مواجهه و مکاشفه

بر ما سالی گذشت و بر زمین احوالی...

یا بر زمین سالی و بر ما احوالی... بهر حال هر چی که توی سال گذشته گذشت، به راحتی نگذشت ولی گذشت!!!

الکی الکی هم نگذشت... جوری گذشت که خیلی چیزا رو گذاشت... اون چیزایی که گذاشت از جنس هر چی که هستن، چه حسرت باشن، چه عشق باشن، چه دلتنگی، چه امید، ... هرچی ... مارو آدمهای دیگه‌ای کرده، متفاوت تر از هر سالی که گذشت.

امیدوارم همه‌مون اون چیزایی رو که باید توی سالی که گذشت یاد می‌گرفتیم رو گرفته باشیم... دعا می‌کنم سال جدید با اون چیزایی که میخواد توی دستامون، چشمامون و دلامون بگذاره؛ زندگیمون رو به سمت زیبایی، عشق و آرامش بیشتری ببره.

امسال، تحویل سالم رو از سی‌ام خرداد شروع کردم، بهارم چیزی نیست جز نو شدن مدام و تغییر و تغییر... (که امیدوارم در جهت بهتر شدن باشه)؛ حتی اگر به تقویم تابستون باشه .

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

پی‌نوشت ویژه: مرجانم، مهربون خواهرم، تولدت ازین فاصله نسبتاً دورمون و کوتاهترین فاصله‌ی قلبم مبارک... زندگی با همه سخت‌گیری‌هاش سخاوت بزرگی داشته که خواهری مثل تو رو برام نگهداشته... آرزوی امسالم دیدار زود زودمونه با سلامت و دلخوشی فراوون XXX

 

پی‌نوشت 2: بعد از این بیشتر میام :)

...
? مژگان | در ۱۳٩٤/۳/۳۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

به بهانه روز خواهر...

سال 89 قبل از رفتن مرجان تصمیم گرفتیم 31 تیر رو روز خواهر اعلام کنیم، خوشحالم که این کارو کردیم که هر سال چه دور و چه نزدیک، یه بهانه ی دیگه هم داشته باشیم واسه اعلام حسمون به هم...

این سری فقط میخوام از خواهر بگم، با عرض معذرت از کیوان عزیزم و عمو حسین که می دونم چه روزای عجیب و سختی رو می گذرونن، ولی این سری فقط خواهرونه...

دیگه داره چهل روز می شه که یه تیکه از وجودمون نیست و داریم به هر دری می زنیم که بتونیم اینو قبول کنیم، اصلاً قبول کردنش یه چیز و تحمل کردنش یه چیز دیگه!

یه پستی رو یه بار تو فیسبوک دیدم راجع به کسایی گفته بود که  چگالی وجودشون بالاست...

افکار، حرف زدن، رفتار و هر جزیی از وجودشون امضا دار است...

یادت نمی رود "هستن هایشان" را بس که حضورشان پررنگ است و "خواستنی"...

ردپا حک می کنند اینها روی دل و جانت...

بس که بلدند "باشند"...

و من تعجبم از اینه که یه کوچولوی دو سال و سه ماهه، آخه چقدر چگالی داره که از این راه دور و توی این مدت کم اینقدر امضا گذاشته همه جا، اینقدر جای پا گذاشته رو دل هممون... چقدر بودی که با رفتنت اینقدر خالیمون کردی آخه؟!

و حالا ما و خواهرانه های بی تابی، خواهرانه های دلتنگی... خواهر، عزیزه! خواهر، عمیقه! شادیش مال خودته، حرصش مال خودته، موفقیتش مال خودته ، عشقش مال خودته و غمش هم مال خودته! ادعا نمی کنم که حال این روزاشونو کامل می فهمم ولی ادعا می کنم که تو غمشون هستم و هر کاری میکنم تا دوباره خنده های زیبا شونو ببینم!

هر چند که همه مون کنار هم نیستیم ولی خوشحالم که هر کدوممون کنارمون یه خواهر داریم... که بودنشون هر جا که هستن، انرژی زندگیمه، انرژی قوی ای که زندگیمو کرده به این رنگی که الان هست، رنگش الان شاید غمگین باشه ولی براقه و این برق مال وقتیه که یه جنس عشق عجیب و عمیق رو تو زندگیت لمس کرده باشی! انرژی این عشقا تا آخر عمر کنار آدم می مونن حتی اگه خودشون هم کنار آدم نباشن!

و سایا ... عشق بزرگ همه مون... درسته که نیست کنارمون ولی من به اینکه جوهر وجودش کنارمونه مطمئنم، کوتاه بود ولی اثر گذار، با تأثیر دائمی... مطمئنم هست و خودش کمکمون میکنه تاب بیاریم این روزارو...

آشوبم، آرامشم تویی... به هر ترانه ای سر می کشم تویی...سحر اضافه کن، به فهم آسمانم

 

و برای خواهرام... حرفی نیست جز اینکه دلخوشم به داشتنتون و روزهای بهتری رو میخوام از زندگی  برای همه تون، دلخوشیهای زیاد، آرامشهای عمیق و عشقهای بزرگ که انرژیش زندگیتون رو تو بهترین مسیر جریان بده... و قسم سهراب

نه تو می مانی و نه من و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت...

 

و آخر سر هم آخرین فال حافظش که تو اینستاگرام هم گذاشته بودم:

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی 3>3>3>

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٥/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سایا یعنی زلال، یعنی یکرنگ و بی‌ریا...

یه عده معتقدن در روز ازل (یا حالا هرچی) موقعی که آدما می‌خوان تصمیم بگیرن که به چه نحوی بیان توی این دنیا، یک دور تمام زندگیشونو می‌بینن و بعد تصمیمشونو واسه اومدن به دنیا می‌گیرن!! بچه‌ها با علم به اینکه چه پدر و مادری رو انتخاب کردن و پدر و مادر هم با علم به اینکه چه بچه‌ای قراره بعدها انتخابشون کنه، میان!! حتی خاله‌ها، مامان بزرگا و بابا بزرگا، همه‌شون یه روز در جریان بودن!!

من خودم هم قائل به کلیت این داستان هستم، حیف شد که یادم نیست اون روزو ولی اینو می‌دونم صد بار دیگه هم بخوام انتخاب کنم بازهم انتخابش می‌کردم!! باز هم این زندگیمو انتخاب می‌کنم که حتی فقط دو هفته، فقط دو هفته لحظه به لحظه از نزدیک عاشقش بشم!!

بعضی از زیبایی‌ها و عشق‌های زندگی هست که فقط نواش، صدای از دورش و حتی بوش برای یک عمرت کافیه ... و سایا توی زندگی ما همچین زیبایی و عشقی بود.

این پست واسه گریه و زاری نیست، یا واسه اینکه دل کسی بسوزه و غصه بخوره، که اونایی که بخوان غصه بخورن، زودتر و جلوتر از ما غصه خوردن و میدونم خود خواهرم هم که محکم ایستاده و آروم دوست نداره که اینجوری شلوغش کنیم.

تو پست اولی که راجع به سایا، وقتی که به دنیا اومده بود گذاشتم، نوشته بودم کارش خیلی سخته چون بعد از سامیارکی، اینکه تو بخوای جاتو توی دل بقیه باز کنی خیلی سخته، ولی اینقدر قشنگ خودشو تو دل همه جا کرد که حتی اونایی هم که ندیده بودنش عاشقش بودن.

