حالا چرا تهدید می‌کنی؟!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تعریف دوست...

سوال خوشگل شهرزاد رو که یادتون هست : یکی باید چی کار کنه تا بهش بگی دوست؟!!

جوابای خوشگل‌تر دوستان رو هم که بهش اضافه کنیم و خودم هم نظرم رو بذارم تنگش متن بامزه‌ای می شه، باور ندارین خودتون بخونین:

هاله: کلاس نذاره برای آدم!

هاله: کمکت کنه بدون اینکه بگی!

زهرا: خیلی‌ها ممکنه برات کاری نکنن ولی دوست خطاب بشن، اون چیزی که اونارو از هم متمایز می‌کنه واقعی بودنشونه! بعضی وقتا یه سلام کافیه تا با یه نفر دوست باشی ولی خیلی اتفاقا باید بیفته تا دوستی یه دوستی پایدار بشه هر چند که بازم بستگی به خود آدم داره!

مهسا: هر وقت نیاز داشتی بهش، بتونی روش حساب کنی، نیاز نیست کار خاصی بکنه!

محمد: دوستی پسر/پسر: بی‌خیال شدن خانوم‌های مرتبط با طرف مقابل، مثل جی افِ قبلی، کنونی و بعدی، خواهر و مادر! و از این دست (تو ورژن ایرانی عمه موشکولی نداره!!) دوستی دختر/دختر: دخترا اصولاً‌ رفاقت مفاقت حالیشون نیست، ادای دوستی رو در میارن بیشتر؛ تعریف کردن از مدل مو و لباس از شاخص‌های رایج در این نوع از دوستی متوهم به شمار می‌رود!! دوستی دختر/پسر: به ندرت دیده می‌شه به علت اصول متفاوتی که در بالا به آن‌ها اشاره شد!! ولی اگه بشه!! چی می‌شهههههه!!!

 

پریسا: دوست کسیه که توی همه‌ی کارها پایه باشه!

محمد: A friend should be a master at guessing and keeping still: you must not want to see everything.
Friedrich Nietzsche

(خدایی ترجمه نکرده‌اش خوشگل‌تره)

علی: نامردی کنه، در اولین فرصت مناسب برات زیر و رو بکشه، از محبتات سوءاستفاده کنه و فکر کنه هرکاری که می‌کنی وظیفه‌ته و ... به این شخص می‌گن دوست!

ندا: پاشه بیاد اینجا با هم سیب بخوریم یا حتی سیب نخوریم!

نوید: اگه یکی بودنش با نبودنش برات فرق کنه، از خوشیش خوش باشی و از بدیش بد باشی، یعنی دوستش داری، حالا اگه اونم با همین فرمول دوستت داشته باشه یعنی دوست هم هستین!

مریم: یک فرازش اینه که: دوست آن است که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی!

عمو عبدی: کسی که حس دوستی رو بهم منتقل کنه. حالمون برای هم مهم باشه!

مژگان: وقتی که من کسی رو به نحوی دوست داشته باشم و به نحوی بهش اعلام کنم که اونم بفهمه، اونوقت می‌شه دوست من! حالا اگه اونم به نحوی به من اعلام کنه که منم بفهمم، دیگه خیلی دوست من می‌شه!

منتظر نظر بقیه‌تون هستم جهت اطلاعات عمومی و بهره‌وری:)

حق

این شما و این هم  ادامه نظرات دوستان تا مورخ امروز:)

