مواجهه و مکاشفه

بغلی بگیر...

قدیما راحت تر بودا! می گفتیم قسمت اینطوری بوده!!!

از وقتی فهمیدیم قسمت هم دست خودمون بوده اوضاع خیلی سخت تر شده!!! نمی تونیم دیگه با خیال راحت به یکی اس ام اس بدیم حتی!!! هی باید بشینیم به عواقب کارمون فکر کنیم!!! از وقتی خدا دبه کرده به یک نفر توانمند جهت انداختن توپمون در زمینش نیازمندیم!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و آنگاه خداوند دختر را رساند...

این جمله، جمله‌ی معروف بابای منه وقتی که به صورت لهیده از سر کار، کلاس،‌ یا هر جای له‌کننده‌ی دیگه بر می‌گردی خونه!!! در رو که باز می کنی کیفت رو می‌خوای بندازی زمین و همزمان به منزل سلام بدی... در جواب سلامت می‌گه: سلااااااااااااااااام و آن گاه خداوند دختر را رساند...

حالا اگه مفهومش رو بپرسین باید بگم که بسته به شرایط مختلف معانی متفاوتی داره:

-          اگه تا حالا ناهار نخورده باشه و روش نشده باشه که به مامان بگه غذا گرم کنه، منتظر می‌شه که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه ولی دلش چای بخواد و حالش رو نداشته باشه بره چای دم کنه، چه خوب می‌شه که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه و حتی چای هم دم کرده باشه و این سری حال نداشته باشه که بره چای بریزه، ای‌کاش که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه،‌ چای هم دم کرده باشه و حتی ریخته باشه و خورده هم باشدش، اگر خداوند دختر را برساند... یک چای دوم برایش می‌ریزد!!!

-          اگه هیچ کدوم از موارد فوق نباشه ولی یه دونه هندونه‌ی 7 کیلویی خریده باشه و گذاشته باشدش توی پارکینگ، پس خداوند این دختر را کی می‌خواهد برساند؟!!

هیچ کدوم این کارا که من‌رو تا این لحظه نکشته ولی اینجور وقتا تو دلم می‌گم : خدایا دااااارم برات:)

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و جو سازمانی...

یه چیزی در فرهنگ سازمانی ما خیلی بد جا افتاده

اونم اینه که اگه تو در یه ساعتی از روز واقعاً واقعاً واقعاً بی‌کار باشی، نمی‌تونی همین‌طوری سیخ بشینی سر جات و مثلاً به یه نقطه نگاه کنی! به چیزی فکر نکنی یا بکنی!!! چرا؟ چون تصویر زشتیه اگه رئیس مستقیمت، معاون اداره‌ات یا رئیس اداره‌ات، یا رئیس اداره بغلی،‌ یا مدیرت یا مدیرعاملت بیاد ببینه که تو همین‌جوری نشستی و داری کاری نمی‌کنی! و بره بگه که فلانی بی‌کاره! واویلا! کی بی‌کاره؟؟ من؟؟؟؟؟؟

اینجور وقتا باید به نحوی خودتو مشغول جلوه بدی! یعنی مثلاً من خیلی کار دارم! ببخشیدا! مزاحم نشین!

سیستم ظاهرنمایی به شدت در اینجا و فکر کنم سازمان‌هایی از این دست حکمفرماست!

مثلاً من الان با چنان جدیتی چپیدم توی مانیتور و دارم تند و تند تایپ ده انگشتی می‌کنم که حتی موقع بررسی فایل ذخیره ارزی هم قیافه‌ام رو این ریختی نمی‌کنم!

چرا من اگه یه ساعت بی‌کار باشم، واقعاً‌ نمی‌تونم بی‌کار باشم؟

چرا به هر نحو ممکن باید خودم رو مشغول و متفکر و مغروق در کار نشون بدم!

اینجا که ساعت مفید کاری در روز از 8 ساعت، 5/1 بیشتر نیست، من چرا نمی‌تونم یه ساعت مفید بی‌کاری داشته باشم!!!!؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خاطراتی که چرب شد...