روزهایی که گذشت، روزهای سختی بود، روزهایی که روزها از رسیدن بهش ترسیدیم و تا فکرش به ذهنمون خطور می‌کرد دورش می‌کردیم و به شیطون لعنت می‌فرستادیم که دیگه این فکرا رو به ذهن ما نیاره!! روزهایی که اگه فکری هم به زبونمون می‌اومد زبونمون رو گاز می‌گرفتیم و به هفت‌ تا کوه این‌ور و اون‌ور فوتش می‌کردیم!!!

روزهایی که گذشت روزهایی بود که تو دوری و نگرانی گذشت، با عشق مضاعف و درد مضاعف گذشت، به ترس گذشت، به دعا گذشت، به عجز و التماس گذشت، به نذر و نیاز گذشت، به شکر و بی‌قراری گذشت، به دل تنگ گذشت و به همدلی عزیزا گذشت...

نمی‌دونم روزهایی که می‌آن بدون حضور زلالش بر ما چه خواهد گذشت؟! گفتم ما!! راستی نمی‌دونم می‌تونم خودم رو که یه خاله‌ی راه دور بودم و فقط دو هفته توی خوش ترین حالش از نزدیک کنارش بودم و کیفش رو بردم با اونایی که هر روزش رو دیدن و توی سختی و خوشی کنارش بودن تو یه گروه "ما" جا بدم، ولی می‌دم دیگه!! آخه عزیزترینم، عشقش اینقدر زیاد بود که فقط با فیلم و عکس که هیچ، ندید هم می‌تونستی عاشقش سینه چاکش بشی...

روزهایی که می‌آن روزهای سختی خواهند بود و روزهای دل‌تنگی ولی فکر می‌کنم تمام "ما" اگه صد بار دیگه هم قرار به انتخاب بود، بودنش رو به جون انتخاب می‌کردیم...

توی این روزهای سخت از خدا قدرتی می‌خوام برای "ما" که کمک کنه با همه درد و سختی شیرینی‌های زندگی رو ببینیم!! بازم حیف که اون روز انتخاب رو یادم نیست، ولی مطمئنم توی اون روز می‌دونستم کنار شیرینی حضور سایا توی زندگیم چه شیرینی‌های دیگه‌ای هم هست، شیرینی عشق سامیارم، پسر شیرین زبونم، شیرینی حضور مرجانم، خواهری که هر روز که می‌گذره بیشتر بهش ایمان می‌آرم و بیشتر عاشق‌ترش می‌شم، حضور کیوان عزیزم، مهربون‌تر و دلسوزتر از برادر که دیدن بیقراریش از توانم خارجه، شیرینی حضور مریمم، که همیشه مثل ستون تونستم بهش تکیه کنم، هر چند که از درون می‌لرزید ولی کنار من محکم بوده و دلم به بودنش قرص بوده، شیرینی حضور لیزای عزیزم که نمی‌دونم تو کدوم دسته باید بیارمش، خواهر تر از خواهر و مادر تر از مادر، که بار نبودن همه‌ی مارو یه تنه و با عشق می‌کشه به دوشش، عمو حسین مهربون که بهترین عمو واسه ما و سایا بود و سایا هم منتظر برگشتش شد، گلبهار و خشایار عزیزم که تو لحظات خوش و ناخوش خودشون رو میرسوندن و کاری که خاله هاش باید میکردن رو انجام میدادن ... و شیرینی سایه‌ی پدر و مادر که فقط نفسشون خود حقه!!

و شیرینی حضور تک تک اونایی که این روزا رو با عشقشون کنار ما هستن و ما رو طاقت میارن و برای بهتر شدن حالمون تلاش و دعا می‌کنن!!

آرزو می‌کنم با همه‌ی دلتنگی‌ها، رضایت و شادمانی صاحب خونه‌ی دل مرجان و کیوان و سامیار عزیزم باشه و همه‌ی "ما"...

سایای عزیزم، عزیزترین یکرنگی و زلالی‌ای که تا بحال به عمرم دیدم از اینکه ما رو انتخاب کردی ممنونتم و ازت می‌خوام که برای رسیدن به آرزوهامون دستمونو بگیری، فرشته آشتی و عشق XXX

من درد تو را ز دست آسان ندهم **** دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم **** کان درد به صد هزار درمان ندهم

من دوش فراق را جفا می‌گفتم **** با دهر فراق پیش می‌آشفتم

خود را دیدم که با خیالت جفتم **** با جفت خیال تو برفتم خفتم

من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم **** یک موی تو را به هر دو عالم ندهم

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٤/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

کمی آهسته‌تر...

بعد از شاید خیلی
وقت، سلام

نوشتن آشنای دور و
دیر منه و وقتی می‌نویسم خیلی آروم می‌شم منتهی اینکه رو کاغذ باشه یا اینجا دیگه
بسته به شرایط مختلف فرق می‌کنه!

اینکه بخوای از
نوشتن بنویسی هم خودش لعبتی می‌شه‌ها، ولی اونو ولش کن! میخوام از چیزهای دیگه
بگم!

طبق معمول از آدما بگم و از
روابط...

از اونایی که می‌آن
توی زندگیت... از اونایی که بدو بدو نمیان و با سر، اونایی که
خیلی آهسته و آروم میان با نوک پا!

نمی‌دونم برای بقیه
به چه نحوه! ولی برای من اونایی که آروم آروم میان جذابترن!

اونایی که وقت اومدن شلوغش نمی‌کنن و دور برنمی‌دارن.

اونایی که به تو و خودشون وقت می‌دن تا ببینی چی می‌خوای از خودت و خودشون و رابطه‌ات.

که آهسته توی مرزهات پیش‌روی می‌کنن.

که صبورانه می‌ایستن تا تو تصمیم بگیری.

که می‌گن هر طور میل توئه.

که هول نمی‌زنن و هولت نمی کنن.

که تو روزهات مستقر می‌شن.

اینا آروم میان ولی تا هر جا که بیان جا پاشون رو سفتِ سفت می‌کنن.

باید بگم این دسته سیاست‌مداران خوبی هستن که واسه چیزایی که می‌خوان حسابی وقت می‌ذارن!!

با اینا نمی‌فهمی از کِی بود یا چطوری بود که به جایی که هستی رسیدی فقط می‌بینی رسیدی!!

اگه این آدما به پستت بخورن دیگه نمی‌تونی راحت ازشون بگذری، آخه اینا آدمای بلند‌مدتن!!

راستی فک کنم من حداقل یه هم نظر هم داشته باشم،‌ اون دوست شاعرمون که می‌گفت: به سراغ من اگر می‌آیید،‌ نرم و آهسته بیایید؛)

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٢/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بهار ایز کامینگ...