مریم:اگر دوست باشه پول بلیطش رو هم میدی

م.فراهانی: نظر من دوست رو نمی شه در یک یا چند عبارت به طور کامل و دقیق توصیف کرد و تفاوتش رو با بقیه فهمید و تنها با مقایسه می شه جایگاه دوست رو درک کرد. من روابط بین انسانها رو به چند دسته زیر تقسیم می کنم که یکی از این تقسیمات شامل دوست می شه:
آشنا : کسی است که به دلیلی می شناسیدش و رابطه سلام و علیک و احوالپرسی بین شما و اون برقراره. در کل همه کسانی که شناختی در موردشون دارید، در این دسته قرار می گیرند.
هم صحبت (هم بحثی): کسی است که سابقه آشنایی با شما داره و علاوه بر اون  از صحبت کردن و تبادل نظر باهاش لذت می برید.
رفیق: کسی است که هم صحبت خوبیه و باهاش نقاط اشتراک و علایق مشترک زیادی دارید و بر اساس نقاط مشترک و تفاهمات فی مابین اوقاتی رو با هم سپری می کنید.
دوست: کسی است که علاوه بر رابطه رفاقت و داشتن نقاط اشتراک و علایق مشترک فراوان و لذت بردن از معاشرت و مصاحبت، به وجودش علاقه مندید، نبودن و دوریش باعث دلتنگی می شه ( که رابطه میان شدت دلتنگی و زمان دوری بستگی به میزان و شدت دوستی داره)، و بودنش باعث نشاط و آرامش. شادی اون شادی شماست و رنج و غمش، اندوه و ناراحتی شما رو در پی داره. محرم اسرار شماست و تو گرفتاری ها و دلتنگی ها، بهترین تکیه گاه و نقطه اتکا و همراه و همگام شماست. اگر کاری از دستش ساخته باشه (بدون چشمداشت هر گونه مزد و سپاس و بی هیچ منتی) کوتاهی نمی کنه و حل مشکل شما نهایت خرسندی و رضایتمندی رو براش در پی خواهد داشت.
و در آخر، یار (دلدار): کسی نیست، بلکه همه کس شماست!!
مهکامه:دوستی یعنی صداقت
هادی:با اتفاق سر راهت قرار می‌گیره و با انتخاب باهاش همراه می‌شی.
ولی وقتی  با اتفاق ازش جدا میشی به اجبار دلت براش تنگ می‌شه!

مهناز:دوست کسیه که چه پیشت باشه چه نباشه دوستت داشته باشه ویک کلام  پشتت و پیشت یه جور باشی...حالا پیدا کنید پرتقال فروش را....

علی قبادی:فکر کنم دوست بودن یه هنر ویژس برای داشتن یکسری خصوصیات مهم . نمی شه انتظار داشت و گفت که دوست باید چیکار کنه و چجوری باشه... من فکر می کنم هر کسی تعدادی هنر خاص خودشو داره واسه اینکه دوست باشه و ممکنه در یک زمان ویژه ای یک آدمی که هیچوقت انتظارشو نداشتیم یکی از بهترین دوستای زتدگیمون بشه...
اما تو شرایط فعلی واسه من کسیه که در کنارش انگیزه و امید و آرامش داشته باشم و از سپری شدن لحظه هام با اون احساس پوچی نکنم.

خاموش:دوستی یعنی در ابتدا داشتن حس مشترک بعد داشتن افکار  عقاید و سلایق و ...مشترک که منجر میشه به داشتن خاطرات مشترک. البته دوستی هایی هم هست که هیچ گونه مشترکاتی نداره ولی خوب دوستیه دیگه

حانیه:

1.همه رقمه پایه است
2.میتونه بهت گوش بده بدون اینکه قضاوتت کنه
3.باهات تعارف نداره
4.دلتنگی هاتو حوصله میکنه
5.حتی فکر بودنش هم باعث میشه ذوق کنی
و ......
هر کدوم اینا و خیلی چیزای دیگه بازه داره ... بسته به اینکه تو با هر آدمی کجای این بازه ی طولانی ایستادی نشون میده چقدر با هم دوستین :)

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

در آستانه‌ی تولد...