سلام

امروز اومدم ریزغر بزنم! از چیزی که باعث شد خیلی تأسف بخورم! شاید خیلی ربطی به نوشته‌های همیشگی‌ام نداشته باشه ولی خوب حرف دله به هر حال

همه‌ی ما یا بهتر بگم اکثر ما خاطرات زیادی داریم از رستوران "جام جم"! همه‌ی ما یادمون میاد زمانی رو که یه دونه می‌گفتی جام جم و ده تا از بغلش می‌پاشید! و همه‌مون اون دورانی رو یادمونه که هرکسی می‌گفت رفته‌بودم جام جم شام خوردم، خیلی باعث مباهات بود!

سه شنبه متوجه شدم که رستوران جام جم جدیداً هر روز صبحونه سرو می‌کنه و از اونجا که یکی از تفریحات مورد علاقه‌ی ما صبحونه‌های صبح جمعه‌است، خیلی خوشحال شدم و قول دادم به خودم که حتماً این جمعه "جام جم" باشیم.

خیلی خوشحالم که جز من و خواهرم، هیچ کدوم از اونایی که قرار بود بیان نتونستن بیان، چون واقعاً دلسرد کننده بود.

ظرفای شام شب قبل که هنوز روی میز بود، زمین کثیف و تی نکشیده، منوی ناقص، نبودن اولیه‌ترین امکانات صبحونه مثل کارد و قاشق چایخوری، پرسنل ناراضی که تا ازشون می‌پرسی یعنی واقعاً قاشق چایخوری ندارین؟ می‌گن اضافه کاری نمی‌دن قاشق‌ها شسته نشده!!!! گارسنی که میاد بالا سرت و با صدای بلند می‌شمره که چی برداشتی!!! سقفی که اب ازش چکه می‌کنه و زیرش سطل گذاشتن و ...

همه‌اش حکایت از رو به زوال رفتن یه مدیریته!

اونجا داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگه صاحب قبلی جام جم وضعیت الانش رو ببینه چقدر غصه می‌خوره!

ولی از دیدن همه‌ی اینا بدتر، این بود که وقتی داشتیم از روسری فروشی طبقه‌ی اول خرید می‌کردیم، مغازه دار گفت که صاحبش هنوز همونه!!!!! و حالا من بودم که داشتم غصه می‌خوردم!

نمی‌دونم چی باعث می‌شه که یه قدرتی اینطوری فرو بریزه و اینقدر افول کنه! ولی به طرز مسخره‌ای حالم از این مواجهه گرفته‌است، واسه‌ی همه‌ی اون خاطرات براقی که الان چرب و کدر شدن!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آی امان...

امان از دل من، وقتی هی نفهمیده می‌گیره!

امان از فهم من، وقتی ارتفاع نمی‌گیره!

امان از ارتفاعات، وقتی زیر پات یهو خالی می‌شه!

امان از خالی شدن، وقتی ندونی کِی پر می‌شه!

امان از پر شدن، وقتی با اون چیزی که نباید پر می‌شه!

امان از نبایدها، وقتی که خواستنی می‌شه!

امان از خواستنی‌ها، وقتی دستت بهش نمی‌رسه!

امان از دست من، وقتی گذاشتمش روی اون یکی دستم!

امان از اون یکی دستم، وقتی از یار خالی می‌شه!

امان از یار، وقتی حکمتش سخت می‌شه!

امان از حکمت یار، وقتی موافق دل من نمی‌شه!

امان از دل من، وقتی هی نفهمیده می‌گیره!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

درد امروز من...

درد امروز من از تمامی آن هاست که

می دانند و خود را به نادانی می‌زنند؛

می توانند و خود را به ناتوانی می‌زنند؛

می‌فهمند و خود را به نفهمی می‌زنند؛

می‌بینند و خود را به ندیدن می‌زنند؛

می‌شنوند و خود را به نشنیدن می‌زنند؛

باید تاج گل بر سر گذارند و خود را خاک بر سر می‌کنند!!!

درد من از تمام دست کم گرفتن‌هاست!!!

استادی مثل همیشه راست می‌گفت که بین بد و بدتر،‌ خود شیفتگی بد است و خود کم بینی بدتر!

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٩/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اعترافات شب دلتنگیِ!!!

سلام

اول به سر حبیب دل و دوم به بقیه!

حال و احوال چطوره؟ دعا می کنیم که خوب باشین!