در واپسین روزهای سال 92
دوباره اومدم تا به بهانه‌ی نو شدن سال چنتا جمله بنویسم

طبق معمول هر ساله این
موقع‌ها یک حالت نگرانی، دلشوره، امیدواری و هول‌زدگی خاصی مرا فرا گرفته- آی مرا دلشوره
گرفت :)))

حس می‌کنم که باید این
روزها بیشتر فکر کنم به اینکه چه گذشت در سال قبل و چه خواهم کرد در سال بعد؛

توی سالی که گذشت باز هم
مهمترین دغدغه‌ام روابط انسانی بود؛

آدمایی که بودن و موندن،
آدمایی که بودن و رفتن،‌ اونایی که اومدن و موندن و اونایی که اومدن و رفتن!! حتی
اونایی هم که نیومدن!!- برای چی واقعاً؟؟

خبرهای خوش و ناخوشی که
شنیدیم، اتفاقای خوب و بدی که دیدیم و کارهای خوب و بدی که انجام دادیم!!

دوباره که نگاه می‌کنم می‌بینم
امسال هم خاکستری بودم، به نظر خودم بیشتر مایل به خاکستری روشن!!!

امسال هم شکر خدا معلم‌های
خوبی داشتم، چیزای خوبی یاد گرفتم و دوستای خوبی هم پیدا کردم!!

امسال جدای از تمام
اتفاقای ریز و درشتش یه سری لحظه‌هایی داشت فراموش نشدنی!!

لحظاتی که براش دعا کرده
بودیم!

لحظاتی که چند سال تصورش
می‌کردم!

لحظاتی که یه عمر راجع
بهش رویا پردازی می‌کردم!

لحظه‌های عمیق دلتنگی،
لحظه‌های دلگیری‌های وسیع، لحظه‌های اوج ارتفاع خوشی و لحظه‌های حظیظ احساس
درموندگی...

که ذره ذره همین لحظه‌ها
زندگیمو معنی‌‌دار تر کرد.

امسال یه خورده مسئولیت‌پذیر
تر شدم  و بقول معروف یه کوچولو (خیلی خیلی
ریز) به خودم اومدم!!

امسال یه خورده تنبل بودم،‌
واسه هر کاری نمی‌دونم چرا حسش نبود!!

امسال به معنی واقعی کلمه
فهمیدم "این نیز بگذرد..."

و به این شعر معتقدتر
شدم:

نه تو می مانی ، نه اندوه ، و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی ان لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنان که فقط خاطره ای خواهد ماند



خلاصه که این از پرونده‌ی سال قبل، توی سال جدید واسه همگی
اولین چیزی که آرزو می‌کنم سلامتیه، دومیش دل خوشه، سومیش امید و انگیزه‌ست،
چهارمیش برکته، پنجمیش هم توفیق و ششمیش هم روانی کار.

امروز روز چهارشنبه سوری ـه! و طبق سنت هر ساله شب مامان
شیر برنج می‌پزه و رشته! رشته‌شو خیلی دوست دارم چون دعای قشنگی پشت سرشه ... رشته‌ی
کاراتون دستتون باشه!

امیدوارم که تو سال جدید بتونین به زندگی لبخند بزنین و
مسلط بر احوال و اختیار دار زندگیتون باشین...

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زندگی به مثابه همه چی...2

زندگی مثل قابلمه، ما هم مواد لازم!!

اولش هر کی واسه خودش یه هویت و موجودیت مستقل، آخر سر با
هم یه چیز!!

با بعضی‌ها معمولی می‌جوشیم...

با بعضی‌ها تو آرام‌پز ...

با بعضی‌ها هم توی زودپز...

بعضی‌هامونم عین این گوشت گوساله‌‌های دیرپز!!!

 

زندگی مثل فسنجون، ما هم رب انار و گردو ...

زمان که می‌گذره ما جا می افتیم، مزه می‌گیریم و اصلاً یه
چیز دیگه می‌شیم!!

 

زندگی مثل سیر ترشی، ما هم سیر و سرکه!!

هر چی کنار هم قدیمی‌تر می‌شیم،  ارزشمندتر می‌شیم!!

 

هنر زندگی مثل هنر آشپزی؛ هر چی هنرت بیشتر، چیزایی که درست
می‌کنی خوشمزه‌تر!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

در حکایت توضیحات...

بعضی ها قبل از مذاکراتشون یه برآیندی می کنند از میزان توضیحاتی که می خوان واسه رسیدن به نتیجه مورد نظرشون ارائه بدن مثلاً اینجوری می گن:

من الان در نقطه  A هستم و می خوام به هدف B برسم برای رسیدنم حداقل باید یه بیست سانتی توضیح بدم...

 

این بیست سانت رو بهش می شه گفت " کف توضیحات" یعنی برای رسیدن حتماً باید این بیست سانت رعایت بشه، بیشتر شد مشکلی نیست، مشکل اونجاست که مثلاً در دو سانتی شروع بحث طرف مقابل بگه: "بله، حق با شماست!!"

اینجور وقتا کل محاسبات به هم می ریزه!! هدف ما رسیدن به B بیست سانتی بوده و گرفتن B بعد دو سانت اصلاً اون بار روانی ای رو که باید می داشت، نداره!! اون هجده سانت باقی مونده یه فشاری میاره که باعث شروع فاز دوم توضیحات میشه در چند شاخه:

  • نه آخه می دونید؟!!...

  • نه اینکه دقیقاً اینجوری باشه ها!!...

  • البته اونم درسته ولی...

بعد کار به اینجا هم تموم نمی شه!!! آخه ما قرار بوده به B برسیم و C، D، E و ... نتایج انحرافی ای بودن که اصلاً مد نظر ما نبودن!!! که این قضیه باعث شروع فاز سوم توضیحات می شه!!!

  • نه لطفاً اجازه بدید بگم که ...

  • اونی که گفتم منظورم این بود که ...

  • چیزی که می خواستم بگم اینه که ...

 

بله...  این سیکل نامعیوب تا خیلی فازها می تواند ادامه پیدا کند که نهایتاً هیچ کدام از مسیرها به B ختم نخواهد شد چون خیلی پیش از این ما از اون نقطه رد شدیم!!

دو تا توصیه برای دوتا گروه دارم:

یک- گروهی که مورد مذاکره واقع می شوند؛ لطفاً خوره بازی در نیارید و زودتر از موعد به نتیجه نرسید؛ حتی اگر می خواهید به همون نتیجه ی گروه مذاکره کننده برسید!!!

دو- گروه مذاکره کننده: طی مذاکره هدف خودتون رو فراموش نکنید و هر جا که به نتیجه رسیدید کوتاه بیاید، سکوت کنید و تو افق محو بشید!!

پ.ن. الا ای گروه مذاکره کنندگان، بدانید که مذاکره شوندگان هرگز از میزان کف توضیحات شما باخبر نخواهند شد، فلذا خودتون به زبون خوش رعایت کنید... باشد که رستگار شوید!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٩/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بر ما چه می رود؟!...

بهش گفتن: برامون دعا کن!

گفت: من دعام تا دم در هم نمی ره! اصلاً کی گفته به دعای منه! من که معتقدم نسبت ما به جهان هستی مثل نسبت یک دسته مورچه تو باغچه است به ادمی که ممکنه یهو همشونو لگد کنه و بره!!! به همین سادگی و بی غرضی!! حالا شما از کی میخواین براتون دعا کنه؟!!