نمی‌دونم کی اینو گفته ولی با تشکر از حانیه که اینقدر به موقع برام فرستادتش:

در فرصتی که پیش آید فکر خواهم کرد

در فرصتی که پیش آید خبرت خواهم کرد

در فرصتی که پیش آید با تو سخن خواهم گفت

در فرصتی که پیش آید خواهم آمد

و روی ماسه های ساحل تورا خواهم گفت

فرصت

فرصت

فرصت ....

چه کسی این فرصتها را تضمین خواهد کرد

این فرصتی که میگویی کی خواهد رسید ؟

« فرصت کم است و این قصه ها دراز »

شمعی اضافه کن

به آنچه سال پیش بروی کیک تولدت جا داده بودی

و بشمار ؛

هر شمعی نشان از سالی ست

و هر سالی نشان از 365 روز

و هر روز نشان از گذر 24 ساعت از دست رفته ،

حالا بنشین و فرصت ها را حساب کن

آیا هنوز فرصتی هست ؟

« حالا که آمده ای بیا کنارم بنشین ، بخند ...

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست  » 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۸/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بخاطر خاطره‌ها

(این پست قدیمیه ولی چون مشکل داشت مجبور شدم دوباره بذارمش)

سلام

حال شما چطوره؟

خیلی وقته که می خوام بنویسم ولی مجال نوشتن نیست! یا اگه مجالش هست حسش نیست! یا اگه هم مجال و حس باشه، نمی‌دونم چی می‌شه که دفتر و خودکار بیشتر می‌طلبه!

بذار از قبل شروع کنم!

از روز خواهر بگم و بهانه‌ی با هم بودن بیشتر خواهرانه!

درست کردن بهانه‌های بیشتر برای خاطره سازی که بشه یه ذخیره واسه‌ی روزایی که دیگه معلوم نیست هرکی کجا باشه!

جدیداً خیلی بیشتر این نکته محسوس شده برام که همه‌چی رفتنیه و اینکه هیش‌کی از فردای خودش خبر نداره! فرصت‌هامون به سرعت خر بادپا داره می‌گذره و ما هم که ... ای بابا!

درگیر یه سوالی هم هستم جدید به شدت! البته خودمو به نحوی به جواب رسوندم!

سوال اینه که وقتی آدم می‌دونه که چیزی قراره از دست بره سعی کنه ریلکس باشه و خودش‌رو تو دردسر درگیر شدن با اون چیز و دل‌بسته شدن بهش نندازه یا نه، به اون بهترین وجهی که می‌تونه کنارش باشه!؟

ذهن محافظه‌کار همیشه می‌گه باید خودتو کنترل کنی، نذاری شدت وابستگیت از یه حدی بیشتر بشه که نتونی دوری اون چیز رو تحمل کنی!

نوید یه بار بلست کرده بود: "از من می‌شنوی حرفاتو به هیچ‌کس نگو... چون به تدریج دلت برای همه تنگ می‌شه!" راست می‌گه لامصب!

اما به قول فیلم "آینه دو وجه دارد" در مورد حتی عاشق شدن، همین عشق‌های زمینی و زود گذر و معمولی دور و ورمون، با اینکه می‌دونیم حس ما بعداً به همین کیفیت نمی‌مونه اما باز خودمون رو درگیر روابط و دل‌بستن و دل‌کندن و ... می‌کنیم، چون "It feels FUCKING GREAT". اون حس لذت‌بخش دوست داشتن، دوست داشته‌شدن گاهاً حتی با دونستن اینکه قرار نیست دیری بپاید باعث می‌شه که خیلی کارارو آدم بکنه که خودش رو بیشتر درگیر روابطش بکنه!

حالا این رابطه، رابطه‌ی خواهری باشه، دوستی باشه و یا عشقی فرقی نداره!