 

امشب از چی بگم؟ که هر چی می خوام به صورت شفاهی بگم بی قواره می شه! این شد که اومدم اینجا حرفام رو مرتب کنم بلکه!

 

آقا من امشب شاکی ام! شاکی نیستم! غصه دارم! از بعد از ظهر حدودای ساعت چهار اینا شروع کردم به غصه خوردن یکی هی داره توم روی روانم می ره که می گه بابا خجالت بکش! آخه به اینام می گن درد که تو داری براش غصه می خوری پس میلیون ها نفر دیگه ای که شرایط از تو بدتر رو دارن توی این دنیا چی؟ آقا طرف رسماً مارو ...**** یه چیزی رو همینجا هم بگم! خودم همه ی این چیزا رو خیلی بهتر بلدم و خوابم هم می بره! ولی دِ جان من – ندای منطق مزخرف و وقت نشناس من – بی خیال ما شو! همیشه فکر می کنم اگه یه شب من راحت سر خدا غر می زدم و سنگامو وا می کندم و فرداش مثل آدم به بقیه ی زندگیم می رسیدم خیلی بهتر از این وضعیتی بود که یه خط در میون غر می زنم و شاکی می شم و بعد قربون صدقه های الکی می رم خدارو!!!! نه شکایتمون مثل آدمیزاده است، نه شکر گفتنمون! دِ لامصصصصب یه بار بیا غر بزن، داد بزن، گریه کن، جیغ بکش، قال قضیه رو بکن و برو دیگه! حداقل هفته‌ای یه شبش کن!  چیه هر روز میای یه اخمی میکنی و تا یه چیزی بهت می دن یا حتی می گن، سریع نیشتو باز می کنی و انگار که نه انگار!!! تو رو خدا یه کم واقعی تر!!!! این زندگی ملاحظاتی داره خیلی بیخود و سنگین می شه!

خلاصه که امشب می خوام یکی از اون شبای واقعی باشه!

پس پیشاپیش از اینکه ممکنه یه خورده نامفهوم صحبت کرده باشم معذرت می خوام!!!!!

 

به کی بگم آقا جان من دلم هوای "هر چی آقامون بگه" رو کرده! دلم هوای یه تکیه گاه قرص و محکم رو کرده که تو از عقبش بیای و بدونی که داری درست می ری و جات امنه! خودم می دونم که تو زندگی منم که باید تصمیم بگیرم، منم که باید انتخاب کنم و منم که باید جواب انتخابام رو بدم و کلاً‌ اموراتم رو باید خودم بگذرونم، ولی گفتم صداش رو ببنده اون وجدان منطقی رو که نمی فهمه امشب شب غر زدنه نه منطقی بودن!!!! سختم شده آقا جان سختم شده! مسئولیت پذیری امشبِ روزگار سختم شده! می‌خوام دایورت کنم مسئولیت ها رو! آخه بابا پرسفون خجسته احوال رو چه به بار مسئولیت!؟

 

بحث داره تخصصی می شه! بحث داره اعتراف گونه می شه! ولی امشب شب اعترافه! امشب یه شب واقعیه!

می دونید اصلاً قضیه از کجا شروع شد؟ هی ی ی انگار از هیچ جا شروع نشد! از ازل همینطوری بوده! اون روزی که توی schedule هستی تیک بوجود اومدن من خورد! همونجایی که تو جلسه ی خدا بانوها سر اینکه کدومشون کهن الگوی من بشن، سر سیب طلایی، با هم بحث و جدل و حتی گیس و گیس کشی کردن!

 