  • یکی از کارای جانبی اش همینه... یه چیز می گه که کل باورها و دانش قدیم اطرافیانو به چالش می کشه و میندازتشون تو تلاش که از اون چیزی که بهش معتقدند دفاع کنن و یه جوری متقاعدش کنن!! عموماً هم متقاعد نمی شه!! بعد خودش صبح روز بعد میاد و با قیافه ی بی خیال می شینه چاییش رو با نون سنگک و مربای خونگی می خوره طوری که در جریان باشی این زندگی مورچه وارانه و بلا اختیار که ما هم مرکزش نیستیم ارزش حرص خوردن نداره... تا یه جمله ی دیگه بگه و روز از نو روزی از نو!!!

طبق معمول با این دیالوگش رفتم سر کار!! خیلی فکرم رو مشغول کرد که آیا زندگی به همین مسخرگی؟!! آیا ما اینقدر بی دست و پا در زندگی و سرنوشتمون؟!

به نتایج بدی نرسیدم تا حالا، فکر می کنم که میزان اختیار ادمها توی زندگیشون به اندازه ی میزان آگاهیشونه!! هر چقدر آگاهی آدم بیشتر بشه قدرت انتخابش بیشتره!!!

فکر کنید ما بخوایم یه سری اطلاعات خام با حجم بالا مثلاً صد و بیست هزار رکورد رو پردازش کنیم!! ببینیم اطلاعات چی می گن!! تحلیلشون کنیم و اگه هم شد برای پیش بینی ازش استفاده کنیم؟!

بدون هیچ آگاهی ای، اگه این رو به من بگن، قاعدتاً می گم نمی شه!! شیب؟!! شیب دار؟!! بام؟!! من ؟!! تحلیل؟!!

وقتی EXCEL یاد می گیرم می بینم شاید بشه ولی خوب خیییییلی طول می کشه!!! این وسطها هم هی هنگ می کنه کامپیوتر و حرص می خورم و به زمین و زمان فحش می دم!!

وقتی ACCESS رو هم یاد می گیرم می بینم که نه خوب، دیگه اونقدرا هم هنگ نمی کنه و خیلی سریعتر می شه اوضاع!!

و اگه مثلاً SQL هم یاد بگیرم که دیگه فبهاالمراد می شه!!

حالا فکر کن مثلاً data analyse و forecast هم بلد باشم، شما فقط بگو چی می خوااای؟؟ اصلاً شما عکس بده جنازه تحویل بگیر!!!

و صد در صد کلی راههای دیگه هم هست که من حتی روحم ازشون خبر نداره!!

زندگی هم به نظر من حجم بالایی از داده است!! هرچی بیشتر قوانین و امکانات رو بلد باشیم نتایج بهتری رو راحت تر می گیریم و جبر زندگیمون کمتر میشه! من معتقدم ادما توانایی اینو دارن که برسن به جایی که بگویند: باش و بشود!!!

(البته هنوز به چالش کشیده نشدم:) )

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٩/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زندگی به مثابه همه چی...

پرسید: احسان به نظرت زندگی شبیه چیه؟!

یه‌خورده فکر کرد گفت: رقص

خودش گفت به نظر من مثل بازی مار و پله‌است!

من فکر کردم مثل مدرسه‌است!! بعد دیدم نه دیگه این تعبیر خیلی کلیشه‌است، بیشتر که فک کردم دیدم زندگی می‌تونه شبیه همه چی باشه و واسه اثبات شباهتش به همه‌چی کلی سند و مدرک آورد!!

مثلاً زندگی مثل سیب سرخه، مثل آسمونه ، مثل لباسه، مثل دبّه‌است!! مثل دویست و شیشه!! مثل پادری حتی!!

اما یه چیز جالبی به نظرم اومده جدیداً: زندگی مثل اسمارت‌فون!!

هرکی ممکنه صاحبش بشه ولی معلوم نیست بتونه چقد از امکانات و کاراییهاش سر در بیاره!! هر چی بیشتر کارایی‌هاشو پیدا کنه بیشتر ازش خوشش میاد!! هر چی بیشتر بره تو کارش بیشتر سر در میاره!!

اول کار همشون مثل همدیگه می‌مونن، همه یه اسمارت فون دارن، اما هرکی یه اپلیکیشنی نصب می‌کنه روش و یه استفاده‌ای می‌کنه ازش!!

یه سری اپلیکیشن‌ها و امکاناتم هست که روی خود پکیج اولیه‌است و خیلی از آدما تا آخر عمر اون اسمارت فون اصلاً نمی‌فهمن که چی بوده!!

تا وقتی از اپلیکیشن‌های مختلفش استفاده نکنن نمی‌فهمن که چه قابلیت‌هایی ممکنه داشته باشه و حتی نمی‌دونن فرق اپلیکیشن‌ها با هم چیه؟! ارتقای سیستم عامل چه فرقی داره تو گوشی و خیلی چیزای دیگه!!!

مثل زندگی ... باید زندگی کرد تا زندگی رو فهمید!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٧/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مقوله‌ی توجه در زندگی...

مقوله‌ای در زندگی آدما هست به نام مقوله‌ی "توجه"

فک کنم میزان رضایت آدمای معمولی از زندگی به میزان زیادی بستگی به میزان توجهی داره که داد و ستد می‌کنند.

منتها این داد و ستد همیشه متقابل نیست... غالب آدما دوست دارند گیرنده‌ی این توجه باشن!! واسه همین جذب آدمایی می‌شن که خیلی ازشون این توجه رو دریافت می‌کنن!!

ما دوست داریم بهمون توجه بشه ولی خودمون خیلی به نزدیکان خودمون توجه نمی‌کنیم ... اینجوری می‌شه که وقتی یکی از دور پیدا می‌شه و بهمون توجه می‌کنه، سریعاً به سمت بیرونیه متمایل می‌شیم!! به نظرمون چقد آدم خوبیه، چقدر با شعوره!! آفرین که پی به شخصیت درونی من برده!! آهای نزدیکان من یاد بگیرید... نصف شماست، دو روز نیست منو دیده‌ها ولی ببین چجوریه که پی به ابعاد زیبای نهفته‌ی درون من برده و بهم توجه مثبت نشون می‌ده!!

واقعیتش اینه که (البته تا اینجا که من فهمیدم!!) کلیت رفتار دیگران با ما و اینکه تا چه میزان توجه به ما نشون می‌دن خصوصاً‌ در اولای یه رابطه‌ای خیلی بیشتر از اینکه مربوط به من و درونیات من باشه، به طرف مقابل و درونیات خودش بستگی داره!! خیلی ساده‌انگارانه‌ست که فکر کنیم آدمی که داره الان به من توجه می‌کنه آدمیه که خیلی بهتر از نزدیکان من منو درک می‌کنه، چون در حال حاضر داره بهم بیشتر و بهتر توجه می‌کنه!!

و نقطه ضعف خیلی از ماها هم همینجاست،‌ که با پشتوانه‌ی ضعیفی از توجهات "آدمای نزدیک"، روبرو می‌شیم با توجه خوبی که "آدمای دور" بهمون می‌دن!!! اینجور وقتاست که از آدمای نزدیکمون دلسرد می‌شیم و بدو بدو می‌ریم سمت آدمایی که دورترن!!!