اینایی که می‌خوام بگم خیلی آرمانی می‌شه و درحالت عادی ضد حالش بیشتر از این می‌شه، ولی اصلش همینه! وقتی که قراره همه چی در نهایت از دست بره، خیلی حیفه که من الان از چیزی که دارم لذتش رو نبرم! حیفه که اگه می‌تونم لذتم رو بیشتر کنم، نکنم! تعادل مسخره‌ی دنیا همیشه پا برجاست، که خوشی و ناخوشی‌اش متناسبه! هر چقدر شادی‌ات عمیق‌تر باشه، غصه‌هات هم عمیق تر می‌شه! ولی دلیل نمی‌شه که کسی رو که می‌تونم کمتر دوست داشته باشم که بعداً راحت‌تر باشم!

تا اون موقع خدا بزرگه! نمی‌دونم فردایی که معلوم نیست مریم کجاست و مرجان کجا وقتی عکسای روز خواهر رو ببینم چقدر دلم براشون تنگ می‌شه و چقدر از این بابت داغون می‌شم اما از یه چیزی مطمئنم که همیشه با دیدن اون عکس‌ها خاطره‌های عالی‌ای از خواهرام دارم! ته دلم می‌لرزه و می‌دونم که یه روزایی توی زندگیم لذت خواهر بودن رو چشیدم!

 

یه وقتایی که اوقات خیلی خوبی با دوستام دارم، بازم ته دلم می‌لرزه و حس اینکه دوستای خوبم بد عادتم کردن میاد سراغم و اینکه اگه فردا نباشن چی؟! ولی باز هم می‌شه بی‌خیالش شد و خاطره‌سازی کرد! گیر دادم به خاطره! نمی‌دونم خاطر و خاطره برای بقیه هم به اندازه‌ی من مهم هست یا نه! ولی یه وقتایی هست که خاطرم خیلی برام مهم می‌شه و دوست‌داشتنی! دلم غنج می‌ره وقتی که با دیدن عکس یه جوجه یاد نگین می‌افتم، با شنیدن "حبیبی" یاد هومن می‌افتم، با بو کردن یه عطر یاد سمانه می‌افتم، با شنیدن "هفت حوض" یاد آناهیت می‌افتم و اگه یکی بگه "کوفتی" یاد لیلا می‌افتم!!!!!

و نمی‌دونی که how does it feel وقتی که وسط یه سی دی جفنگ توی ماشین که هی مجبوری بزنی نِکست، نِکست، یهو برسی به آهنگ "خاله ریزه‌"! فکر نکنم کسی با خاله ریزه بتونه، بره تو خلسه به نحوی که من می‌تونم برم!!!!

اینقدر زیادن اینا که هر چی بگم تمومی نداره و همه‌ی اینا اون خاطراتی هستن از همه‌ی کسانی که الان نیستن یا می‌دونی بالاخره یه روزی نخواهند بود!

مثل بابا عزیز که الان فقط خاطره‌هاش هست!

بابا احمد همیشه یه شعری رو برای خنده می‌خونه که خیلی وصف الحال می‌شه الان: "من که می‌دانم شبی عمرم به پایان می‌رسد **** پس چرا عاشق نباشم"

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

جعبه‌ی سایه

جعبه سایه

 

وحشتناک‌ترین صدایی را که به نظرتان می‌رسد، در یک جعبه مجسم کنید و آن را در سر خود جا دهید: این، جعبه‌ی سایه‌ی شماست. این جعبه پر از تمامی افکار سرکوب شده‌ی شماست: همه‌ی داوری‌ها، محق بودن‌ها، زخم‌های عاطفی بهبود نیافته و همه‌ی باورهای سایه…

جعبه‌ی سایه‌ی ما درون داستانمان زندگی می‌کند و همیشه همراه ماست و پیوسته نقص‌ها،‌ ناامیدی‌ها و بی‌کفایتی‌هایمان را به ما گوشزد می کند. جعبه‌ی سایه به ما می‌گوید که وقتی درون داستانمان هستیم، چه عقیده‌ای درباره‌ی خودمان داریم. در حالی که بخش الهی وجودمان به سختی می‌کوشد تا توجه ما را به سوی خود جلب کند، اغلب رویمان را برمی‌گردانیم و با وفاداری به جعبه‌ی سایه - همان صدای آشنایی که عاشق آن است که شکست‌ها،‌ بی‌کفایتی‌ها و محدودیت‌های خودساخته‌ی‌مان را به ما گوشزد می‌کند - نگاه می‌کنیم.

