مواجهه و مکاشفه

آن من که می جویم تو را...

همیشه بحثای شخصیت شناسی رو دوست داشتم و هر ابزاری که باهاش بشه راجع به خواص آدما حرف زد رو ... از ماه تولد و فال گروه های خونی، طبع های آدما بگیر تا بحث های علمی تر آرکتایپ و تست های شخصیت ام بی تی آی و علم کواکب و ...

هر بار که بحث های این مدلی پیش میاد یه جمله هست که زیاد شنیده می شه و اونم اینه: مال منو بگو!!! یا من چی ام؟!!

توی این تعقیبا یه چیزیو می فهمی... آدما دوست دارن راجع بهشون حرف بزنی... آدما دوست دارن دیده شن... آدما دوست دارن خودشون رو از دهن بقیه بشنون... حتی شده از دهن علم!!!

یه سری آدما می رن فال می گیرن، فالگیر هیچ چیز جدیدی هم بهشون نمی گه، ولی وقتی میان خیلی هیجان زده ان!!! به من گفت توی کارت خیلی دقیقی!!! گلم شما توی زندگیت دلسوز همه ای!!! ببین تو الان توی یه تصمیمی دو دلی... یا حتی این جمله ها: آدمای تیپ تو توانایی اینو دارن که بقیه رو هدایت کنن... شماها که توی این دسته این خیلی حواستون به جزییات هستش, این تیپی که تو جزوشونی با زبونشون می تونن همه رو تحت تاثیر قرار بدن و ...

انگاری یکی یهو از وسط تمام رنگای مداد رنگی می کشدت بیرون و رنگتو می بینه و می گه هی تو که خردلی هستی می دونی با خردلی میشه چیا کشید؟!!

یا هی خردلی!!! اصن ببینم تو طرح هندونه چه غلطی می کنی؟!!

آدما همیشه تشنه ی شنیدن خودشونن... آدما همیشه تشنه ی شناختن خودشونن!!! تشنه اینن که بدونن الان کجان؟ جاشون چطوره؟! اگه بده, خوب می شه؟!! اگه خوبه, بهتر می‌شه؟!!

 

یاد این متنه افتادم که منسوب به شریعتیه حالا دیگه الله اعلم:

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست ،

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت!!!

این روزها چه شبیه این خدا شده ایم... این روزها بیشتر احساس کنیم هم را... این روزها به جای خاکستری, رنگی ببینیم هم را!!!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٤/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

باید کسی باشد...
وقتی کسی نیست تمام دلتنگی ها به حساب نبودن اوست!!! باید کسی باشد... باید کسی باشد تا بفهمی او هم که باشد، تمام قد، باز هم ممکن است دلت بگیرد، باز هم ممکن است بغضت بشکند و باز هم ممکن است قلبت نیت کند که از چشمهایت سرازیر شوند!!! باید باشد تا با نبودنش بار توهمات گاه و بیگاهت را نکشد ... باید باشد تاچشمانت را باز کند... باید باشد تا واقعی تر باشی!!! باید با تمام دلتنگی ها، بغض ها، ریزش های قلب و توهمات گاه و بیگاهت، کسی باشد... با الهام از مطلب شِیر شده خانم فاطمه ف، توسط دکتر شیری که میتونید اینجا بخونیدش!!! https://m.google.com/app/plus/mp/886/#~loop:aid=z123fhdakny5znwar04cibbzateehxprr40&view=خactivity حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٧/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و تو چه می‌دانی ...؟!!

می‌گن معلمی شغل انبیاست!!! یعنی خیلی خوبه و اینا... انبیا که به ما افتخار ندادن که از نزدیک زیارتشون کنیم ولی یکی از افتخارات بزرگمون توی زندگی معلم‌های خوبی‌ان که داشتیم... که روز معلم می‌شه یه بهانه‌ی خوب واسه‌ی تشکر خیلی خیلی خیلی کوچیک و صمیمانه از همه‌ی اون معلم‌هایی که بهت چیزایی یاد دادن و همیشه بهشون افتخار می‌کنی و براشون دعای خیر داری!!!

تبریک صمیمانه و قدردانی من از همه‌ی اونایی که می‌تونم بهشون بگم یه نگاه اینجا بندازن!!!

دکتر شیری بزرگوار و خانم گیتی‌نژاد عزیزم...

راستی نگفتم بهتون... تازگی‌ها معلم کلاس پنجم دبستانم رو پیدا کردم... و تو چه می‌دانی چه حالی‌است که بعد از 15 سال معلمت رو ببینی به همون طراوت و سرزندگی‌ قبل و حتی خیلی بهتر...

و تو چه می‌دانی چه حالی‌است که معلمت خودش بیاد خونه‌تون...

و تو چه می‌دانی چه حالی‌است وقتی که بعد از 15 سال توی راه‌پله‌ی بین طبقه‌ی دوم و سوم معلمت رو بغل می‌کنی...

و تو چه می‌دانی چه حالی‌است وقتی می‌بینی اون معلم شده یکی از آدمای نیک این روزگار که دارن سعی می‌کنن ایرانی بسازن عاری از فقر فرهنگی...

و تو چه می‌دانی‌ چه حالی‌است وقتی می‌بینی معلمات فعالیت اینترنتی به روز شده دارند به این نحو؛

فقط یه نگاه کوچیک  به این لینک بندازین و قلم زیبای خود خانم گیتی‌نژاد رو اینجا بخونین

http://www.mehrgiti.com/trip-report-sistan

اینم که سایت دکتر شیری هستش که از ازلی که ما این بلاگ رو هوا کردیم لینکش این بغل بوده

http://www.doctorshiri.com

و البته اینم آدرس بلاگ جدیدشون هست که بعد از فیلترینگ سایت نقل مکان کردن اینجا: http://doctorshiri.blogfa.com/

خلاصه که کلاً و تو چه می‌دانی معلم چیست؟!!

 

تأخیر نوشت: من این پست رو قرار بود 12 اردیبهشت هوا کنم ولی به علت پاره‌ای مشکلات فنی به امروز موکول شد!!! با عرض پوزش از تأخیر به‌وجود آمده!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٢/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

درد امروز من...

درد امروز من از تمامی آن هاست که

می دانند و خود را به نادانی می‌زنند؛

می توانند و خود را به ناتوانی می‌زنند؛

می‌فهمند و خود را به نفهمی می‌زنند؛

می‌بینند و خود را به ندیدن می‌زنند؛

می‌شنوند و خود را به نشنیدن می‌زنند؛

باید تاج گل بر سر گذارند و خود را خاک بر سر می‌کنند!!!

درد من از تمام دست کم گرفتن‌هاست!!!

استادی مثل همیشه راست می‌گفت که بین بد و بدتر،‌ خود شیفتگی بد است و خود کم بینی بدتر!

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٩/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

واکنش‌ها متفاوت به کنش مشابه

کنش خیانت:

 

1-     خاک بر سر بی‌لیاقت تو بکنن!!!

2-     خاک بر سر بی‌شرافت اون بکنن!!!

3-     خاک بر سر بی‌مغز من بکنن!!!

4-     الخیر فی ما وقع!!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٦/٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

نیمه‌ی تاریک وجود!!!

هر سری نخ دندون می‌کشم یاد دکتر می‌افتم.

یه روز با یه قوطی نخ دندون اومد سر کلاس، دادش به نفر اول کلاس، گفت نفری یه تیکه بکنین بدین بغلی بعد همه‌تون دندوناتون رو نخ بکشید!

وقتی همه این کارو کردن گفت حالا نخه‌ رو بو کنید!!!

...

گفت اگه حجم اون بویی که واقعاً بین دندوناست بخواد معلوم بشه هیش‌کی نمی‌تونه توی صورت اون یکی حرف بزنه!!!! اما این بو همون تو مخفی‌طوریه و ما به راحتی حرف می‌زنیم و بگو بخند می‌کنیم با بقیه!

...

بخش‌های تاریک و گند وجود ما هم همینطوری با یه حجم عظیمی پنهان شده و اگر قرار بود بقیه همه‌شو می‌دیدن واویلا بود! اما به لطفش اینطوری نشده که بتونیم به صورت اجتماعی با هم زندگی کنیم!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٦/۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

جعبه‌ی سایه

جعبه سایه

 

وحشتناک‌ترین صدایی را که به نظرتان می‌رسد، در یک جعبه مجسم کنید و آن را در سر خود جا دهید: این، جعبه‌ی سایه‌ی شماست. این جعبه پر از تمامی افکار سرکوب شده‌ی شماست: همه‌ی داوری‌ها، محق بودن‌ها، زخم‌های عاطفی بهبود نیافته و همه‌ی باورهای سایه…

جعبه‌ی سایه‌ی ما درون داستانمان زندگی می‌کند و همیشه همراه ماست و پیوسته نقص‌ها،‌ ناامیدی‌ها و بی‌کفایتی‌هایمان را به ما گوشزد می کند. جعبه‌ی سایه به ما می‌گوید که وقتی درون داستانمان هستیم، چه عقیده‌ای درباره‌ی خودمان داریم. در حالی که بخش الهی وجودمان به سختی می‌کوشد تا توجه ما را به سوی خود جلب کند، اغلب رویمان را برمی‌گردانیم و با وفاداری به جعبه‌ی سایه - همان صدای آشنایی که عاشق آن است که شکست‌ها،‌ بی‌کفایتی‌ها و محدودیت‌های خودساخته‌ی‌مان را به ما گوشزد می‌کند - نگاه می‌کنیم.