چیزی که فراموش می‌شه اینه که هر دریافتی، یه پرداختی داره و اون کسی هم که الان داره بی‌وقفه توجه نشون می‌ده یه جا توجه غلیظ شمارو طلب می‌کنه!!! و ما برای همه اونایی که بهمون توجه نشون دادن خیلی راحت‌تر توجه خرج می‌کنیم ... حتی غلیظ!!! حواستون به این قضیه باشه!!

و حیفه... حیف نزدیکانه!!! وقتی توجه یکی از دور اینقدر مارو سرمست می‌کنه حیفه که اطرافیانمون رو ازاین مستی بی‌بهره بذاریم!!

کاش بتونیم یه بار بشکنیم این دور باطل رو که اول تو بعد من!! کاش ایمان داشته باشیم به اینکه پرداخت توجهه که دریافتش رو می‌آره!!! در داد و ستد با نزدیکانمون کاش پیش‌قدم بشیم!!!

توجه کردن هزینه‌ی زیادی نداره، اما انگار ما عادت نکردیم که جز خودمون به کسی توجه نکنیم!!!

زندگیمون بر مبنای این اصوله:

-          من به من توجه کنم، تو هم به من توجه کن!!!

-          اگه تو به من توجه نکردی و اویی به من توجه کرد... خاک بر سر بی‌لیاقتت... من که رفتم پیش او!!!

واقعاً گاهی فقط نگاه، گاهی فقط لبخند، گاهی فقط سوال، گاهی فقط تأیید، گاهی فقط حضور... کفایت می کنه!! کفایت می‌کنه برای گرم کردن دلی به این مسئله که مهم است بودنم برای کسی!!!

اریک فروم توی کتاب هنر عشق ورزیدن می‌گه (نقل به مضمون) عشق ورزیدن یه هنره... مثل نقاشی کشیدن... کسی که بلد نیست نقاشی بکشه فرقی نداره که یه لیوان بخواد بکشه یا یه منظره‌ از طبیعت رو!! برای عشق ورزیدن هم عوض کردن افراد توفیری ایجاد نمی‌کنه باید هنر رو یاد گرفت!!

دعا می‌کنم که بتونیم هنر عشق ورزیدن رو یاد بگیریم، پشتوانه‌ی توجهیمون پر و پیمون باشه و‌ اونقدر در داد و ستد "توجه" تبحر پیدا کنیم که هر کسی توجهی کرد به جای انحراف از مسیرمون، ازش یاد بگیریم و لذت گیرندگی رو با عذاب وجدان هدر ندیم!! الهی آمین:)

 

پست مرتبط : آن من که می جویم تو را...

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٤/٢٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

نگاهت را چند سانت پایین تر بیاور...

دقیقاً‌ جا و زمان خاصی نبود که جرقه ی این کار توی ذهنم خورد، ولی فک کنم خالی از لطف نباشه شما هم بدونید چی شد که خواستم یه روز با ویلچیر خیابون ولیعصر رو بیام پایین:

خاطرم نیست کدوم سال- واسه گوش پدربزرگم یه مشکلی پیش اومد که باید می بردیمش پیش متخصص. یه دکتر خوب پیدا کرده بودیم مطبش توی میدون صادقیه بود، یعنی دقیقاً میدون صادقیه سر ایت الله کاشانی، ساختمان طلا (تبلیغ که محسوب نمی شه؟!!)- مسلماً راه رفتن واسه پدربزرگم مثل خیلی دیگه از پدربزرگا راحت نبود، باید حتماً با ماشین جلوی در هر جا که می خواستیم بریم پیاده‌اش می کردیم، پله ها از یه حدی بیشتر می شد دیگه نفسش نمی کشید و همه ی سختی های معمولی که آدمای با سن بالای 80 دارن احتمالاً!! یکی از معضلات ما واسه رسوندن پدربزرگم به در مطب مذکور این بود که اگه می خواستیم جلوی در پیاده اش کنیم باید می رفتیم تو کاشانی، می‌رفتییییم تا دور برگردون رو دور می زدیم و می‌رسیدیم دم مطب. این یعنی یه مسیر خیلی طولانی تو ساعت اوج ترافیک صادقیه!! اگه خودمون ماشین می بردیم ازاونجا که جا پارک اونجا نیست، باید حتماً دوتا همراه می رفتیم باهاش که یکی تو ماشین باشه و یکی ببرتش دکتر! ولی وقتایی که دوتا همراه میسر نبود دیگه باید آژانس می‌گرفتیم. وقتی به راننده می گفتیم باید اون دست خیابون پیاده شیم، واقعاً چشم های گرد شده شون دیدنی بود!! خدایی خودمون هم روا نمی‌دیدیم که راننده‌رو واسه یه عرض میدون صادقیه درگیر اون ترافیک بکنیمش!! روبروی مطب تو میدون پیاده می‌شدیم و به نحوی خودمون رو به اون ور می‌رسوندیم. شاید هیچ وقت نفهمی که چقدر پیاده روها ناهموار، پست و بلند و حتی خطرناکن(!!!) وقتی که یه پیرمرد بالای 80 سال با یه عصا کنارت نباشه!! (من از اون سال تا الان تو صادقیه پیاده نرفتم ان شاءالله که درست شده تا الان!!)

چند سال قبل – زمستون سال 86- خواهرم توی عملیات انتحاری برف بازی (!!) مچ پاش شکست و باید از چوب زیر بغل استفاده می کرد؛ استعلاجی گرفته بود و خونه می موند. یه صبحی که تنها بود هوس کرده بود واسه خودش چای بریزه بیاد بشینه جلوی تلویزیون بخوره :))) چالش خنده داری بود، آوردن لیوان چای از آشپزخونه تا جلوی تلویزیون!!! اگه با دوتا دستش چوب زیر بغل رو می گرفت نمی تونست لیوان رو بگیره، اگه لی لی می کرد دیگه چایی تو لیوان باقی نمی موند!! خلاصه که طفلی مجبور شده بود با لیوان چایش روی زمین بخزه تا توی هال!!!

دو سال بعد– مهر سال 88- وقتی همون خواهر مذکورم بچه ی اولشو به دنیا آورد، من داشتم با ماشین از بیمارستان می آوردمش خونه، چون بخیه داشت هر دست اندازی آه از نهادش در میاورد!!! می تونم قسم بخورم اولین بار بود که اون همه دست انداز رو با هم و یک جا به جون و دل احساس میکردم!!! واقعاً این دست اندازا قبلاً هم همونجا بودن؟!! :)))

امسال- یا بهتره دیگه بگم پارسال اسفند 91- یکی از اساتید عزیزم خانوم ویدا فلاح، یه تمرینی داد سر کلاسش، گفت به پنج تا چیزی فکر کنید که اگه از دست بدینشون خیلی ناراحت می شین!! یه خورده برین تو حال و هواش فکر کنید که اون موقع چی کار می کنید و بعد دیگه از فکرش دربیاین!! شاید نتونین حدس بزنید که این تمرین با چه مقاومتی مواجه شد!! از این که این کار اشاعه ی تفکر منفیه تا این که اصلاً حالا چه کاریهههه؟؟!! ولی جواب قشنگی که به بچه‌ها دادن، از اون جمله هاست که اگه کل کلاس رو بخاطر نیارم این یکی رو یادم می مونه
- ان شاءالله البته –  جایی و زمانی که باید شنا رو یاد گرفت استخر و موقع آرامشه، وسط طوفان دریا نمی‌تونین شنا رو یاد بگیرید.