 

متن بالا عیناً کپی شده از "کتاب راز سایه‌" دبی فوردِ!

چقدر آشنا به نظر می‌اومد و چقدر شبیه این شعریه که نسترن گفته بود:

 

I always have these paradox feelings

At the same time

Like I am two persons

One is living my life

And the other is just watching

As a third person

My sanity belongs to my outsider me

And my heart to the other

There's not a single thing

Done by my heart

Which is accepted by my mind.

Just too miserable

So much miserable

Maybe that's because my sanity is some where else

In the place of the third person

Watching

The place of the witness

With out any connections

With my heart

I can hear its voice

Talking to my heart

Giving advice

Teaching it what's wrong

Or right

And my heart listens

But never obeys

And yet again goes back

To its miserable nature

Being miserable

And breaks again

Yet again …     

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سالی که گذشت:)

 

 

همه می دونن که امسال سال گاو بود

البته نه

مثل اینکه یه سری ها هم شاید ندونن

به هرحال! سال گذشت، یعنی هنوز کامل کامل که نگذشته ولی بالاخره که چی؟

قبلاً هم گفتم دیگه یه خاصیتی داریم که تا مطمئن نشیم یه چیزی کاملاً داره میره قدرش رو نمی دونیم

دوباره دیدیم داره یه چیزی می ره و بدو بدو اومدیم جمع بندیش کنیم! که مثلاً ما هم بله! خودمون داریم می بندیمش فکر نکنین که از دستمون داره می ره خودش و ما نمی تونیم کاریش کنیم!

 

تو تولدم هم گفتم! همیشه از 24 سالگی یه توقع دیگه داشتم، اولش فکر کردم برآورده نمی کنه امسال، ولی مثل اینکه کرد، نه صد در صد ولی من از 20 بهش 17 دادم می شه به عبارتی 85% (با تشکر از همکاری دوستمون فراهانی کبیر)!!!

خیلی سختی ها داشت، خیلی دلهره های فردی و جمعی داشت، چیزایی دیدیم که هیچ وقت دوست نداشتیم تو خواب هم ببینیم، امید و ناامیدی، همدلی، نگرانی، غم، ترس، توکل، حرکت، جوشش، چیزایی بود که تو جامعه خیلی دیدیم! چیزایی که من خیلی وقت بود از مردم نه دیده بودم و نه توقع داشتم دیگه ببینم، ولی دیدیم!

سالی بود که من با صنعت مواجهه آشنا شدم!

وای سال رو در رو شدن من بود با اکثر اون چیزایی که آزارم می داد! سال جهاد نصفه نیمه ی من بود!

سالی بود که پر از تجربه های قشنگ بود!

سال خاله شدن من بود و اومدن یکی از نفس های زندگیم! گوله نمکم سامیــــــــــاری!

سفرهای خوب داشتم، هم سفرای خوب داشتم! جاهای خوب رفتیم!

کلاسای خوب رفتیم و استادای خوب داشتیم!

سال سر و سامون گرفتن یه سریا بود!

سال همکارا و دوستای خوب بود!

سال حرف های منطقی! تیکه کلام های تکراری! سال دعوا کردن با دینا!!!!! سال برج العرب و برج امارات! سال جابنغو! سال میزگردهای فلسفی فرهنگی صبحونه جمعه ها! سال اردک آبی و شیرینی! سال درک هم تولدی! سالی که من یه دوست مجازی رو بالاخره تو کیش سر پل صراط (پله برقی) دیدم!!!!!