شاید هم هیچ درگیری‌ای نبود و همه چی خیلی توافقی صورت گرفت که آخر سر ما نفهمیدیم چطوری شد که یهو پرسفون پذیرا برنده شد!!! من نمی دونم آرتمیس و آتنا و آفرودیت اون موقع چه می کردن سر مجلس مشاوره!!!! هستیا که هیچی کلاً تکلیفش معلومه! اهل رقابت نبود! ولی از این سه تا بانوی عزیز واقعاً توقع می رفت که به هر حال به نحوی سیب رو واگذار کردن! و تازه قرار هم شد که هر وقت لازم شد سیبه رو قرض بگیرن! یعنی مثلاً توی زندگی نمی دونم چندین ساله ی من، کلاً پرسفون بشه خدابانوی غالب؛ بقیه هر موقع که صلاح دیدن قدم رنجه کنن و خودی نشون بدن! انصافاً کم هم خود نشون ندادن ولی یه چیزی رو یادشون رفت که سند سیب طلایی به اسم پرسفون خورده!!! هر چقدر هم که بخواد عاقل بشه، هر چقدر که بخواد جنگنده بشه، هر چقدر که بخواد قدرتمند و مستقل بشه و حتی شاید واقعاً هم بشه، یه شبایی پیش میاد مثل امشب که پرسفون با سند منگوله دار میاد جلو و ادعای مالکیت می کنه! دلش هوای پذیرا بودن رو میکنه! پذیرا بودن و آنیمایی شدن توی ذاتشه که هر چقدر هم زندگی از اون بی خیالی و بی مسئولیتی درش بیاره، باز هم گهگاهی هوسش رو به سرش میزنه و شاید دلتنگش کنه!!!!

 

دلتنگ اون روزگاران تعطیلی! می دونی بدیش چیه؟ این که اگه تو چیزی رو بفهمی دیگه فهمیدی! دیگه نمی تونی بزنی زیرش! یه مثال مسخره می زنم، اگه من بنا به پاره‌ای اتفاقات رفتم جلسه ی بانک مرکزی و راجع به ذخیره ارزی با من صحبت شد و بعدش خیلی اتفاقی تر نرم افزارش رو هم به من معرفی کردن، اونوقت من باید جواب 34 تا شعبه رو راجع به نرم افزار ذخیره ارزی بدم! من شدم مسئول ذخیره ارزی! دیگه نمی‌تونم بزنم زیرش! مثل آناهیتا که الکی الکی شد مسئول بانک جامع و حالا هی بیخودکی باید مغایرت بگیره! اول قرار نبود بسوزند عاشقان **** مثل اینکه بعداً یه سری قرار مدارهای خاصی رد و بدل شد!

همونطوری که الان نمی تونم جواب شعبه ها رو ندم، دیگه نمی تونم مثل قبل بی‌مسئولیت و سر به هوا و دل به نشاط باشم!!! چند بار گوشزد کردم که بابا کار من اصلاً اعتبارات نبود، ولی کسی دیگه کاری با این قضیه نداشت، انگار باورشون نشد!!! گفتن این هم به هر حال تجربه ایه! راست هم می گفتن!  ولی خوب دلم که می تونه تنگ بشه! ماهیتاً قابلیتش رو دارم دیگه!!! و واقعاً دلم تنگه!!! انگار پرسفون وجودم را ابراز وجود آرزوست اونم توی شرایطی که اصلاً مساعد ظهورش نیست! توی شرایطی که باید سفت و محکم وایسه و می ایسته! اما دلش تنگه!  البته مشکل الان ذخیره ارزی و موارد مشابه نیست، نه! مشکل جاهای دیگه است! یه جاهایی مثل امشب که غصه الکی الکی وجود آدم رو می گیره!

نمی دونم توی کار خدا بانوان، انتقال سند، وکالت، قولنامه، یا یه همچین چیزایی مفهوم داره یا نه! اگه داشته باشه سریعاً سند سیب طلایی ام رو به نام یکی دیگه می زنم که اینقدر دلش هوای این چیزا رو نکنه! اون ندای منطق مزخرف باز داره حرف میزنه که هر جا بری و سندت رو به نام هر بانویی که بکنی باز هم آسمون همین رنگه فقط شاید شکل دل‌تنگی‌هات عوض شه! ولی باز هم بهش می‌گم که "نشنوم صدات رو"!

یکی از خوبی این شب‌ها اینه که توش یک عالمه حرف میزنی، بحث می کنی، نظر می دی، تز ارائه می دی و راه حل های مختلف تخیلی، ولی صبح با اولین هوای صبحگاهی که توی صورتت می خوره عقلت با اون ندای منطقی که تا دیشب خیلی مزخرف بود میان به دادت می‌رسن و بر میگردی به زندگی عادیت! کسی هم به خاطر شب قبل چیزی رو نمی تونه به روت بزنه! همینه که شبا رو  دوست دارم به دو تا دلیل: 1- خیلی چیزا رو می پوشونه و پر از رمز و رازش می‌کنه و 2- هواش خنک‌تره اونم توی این تابستون تموز!