 

متن بالا عیناً کپی شده از "کتاب راز سایه‌" دبی فوردِ!

چقدر آشنا به نظر می‌اومد و چقدر شبیه این شعریه که نسترن گفته بود:

 

I always have these paradox feelings

At the same time

Like I am two persons

One is living my life

And the other is just watching

As a third person

My sanity belongs to my outsider me

And my heart to the other

There's not a single thing

Done by my heart

Which is accepted by my mind.

Just too miserable

So much miserable

Maybe that's because my sanity is some where else

In the place of the third person

Watching

The place of the witness

With out any connections

With my heart

I can hear its voice

Talking to my heart

Giving advice

Teaching it what's wrong

Or right

And my heart listens

But never obeys

And yet again goes back

To its miserable nature

Being miserable

And breaks again

Yet again …     

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اعترافات شب دلتنگیِ!!!

سلام

اول به سر حبیب دل و دوم به بقیه!

حال و احوال چطوره؟ دعا می کنیم که خوب باشین!

 

امشب از چی بگم؟ که هر چی می خوام به صورت شفاهی بگم بی قواره می شه! این شد که اومدم اینجا حرفام رو مرتب کنم بلکه!

 

آقا من امشب شاکی ام! شاکی نیستم! غصه دارم! از بعد از ظهر حدودای ساعت چهار اینا شروع کردم به غصه خوردن یکی هی داره توم روی روانم می ره که می گه بابا خجالت بکش! آخه به اینام می گن درد که تو داری براش غصه می خوری پس میلیون ها نفر دیگه ای که شرایط از تو بدتر رو دارن توی این دنیا چی؟ آقا طرف رسماً مارو ...**** یه چیزی رو همینجا هم بگم! خودم همه ی این چیزا رو خیلی بهتر بلدم و خوابم هم می بره! ولی دِ جان من – ندای منطق مزخرف و وقت نشناس من – بی خیال ما شو! همیشه فکر می کنم اگه یه شب من راحت سر خدا غر می زدم و سنگامو وا می کندم و فرداش مثل آدم به بقیه ی زندگیم می رسیدم خیلی بهتر از این وضعیتی بود که یه خط در میون غر می زنم و شاکی می شم و بعد قربون صدقه های الکی می رم خدارو!!!! نه شکایتمون مثل آدمیزاده است، نه شکر گفتنمون! دِ لامصصصصب یه بار بیا غر بزن، داد بزن، گریه کن، جیغ بکش، قال قضیه رو بکن و برو دیگه! حداقل هفته‌ای یه شبش کن!  چیه هر روز میای یه اخمی میکنی و تا یه چیزی بهت می دن یا حتی می گن، سریع نیشتو باز می کنی و انگار که نه انگار!!! تو رو خدا یه کم واقعی تر!!!! این زندگی ملاحظاتی داره خیلی بیخود و سنگین می شه!

خلاصه که امشب می خوام یکی از اون شبای واقعی باشه!

پس پیشاپیش از اینکه ممکنه یه خورده نامفهوم صحبت کرده باشم معذرت می خوام!!!!!

 

به کی بگم آقا جان من دلم هوای "هر چی آقامون بگه" رو کرده! دلم هوای یه تکیه گاه قرص و محکم رو کرده که تو از عقبش بیای و بدونی که داری درست می ری و جات امنه! خودم می دونم که تو زندگی منم که باید تصمیم بگیرم، منم که باید انتخاب کنم و منم که باید جواب انتخابام رو بدم و کلاً‌ اموراتم رو باید خودم بگذرونم، ولی گفتم صداش رو ببنده اون وجدان منطقی رو که نمی فهمه امشب شب غر زدنه نه منطقی بودن!!!! سختم شده آقا جان سختم شده! مسئولیت پذیری امشبِ روزگار سختم شده! می‌خوام دایورت کنم مسئولیت ها رو! آخه بابا پرسفون خجسته احوال رو چه به بار مسئولیت!؟

 

بحث داره تخصصی می شه! بحث داره اعتراف گونه می شه! ولی امشب شب اعترافه! امشب یه شب واقعیه!

می دونید اصلاً قضیه از کجا شروع شد؟ هی ی ی انگار از هیچ جا شروع نشد! از ازل همینطوری بوده! اون روزی که توی schedule هستی تیک بوجود اومدن من خورد! همونجایی که تو جلسه ی خدا بانوها سر اینکه کدومشون کهن الگوی من بشن، سر سیب طلایی، با هم بحث و جدل و حتی گیس و گیس کشی کردن!

 

شاید هم هیچ درگیری‌ای نبود و همه چی خیلی توافقی صورت گرفت که آخر سر ما نفهمیدیم چطوری شد که یهو پرسفون پذیرا برنده شد!!! من نمی دونم آرتمیس و آتنا و آفرودیت اون موقع چه می کردن سر مجلس مشاوره!!!! هستیا که هیچی کلاً تکلیفش معلومه! اهل رقابت نبود! ولی از این سه تا بانوی عزیز واقعاً توقع می رفت که به هر حال به نحوی سیب رو واگذار کردن! و تازه قرار هم شد که هر وقت لازم شد سیبه رو قرض بگیرن! یعنی مثلاً توی زندگی نمی دونم چندین ساله ی من، کلاً پرسفون بشه خدابانوی غالب؛ بقیه هر موقع که صلاح دیدن قدم رنجه کنن و خودی نشون بدن! انصافاً کم هم خود نشون ندادن ولی یه چیزی رو یادشون رفت که سند سیب طلایی به اسم پرسفون خورده!!! هر چقدر هم که بخواد عاقل بشه، هر چقدر که بخواد جنگنده بشه، هر چقدر که بخواد قدرتمند و مستقل بشه و حتی شاید واقعاً هم بشه، یه شبایی پیش میاد مثل امشب که پرسفون با سند منگوله دار میاد جلو و ادعای مالکیت می کنه! دلش هوای پذیرا بودن رو میکنه! پذیرا بودن و آنیمایی شدن توی ذاتشه که هر چقدر هم زندگی از اون بی خیالی و بی مسئولیتی درش بیاره، باز هم گهگاهی هوسش رو به سرش میزنه و شاید دلتنگش کنه!!!!

 

دلتنگ اون روزگاران تعطیلی! می دونی بدیش چیه؟ این که اگه تو چیزی رو بفهمی دیگه فهمیدی! دیگه نمی تونی بزنی زیرش! یه مثال مسخره می زنم، اگه من بنا به پاره‌ای اتفاقات رفتم جلسه ی بانک مرکزی و راجع به ذخیره ارزی با من صحبت شد و بعدش خیلی اتفاقی تر نرم افزارش رو هم به من معرفی کردن، اونوقت من باید جواب 34 تا شعبه رو راجع به نرم افزار ذخیره ارزی بدم! من شدم مسئول ذخیره ارزی! دیگه نمی‌تونم بزنم زیرش! مثل آناهیتا که الکی الکی شد مسئول بانک جامع و حالا هی بیخودکی باید مغایرت بگیره! اول قرار نبود بسوزند عاشقان **** مثل اینکه بعداً یه سری قرار مدارهای خاصی رد و بدل شد!

همونطوری که الان نمی تونم جواب شعبه ها رو ندم، دیگه نمی تونم مثل قبل بی‌مسئولیت و سر به هوا و دل به نشاط باشم!!! چند بار گوشزد کردم که بابا کار من اصلاً اعتبارات نبود، ولی کسی دیگه کاری با این قضیه نداشت، انگار باورشون نشد!!! گفتن این هم به هر حال تجربه ایه! راست هم می گفتن!  ولی خوب دلم که می تونه تنگ بشه! ماهیتاً قابلیتش رو دارم دیگه!!! و واقعاً دلم تنگه!!! انگار پرسفون وجودم را ابراز وجود آرزوست اونم توی شرایطی که اصلاً مساعد ظهورش نیست! توی شرایطی که باید سفت و محکم وایسه و می ایسته! اما دلش تنگه!  البته مشکل الان ذخیره ارزی و موارد مشابه نیست، نه! مشکل جاهای دیگه است! یه جاهایی مثل امشب که غصه الکی الکی وجود آدم رو می گیره!

نمی دونم توی کار خدا بانوان، انتقال سند، وکالت، قولنامه، یا یه همچین چیزایی مفهوم داره یا نه! اگه داشته باشه سریعاً سند سیب طلایی ام رو به نام یکی دیگه می زنم که اینقدر دلش هوای این چیزا رو نکنه! اون ندای منطق مزخرف باز داره حرف میزنه که هر جا بری و سندت رو به نام هر بانویی که بکنی باز هم آسمون همین رنگه فقط شاید شکل دل‌تنگی‌هات عوض شه! ولی باز هم بهش می‌گم که "نشنوم صدات رو"!

یکی از خوبی این شب‌ها اینه که توش یک عالمه حرف میزنی، بحث می کنی، نظر می دی، تز ارائه می دی و راه حل های مختلف تخیلی، ولی صبح با اولین هوای صبحگاهی که توی صورتت می خوره عقلت با اون ندای منطقی که تا دیشب خیلی مزخرف بود میان به دادت می‌رسن و بر میگردی به زندگی عادیت! کسی هم به خاطر شب قبل چیزی رو نمی تونه به روت بزنه! همینه که شبا رو  دوست دارم به دو تا دلیل: 1- خیلی چیزا رو می پوشونه و پر از رمز و رازش می‌کنه و 2- هواش خنک‌تره اونم توی این تابستون تموز!