سالی که مامانم به من پول بنزین آزاد داد!

سال اومدن یه سری آدما!

سال رفتن یه سری آدما!

سال ملاقات من با یه ورایی از خودم که تا حالا ندیده بودم!!!

بعضی وقتا کف کردم از خودم که چقدر می تونم خوب باشم و بعضی وقتا هم گرخیدم که چقدر می تونم گند باشم!!! بعضی وقتا هم جدای از خوب و بد کلاً کف کردم از خودم!

خلاصه که امسال هم رفت!

حانیه و علی دوتا پست برای سال نو گذاشتن که خیلی قشنگ بود و حرف دل

منم گفتم بدوئم تا سال تموم نشده، آخرین قلمفرسایی های سال 1388 رو بکنم! سال 88 هم داره تموم می شه، 8/8/88 هم گذشت، مایکل جکسون هم مرد، جومونگ هم تموم شد، بنزین هم ازاد شد، خوشه ها هم مشخص شد، ما هم رسمی نشدیم، هنوز هم تی تابه رو به خره پس ندادن و می گن تی تاپ های بهتری تو راهن ما هم نشستیم به امید همین حرفاJ

خلاصه که بهترین دعا رو برای سال جدیدی که تو راه برای همه تون می کنم:

یا مقلب القلوب والابصار

یا محول الحول والاحوال

حول  حالنا الی احسن الحال

 

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دقت به یک گزاره!!!


 

بازم سلام

نه به اینکه آدم سالی به دوازده ماه سر نمی‌زنه و نه اینکه هی بدو بدو میاد و به قول بابای دوستم "اسهال قلم" می‌گیره!!! البته این چند وقته که نبودم نه که دوست نداشتم بیام یا حرفی برای گفتن نداشتم، نه اتفاقاً حرفا اینقدر شده بود که دیگه نمی‌دونستم از کجا شروع کنم!

 

باز دوباره یکی یه حرفی زد که خیلی تأمل برانگیز بود! شما هم به این گزاره دقت کنید:

" تو دقیقاً می‌تونی به بهترین شکل آدمی بشی که همیشه مطمئن بودی اون آدم نمی‌شی!!!"

خیلی جمله‌ی خطرناااااااااااااکیه!!!!

یه سری جملات و حقایق هست توی زندگی که اشاره داره به موج مثبت و شما همانی هستید که می‌اندیشید! که اینا کاملاً‌ درست هستند! که با اینا می‌تونیم به خودمون کمک کنیم که خودمون رو توی شرایط بهتری تصور کنیم تا بالاخره به اون شرایط بهتر هم برسیم! "قانون توانگری" و "بیاندیشید و ثروتمند شوید"، "راز" و "چهار اثر" فلورانس اسکاول شین از نمونه‌های بارز این دسته از حقایق زندگی هستند!

ولی یه سری حقایق دیگه هم هستند که یکیشون همون گزاره‌ی خطرناکیه که در بالا بهش اشاره شد! یعنی اینکه تو دقیقاً می‌تونی به بهههههترین شکل همون آدمی بشی که همیشه مطمئن بودی نمی‌شی! این گزاره در مورد بهتر شدن شرایط و موفق شدن نیست! بلکه دقیقاً‌ راجع به پوزیشن‌های منفیه! این که تو فکر نمی‌کنی هیچ‌وقت تو زندگیت زیر آب کسی رو بزنی!

فکر نمی‌کنی آدم عوضی‌ای بشی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت یه نمود بارز کارمند دولتی بشی!

فکر نمی‌کنی از زیر کار در رو و تنبل بشی!

فکر نمی‌کنی هیچ‌وقت خیانت کنی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت برای زندگی کسی مرض بریزی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت (طبق اون جمله معروفه) بخوای زندگی‌تو رو ویرونه‌های زندگی یکی دیگه بنا کنی!