 

هنوز شب من تموم نشده! کاش یکی می اومد و ازم میپرسید خرت به چند من! می‌خوای من بجات خرت رو برونم!؟ اونوقت منم تا صبح دو ترک می شستم پشتش و کیف می کردم! بخدا صبح اول صبحی هنوز آفتاب نزده افسار خرم رو پس می گیرم و خودم میبرمش ولی کاش امشبه رو کسی بود!!!!

 

اینا رو دارم صبح روز بعد می‌نویسم: خدایا شکرت که به من گواهینامه خر سواری دادی که توی این زندگی بتونم کارای خودم رو خودم انجام بدم!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زد و خورد زندگی!!!

سلام

حال و اوضاع چطوره؟ روزگار بر وفق مراده؟ ان شاءالله که باشه!

حبیب دل ما حالش خوش باشه! ما هم یه کاریش می کنیم! دنبال دلگرمی های کوچیک زندگی می گردیم تا زیر بار دلسردی ها گیر نکنیم!

یه نکته ای : چقدر خوبه اونطوری که من بندگی می کنم، حبیب دل خدایی نمی کنه! به یه تفاهم مسالمت آمیز رسیدیم: که اون به من نگاه نمی کنه که چی کار می کنم و نمی کنم خودش سروری می کنه و احکم الحاکمین می شه! منم هر وقت کار و خانواده و دوست و کلاس فوتوشاپ و تنیس و کلاسیک گذاشت، یه نگاه به دست اون می اندازم و شاید یادم بیفته که بدی نیست دو خط بندگی کنم! بعضی وقتا هم که از دستش شاکی می شم یه بند غر بزنم!!!

 

 

نکته تموم شد بریم سر اصل مطلب؛ این سری قرار نیست دیگه از دلگرمی ها بگم! اتفاقاً خیر خیر اصلاً خیر!!!خیلی هم برعکس به قول صورتجلسه هامون "مقرر گردید" از دلسردی های زندگی بگم! چه معنی می ده که همه اش آدم خوش خوشان بنویسه؟ مردم چی میگن؟

 

قراره از اون موقع هایی بگم که یه بارکی یه ضربه می خوری می گی اَاَاَاَه! یه ضربه ی دیگه می خوری و می گی ای بابا! ضربه ی سوم رو می خوری میگی این دیگه آخرشه و از این بدتر نمی شه! تا وقتی ضربه ی چهارم رو بخوری و بگی نه، مثل اینکه اتفاقی نبود!!!! بعد ضربه ی پنجم به این مسئله فکر می کنی که قضیه چیه؟!!!! ولی با آی کیوی پرز فرشت که کارت رو به اینجا کشونده علت خاصی پیدا نمی کنی! فقط یه چیزی دیگه رو می فهمی و اونم اینه که چرا بابا، از این بدتر همیشه امکانش هست! (البته ور مثبتش رو هم بگم: به همون نسبت از این بهتر هم همیشه ممکنه ولی کلاً چون فضا غرآلوده خیلی روی این قسمت دومش مانور نمی دیم)

 


 

بیشترین حالگیری از زندگی دقیقاً زمانی صورت می گیره که تو یه چیزی رو با صدای بلند از یکی می خوای و اون یکی به هیچی اش نمی گیره تورو و یا حتی دقیقاً برعکس خواست تو عمل می کنه! اگه چیزی رو نگی، با خودت کنار میای که نگفته بودم خوب، اگه می گفتم حتماً مدنظر قرار می دادنش، اما چون ما آدمای تیزی هستیم که راه این زیرآبی رفتن ها رو هم واسه خودمون نمی ذاریم، از همون اول همه چی رو هم می گیم! که بعداً حالگیریمون درسته باشه! چشممون کور دندمون هم نرم!!! والااااا با این نوناشون!!!! یاد آقای شیری افتادم که میخندید به اونایی که نقطه ضعفشون رو هی جلوی چشم طرفشون تکون می دن و می گن به این نزنی ها! ولی خوب ...!!! البته این خیلی مربوط نیست به این قضیه ای که گفتم! چون حرف خواسته ها بود نه نقطه ضعف ها، ولی به هرحال نکته ای بود که فیض ببرید!