 

هنوز شب من تموم نشده! کاش یکی می اومد و ازم میپرسید خرت به چند من! می‌خوای من بجات خرت رو برونم!؟ اونوقت منم تا صبح دو ترک می شستم پشتش و کیف می کردم! بخدا صبح اول صبحی هنوز آفتاب نزده افسار خرم رو پس می گیرم و خودم میبرمش ولی کاش امشبه رو کسی بود!!!!

 

اینا رو دارم صبح روز بعد می‌نویسم: خدایا شکرت که به من گواهینامه خر سواری دادی که توی این زندگی بتونم کارای خودم رو خودم انجام بدم!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زد و خورد زندگی!!!

سلام

حال و اوضاع چطوره؟ روزگار بر وفق مراده؟ ان شاءالله که باشه!

حبیب دل ما حالش خوش باشه! ما هم یه کاریش می کنیم! دنبال دلگرمی های کوچیک زندگی می گردیم تا زیر بار دلسردی ها گیر نکنیم!

یه نکته ای : چقدر خوبه اونطوری که من بندگی می کنم، حبیب دل خدایی نمی کنه! به یه تفاهم مسالمت آمیز رسیدیم: که اون به من نگاه نمی کنه که چی کار می کنم و نمی کنم خودش سروری می کنه و احکم الحاکمین می شه! منم هر وقت کار و خانواده و دوست و کلاس فوتوشاپ و تنیس و کلاسیک گذاشت، یه نگاه به دست اون می اندازم و شاید یادم بیفته که بدی نیست دو خط بندگی کنم! بعضی وقتا هم که از دستش شاکی می شم یه بند غر بزنم!!!

 

 

نکته تموم شد بریم سر اصل مطلب؛ این سری قرار نیست دیگه از دلگرمی ها بگم! اتفاقاً خیر خیر اصلاً خیر!!!خیلی هم برعکس به قول صورتجلسه هامون "مقرر گردید" از دلسردی های زندگی بگم! چه معنی می ده که همه اش آدم خوش خوشان بنویسه؟ مردم چی میگن؟

 

قراره از اون موقع هایی بگم که یه بارکی یه ضربه می خوری می گی اَاَاَاَه! یه ضربه ی دیگه می خوری و می گی ای بابا! ضربه ی سوم رو می خوری میگی این دیگه آخرشه و از این بدتر نمی شه! تا وقتی ضربه ی چهارم رو بخوری و بگی نه، مثل اینکه اتفاقی نبود!!!! بعد ضربه ی پنجم به این مسئله فکر می کنی که قضیه چیه؟!!!! ولی با آی کیوی پرز فرشت که کارت رو به اینجا کشونده علت خاصی پیدا نمی کنی! فقط یه چیزی دیگه رو می فهمی و اونم اینه که چرا بابا، از این بدتر همیشه امکانش هست! (البته ور مثبتش رو هم بگم: به همون نسبت از این بهتر هم همیشه ممکنه ولی کلاً چون فضا غرآلوده خیلی روی این قسمت دومش مانور نمی دیم)

 


 

بیشترین حالگیری از زندگی دقیقاً زمانی صورت می گیره که تو یه چیزی رو با صدای بلند از یکی می خوای و اون یکی به هیچی اش نمی گیره تورو و یا حتی دقیقاً برعکس خواست تو عمل می کنه! اگه چیزی رو نگی، با خودت کنار میای که نگفته بودم خوب، اگه می گفتم حتماً مدنظر قرار می دادنش، اما چون ما آدمای تیزی هستیم که راه این زیرآبی رفتن ها رو هم واسه خودمون نمی ذاریم، از همون اول همه چی رو هم می گیم! که بعداً حالگیریمون درسته باشه! چشممون کور دندمون هم نرم!!! والااااا با این نوناشون!!!! یاد آقای شیری افتادم که میخندید به اونایی که نقطه ضعفشون رو هی جلوی چشم طرفشون تکون می دن و می گن به این نزنی ها! ولی خوب ...!!! البته این خیلی مربوط نیست به این قضیه ای که گفتم! چون حرف خواسته ها بود نه نقطه ضعف ها، ولی به هرحال نکته ای بود که فیض ببرید!

داشتم می گفتم در تمام مدت حالگیری های فاز یک، دو، سه، ....، اِن؛ حداقل این امید رو به خودمون می دیم که وقتی یه چیزی دیگه خیلی دردش زیاد می شه الان موقع زایمانش می رسه، فقط چون این زایمان از نوع طبیعیه، تایم دقیق نداره، مثل سزارین نیست که متشخص بری بیمارستان، بدون درد، فارغ بشی و برگردی! هی درد میکشی و فکر می کنی این دیگه تهشه، ولی میبینی که ای بابا از اون بدترش هم هست! ولی به هر حال قراره که فارغ بشیم!

راستی وقتی که حال منو می گیرن آخ اینقدر خوب می تونم خودمو مظلوم و مغموم کنم! آی ی ی ی خوش می گذره که طرف مقابلم رو شرمنده کنم!!! آی ی ی !!! داشتم همین کارو می کردم که یکی بهم گفت این سری توی بلاگت از آدمایی بنویس که خودشون راحت نه می گن و طاقت نه شنیدن ندارن! هه J منظورش من بودم! کلاً که تیکه بهم انداخت و به اندازه ی تیکه بودنش زورم گرفت! این که بماند! ولی یه چیزیش خوشحالم کرد، اونقدرام که خودم فکر می کردم مظلوم نبودم، بعضی وقتا بعداز شوک اولیه ی ضربه های ناگهانی آدم اینقدر طفلک می شه که فکر می کنه از ازل تا ابد همینطوری طفلک بوده!!!! توهّم هم بد دردیه!!!! خودت هم غرق می شی توی افکار خودت! این به قول خودش "رفیق عزیزمون" نجاتم داد!!! حتی از اونم بدتر.... یه نگاه اجمالی هم که به عقب انداختم دیدم یه تعدادی از ضرباتی هم که خوردم خیلی آشنا بودن!!! انگاری خودم روی یکی دیگه پیاده کرده باشم!!!! راستش رو بخوای جرأت نکردم دقیق تر نگاه کنم! اعصابم نمی کشید دیگه ببینم کی رو کجا جز دادم که حالا باید کتکشو بخورم، ترسیدم گندش بالا بیاد بعداً شرمنده ی خودم بشم !!!! فکر کن! چه بساطی دارم من این وسط؟!؟؟

البته یه نکته ی دیگه هم هست! همیشه آدم ضربه هایی که می خوره در جهت ضربه هایی نیست که می زنه و نه حتی لزوماً برابر با اونا!  ولی به هر حال ما هم یه چنتایی نواختیم این وسط دیگه! خدا بده برکت!  به قول شاعر "تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد" دقیقاً ربط خاصی نداره ولی لزوماً گفتم که نباید چیزی در جهت چیز دیگه باشه!!! (جمله رو برم!!!)

زندگی بزن و بخوریست در حرکت دوار! شاید هم در انواع دیگری از حرکت های نوع هندسی!

مهم این است که زد و خورد دارد!

مهم این است که من الان درد دارم و نمی دونم چقدر درد دیگه لازمه تا یک فارغ شدن دل انگیز!

 

راستی جدای از همه ی این غرها، یه ضربه هایی هست که می خوری بدون هیچ پیش زمینه ای از ضربات زده!  مثل دایی حمیده که تصادف کرده و الان توی کماست! مثل بچه ی هفت ماهه ای که سرطان رحم می گیره و باید شروع کنه به شیمی درمانی! اینا دردای سنگینی ان که تحملش سخت تر از درد ضربه های دیگه است! حکمت این ضربه ها رو فعلاً که فقط خود حبیب دل می دونه و ما هم فقط می تونیم دعا کنیم! شما هم دعا کنید!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

شیطان بود یا نبود!!!؟

سلام!

حال و احوالتون چطوره؟

منم خوبم شکر خدا!‌ خیلی خوبم! بعد از یه چند وقتی یه اتفاقی افتاد که یه عالمه خوشحالم کرد!

چی شد که این سری اومدم، یه اتفاق ساده و در عین حال عجیب بود!

کیف مدارک ماشینم رو گم کرده بودم، خیلی هم پکر بودم، هر طور حساب می‌کردم اعصاب دویدن‌هاش رو نداشتم، از هر کسی هم می‌پرسیدم اگه گواهینامه و کارت و بیمه ماشین رو گم کنی چه اتفاقی می‌افته، هی می‌گفت بدو سریع، زود، اعلام مفقودی کن! سهل انگاری نکن! خطرناکه! واویلا!!! خلاصه که اصلاً حال خوبی نبود،‌ اونم تو اوضاع بلبشوی اخیر و بدو بدوهاش! همه‌جا رو زیر و رو کردم، به همه سفارش کردم بگردن، به همه سفارش کردم دعا کنن پیداش کنم، نذر!!!! حتی خدا رو تو رو در واسی هم انداختم، نذرم رو جلو جلو دادم!!