فکر نمی‌کنی از خیلی از مرزهایی که الان واسه خودت گذاشتی یه روزی بگذری!

وای از همه اینا بدتر فکر نمی‌کنی بتونی دزدی کنی، ضرب و جرح، نون‌بری، قتل!!!!

تجربه نشون داده که گزاره‌ی بالا حقیقت داره و به کرات دیده شده کسانی که منع بقیه‌رو کردن و خیلی فکرارو نمی‌کردن، عوضش خیلی کارارو کردن!

از حقیقت یک و دو یه نتیجه‌ی خیلی منطقی یا شایدم یه‌کم منطقی بشه گرفت اونم اینه که کلاً چیزایی که خیلی ذهنت رو به خودشون مشغول می‌کنن می‌تونن به بهترین شکل بیرون از ذهنت عینیت پیدا کنن! چه خوب چه بد! پس اگه خواستی چیزی نشی خواهشاً‌ به هیچی فکر نکن!!!

ولی به قول آقای قرائتی: "مومن باید زِرِنگ باشه!" حالا که دست این کارکرد براتون رو شده، کل مغزتون رو با چیزای خوب پر کنین که حالشو بگیرین! که صد البته کار راحتی نیست! که چه بسا گاهاً هم از زور سختی غیر ممکن می‌شه! ولی به‌هرحال آش کشک خاله‌مونه‌ انگار! بهتره خیلی فکرمون رو مشغول چیزایی نکنیم که اصلاً‌ نمی‌خواهیم باشیم! یا اگرم مشغولش می‌شیم به قول دکتر شیری یه طوری ورم نکنیم و کهیر نزنیم و تز صادر نکنیم که فردای روزگار که پای خودمون هم خدای نکرده اگه گیر شد، مجبور شیم دو تا شرمندگی رو تحمل کنیم! شرمندگی خودمون رو برای کاری که فکر نمی‌کردیم بکنیم و کردیم! و از اون بدتر شرمندگی بقیه واسه این جمله‌ای که می‌دونی می‌گن: این که خودش ... حالا ...! ما را همون شرمندگی خودمان بس...

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

گذر زمان

 

 

 

 

 

زود دیر می‌شه

 

زندگی درگذر است و خاطره ها ماندنی...

زمان، غارتگر بی رحمی است؛ همه چیز را می بَرد بی اجازه اما خاطره ها ماندنی است.

سلام

این جمله رو سردبیر سایت سیمرغ فرستاده! خیلی جملات قشنگی می‌فرسته که طبق اصل همزمانی همیشه با حال اون موقع من خیلی متناسبه!

دقیقاً همین امروز داشتم برای حمیده یه میل می زدم و توش به یکی از ویژگی‌های مثبتمون اشاره می‌کردم! اونم قابلیت خاطره‌سازیمونه! از بدترین شرایطمون هم اگه با هم باشیم می‌تونیم یه خاطره‌ی خیلی خنده‌دار در بیاریم! که بعداً باهاش کلی بخندیم!

می‌تونیم تیکه کلام کنیم اتفاقای روزمره‌مون رو! هی تکرارش کنیم و لحظه‌هامون رو باهاش شیرین‌تر کنیم!

از یه بلوتوث مسخره که هیچ‌کی بهش نمی‌خنده می‌تونیم اینقدر خنده دار استفاده کنیم که همه رو وادار کنیم گوشش کنن! نمی‌دونم بعضی‌ها شاید اونقدرام براشون خنده‌دار نباشه ولی روی عموم آدما جواب می‌ده! من چیزی که دیدم این بود که بقیه هم دوست دارن یه خاطره مشترک با آدم داشته باشن که وقتی توی یه جمع بهش اشاره می‌کنی بدونن که این خاطره مشترک مثل یه ارزش مشترک بین تو و اون ثبت شده و شاید جمله یا تیکه‌ای که تو می‌گی واسه بقیه چیز بی‌معنی‌ای باشه،‌ ولی معنی‌اش رو هم تو می‌فهمی و هم اون و بعد مبلغی از کیف دنیا رو نصیب خودت می‌کنی!