شاید این تجربه ها یه خورده پراکنده باشه ولی تو همه شون یه چیزی مشترکه اونم اینه که واقعاً تا یه شرایط خاصی واسه آدم پیش نیاد به خیلی از فاکتورهای محیطش توجه نداره. فرقی نداره توی خونه‌ی خودت هستی یا خیابون، تا تو شرایط نباشی نمی‌فهمی!! و فکر نمی‌کنی ممکنه که برای چه کارای کوچیکی چه دردسرای بزرگی بکشی و حتی برای هیچ کدومشون هم آمادگی نداشته باشی!!

خلاصه اش که تمام اینا من را بر آن داشت که این سری قبل از اینکه در شرایط واقعیش قرار بگیرم برای یک بار هم که شده در این عمر گرانمایه (!!) به شرایط کسایی فکر کنم که نمی‌تونن مثل بقیه مردم روی پاهاشون به راحتی راه برن و باید از عصا کمک بگیرن و یا در شرایط سخت تر از ویلچیر استفاده کنند!!

کم نیستن آدمای معلولی که ادعا داریم حقای بزرگی به گردنمون دارن، ولی یه بار از خودمون نپرسیدیم این همه آدمای ویلچیر نشین الان کجان؟!! از کجاها و چجوری تردد می‌کنن که ما اکثراً نمی‌بینیمشون؟!!

فقط چند وقت یه بار توی مسابقات پارالمپیک شاید شاهد افتخار افرینی‌شون باشیم، و یا چند بار تو خیریه‌های خاص!!!

این شعر رو حتماً شنیدید:

ای که دستت می رسد کاری بکن **** پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

بذاریدش کنار این جمله‌ی استاد دیگه و دوست عزیز محمدرضا شعبانلی  که به عنوان جمله ی امسالش توی روزنوشتاش نوشته بود:

ACT AS IF WHAT YOU DO MAKES A DIFFERENCE

به گونه ای رفتار کنید که گویی، آنچه انجام میدهید قرار است یک تفاوت و تغییر جدی ایجاد کند

 

همه ی اینا کنار هم می شه دلیل گزارش هایی که می خوام به صورت ادامه دار از دیدن شهرم، با نگاهی چند سانتیمتر پایین تر از حالت عادی (حدود 50-60 سانتیمتر) بنویسم و تا جایی که می تونم منتشر کنم!! گویی یه روز کسی که کاری از دستش برمیاد ببنتشون و بتونه کاری بکنه!!

به امید حق xxx

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

she's my supergirl...

آهنگا لامصصصبن ... یهویی می برنت یه جایی که سعی می کنی ازش فاصله بگیری... اصلاً کاری ندارن که ... نمی فهمن که ... آهنگن!!!

می برنت به اون موقعی که از کل این شعر فقط خطهای بولد شده اشو می فهمیدی و همذات پنداری می کردی با سوژه شعر... به اون سی دی سلکشن شده با سلیقه خودش که از همه ی آهنگاش فقط سه تا شو دوست داشتی و یکیش هم همین بود...

 

You can tell by the way
She walks that she's my girl

You can tell by the way,
she talks like she rules the world.
You can see in her eyes,
that no one is her Chain.
She's my girl, my Supergirl

And then she'd say it's OK, I got lost on the way
But I'm a Supergirl and Supergirls don't cry
And then she'd say it's allright, I got home late last night
Cause I'm a Supergirl and Supergirls just fly

And then she'd say, that nothing can go wrong
When you're in love, what can go wrong?
And then she'd dance, the night time into day
Pushing her fears further along

And then she'd say it's OK I got lost on the way
But I'm a Supergirl and Supergirls don't cry
And then she'd say it's allright I got home late last night
Cause I'm a Supergirl and Supergirls just fly

Then she'd shout down the line tell me she's got no more time
Cause she's a Supergirl and Supergirls don't cry
Then she'd scream in my face tell me to leave leave this place
Cause she's a Supergirl and Supergirls just fly

She's a Supergirl a Supergirl
She's sewing seeds she's burning tree
She's sewing seeds she's burning tree
She's a Supergirl a Supergirl
A Supergirl my Supergirl

Supergirl by Reamonn

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سایا یعنی یکرنگ و بی‌ریا... (ژانر خانوادگی)

 

14 فروردین هم ثبت شد در فهرست برترین روزهای زندگی ما...

نه بخاطر اینکه تعطیلات تموم می‌شه و باید بریم سر کار، بخاطر اینکه یه سایا به ما اضافه شده!!!

دختر بهاریمون که با اینکه ازمون دوره ولی تمام درختایی که تازه شکوفه زدن و همه‌ی حجم بوی بهار که بغلمون می‌کنه واسه ما مثل اینه که بغلش کردیم و دماغمونو فرو کردیم زیر گلوش...

نمی‌خوام از دوریشون شکایت بکنم ولی چرا بذار شکایت کنم نه از دوری، که از محدودیت!!! از اینکه نشد بریم... نشد باشیم کنار خواهر... کنار دوران حاملگی... کنار تولد... خدا بیامرزه پدر و مادر تکنولوژی رو که به ساعت نکشیده عکسش رو دیدیم ولی داشتم شکایت می‌کردم، دماغ رو زیر گلوی هیچ عکسی نمی‌شه فرو کرد!!! بذار شکایتامو تموم کنم بعد می‌رسم به قسمتای خوب ماجرا... دلم واسه عشق موشولم تنگ شده و شیرین زبونی‌هاش ... ما که یه کیه ؟!! ازش شنیدیم و رفت الان چه شیرین زبونی‌ها که نمی‌کنه!!! دلم واسه آقاجونش تنگه که شبای بدقلقی سامیار کلی باج می‌داد یکی بالا سر بچه کنار مرجان بیدار بمونه خودش چهار ساعت بخوابه!!! به قول گفتنی ای دل غافل!!! ما که داغ بودیم دوری و غربت سرمون نبود... از وقتی که اینا رفتن دلمون واسه بقیه‌شون هم خیلی بیشتر تنگ می‌شه!!! مسخره‌ها!!! حالا شما رفتین هیــــــچ ما چرا نشد بیایم؟!! اصلاً آخه خاله‌ای که خواهرش می‌ره زایمان و تو بیمارستان خواهرزاده‌شو نبینه هم می‌شه خاله؟!! (فک کنم بشه حالا با یه سری تبصره‌های خاص)!!! خلاصه که شکایتامو کردم!!! آخیش!!!

عمیق‌ترین و بهترین آرزوهای همه‌مون واسه سایای خوشمزه‌مون که به قول مامان عین بستنی می‌مونه!!!

برای اون فرشته‌ای که مطمئنیم یه کشتی خیر و برکت باهاشه و قدمش خوشه خوشه و عین اون یکی عشق موشولم خودشو تو دل همه جا می‌کنه، هر چند کارش خیلی سخت تره چون اون سامیارکی با همه‌ی شیرین‌کاریاش سطح توقع مارو که از خواهرزاده برده بالا دیگه بقیه‌رو نمی‌دونم والا : )

از همین تریبون به خواهر مکرمه خسته نباشید عرض می‌کنم که تا اینجاش که فراتر از سطح توقعات ما ظاهر شده و رکورد زده!!!