دیروز ندا گفت من خواهر زاده‌ام هر وقت چیزی رو گم می‌کنه از شیطون کمک می‌گیره! یه شعری داره می‌خونه: شیطون شیطون پیدا کن، آردت می‌دم برا زنت حلوا کن! J نمی‌دونم درست گفتم این سری یا نه! ولی تو همین مایه‌ها بود! گفتم خوش به حالش کاش برای منم پیدا می‌کرد!!!L

 آخر شب بعد کلی خستگی و زیر و رو کردن همه‌جا، دیگه نا امیدِ نا امید شده بودم، دیگه گفتم چی کار کنم،‌ الکی وقت رو بیشتر از این تلف نکنم و فردا برم پلیس + 10! بعد یادم افتادم که اه ه ه ه ه، بیلیچینگ دندون مونده! باید یه نیم ساعت دیگه بیدار بمونم! توفیق اجباری گفتم برم اینترنت حداقل نیم ساعته‌رو دووم بیارم! همین شعره‌رو بلست کردم! کلی سر خدا غر زدم! کلی سر دوستام غر زدم و دیگه رو به چلوسیدگی بودم که علی پی ام داد! منم که یک بند با آیکون L جواب می‌دادم! حالم بدتر از این هم شد وقتی که بهم گفت بیمه المثنی نمی‌ده!!!!

پرسید نمی‌دونی کجا گم کردی؟

می‌خواستم موهامو بکنم!!! – اگه می‌دونستم کجا بوده که دیگه گم نبود، پیدا بود!!!!

گفت نه منظورم اینه که مثلاً سر کار گمش کردی، تو خونه گم کردی؟!...

کماکان داشتم فکر می‌کردم خنگ که نیستم!!! می‌فهمم چی می‌گی! ولی نمی‌دونم!!!

... تو ورزش گم کردی؟!

یهو جرقه‌رو زد! ورزش، ورزش، هان؟! ورزش! دیدم تنها جایی که ندیده‌بودم کیف راکت تنیسم بود که از دو هفته قبل بالای کمد گذاشته بودمش!

-w8 کن 1min!!!!

وای ی ی ی ی باورم نمی‌شد! ساعت یه ربع به یک نصفه شب،‌ اینطوری بتونم پیداش کنم!

رو هوا بودم!‌ از ذوووووق!

اینقدر ذوق کرده بودم که دیگه نمی‌دونستم چی کار کنم! مجبور بودم که فقط ذوق اینترنتی کنم! یا انگشتم رو بکنم توی پریز برق!!!!!

\:D/, \m/, : D,….

خلاصه که چنتا نکته‌ی باحال قابل استخراج داشت این حادثه که من تا اونجاشو که فهمیدم براتون لیست می‌کنم، مهم نیست مدارک من چقدر برام مهم بوده یا نه ولی نتایج مهمه، بعضی وقتا اتفاقات ساده نتایج مهم‌تر و پیچیده‌تری رو می‌دن:

١- زندگی جدید داره رو به سمت مکانیزه و الکترونیک می‌ره! حتی شیطون هم اگه بخوای ازش کمک بگیری باید تو اینترنت درخواستت رو ثبت کنی!!!

٢- فاصله‌ی بین غم و شادی آدما خیلی خیلی خیلی کوتاهه! یاد اون عبارت معروف افتادم، قلب دو تا اتاق کنار هم داره،‌ تو یکیش غم خوابیده تو یکیش شادی، وقتی شاد می‌شی،‌ اینقدر بلند شادمانی نکن که غم بیدار شه، و وقتی که غصه می‌خوری اینقدر بلند غصه نخور که شادی نا امید شه!

تبصره1: البته ما از اونجا که یه مقداری کولی هستیم، هم بلند غصه می‌خوریم،‌ هم بلند شادی می‌کنیم، ولی خوب بهتره که رعایت کنیم!

٣- همه‌ی کارای این زندگی یه علتی داره، حتی اگه تو نفهمی، حتی اگه تو مقاومت کنی و پدر و مادرت هم بیان جلوی چشمات،‌ ولی همیشه یه حکمت بالاتری توی حوادث هست که حتی اگه برخلاف میل تو باشن،‌ بعداً خیریتش رو می‌فهمی! بی‌خود نیست که می‌گن: یاحکیم!

۴-چقدر خوبه که یه کسی که اینقدر حکیمه حواسش به کارای آدم باشه و به دادش برسه! مرسی حبیب دل!

۵-باز هم یادمون باشه که خدا ممکنه درای جلومون رو ببنده ولی بعدش درایی رو جلو رومون باز می‌کنه، از یه طریقی که هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردیم!

۶- همه آدما وسیله‌های اجرای طرح‌های خوب خدان! نه من می‌دونستم علی می‌تونه کمکم کنه، نه حتی خودش! ولی وقتی کسی انتخاب شده باشه که وسیله بشه، دیگه می‌شه!

کاش ما رو برای طرح‌ قشنگاش وسیله کنه! مثل علی!

یاد ملاصدرا بخیر که می‌گفت:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی‌زمان

اما:

به قدر فهم تو کوچک می‌شود،

به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

به قدر ایمان تو کارگشا می شود،

...

پدر می‌شود یتیمان را و مادر،

برادر می‌شود محتاجان برادری را،

امید می‌شود ناامیدان را،‌

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را،

مدارک ماشین می‌شود مدارک گم کردگان را،

علی می‌شود مژگان را،

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را!!!!

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح!!!!

تبصره٢: ما هیچ کدوم این شروط رو هم رعایت نکردیم و شد!

٧- آخر سر شیطون بود کمک کرد،‌ خدا بود کمک کرد،‌ ما که نفهمیدیم کی چی کار کرد، ولی به قول مامان ندا، اگه شیطون هم کمک کرد، خواست خدا بوده! و عجب جمله‌ای بود اینکه شیطان سایه‌ی تاریک خداست روی زمین!

حق

بعداً نوشت: نمی‌دونم چی شده که آذرخش‌ها، خانوادتاً در بلاگ من حضور فعال دارن، از مادر و پدر بگیر تا خواهر و خواهرزاده! با تشکر از خانواده محترم آذرخش، فراهانی،‌ قبادی، طبق معمول خانواده معزز شیری! و با حضور افتخاری ملاصدرا!!!

بعداً تر نوشت: راستی این عکس خیلی مربوط بود با یه خورده تحریف با اجازه می ذاریمش:)

بالاخره شیطان بود یا نبود؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٢/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سالی که گذشت:)

 

 

همه می دونن که امسال سال گاو بود

البته نه

مثل اینکه یه سری ها هم شاید ندونن

به هرحال! سال گذشت، یعنی هنوز کامل کامل که نگذشته ولی بالاخره که چی؟

قبلاً هم گفتم دیگه یه خاصیتی داریم که تا مطمئن نشیم یه چیزی کاملاً داره میره قدرش رو نمی دونیم

دوباره دیدیم داره یه چیزی می ره و بدو بدو اومدیم جمع بندیش کنیم! که مثلاً ما هم بله! خودمون داریم می بندیمش فکر نکنین که از دستمون داره می ره خودش و ما نمی تونیم کاریش کنیم!

 

تو تولدم هم گفتم! همیشه از 24 سالگی یه توقع دیگه داشتم، اولش فکر کردم برآورده نمی کنه امسال، ولی مثل اینکه کرد، نه صد در صد ولی من از 20 بهش 17 دادم می شه به عبارتی 85% (با تشکر از همکاری دوستمون فراهانی کبیر)!!!

خیلی سختی ها داشت، خیلی دلهره های فردی و جمعی داشت، چیزایی دیدیم که هیچ وقت دوست نداشتیم تو خواب هم ببینیم، امید و ناامیدی، همدلی، نگرانی، غم، ترس، توکل، حرکت، جوشش، چیزایی بود که تو جامعه خیلی دیدیم! چیزایی که من خیلی وقت بود از مردم نه دیده بودم و نه توقع داشتم دیگه ببینم، ولی دیدیم!

سالی بود که من با صنعت مواجهه آشنا شدم!

وای سال رو در رو شدن من بود با اکثر اون چیزایی که آزارم می داد! سال جهاد نصفه نیمه ی من بود!

سالی بود که پر از تجربه های قشنگ بود!

سال خاله شدن من بود و اومدن یکی از نفس های زندگیم! گوله نمکم سامیــــــــــاری!

سفرهای خوب داشتم، هم سفرای خوب داشتم! جاهای خوب رفتیم!

کلاسای خوب رفتیم و استادای خوب داشتیم!

سال سر و سامون گرفتن یه سریا بود!

سال همکارا و دوستای خوب بود!

سال حرف های منطقی! تیکه کلام های تکراری! سال دعوا کردن با دینا!!!!! سال برج العرب و برج امارات! سال جابنغو! سال میزگردهای فلسفی فرهنگی صبحونه جمعه ها! سال اردک آبی و شیرینی! سال درک هم تولدی! سالی که من یه دوست مجازی رو بالاخره تو کیش سر پل صراط (پله برقی) دیدم!!!!!

سالی که مامانم به من پول بنزین آزاد داد!

سال اومدن یه سری آدما!

سال رفتن یه سری آدما!

سال ملاقات من با یه ورایی از خودم که تا حالا ندیده بودم!!!

بعضی وقتا کف کردم از خودم که چقدر می تونم خوب باشم و بعضی وقتا هم گرخیدم که چقدر می تونم گند باشم!!! بعضی وقتا هم جدای از خوب و بد کلاً کف کردم از خودم!

خلاصه که امسال هم رفت!

