مواجهه و مکاشفه

من اناری را میکنم دانه...

من اناری را میکنم دانه، به دل می گویم:

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود!!

شعر از سهرابه و من البته خیلی هم طرفدارش نیستم، ولی امروز که اخرین روز پاییزه و بساط انار و دل و این چیزا به پاست، وقتی این شعرو دیدم خیلی بهم چسبید... خصوصاً اینکه داشتم یه خورده قبل ترش به این فک میکردم که مشکل از اونجایی شروع شد که روراست نبودیم، با دیگران که فدای سرمون، با خودمون هم روراست نبودیم... خوشحال شدیم و نخندیدیم، ناراحت شدیم و اشک نریختیم، حسادت کردیم و به روی خودمون نیاوردیم و بدتر از اونا اینکه انکار هم کردیم... نهههه خیلی هم خوشحال نشدم، نهههه من ناراحت شدم؟!! حساااادت؟؟؟ منننن؟!! دلم تنگ بشه؟!!... هرگز...

این پاییز هم گذشت و کاش از این روز آخرش تصمیم بگیریم که حداقل دانه های دلمون واسه خودمون پیدا باشه... با خودمون روراست باشیم و تمام احساسی رو که داریم بفهمیم و دبه نکنیم بابت هیچ کدومش، به همه شون توجه کنیم و احترام بذاریم...

بقیه همون بهتر که خیلی هم در جریان احساسات ضد و نقیض ما نباشن، خودمون ولی بهشون برسیم؛ به تمام دلتنگی های عزیزمون، خشم های دوست داشتنی مون، حسادت های خاصمون، غمهای ارزشمندمون، شادی های هیجان انگیزمون، خجالت های گرامیمون، بی عرضگی های بانمکمون و همه ی اون حسایی که زندگیمونو معنی دادن و کردنش زندگی!!!

و از دوستی بگم در آخرین روز پاییزی... تلاشی مستمر دو طرفه، خودخواسته، ارزشمند و شیرین...

دوستی چهره های متفاوت دارد، لباس های مختلفی می پوشد، طول و عمق های متفاوتی دارد، مرزهای متفاوت، حتی اسمهای متفاوت می گیرد، اما تمامش یک خاصیت دارد... دلگرمی!! مادامی که تلاش خودخواسته ات ادامه دارد.

در ضمیر ما نمی گنجد به غیر دوست کس **** هر دو عالم دشمن ما باد و مارا دوست بس

دوستی هاتون ارزشمند، عمیق و گرم...

یلداتون مبارکxxxx

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٩/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

کمی آهسته‌تر...

بعد از شاید خیلی
وقت، سلام

نوشتن آشنای دور و
دیر منه و وقتی می‌نویسم خیلی آروم می‌شم منتهی اینکه رو کاغذ باشه یا اینجا دیگه
بسته به شرایط مختلف فرق می‌کنه!

اینکه بخوای از
نوشتن بنویسی هم خودش لعبتی می‌شه‌ها، ولی اونو ولش کن! میخوام از چیزهای دیگه
بگم!

طبق معمول از آدما بگم و از
روابط...

از اونایی که می‌آن
توی زندگیت... از اونایی که بدو بدو نمیان و با سر، اونایی که
خیلی آهسته و آروم میان با نوک پا!

نمی‌دونم برای بقیه
به چه نحوه! ولی برای من اونایی که آروم آروم میان جذابترن!

اونایی که وقت اومدن شلوغش نمی‌کنن و دور برنمی‌دارن.

اونایی که به تو و خودشون وقت می‌دن تا ببینی چی می‌خوای از خودت و خودشون و رابطه‌ات.

که آهسته توی مرزهات پیش‌روی می‌کنن.

که صبورانه می‌ایستن تا تو تصمیم بگیری.

که می‌گن هر طور میل توئه.

که هول نمی‌زنن و هولت نمی کنن.

که تو روزهات مستقر می‌شن.

اینا آروم میان ولی تا هر جا که بیان جا پاشون رو سفتِ سفت می‌کنن.

باید بگم این دسته سیاست‌مداران خوبی هستن که واسه چیزایی که می‌خوان حسابی وقت می‌ذارن!!

با اینا نمی‌فهمی از کِی بود یا چطوری بود که به جایی که هستی رسیدی فقط می‌بینی رسیدی!!

اگه این آدما به پستت بخورن دیگه نمی‌تونی راحت ازشون بگذری، آخه اینا آدمای بلند‌مدتن!!

راستی فک کنم من حداقل یه هم نظر هم داشته باشم،‌ اون دوست شاعرمون که می‌گفت: به سراغ من اگر می‌آیید،‌ نرم و آهسته بیایید؛)

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٢/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زندگی به مثابه همه چی...2

زندگی مثل قابلمه، ما هم مواد لازم!!