بوسه و بغل راه دور که فایده نداره ولی یادش بخیر: یه مو از خرس هم غنیمته : ))) فعلاً علی‌الحساب تا یه جای نزدیک!!! xxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxx

سوال‌نوشت: الان این سوال برای من مطرحه که وبلاگ سامیارو اشتراکی می‌کنی؟!! یا یه دونه سایا سوهانی دات بلاگفا باز می‌کنی؟!! یا مال سامیار رو هم می‌پیچونی؟!! آخه خواهر می‌دونم که جون نداری : ))))

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱/۱٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

لطفاً طبق دستور پزشک معالج مصرف شود...

ما در تعیین موقعیت جغرافیایی خودمون یه اشتباه محاسباتی هولناک داشتیم ...

که فرصت رو مغتنم دونستم تا شما رو مطلع کرده و خانواده‌هایی رو از اشتباه در بیارم!!!

در مکان یابی این گونه از موجودات آمده بود:

موجوداتی در میانه، گاهی رو به بالا، گاهی رو به پایین ... جایی نزدیک وسط به طرفین !!!

دیشب طی تحقیقات میدانی جدید متوجه شدیم که دچار خطای پوزیشنینگ بوده و طول و عرض جغرافیایی موجودات فوق‌الذکر ربطی به وسط، میانه ، پنجاه درصد و حومه ندارد!!!

این که از این ... سوال بعدی مد نظرتون احتمالاً در مورد این خواهد بود که پس حالا کجا هستند؟!!

سعی می‌کنم براتون توضیح بدم...

جای متغیر این گونه جایی‌است در نقطه‌ی مقابلِ آنجا که شرایط ایشان را در آن قرار می‌دهد به این صورت:

-          چنانچه دست تقدیر ایشان را در کنار آدمهای ساده‌ای قرار دهد، تیز و فرز و طرح‌دار می‌شوند...

-          در کنار آدمهای این کاره، لال می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های‌ لال، پرحرف می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های پرحرف، خجالتی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های لاییک، مذهبی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های مذهبی، کافر می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های تنبل، کاری می‌شوند...

-          در کنار دیروزی‌ها، امروزی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های سخت گیر، ریلکس شده...

-          و در کنار آدم‌های ریلکس، سخت‌ می‌گیرند...

-          در شهر کوران، بینا می‌شوند و با بینایان کوربازی در میاورند...

کلاً هر آنچه که در مقابلش قرار گیرند، آن دیگری می‌شوند... برای یافتن جایگاهشان کافی‌است عدد موقعیت جغرافیایی شرایط پیش رو را در منفی یک ضرب کنید!!!

بعد این موقعیت ژئوپولتیک باعث می‌شه که این موجودات متعلق به جایی نباشند و به سختی آرامش خاطر یابند ... در تعریف هر کدام از گروه‌های انسانی چه خوششان بیاید چه نیاید جمله‌ی معروفشان این است: جنس ما نیستند :)) که بر طبق تحقیقات انجام شده دانشمندان دریافته‌اند که این موجودات اصولاً فاقد هر گونه جنس خاصی هستند.

و طی کارشناسی‌های پیشرفته تر هم خودم شخصاً فهمیدم که دو دسته آدم‌ها توانایی زندگی مسالمت آمیز با این رده از جانداران را دارن: یا زورشون اینقدر زیاد باشه که اگر گفتند شمال شرقی، توانایی این را داشته باشند که کَت بسته ایشان را به شمال شرقی ببرند... یا اینکه کلاً خودشان هم دچار سندروم عدم پوزیشن‌پذیری باشند. یعنی خودشان از ایشان بپرسند "کدوم وری؟!!" ایشان هم هنگ کرده و دهانشان بسته شود!!! کلاً باید روابط با این گونه از موجودات باید سرشار از غافلگیری باشد والا چنانچه موقعیت ملموس و قابل پیش‌بینی‌ای اختیار کنید، جایابی صورت گرفته از طرف ایشان بی‌شک در منفی یک برابری شما خواهد بود!!!

و من الله توفیق

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱۱/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سفر نامه ... تفاوت نامه ... تشکر نامه...

این سری می‌خوام از سفر بگم ... سفر اخیر به کشور همسایه و نسبتاً دوست امارات... آخه هنوز اونجا شعبی از بانک صادرات و ملی به چشم می‌خوردن در کمال تعجب

سفر عجیبی بود... همه‌چی با هم قاطی ... زیادی فلسفی حتی... ولی یه سری از تفاوت‌هایی که این سری خیلی جلب توجه می‌کرد رو به سمع و نظرتون می‌رسونم:

-          شما حجم بالایی از لبخند رو دریافت می‌کنی ... بیخودکی بیخودکی هر جا که می‌ری بهت می‌خندن... اصلاً این مردم دیوانه‌ان!!!

-          در انبوهی جمعیت هم که باشین گم و گور نمی‌شین و یکی به دادتون می‌رسه، خصوصاً اگه بچه‌ی کوچیک همراهتون باشه... اصلاً شرمنده می‌کنن آدمو

-          به هر ریختی، هر تیپی و هر قیافه‌ای هر غلطی که بکنی کسی کاری بهت نداره ... احتمالاً نگاتون می‌کنن و از همون لبخندای فوق‌الذکر تحویلتون می‌دن ... دیدین گفتم این مردم دیوانه‌ان ؟!!

-           با سفید ترین کفش ممکنه هم بری توی خیابون می‌تونی به همون سفیدی برگردی خونه...

-          تنها جایی که شارژت نمی‌کنن دستشوییه، استفاده‌شو ببرین... والا با این نوناشون!!!

این تیکه‌اش البته اختصاصاً واسه‌ی ما بود و نمی‌تونم خیلی عمومیت بدمش:

-          اونجا دوستایی هستن که کیفیت محبتی که بهت می‌کنن اچ- دی ـه، مهمون نوازی و مهربونی‌شون در غایت درجه‌ی خودشه و معرفتشون در حدیه که کمتر جایی می‌تونی نظیرشو پیدا کنی و جبران کردنش عملاً کار راحتی نیست و تنها کاری که از دستت بر میاد تشکره و تشکر و تشکر و اینکه براشون آرزو کنی که همیشه دلشون شاد، تنشون سالم و برکت زندگیشون زیاد باشه!!!

راستی اونجا زیاد واسه شهر و کشورم حسرت خوردم، حسرت چیزای ساده‌ و پیشرفته‌ای که می‌شد باشه و نیست!!! حسرت کشوری که "یوزد تو بی‌ گوود" شده و وقتی تو صف کنترل پاسپورت فرودگاه امام بودم با دیدن همه‌ی قیافه‌های کج و اعصابای خراب و ابروهای گره خورده‌ای که جای لبخندای مسخره و بی‌دلیل رو گرفته بودن، فهمیدم این فقط حسرت من نیست!!!

سفر عجیبی بود بهرحال و هر روزش یه طور ... کسایی که نبودن و یادشون همراه همیشه بود و کسایی که بودن و حضورشون دلگرم کننده ... بقول شاعر ... حافظا

راستی یه چیزی از وقتی که اومدم با یه ولع خاصی بعد از مسواک زدن قورت قورت آب می خورم :)))

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خودخواه...