حانیه و علی دوتا پست برای سال نو گذاشتن که خیلی قشنگ بود و حرف دل

منم گفتم بدوئم تا سال تموم نشده، آخرین قلمفرسایی های سال 1388 رو بکنم! سال 88 هم داره تموم می شه، 8/8/88 هم گذشت، مایکل جکسون هم مرد، جومونگ هم تموم شد، بنزین هم ازاد شد، خوشه ها هم مشخص شد، ما هم رسمی نشدیم، هنوز هم تی تابه رو به خره پس ندادن و می گن تی تاپ های بهتری تو راهن ما هم نشستیم به امید همین حرفاJ

خلاصه که بهترین دعا رو برای سال جدیدی که تو راه برای همه تون می کنم:

یا مقلب القلوب والابصار

یا محول الحول والاحوال

حول  حالنا الی احسن الحال

 

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تضاد توأمان 2:)

دیروز به یه سری تضاد جالب دیگه هم برخوردم دیدم حیفه که نگم اینجا

توی بیمارستان طالقانی که هیچ مسئولی جوابگوی تو نیست و حتی اگه تو بدترین شرایط هم باشی کسی از اهل اونجا به دادت نمی‌رسه، مردم عادی خیلی هوای همدیگه‌رو دارند! با این‌که خودشون حال و روزشون خیلی خرابه ولی توی این دو روز امکان نداشت که پیشنهاد کمک از بقیه مریض‌ها یا همراهاشون نداشته باشم، حتی وقتی که دیروز دکتره گفت باید براش برین آمپول بخرین و من اومدم تو اتاق که دنبال کیف پولم بگردم آقا بغلیه می‌گفت خانوم من ده تومن دارما اگه نداری!!!! ای بابا! آدم شرمنده می‌شه از این همه محبت! دایی‌ام با خنده می‌گفت بعــــــــــله،‌ چون شما دختر جوونی همه می‌شن پرستار بابا، ولی اینی که من دیدم یه چیزی فراتر از این حرفا بود!

اصلاً‌ یه نتیجه‌ای دیشب داشتم می‌گرفتم و اونم این بود که ضدها هستند که همدیگه‌رو بر می‌انگیزند! محیط بی‌در و پیکر و عدم رسیدگی مسئولا می‌طلبه که مردم خودشون به داد هم برسن و گرنه واقعاً ملت باید سرشون رو بذارن یه گوشه‌ای و بمیرن! (تو پرانتز:یاد این افتادم که می‌گن تو غرب مردم عواطف ندارن و ایرانی‌ها خیلی آدمای عاطفی‌ای هستند! عاطفه نداشته باشن چه کنن آخه؟!؟!!!)

داشتم می‌گفتم که ضدها هستند که همدیگه‌رو بر می‌انگیزن یا نشونش می‌دن! وقتی هوا گرم می‌شه، کولر می‌چسبه! توی شرایط سخت و استرسی،‌ قهرمان‌ها ساخته می‌شن! وقتی به چیزی زیادی وابسته می‌شی از دستش می‌دی! وقتی زیادی خوبی یهو گند می‌زنی! وقتی جای یه چیزی خالی می‌شه یه چیز دیگه پرش می‌کنه! و کلی چیزای متضاد دیگه که کنار هم رشد می‌کنن! کلیت وجود باید زندگی بشه، وقتی یه چیزی خیلی می‌ره بالا،‌ اون چیزی که پایین مونده به یه نحوی میاد بالا که تعادل پیچیده‌ی زندگی دوباره برقرار بشه! آخ دوباره یاد اون اسلاید معروف خودآگاه، ناخودآگاه، سرکوب شده و تسخیر شده افتادم J

 

....To be continued

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تو بودی چی کار می‌کردی؟

سلام حال شما؟

یه پرسشی یه بار توی کلاس پرسیده شد که جواب درست و غلط نداره فقط صرف نظر سنجی پرسیده‌ می‌شد

با شنیدن جواب‌های متفاوت بچه‌ها تو نمونه‌ی محدود کلاس گرخیده بودم که چقدر آدما می‌تونن متفاوت فکر کنن

اول بگم داستان چی‌بود تا بعد

خودتون رو تو موقعیت شخصیت اصلی داستان قرار بدید و فکر کنید که اگه شما جای اون بودید چی کار می‌کردید؟!

برای یه مرد متأهل یه سفر کاری پیش میاد که مجبور می‌شه زن و زندگیش رو بذاره و بره! پس اونارو می‌سپره به پیشکارش که امینش بوده و میره سفر! وقتی بر می‌گرده پیشکار بهش می‌گه اقا کجای کاری که در نبود تو یه آقایی اومده بود اینجا که الان که دید داری میای توی صندوق قایم شده!

سوال: شما اگه جای اون آقا بودید چی کار می‌کردید؟

توضیح: این داستان که کلاً نمادینه! واسه چیزهایی که ممکنه توی یه رابطه ما رو به شک بندازه، حالا شما چی کار می‌کنید؟ شکتون رو برطرف می‌کنید یا نه؟

جوابایی که طبق نظر سنجی‌های میدانی به‌دست اومده‌رو به سمع و نظرتون می‌رسونم!

جواب مژگان: من کاملاً‌ و واضحاً در صندوق رو باز می‌کردم، اصلاً‌ این موضوع اینقدر برام بدیهی بود که به نظرم همه باید همین کارو می‌کردن! و ضمناً یه کار دیگه هم می‌کردم، حال پیشکار رو هم می‌گرفتم، چون اگه دروغ گفته بود که خدا ذلیلش کنه، منم تا جایی که در توانم باشه این کارو می‌کنم و اگرم راستش رو گفته باشه که خیر سرش پس من برای چی زنم رو بهش سپرده بودم!؟

جواب حمیده: خیلی به جواب مژگان نزدیکه، خصوصاً‌ سر قسمت دومش با هم خیلی خندیدیم!

یعنی در این حد که اول حال پیش‌کارو می‌گیریم بعداً‌ می‌ریم ببینیم کجا چه خبره!

جواب کسری: یه کاری می‌کنه که زنش خودش در صندوق رو باز کنه و با پیش‌کار بدبخت هم کاری نداره و به نظرش به اون چه مربوط!؟

جواب آناهیتا: در صندوق رو به صورت خیلی منطقی باز می‌کنه و می‌بینه چه خبره! اگه پیش‌کار راست گفته بود که کاریش نداره ولی اگه دروغ گفته بود بعداً که طی بررسی‌ها و تحقیقات نتایج دقیق‌تری گرفت،‌ همزمان حال پیش‌کار رو هم ‌می‌گیره!

و عجیب ترین جوابی که شنیدم یعنی جواب امید: در صندوق رو باز نمی‌کنه! چون اصل رابطه‌رو بر مبنای اعتماد می‌ذاره! معتقده که اینکه بره در صندوق رو باز کنه یه چیزی رو توی رابطه می‌شکنه که دیگه قابل جبران نیست! یعنی اگه پیش‌کار دروغ گفته باشه و کسی نباشه توی صندوق چیزی برای اون خانومه‌ از دست می‌ره که خیلی بدتر از اینه که تو شکت برطرف بشه یا نشه!

اصلاً‌ نشد که هر کی هر چی گفت تو بخوای بدو بدو به زنت شک کنی! پس اعتماد به طرفت کجا می‌ره! سعی می‌کرد به احساسش تکیه کنه چون خیلی بیشتر از هر چیز دیگه‌ای به حسش اعتقاد داشت و به نظرش این موقعیت عین یه لیوان بلور بود که اگه بشکنیش دیگه قابلیت اینو نداره که مثل اولش بشه!

خلاصه که من که شخصاً‌ از شنیدن این همه جوابای متنوع تعجب کردم و حتی در جاهایی از تعجب چروک خوردم، ولی خوب از اونجا که یه سری افکار مازوخیستیک باعث می‌شه که به خود چروک دهی علاقه‌مند باشم، اینجا گذاشتم این سوالو تا با شنیدن جوابای بیشتر، بیشتر چروک شم J

 

So Think and say ur point of view carefully!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آرکتایپ نامه

این که آرکتایپ یا کهن الگو در لغت یعنی چی ویکی‌پدیا اینطوری تعریف کرده:

در روان‌شناسی تحلیلی آن دسته از اشکال ادراک و اندریافت را که به یک جمع به ارث رسیده‌است را کهن‌الگو یا سَرنمون می‌خوانند. هر کهن‌الگو تمایل ساختاری نهفته‌ای هست که بیانگر محتویات و فرایندهای پویای ناخودآگاه جمعی در سیمای تصاویر ابتدایی است.

 

ولی اینکه دقیقاً همین‌جا و همین زمان معنی‌اش برای منی‌ که اینجا نشستم چیه؛ می‌شه اینطوری گفت:

آرکتایپ نوعی دانش است که جمعه‌ها توسط دکتر شیری گاهاً در نیاوران و گاهاً‌ در سعادت‌آباد و گاهاً نیز در باشگاه انقلاب به صورت کارگاه تدریس می‌شود.

 

نمی‌خوام خیلی تخصصی صحبت کنم و راستش رو هم بخواین اگرم بخوام نمی‌تونم، ولی می‌تونم بگم که جزو بهترین کلاس‌هاییه که تا حالا حتی به استادی خود آقای شیری هم داشتم! برتریش هم به خاطر اینه که هم شیرینه و هم در متن زندگی!

قدیمای نه خیلی دور که تلفن‌های سکه‌ای هنوز روی بورس بودن، بعضی‌ وقتا پیش می‌اومد که سکهه گیر می‌کرد بعد باید با یه مشتی،‌ آرنجی، پنجه‌بوکسی چیزی می‌زدی که رد می‌شد می‌رفت!  این دانش نیمه‌نصفه‌ی آرکتایپی ما هم ممکنه هنوز نتونه به درد پیش‌بینی‌ کردن و تصمیم‌گیری‌های الانمون بخوره (که امیدوارم هر چه زودتر به اون مرحله برسه که بتونه)، ولی انگار الان نقش همون مشته رو داره که دو زاری‌های اتفاقات قبل زندگیمون رو می‌اندازه پایین!