اینجوریه که "خوش می‌گذره؟؟؟؟ بله" می پیونده به خاطره‌ها!

اینجوریه که "من در شرایطی نیستم که تو با من منطقی صحبت کنی" هم می ره قاطی تیکه کلاما!

اینجوریه که " یادت باشه میز بزرگه‌رو رزرو کنی" می شه جزو تیکه کلاما!

"عنصر پازیتیو خلقت"، " پدر سوخته" و "پرده اول خلقت"، " از کثرت به وحدت و بالعکس"

بخوام بگم همه‌رو خیلی طولانی می‌شه! ولی قشنگیش به اینه که بتونی با هر کی یه سری از این خاطره‌های مشترک داشته باشی! ارزش ادما اونوقت برای تو می‌شه به اندازه‌ی همه‌ی جمله‌ها و اصطلاحاتی که بینتون مشترک شده و معنی‌شو فقط شما دوتا می‌فهمین! که گاهی از این فراتر هم می شه! بعضی وقتا یه مدل نگاه، یه فیگور انگشت، یه صدا، یه حرکت و یا حتی یه سکون، خودش می شه کلی حرف و معنی! و چقدر شیرین‌تره زندگی با این معانی مشترک!

جمله‌ی بالا رو تو یاهو بلست کرده بودم! زمان غارتگر بی‌رحمی‌است، همه چیز را می‌برد بی‌اجازه...! یه دوست یه حرف خیلی تأمل برانگیزی زد که ربطی به قسمت خاطره‌هاش نداره ولی چون به این جمله مربوط می‌شد گفتم همین‌جا بگمش:

می‌گفت: "مگه وقتی ما زمان داریم ازش اجازه می گیریم برای کاری، که اون بخواد از ما اجازه بگیره" اون موقعی که این حرفو زد کاملاً تو فضای قسمت دوم جمله بودم ولی یهو دیدم انگاری راست می‌گه! ما حواسمون به زمان حالمون نیست! می‌ذاریم بره و یهو به خودمون می‌آیم و می‌بینیم که چه زود دیر شده! اما بعضی وقتا هم پیش میاد که با تمام وجودت می‌خوای زمان رو متوقف کنی اما نمی‌شه! ولی به هر حال چه اسمش رو بذاریم بی‌رحمی و غارتگری، چه فریبکاری و ... هیچ فرقی نداره! مهم اینه که می‌گذره! و به قول همون دوست قشنگی‌اش هم به همینه! اگه زمان در گذر نبود ما دیگه قدر هیچی رو نمی‌فهمیدیم! توجیهش می‌شه مثل توجیه تورم بالا در کشور! (صد دفعه گفتم اقتصاد علم زندگیه گوش نکردیدJ) تو کشوری که تورم بالاست مردم همیشه برای امروزشون انگیزه خرید کردن دارن چون می‌دونن فردا اوضاع خرابتر از امروز می‌شه و چیزی که امروز می‌تونن بگیرن فردا با این قیمت گیرشون نمیاد! ولی تو کشورایی با رشد تورم منفی ملت دیگه جز احتیاج شدید انگیزه‌ای برای خرید ندارن! چون به این فکر می کنن که فردای روزگار همه چی از امروز روزگار ارزون‌تره! تورم زمان ما هم خیلی خیلی بالاست! هر چیزی که امروز می‌تونیم به دست بیاریم باید به دست بیاریم چون فردا هیچ وقت مثل امروز نیست! حواسمون باشه که زود دیر می‌شه

 

حق

اصل مطلب را در ادامه مطلب بخونید:)

 

 

 

...
بقيه‌شو بخون از اينجا
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱۱/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()