داشتم می گفتم در تمام مدت حالگیری های فاز یک، دو، سه، ....، اِن؛ حداقل این امید رو به خودمون می دیم که وقتی یه چیزی دیگه خیلی دردش زیاد می شه الان موقع زایمانش می رسه، فقط چون این زایمان از نوع طبیعیه، تایم دقیق نداره، مثل سزارین نیست که متشخص بری بیمارستان، بدون درد، فارغ بشی و برگردی! هی درد میکشی و فکر می کنی این دیگه تهشه، ولی میبینی که ای بابا از اون بدترش هم هست! ولی به هر حال قراره که فارغ بشیم!

راستی وقتی که حال منو می گیرن آخ اینقدر خوب می تونم خودمو مظلوم و مغموم کنم! آی ی ی ی خوش می گذره که طرف مقابلم رو شرمنده کنم!!! آی ی ی !!! داشتم همین کارو می کردم که یکی بهم گفت این سری توی بلاگت از آدمایی بنویس که خودشون راحت نه می گن و طاقت نه شنیدن ندارن! هه J منظورش من بودم! کلاً که تیکه بهم انداخت و به اندازه ی تیکه بودنش زورم گرفت! این که بماند! ولی یه چیزیش خوشحالم کرد، اونقدرام که خودم فکر می کردم مظلوم نبودم، بعضی وقتا بعداز شوک اولیه ی ضربه های ناگهانی آدم اینقدر طفلک می شه که فکر می کنه از ازل تا ابد همینطوری طفلک بوده!!!! توهّم هم بد دردیه!!!! خودت هم غرق می شی توی افکار خودت! این به قول خودش "رفیق عزیزمون" نجاتم داد!!! حتی از اونم بدتر.... یه نگاه اجمالی هم که به عقب انداختم دیدم یه تعدادی از ضرباتی هم که خوردم خیلی آشنا بودن!!! انگاری خودم روی یکی دیگه پیاده کرده باشم!!!! راستش رو بخوای جرأت نکردم دقیق تر نگاه کنم! اعصابم نمی کشید دیگه ببینم کی رو کجا جز دادم که حالا باید کتکشو بخورم، ترسیدم گندش بالا بیاد بعداً شرمنده ی خودم بشم !!!! فکر کن! چه بساطی دارم من این وسط؟!؟؟

البته یه نکته ی دیگه هم هست! همیشه آدم ضربه هایی که می خوره در جهت ضربه هایی نیست که می زنه و نه حتی لزوماً برابر با اونا!  ولی به هر حال ما هم یه چنتایی نواختیم این وسط دیگه! خدا بده برکت!  به قول شاعر "تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد" دقیقاً ربط خاصی نداره ولی لزوماً گفتم که نباید چیزی در جهت چیز دیگه باشه!!! (جمله رو برم!!!)

زندگی بزن و بخوریست در حرکت دوار! شاید هم در انواع دیگری از حرکت های نوع هندسی!

مهم این است که زد و خورد دارد!

مهم این است که من الان درد دارم و نمی دونم چقدر درد دیگه لازمه تا یک فارغ شدن دل انگیز!

 

راستی جدای از همه ی این غرها، یه ضربه هایی هست که می خوری بدون هیچ پیش زمینه ای از ضربات زده!  مثل دایی حمیده که تصادف کرده و الان توی کماست! مثل بچه ی هفت ماهه ای که سرطان رحم می گیره و باید شروع کنه به شیمی درمانی! اینا دردای سنگینی ان که تحملش سخت تر از درد ضربه های دیگه است! حکمت این ضربه ها رو فعلاً که فقط خود حبیب دل می دونه و ما هم فقط می تونیم دعا کنیم! شما هم دعا کنید!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خانوم، دولتیه دیگه!!!!

بعضی مواجهات جدید بعضی وقت‌ها باعث می‌شه که بعضی مکاشفات جدید حاصل بشه!

این سطور صرفاً در راستای تأکید بر شأن نزول اسم بلاگ است و معنا و مفهوم دیگری ندارد.

منم جدیداً طی مواجهه‌ی جدیدی که با پدیده‌ای به نام بیمارستان دولتی داشتم به یک سری مکاشفه‌ی جدید دست پیدا کردم!