وقتی بر می‌گردی روی یه سری فایل‌های قدیمی که هیچ‌وقت نفهمیدی چطور شد که اینطور شد،‌ مثل اینه که یهو داره دونه دونه دوزاری‌هاشون می افته! بعضی‌هاشون خیلی باحالن، حتی اینقدر دیگه نفهمیدنِ علت عادی شده بود برامون که کلاً‌ هم بی‌خیالش شده بودیم! ولی یهو یه سری‌ از پرونده‌های حتی مختومه هم دوباره میان رو که یه دستی به سر و روی علت مختومه شدنشون بکشیم و بعد درست حسابی تر بایگانی کنیم‌شون! به صورت خیلی بی‌ربطی یهو به خودت میای که اَاَاَاَاَاَاَاَاَ .....، اینطوری بود که اونطوری شد؟!!! و هرطور فکرمی‌کنم واقعاً هنر بزرگیه همین تفسیر گذشته، که حداقل بفهمی از کجا خوردی، یا از کجا زدی!

همین تفسیر گذشته‌است که کم کم اگه جا بیفته توی حال و آینده‌ هم دست آدم رو می‌گیره! ما هم امیدواریم که زودتر دوزاری کج و کوله‌هامون بیفته و سریعتر به شبکه فیبر نوری بپیوندیم!

هنوز خیلی راهه! ولی راه عجیب غریب و قشنگیه! مرسی از همه‌ی کسایی که راهنما می‌شن توی این راه!

حق

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دقت به یک گزاره!!!


 

بازم سلام

نه به اینکه آدم سالی به دوازده ماه سر نمی‌زنه و نه اینکه هی بدو بدو میاد و به قول بابای دوستم "اسهال قلم" می‌گیره!!! البته این چند وقته که نبودم نه که دوست نداشتم بیام یا حرفی برای گفتن نداشتم، نه اتفاقاً حرفا اینقدر شده بود که دیگه نمی‌دونستم از کجا شروع کنم!

 

باز دوباره یکی یه حرفی زد که خیلی تأمل برانگیز بود! شما هم به این گزاره دقت کنید:

" تو دقیقاً می‌تونی به بهترین شکل آدمی بشی که همیشه مطمئن بودی اون آدم نمی‌شی!!!"

خیلی جمله‌ی خطرناااااااااااااکیه!!!!

یه سری جملات و حقایق هست توی زندگی که اشاره داره به موج مثبت و شما همانی هستید که می‌اندیشید! که اینا کاملاً‌ درست هستند! که با اینا می‌تونیم به خودمون کمک کنیم که خودمون رو توی شرایط بهتری تصور کنیم تا بالاخره به اون شرایط بهتر هم برسیم! "قانون توانگری" و "بیاندیشید و ثروتمند شوید"، "راز" و "چهار اثر" فلورانس اسکاول شین از نمونه‌های بارز این دسته از حقایق زندگی هستند!

ولی یه سری حقایق دیگه هم هستند که یکیشون همون گزاره‌ی خطرناکیه که در بالا بهش اشاره شد! یعنی اینکه تو دقیقاً می‌تونی به بهههههترین شکل همون آدمی بشی که همیشه مطمئن بودی نمی‌شی! این گزاره در مورد بهتر شدن شرایط و موفق شدن نیست! بلکه دقیقاً‌ راجع به پوزیشن‌های منفیه! این که تو فکر نمی‌کنی هیچ‌وقت تو زندگیت زیر آب کسی رو بزنی!

فکر نمی‌کنی آدم عوضی‌ای بشی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت یه نمود بارز کارمند دولتی بشی!

فکر نمی‌کنی از زیر کار در رو و تنبل بشی!

فکر نمی‌کنی هیچ‌وقت خیانت کنی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت برای زندگی کسی مرض بریزی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت (طبق اون جمله معروفه) بخوای زندگی‌تو رو ویرونه‌های زندگی یکی دیگه بنا کنی!

فکر نمی‌کنی از خیلی از مرزهایی که الان واسه خودت گذاشتی یه روزی بگذری!

وای از همه اینا بدتر فکر نمی‌کنی بتونی دزدی کنی، ضرب و جرح، نون‌بری، قتل!!!!

تجربه نشون داده که گزاره‌ی بالا حقیقت داره و به کرات دیده شده کسانی که منع بقیه‌رو کردن و خیلی فکرارو نمی‌کردن، عوضش خیلی کارارو کردن!

از حقیقت یک و دو یه نتیجه‌ی خیلی منطقی یا شایدم یه‌کم منطقی بشه گرفت اونم اینه که کلاً چیزایی که خیلی ذهنت رو به خودشون مشغول می‌کنن می‌تونن به بهترین شکل بیرون از ذهنت عینیت پیدا کنن! چه خوب چه بد! پس اگه خواستی چیزی نشی خواهشاً‌ به هیچی فکر نکن!!!

ولی به قول آقای قرائتی: "مومن باید زِرِنگ باشه!" حالا که دست این کارکرد براتون رو شده، کل مغزتون رو با چیزای خوب پر کنین که حالشو بگیرین! که صد البته کار راحتی نیست! که چه بسا گاهاً هم از زور سختی غیر ممکن می‌شه! ولی به‌هرحال آش کشک خاله‌مونه‌ انگار! بهتره خیلی فکرمون رو مشغول چیزایی نکنیم که اصلاً‌ نمی‌خواهیم باشیم! یا اگرم مشغولش می‌شیم به قول دکتر شیری یه طوری ورم نکنیم و کهیر نزنیم و تز صادر نکنیم که فردای روزگار که پای خودمون هم خدای نکرده اگه گیر شد، مجبور شیم دو تا شرمندگی رو تحمل کنیم! شرمندگی خودمون رو برای کاری که فکر نمی‌کردیم بکنیم و کردیم! و از اون بدتر شرمندگی بقیه واسه این جمله‌ای که می‌دونی می‌گن: این که خودش ... حالا ...! ما را همون شرمندگی خودمان بس...

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

از فرق‌های من و خدا

 

این متن رو توی فایل‌های قدیمی‌ام پیدا کردم! یادم نیست جایی آپلودش کردم یا نه! ولی دیدم قشنگه ورژن به روز شده اش رو اینجا می‌ذارم!

بعد از بحث پیرامون توقع و آرزو، به یکی از فرقای فاحش خودم و حبیب دل پی بردم و اون یه فرق فاحش چیزی نیست جز اینکه اگه من در حق کسی احیاناً یه لطفی بکنم، خصوصاً‌ اگه خیلی هم صمیمی نباشیم (دروغ چرا گاهاً اگه حتی خیلی هم صمیمی باشیم، حتی خواهر، پدر،‌ مادر،...) در کل حواسم به اینه که یه وقت فرد مورد لطف واقع شده رو پررو نکنم و فردا لطف من نخواد بشه وظیفه‌ام! نگرانم که یه وقت سری بعدی توقعش رو از من بیشتر نکنه! حالا من یه لطفی کردم! در دیزی بازه! حیای گربه کجاست!؟ و اتفاقاً خیلی هم دیدم محبتایی که شده وظیفه و دیگه هیچ میل و رغبتی برای انجامشون نمونده! اما خدا نه! منتظره که ما توقعاتمون رو ازش ببریم بالا! توقعات کوچیک مارو تحمل می‌کنه که بالاخره توقعاتمون برسه به اون مرحله‌ای که اون از ما توقع داره! هرچی داریم اون بهمون داده بدون اینکه نگران باشه که یه وقت ما پررو نشیم! اگه کسی دوبار پشت هم از من کمک بگیره می‌گم هیچی دیگه حالا ما تو روی این خندیدیم مگه می‌شه جمعش کرد! دست و پاتو جمع کن (البته تو دلم می‌گم) ولی خدا می‌گه حتی نمک سفره‌تون رو هم از من بخواین! ای داد بی‌داد! امان از این‌همه فرق بین اینی که منم و اونی که اونه!

فکر کنم این جمله‌رو از دوره دوم کلاس سایه‌ها دارم: رسالت ما اینه که بی‌بهانه خوب باشیم!

سخت بود! به نظر شما من از حوالی کن بخوام برسم به رسالت خیلی طول می‌کشه؟ اصلاً‌ ما تو مسیریم؟

حق

 

...
بقيه‌شو بخون از اينجا
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

یک تجربه، یک درس، یک نصیحت:)

من دیروز سر کار با یه درس جدیدی مواجه شدم! اینکه اگه می‌خواهید برای هر کسی خصوصاً همکار در محیط کار رسمی دولتی لینک یه وبلاگ رو بفرستین دقیقاً لینک همون پست مد نظرتون رو بفرستین نه لینک کل بلاگ یا سایت رو! اونم بدون اینکه از محتویاتش خبردار باشین!

ماجرا از این قراره که دکتر شیری یه لینک گذاشته بود توی سایتش با یه تیتری توی این مایه که "آیا هنوز به اهمیت زبان انگلیسی پی نبرده‌اید؟" متنش رو خوندم جالب بود! از زبان یه آقایی بود که چند سال بود که تو سانفرانسیسکو زندگی می‌کرد و تجربیاتش رو در زمینه زبان انگلیسی توی امریکا طبقه بندی کرده بود! از اونجایی که من دو تا همکار دارم اینجا که تازگی گیر دادن به زبان و امتحان IELTS و به اهمیت زبان در زندگی پی بردن جالب دیدم که این اطلاعات رو باهاشون تقسیم کنم! بنابراین عین متن رو در میل داخلی سازمان کپی – پیست کردم! از اونجا که خواستم خیلی رسم امانت رو رعایت کنم متنی رو که بالای بلاگش نوشته بود رو هم عیناً کپی – پیست کردم و با لینک کل بلاگش فرستادم رفت!