"تو" را نه به خاطر "خودت" ... نه به خاطر "خدا" ... که به خاطر "خودم" دوست دارم!!!

حتی "منِ با تو" را از "تو" بیشتر دوست دارم !!!

حق با تو بود ... آدم خودخواهی هستم!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۸/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وقتی که عرش دل می‌لرزد... با مخاطب خیلی خاص!!!

یه زمانایی یه کسایی با یه کیفیتی برات یه دعاهایی می‌کنن که اگه نشنوی‌شون که هیچی ولی اگه به گوش خودت بشنوی احساس می‌کنی این دعا دیگه رد خور نداره!!!

یه زمانایی با یه کیفیتی واسه یه کسی دعا می‌کنی که امیدوار می‌شی خودت که رد خور نداشته باشه!!!

یه زمانایی واقعاً دلت می لرزه، یه زمانایی واقعاً دلت می‌خواد، یه زمانایی واقعاً‌ یه جور دیگه‌است!!!

الان یکی از همون زماناییه که یه جور دیگه‌است، الان یکی از همون زماناییه که یه جور دیگه‌ام!!!

دعا می‌کنم با صدای بلند و از ته دل واسه‌ تویی که الان نگرانتم ... تویی که باهات خندیدم و گریه‌ کردم ... تویی که الکی الکی وکیل مدافعت شدم!!!

آخه من وکالت بلد بودم؟؟؟ می‌خوام یه جور دیگه وکالتت رو بکنم اما!!!

دعا می‌کنم پیش حبیب دل که مواظبمون باشه، مارو وسیله‌ی چیزایی نکنه که توی توان و جنبه‌مون نیست!!!

دعا می‌کنم که دستمون رو بگیره ... حتی اگه نفهمیم ... حتی اگه بی‌لیاقت بازی در بیاریم!!!

دعا می‌کنم اونی که می‌خوای بشه، اونی که می‌خوام بشه!!!

خیلی معذرت می‌خوام که حال عرفانی‌ام رو اختصاصی می‌کنم ... دوست قدیمی‌ام, دارم برات دعا می‌کنم ... فقط برای خودت و فقط برای خودم ... یادته بهت گفتم اون یکی دعا فرق داشت؟!! اینم فرق داره ... آخه یه عرشی لرزیده ... باور کن ... منم باور کردم!!!

 

حق...

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مقوله‌ی پیچیده‌ی تصمیم‌گیری!!!!

رفته بود آرایشگاه با عروسشون که مظنه قیمت آرایش عروس و همراه عروس رو بگیرن می‌گفت:

واسه آرایش همراه عروس چهار تا آپشن داشت آرایشگاهه:

- آرایشگر معمولی با آرایش معمولی 50 تومن؛

- آرایشگر معمولی با گریم 70 تومن؛

- آرایشگر عروسکار، با آرایش معمولی 70 تومن؛

- آرایشگر عروسکار، با گریم 90 تومن!!!!

 

حالا من از دیشب تا امروز صبح چهارتا تصمیم گرفتم:

- مگه چه خبره؟ آرایشگر معمولی هم خوبه،‌ منم که گریم حالا خیلی احتیاج ندارم همون 50 تومنیه خوبه!

- حالا که می‌خوام آرایش معمولی کنم،‌ حداقل با عروسکاره برم که خوبتر باشه!

- من که 70 تومن می‌خوام بدم، خوب بگم معمولیه گریمی برام کار کنه!

- ای بابا!!!! حالا یه شبه دیگه مگه من چند بار برادرم می‌خواد زن بگیره!؟ برم بدم همون عروسکاره گریمی کار کنه برام!!!!!!

 

(پی‌نوشت: شاید قیمت‌ها خیلی به روز نباشه؛ چون من حافظه‌ام اینقدرام خوب نیست! با عرض معذرت از آرایشگاه گلارا شعبه دوی گلسرخ ؛) )

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٦/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مادر...!!!

اینجوری شرطی‌ام کرده، که هر وقت می‌گم : "خواب دیدم..." منتظرم همه قبل از اینکه بپرسن "چی دیدی؟"  بگن "خیر باشه" ... و هر وقت چیزی رو شکوندم همه قبل از اینکه بپرسن "چی بود؟" بگن "فدای سرت"!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

برو کشک خودت رو بسسسساب!!!!

داشت توی چت واسه اون یکی درد دل می‌کرد،

اون یکی بهش گفت: من خیلی دوست دارم کمکت کنما، ولی نمی‌تونم! اهل مشاوره رفتن هستی؟!

-         به نظر من آدم باید خودش بتونه مشکلات خودش رو هندل کنه! البته شاید لازم باشه برم پیش مشاور احساس می‌کنم دارم به تنهایی عادت می‌کنم.

 

و اون یکی داشت فکر می‌کرد اینقدی به تنهایی عادت کرده بود که یادش رفته بود ممکنه مشکلی باشه!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

روی خوش طعم غرورت

می‌گفت : من آدمی هستم شدیداً وابسته به فیدبک! یعنی می‌ترسم در موقع ضعف قرار بگیرم، حاضرم تمام عمر تنها باشم، ولی هیچ وقت توجه گدایی نکنم!

دلم می‌خواد میزان علاقه و توجه من به طرف مقابل حداقل مساوی با میزان توجه یا علاقه‌ی طرف مقابل به من باشه!

 

لذا هر از چندگاهی دست به جمع کردن کاسه و کوزه‌اش می‌زد که این قضیه رو تست کنه! دلیل دیگه‌اش رو هم اینطوری توضیح می‌داد که بعد از یه مرحله‌ای احساس می‌کردم وابستگیم داره بیشتر می‌شه! و چون می‌دونستم آخرش قرار نیست چیزی کف دستم رو بگیره دلم می خواست به یه طریقی رابطه‌ام رو قطع کنم!

ولی به جای اینکه دوتا بذاره روش یه جوری جواب می‌ده که دوباره برگردم!

 

سری آخری ولی انگار این‌طوری نشده بود! اون یکی یه طوری جواب نداده بود که برگرده کلاً دیگه جواب نداده بود! گوییا اونم زده بود تو کار فیدبک! خودش می‌گفت شنونده باید عاقل باشه: مگه می‌شه دلم تنگ نشه، اما اینم گفته بود که ... حاضر بود تمام عمر تنها باشه و گداییِ توجه نکنه!!!

 

...
بقيه‌شو بخون از اينجا
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مادر بودن نوعی مرض است!!!

همیشه می‌گفت: لیزا خیلی خریت کرد که پاشد رفت انگلیس! اینجا واسه خودش خانومی می‌کرد اما از وقتی رفت کلی سختی کشید! اصلاً نفهمید زندگیش چجوری گذشته! خودش، شوهرش! ای بابا چه کاریه؟؟!! که چی مثلاً‌ زندگی خودشو فدای بچه‌هاش کرده؟

 

الان رفته ابوظبی که ببینه می‌تونن ویزای انگلیس بگیرن یا نه!

 

قبل رفتنش پرسیدم واسه چی می‌خوای بری؟ مریضی مگه؟! گفت: واسه بچه‌ام!!!!

 

صد دفعه گفته شده: ماااااادر نشدی بفهمی!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()