برخورد پرسنل یک بیمارستان دولتی اعم از دربون، اطلاعاتی دم در،‌ آسانسورچی،‌ نظافت‌چی،‌ پرستار و دکتر همه از یک الگوی خاص تبعیت می‌کنه! یه الگوی خارجی با این عنوان: اینجا گوشی برای شنیدن وجود ندارد و ضمناً‌ من هم خیلی حالیمه، نفهم تویی!

از در اورژانس بیمارستان میلاد که وارد می‌شی یه آقایون بهیاری هستند که وظیفه‌شون اینه که رأی تورو بزنن و حالیت کنن که باید بری یه جای دیگه!

همه‌ی این قضاوت‌ها هم در حالیه که منم می‌دونم اینجور بیمارستان‌ها خیلی شلوغه و بالاخره یه جوری باید جلوی فشار جمعیت رو گرفت ولی من که از روش اینا خوشم نیومد. (خوب نیومد که نیومد، مشکلی نیست)

از در بیمارستان امام خمینی وارد می‌شی، اطلاعاتی زحمت نمی‌کشه که وقتی تو رو می‌بینه یه خورده از اون حالت ولو نشسته‌اش بکاهه و بعد جوابتو بده، با خودت می‌گی روز عیدی مجبور شده بیاد سر کار و خلاصه یه جوری توجیهش می‌کنی! بهت می‌گه نباید می‌اومدی اینجا باید بری یه جای دیگه، یه آدرس مبهمی بهت می ده تو هم می‌ری که توکل بر خدا پیداش کنی!

درمانگاه داخلی، روز عید، هیش کی پر نمی‌زنه، ساختمون یه مدلیه که فکر می‌کنه متروکه‌است، یهو می‌بینی یکی داره تند تند از یه وری می‌ره، تو هم در جستجوی تمدن انسانی می‌ری دنبالش، می‌رسی به یه باجه که یه پرستار خسته پشتش داره یه چیزایی یادداشت می‌کنه، شرایط رو توضیح می‌دی تو دو خط براش می‌گه فردا بیاین برین بالا، می‌پرسی شلوغه خیلی؟ می‌گه : خانوم دولتیه دیگه!!!

در میای بیرون و بالاخره اون آدرس نامفهومه رو پیدا می‌کنی، یه حاج آقای خوش برخوردی تو اطلاعات نشسته که وقتی جلوت بلند می‌شه کف می‌کنی! همون دو خط توضیح رو بهش می‌دی، می‌گه باید فردا بیاید برید درمانگاه،‌ بیمارتون معاینه بشه، دکتر برگه بنویسه، بعد بیاین اینجا برین نوبت! از نوبت که سوال می‌کنی می‌گه خانوم دولتیه دیگه!!!! خیلی شلوغه! بعد می‌پرسی برای مریضا خوب رسیدگی می‌کنن؟! می‌گه خانوم دولتیه دیگه!!!! دست از پا دراز تر بر می‌گردی بیرون! داری با خودت فکر می‌کنی از کجا می‌شه یه آشنا گیر آورد یا اینکه اصلاً‌ کی گفته بیای بیمارستان دولتی؟ و همزمان به کسایی فکر می‌کنی که سر تا پاشون رو بتکونی نه آشنایی پیدا می‌کنن و نه پولی که برن بیمارستان خصوصی و اگه یه وقت مریض شدن باید سرشون رو بذارن یه گوشه‌ای ...

 

سرتون رو درد نیارم آشنا پیدا می‌شه و پدربزرگم تو بخش خصوصی بیمارستان میلاد بستری می‌شه!

 

ساختمون عجیب غریبیه! فوق‌العاده بزرگ و پر هیبت! تو اورژانس جمعیت داره 7 صبح بی‌داد می‌کنه! راستی یه آقا بوفه‌ای خوش‌اخلاق هم اینجا هست که عین یه وصله‌ی ناجوره اونجا وقتی که بهت لبخند می‌زنه! یه مسافت طولانی راه هست تا طبقه 6 واحد جراحی مردان! به اتاق که می‌رسم یه نفس راحت می‌کشم که به آرامش رسیدم! یه ویوی خوشگل از اتوبان چمران و همت و برج تهران با یه آبنما که تو حیاط خود بیمارستانه و خاموشه و کبوترها و گنجشک‌هایی که دسته‌ای با هم می‌پریدند! هی چند نفر میان تو اتاق و می‌رن و من نمی‌فهمیم اینا دکترن، پرستارن، تزریقاتی‌ان‌، چی‌ان!