دقیقاً‌ متنی که بالای بلاگش نوشته بود این بود:

"این سایت شامل خاطرات و تجربیات شخصی از مهاجرت به کشور امریکا است. اگر قصد دارید به این کشور و یا کشور کانادا مهاجرت نمایید, شاید خواندن مطالب این وبلاگ به شما کمک کند."! خداییش جمله وسوسه برانگیزیه!

نمی‌دونم شما اینو بخونید چه حسی بهتون دست می‌ده ولی من احساس کردم که خیلی بلاگ تر و تمیزیه و خوشحال و خندان واسه همه هم فرستادم! تازه اگه من آدمی بودم که تو فکر رفتن به خارج از کشور بودم – مثل همکارام – صد در صد با این تیتر وسوسه می‌شدم که بخونمش!

خلاصه که من بعد از اینکه گزینه send رو زدم و اطمینان حاصل کردم که ایمیلم رفته، با خودم گفتم که حالا بذار یه چکی بکنم ببینم طرف دیگه چی نوشته؟

چشمتون روز بد نبینه که با تیتر اولش که مواجه شدم رنگ از رخسارم پرید! می‌دونم اینجا خانواده نشسته ولی برای توصیف حالم دیگه رو در واسی رو می‌ذارم کنار! با عنوان "خاطرات پشمی" که برق از سه فاز من پرید! لامصب یه طوری هم نوشته بود که هر چی می‌اومدم پایین‌تر بدتر و بدتر می‌شد اوضاعم! لعنت!!!! جالبیش به این بود که بقیه‌ی پستاش رو که من خوندم هم هیچ کدوم به فجاعت اون پست اولیه نبود!

می‌دونین بدتر از اون چی بود! این بود که وقتی به دوستم که برای اونم این میله‌رو زده بودم گفتم گفت ببین آخه میلت هم نصفه اومده آدم دلش می‌خواد ببینه بقیه‌اش چی می‌شه ولی فکر کنم اونی که تو فرستاده بودی خیلی قدیمی بود آخه من هر چی گشتم پیداش نکردم! فاجعه بود دیگه! یعنی واویلا شده بود قیافه‌ام! فقط دعا می‌کردم که اینقدر همکارام سرشون شلوغ باشه که وقت نکنند برن وبلاگ گردی کنند! کم کم هم به این نتیجه رسیدم که چیزی که بلنده دیوار حاشاست! والااااا با این نوناشون! ولی تا به این نتیجه منطقی برسم حسابی رنگ‌های متنوع به صورتم اومد!

تازه از اون بدتر موقعی بود که یه چیزی حدود دوساعت بعد از ارسال ایمیل بود که با همکارا حرف زندگی در خارج از کشور و تفاوت‌هاش با داخل شد! منم عینهو گربه دزده که منتظره تا چوب رو ور دارن و در بره به حالت دورخیز و سکته طوری نشسته بودم که یهو یکی برنگرده بگه اتفاقاً‌ خانوم کشاورزی هم یه میلی در این رابطه فرستاده بود! ولی تا حالا که شکر خدا به خیر گذشته! فقط از من به شما نصیحت و وصیت که هر وقت خواستین برای کسی که رو در واسی دارین باهاش لینکی رو بفرستین، لینکتون رو دقیقاً محدود به همون تیکه‌ی خاص بکنید! اصلاً‌ کی گفته که شما امانتدار باشین! این‌همه قوانین زیر پا گذاشته شده‌ی کپی رایت! حالا فقط تو یکی باید با ذکر مأخذ افاضات کنی؟! J

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

شأن نزول :)

سلام

حال و احوالتون چطوره؟ از عید تا عیدتون مبارک! امیدوارم که خوب و خوش باشین

تا حالا شده یک عالمه کار سرتون ریخته باشه ولی میل نوشتن اینقدر زیاد بشه که همه کاراتون رو بذارین و بپرین روی صفحه word ؟ این الان دقیقاً وضعیت منه J0

شاید باید این رو زودتر از این‌ها می‌گفتم که چرا اسم این بلاگ رو گذاشتم "مواجهه و مکاشفه"؟! این اسم بخاطر درس بزرگی بود که دکتر کشاورز بهم داد و اون درس بزرگ هم "مواجههexposure " بود! مکاشفه رو هم چون هم‌قافیه بود باهاش بعداً اضافه کردم!

Exposure یا همون مواجهه یکی از کلیدی ترین و تأثیر گذارترین واژه‌هایی بود که می‌تونستم از کسی بشنوم و یاد بگیرم! ان‌شاءالله که اقای کشاورز هرجا هست سلامت و دلخوش و موفق باشه! به قول خودمون گوشش زنگ بزنه! چقدر دلم می‌خواست این پست رو می‌خوند!

درس بزرگ مواجهه، مواجه شدن با تمام چیزهاییه که ازشون می‌ترسیم! تمام اون چیزایی که نمی‌دونیم تهش قراره که برامون چه اتفاقی بیفته و می‌ترسیم که تهش اتفاق بدی بیفته! تمام اون چیزایی که از ترس اینکه نکنه بخواد تهش اتفاق بدی بیفته همیشه ازشون در رفتیم! یه جمله‌ای هست بازم طبق معمول نمی‌دونم از کیه ولی مصداق خیلی از ماهاست: "تاکنون از ترس از دست دادن، چه چیزها که از دست نداده‌ایم". خیلیه‌ها!

هممون حتماً شنیدیم  که تنها راه اینکه ترس آدم از چیزی بریزه اینه که باهاش رو در رو بشه! اتفاقاً‌ منم خیلی شنیده بودم، ولی واقعاً‌ رو در رو شدن رو خیلی‌ها بلد نیستیم، بعضی چیزا فقط در حد حرف می‌مونن! حرفای قشنگ توی بلاگای قشنگ،‌ توی دفترای جلد چرمی خوشگل،‌ توی کتابای خوشگل توی کتابخونه‌های خوشگلتر!!!! اقتصاد دان‌های مکتب کلاسیک یه جمله معروفی دارن که می‌گه: "بگذار که بگذرد،‌ بگذار که بشود"!

توی زندگی هم نمی‌شه همیشه مانع اتفاقای جدید بشیم،‌ جلوگیری کنیم، باید گاهاً‌ دل رو به دریا زد، گاهی باید گذاشت که بگذرد، گاهی باید گذاشت که بشود!

یه فلش بک به یه خاطره: بهم گفت از وقتی دید داره پاگیر می‌شه دنبال بهانه بود تا بزنه زیر همه چیز و بره! بهانه‌اش رو هم پیدا کرد! پس زد زیر همه‌چیز و رفت!

اما دلش یا بهتر بگم،‌ پاش گیر کرده بود، نشد بره! برگشت! حالا هم مونده بلاتکلیف! بره؟ بیاد؟ بمونه؟ نمونه؟ پاش گیره؟ دلش گیره؟ باز هم نشد!

وقتایی که سعی می‌کنیم از یه چیزی در بریم بدتر گیرش می‌افتیم! شاید اگه از اول دنبال بهانه نبود حالا راحت‌تر بود! اما در رفت، حالا هم گیر افتاده!

یه بار دیگه هم بهش گفته بودم شبیه کسایی بود که با کت و شلوار مرغوب می‌رن لب استخر وامیستن!

ملت دارن کیف می‌کنن توی استخر،‌ این نه دلش میاد کت شلوارش خراب شه و نه دلش میاد از اون خوشی بی‌بهره بمونه!

بازم جا داره یه خورده دیگه از علم اقتصاد تعریف کنم! به به به که چه علمیه! لامصب علم زندگیه اصلاً!‌ تو اقتصاد داریم: "There is nothing as a free lunch" ! اصل مطلب یعنی اینکه همه‌چی هزینه داره توی این زندگی! اگه بخوای بری تو آب باید کت شلوارت رو درآری،‌ اگه بخوای کت شلوارتو نگه داری باید از استخر بری بیرون!

هر وری رو بگیری اون‌یکی ور رو از دست می‌دی بالاخره! آخه پدرت خوب،‌ مادرت خوب، حداقل یه ور رو بگیر! حدس بزنین کیس مورد مطالعه‌ی ما در این موقعیت چی کار کرد! خیلی تو استخر معطل کرد تا جایی که همه هیکلش خیس شد! بعد تصمیم گرفت کت شلوارش رو نجات بده رفت از استخر بیرون! دیگه نه کت شلوارش کت شلوار بود، نه می‌تونست برگرده تو! وایساده بود دم در با دربون استخر چونه می‌زد که بره تو یا نره تو! اسم این حالت رو هم خودش گذاشته بود: "بلاتکلیفی"

تمام کسانی که توی شرایط مشابه استخر فوق گیر می‌کنن، دوست دارن یکی پیدا شه یا ورشون داره ببردشون توی استخر یا دستشون رو بگیره و ببرتشون بیرون! این شخص شخیص که عموماً‌ پیدا نمی‌شه، فرضاً‌ هم اگه پیدا شد، چه گزینه یک و چه گزینه دو را انتخاب کند ما کماکان حسرت گزینه‌ی انتخاب نشده را تا آخر عمر باید با خودمون بار بکشیم! چه بسا بعضاً‌ دیده شده که شخص شخیص طرف رو با کت شلوار عزیزش پرت کرده توی آب! واویلا!!!!!