بابابزرگ داره از گرسنگی می‌میره! محض احتیاط میپرسم از سر پرستار که این پرهیز غذایی که نداره؟ می گه فقط مایعات!!! منم مثل شمربن ذلجوشن وا میستم بالا سرش که یه‌وقت چیزی نخوره!

یکی میاد تو و چهار تا سوال بدو بدو می کنه می‌فهمم دکتره!‌ میپرسم جواب سونوگرافیش چی شد؟ می‌گه سونوشو اشتباهی از کلیه‌اش گرفتن!!!! می‌ره که بگه سونوشو درست کنند و من کماکان منتظرم که برگرده!!!

نمی‌دونم چند بار رفتم جلوی بخش پرستاران که خانومه گفت اتاق 35 از صبح تا حالا دیوونه‌مون کرده! من اونا رو یا اونا منو؟ قبل از تحویل شیفت به دایی‌ام می‌رم ببینم که سونوش چی شد؟ می‌گه شب! می‌گم پس امشب هم اینجاس؟ می‌گه 35؟ کی گفته باید بره؟ گفتم هیش کی؟ کسی اینجا حرفی نمی‌زنه! می‌گه دکترش صبح اومد با خودش صحبت کرد! می‌گم من خودم بودم دکترش اومد فقط گفت سونوش اشتباه بوده!!! گفت اشتبااااه؟؟؟؟ گفتم بله به جای پروستات از کلیه‌اش سونو گرفتن! گفت نه!!! سونوی کلیه هم داشته! و ضمناً‌ مگه شما زنگ بالای سر مریضت نیست؟ گفتم من با این قد درازم میام اینجا جواب منو نمی‌دین منتظر شم بیاین بالا سر مریض جواب بهم بدین؟!!! یه چیزی گفت تو این مایه‌ها که لابد مهم نیست سوالات و منم راه افتادم اومد دم آسانسور که بیام خونه! خیلی شاکی بودم! هر چقدر سعی می‌کردم حق بدم بهشون نمی‌تونستم! اومدم خونه یه دل سیر گریه کردم!

شب فهمیدیم که مریض چون تو بخش جراحی بستری بوده پرستارا اشتباهی فکر کردن که نمی‌تونه غذا بخوره، حالا باید تقویتش کنین!

مرجان دلداریم میداد می‌گفت: بابا دولتیه دیگه!!!!

برام اصلاً مثل دلداری نبود انگار داشت فحشم می‌داد! آخه منم دولتی بودم! یاد فرق‌های بانک خودمون و پاسارگاد افتادم! رفتاری که با مشتری می‌شه! تیپ کارمنداش! مدل آدم‌هاش! که تو توجیه همه‌شون می‌گیم بابا دولتیه دیگه! وقتی رفتارهایی مثل سر دواندان،‌ از زیر کار در رفتن، بد حرف زدن با ارباب رجوع،‌ عقده‌ای بازی، کاغذ بازی، پیچوندن، تایم بالای ناهار و نماز، پاس‌کاری کردن کارا، جواب ندادن و ... رو می‌بینیم یه جمله‌ توی ذهن همه میاد: دولتیه دیگه! یعنی دولتی یه چیزیه در حد فحش و کارمند دولت هم یه خاک‌برسریه که داره با فحش کار می‌کنه! طبق همون الگوی معروف "اینجا گوشی برای شنیدن وجود ندارد و ضمناً‌ من هم خیلی حالیمه، نفهم تویی!"

 

حالم بدتر می‌شه وقتی می‌بینم دولت برای ما اینجوری تعریف می‌‌شه و سرش هم اینقدر دعواست! حالم بدتر از اونم می‌شه وقتی که منم کارمند همین دولت در حد فحشم و جدیداً‌ هم منتظرم که رسمی‌ام کنن!!!!

یک عدد کارمند دولتی

حق

من هر چی سعی می‌کنم نمی‌تونم کوتاه بنویسم! شرمنده‌تونم

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()