 چی چی می‌گن؟ "جهنم اختیاری بهتر از بهشت اجباری"

قبل از اینکه هر کسی بخواد ببردتون یه وری خودتون زحمت خودتون رو بکشین! این‌طوری تحمل ضربه‌ی شکست ها هم راحت‌تره!

یاد اولین تصادف حرفه‌ایم افتادمJ یه توضیح مختصر: از سال 1382 گواهینامه داشتم و جرأت پشت فرمون نشستن نداشتم تا امسال! یه بار که عدل جلوی خود آقای شیری رفتم تو جوب خییییییلی خوش گذشت! J ولی تجربه‌ی اصلی سر چهارراه فاطمی- امیراباد واقع شد! زدم به یه 206 اونم رفت توی آر- دی جلویی‌اش! جدای از کپ کردن ناشی از تصادف،‌ پلاک سوراخم که تو حلقه 206 جلوییه گیر کرده بود و دیاق شکسته و معطلی و خرج‌های جانبی‌، باورم نمی‌شد که من خااااالق یه همچین صحنه‌ای بودم! خدا رحم کنه دیگه! ولی ته دلم اینقدر خوشحال بودم که من بالاخره یه کاری کرده‌بودم!!!! (اصلاً‌ این مردم دیوااااانه‌ان)

کسی که رانندگی نکنه، تصادفی هم نمی‌کنه! کسی که بازی نکنه،‌ زمین هم نمی‌خوره،‌کسی که نرقصه، پا درد هم نمی‌گیره!‌ کسی که تو استخر نپره، خیس نمی‌شه! کسی که تو صحرا موتور سوار نشه،‌ استخونش تاب ور نمی‌داره! کسی که دوست نشه، ضربه نمی‌خوره! کسی که عاشق نشه،‌ غم یار نمی‌کشه! ...! اما کی می تونه اون لذتی رو که توی همه اینا بوده رو بفهمه! صورت خراشیده، بدن کبود، موش آب کشیده شدن،‌ دل شکسته ... همه اینا بهای لذت‌های زندگی کوتاه ماست!

تا هر جا که بخوایم می‌تونیم جلوی همه جریانات به زعم خودمون بالا و پایین زندگیمون رو بگیریم و زندگی هم با همون خط ثابتش پیش می‌ره و ما هم از دور شاهد زندگیمون هستیم! اما دل به دریا سپردن و مانع جریان سیال زندگی نشدن، با خود زندگی مواجه شدن و از نزدیک زندگی کردنه که زندگی رو واقعی تر می‌کنه!‌

هنوز هم حسابگری‌ها هست، هنوز هم ترس‌ها هست اما بد نیست بعضی وقتا تنی به آب هم  بزنیم J

بالاخره نوعی مواجهه‌است دیگه :)0

حق

 بعداً نوشت: چقدر نوشتما!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آهسته تغییر می‌کنیم

سلام

سلام به هر کس میاد اینجا و با خوندن مطالبی که من اینجا می نویسم کلی من رو شاد می کنه، حتی اگه من هیچوقت نفهمم! خیلی وقت بود دیگه خبری از مکاشفه نبود! فقط مواجهه بود! خیلی وقت بود دیگه خبری از دکتر نبود! به حق چه جمله ی به یاد موندنی ای گفته شد: "و شما همه چیز را فراموش می کنید" حالا نه به این فجاعت ولی کم و بیش به همین صراحت! اومدم اینجا تا وقتی که هنوز خیلی چیزا یادم نرفته ثبتشون کنم که بیشتر از هر کاربرد دیگه ای این کاربرد رو داشته باشه که خودم یادم بمونه!

تغییرات ادما یهویی نیست عموماً اهسته و پیوسته است! صعودی و نزولی اش هم دخلی به اصل مطلب نداره مهم اینه که یه شبه تغییر نمی کنن! که شامل حال من هم شده! تا یه دوره ی نه چندان خیلی دور، هر وقت کسی بهم می گفت فلانی افسردگی داره خیلی براش غصه می خوردم! اینقدر ناراحت می شدم که نگو! اگر می گفتن طفلی قرص هم می خوره که انگار اوج فلاکت یه نفر رو توی زندگیش برام ترسیم کردن و به همین نسبت هم خودم می ترسیدم از اینکه یه روزی دامن خودم رو بگیره! وقتی که امار می دادن که از هر ده نفر یه نفر افسردگی داره هر طور حساب و کتاب می کردم بالاخره در آینده دور و نزدیک یقه مارو هم می گرفت! ترس از افسردگی برام در حد ترس از بیماری سرطان بود! حتی شاید از اونم بدتر! فکر می کردم کسی که سرطان داره حداقل می دونه چشه ولی افسردگی روحی اصلاً معلوم نیست که چی چیه! واقعاً افسردگی توی دنیای امروز برام از سرطان بدتر و پیش رونده تر تعریف شده بود که دیگه کم کم داره با پیشرفت زندگی ماشینی همه رو قورت می ده! ترس از اینکه بشم یه دختر بیست و اندی ساله افسرده همیشه باهام بود و سکته ام می داد! یکی از تغییراتی که توی این چند وقته برام اتفاق افتاده اینه که دیگه درد کشیدن و افسردگی اون غول بی شاخ و دم و غده پیش  رونده ی سرطانی نیست! افسردگی هم تعریف خودشو پیدا کرده و یه اصطلاحی رو دکتر براش بکار می بره که کلی بهش ارزش می ده و اونم "خرد افسردگیه"! که تو بعد از هر درد و ناراحتی بفهمی اون درد واست پیام داشته، خرد داشته و یه چیزی بهت اضافه می کنه!

کلاس دکتر شاه پرویزی که می رفتیم اگه اشتباه نکنم خواجه عبدالله انصاری رو می گفتند که تو دعاهاشون از خدا طلب درد می کرد!!! توی ذهن ما کسانی مثل خواجه عبدالله بای دیفالت در درجات بالای معرفت تعریف شدن که قابل قیاس با آدمای عادی نیستن اما خیلی به این قضیه فکر می کردم که واااا مردم دیواااانه اندها! درد که طلب کردن نداره! می فهمیدم که یه همچین آدمی یه مراحلی رو طی کرده که این حرف رو می زنه ولی بازم به قول آرتین پسر چهارساله دوست مریم برام ناملموس بود!!!! تو دستگاه معادلاتی من جواب نمی داد! از در گریزان بودم همش! می گفتن هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند!!! باز هم جواب نمی داد! یه گروهی از ادما رو تو سفر قهرمانی دکتر شیری خیلی خوب توصیف می کنن که منم قاطی همونا بودم و تو روم بخندن هنوزم همونجام! اونم کسانین که آسه می رن آسه میان که گربه (یا گرگه، ما بالاخره نفهمیدیم) شاخشون نزنه! می گن خدایا ما کسی رو اذیت نمی کنیم تو هم لطفاً حال مارو نگیر! کسانی که چون گیاهخوارن توقع دارن گاو شاخشون نزنه! اما طبق اطلاعات مکتسبه این روش هم عملی نیست و جوابی جز شاخ خوردن فرد گیاهخوار و ضایع گشتنش ندارد! التون جان یه آهنگ داره فکر کنم مال lion king باشه که مضمون یه بیتش اینه: "برای هر کسی زمانی است، اگر آن ها تنها یاد بگیرند که این چرخ گردان، همه ما را به نوبت می گرداند"!!!! چه بخوایم و چه نخوایم بالاخره ما هم توی بازی هستیم و آش کشک خاله مونه! خوش به حال اونایی که خودشون در حد طلب بلا کردن بزرگ شدن و جرأت دارن! ما که فعلاً در همون سایزهایxs , xxs دور می زنیم! حداکثر جرأتمون هم تو دعا کردن نهایتاً اینه که "اگه حبیب دل مارو توی اون حدی از تقرب دید که یه دردی رو بهمون بده اولاً که امید به یه زایمان خوب رو تو دلمون زنده نگهداره و بعدشم کمکمون کنه با چشم باز بفهمیم که بعدش چی به دست آوردیم! یعنی خرد درک "خرد افسردگی و درد" رو هم بهمون بده! درد کشیدن و افسردگی هر دوتاشون کلی بار دارن، کلی هدیه دارن، کلی درس دارن! آدم درد کشیده است که حرفش به دل می شینه و خریدار داره، یا بهتربگم آدم درد نکشیده که دیگه آدم نیست! این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت **** اجر صبریست که در کلبه احزان کردم!!!

هنوزم به استقبال درد نمیرم ولی دیگه اون سرطان هم نیست و ازش فرار نمیکنم! تا چند وقت دیگه شاید اینقدر من و علم پیشرفت کردیم که خود سرطان هم دیگه سرطان نباشه، که برای خیلی ها الانش هم همینطوریه! صحبت از درد کردن خیلی راحته ولی اینکه ما چند مرده حلاجیم رو اون نوبتای دور دور کردنمون معلوم میکنه! پس دومین دعا: خدایا مارو جلوی خودمون و خودت روسفید کن! تا بعد

حق

بعداً نوشت:دردهای بزرگ برای هر روحی همیشه خوب نیست، بعضیها از همه زندگی کینه به دل میگیرند (مأخذ سایت دکتر شیری)

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن / با مردم بی درد ، ندانی که چه دردی است - مهرداد اوستا (به نقل از محمد فراهانی)

  v تازه های وبلاگ ...

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۸/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()