اولش هر کی واسه خودش یه هویت و موجودیت مستقل، آخر سر با
هم یه چیز!!

با بعضی‌ها معمولی می‌جوشیم...

با بعضی‌ها تو آرام‌پز ...

با بعضی‌ها هم توی زودپز...

بعضی‌هامونم عین این گوشت گوساله‌‌های دیرپز!!!

 

زندگی مثل فسنجون، ما هم رب انار و گردو ...

زمان که می‌گذره ما جا می افتیم، مزه می‌گیریم و اصلاً یه
چیز دیگه می‌شیم!!

 

زندگی مثل سیر ترشی، ما هم سیر و سرکه!!

هر چی کنار هم قدیمی‌تر می‌شیم،  ارزشمندتر می‌شیم!!

 

هنر زندگی مثل هنر آشپزی؛ هر چی هنرت بیشتر، چیزایی که درست
می‌کنی خوشمزه‌تر!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

در حکایت توضیحات...

بعضی ها قبل از مذاکراتشون یه برآیندی می کنند از میزان توضیحاتی که می خوان واسه رسیدن به نتیجه مورد نظرشون ارائه بدن مثلاً اینجوری می گن:

من الان در نقطه  A هستم و می خوام به هدف B برسم برای رسیدنم حداقل باید یه بیست سانتی توضیح بدم...

 

این بیست سانت رو بهش می شه گفت " کف توضیحات" یعنی برای رسیدن حتماً باید این بیست سانت رعایت بشه، بیشتر شد مشکلی نیست، مشکل اونجاست که مثلاً در دو سانتی شروع بحث طرف مقابل بگه: "بله، حق با شماست!!"

اینجور وقتا کل محاسبات به هم می ریزه!! هدف ما رسیدن به B بیست سانتی بوده و گرفتن B بعد دو سانت اصلاً اون بار روانی ای رو که باید می داشت، نداره!! اون هجده سانت باقی مونده یه فشاری میاره که باعث شروع فاز دوم توضیحات میشه در چند شاخه:

  • نه آخه می دونید؟!!...

  • نه اینکه دقیقاً اینجوری باشه ها!!...

  • البته اونم درسته ولی...

بعد کار به اینجا هم تموم نمی شه!!! آخه ما قرار بوده به B برسیم و C، D، E و ... نتایج انحرافی ای بودن که اصلاً مد نظر ما نبودن!!! که این قضیه باعث شروع فاز سوم توضیحات می شه!!!

  • نه لطفاً اجازه بدید بگم که ...

  • اونی که گفتم منظورم این بود که ...

  • چیزی که می خواستم بگم اینه که ...

 

بله...  این سیکل نامعیوب تا خیلی فازها می تواند ادامه پیدا کند که نهایتاً هیچ کدام از مسیرها به B ختم نخواهد شد چون خیلی پیش از این ما از اون نقطه رد شدیم!!

دو تا توصیه برای دوتا گروه دارم:

یک- گروهی که مورد مذاکره واقع می شوند؛ لطفاً خوره بازی در نیارید و زودتر از موعد به نتیجه نرسید؛ حتی اگر می خواهید به همون نتیجه ی گروه مذاکره کننده برسید!!!

دو- گروه مذاکره کننده: طی مذاکره هدف خودتون رو فراموش نکنید و هر جا که به نتیجه رسیدید کوتاه بیاید، سکوت کنید و تو افق محو بشید!!

پ.ن. الا ای گروه مذاکره کنندگان، بدانید که مذاکره شوندگان هرگز از میزان کف توضیحات شما باخبر نخواهند شد، فلذا خودتون به زبون خوش رعایت کنید... باشد که رستگار شوید!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٩/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بر ما چه می رود؟!...

بهش گفتن: برامون دعا کن!

گفت: من دعام تا دم در هم نمی ره! اصلاً کی گفته به دعای منه! من که معتقدم نسبت ما به جهان هستی مثل نسبت یک دسته مورچه تو باغچه است به ادمی که ممکنه یهو همشونو لگد کنه و بره!!! به همین سادگی و بی غرضی!! حالا شما از کی میخواین براتون دعا کنه؟!!

  • یکی از کارای جانبی اش همینه... یه چیز می گه که کل باورها و دانش قدیم اطرافیانو به چالش می کشه و میندازتشون تو تلاش که از اون چیزی که بهش معتقدند دفاع کنن و یه جوری متقاعدش کنن!! عموماً هم متقاعد نمی شه!! بعد خودش صبح روز بعد میاد و با قیافه ی بی خیال می شینه چاییش رو با نون سنگک و مربای خونگی می خوره طوری که در جریان باشی این زندگی مورچه وارانه و بلا اختیار که ما هم مرکزش نیستیم ارزش حرص خوردن نداره... تا یه جمله ی دیگه بگه و روز از نو روزی از نو!!!

طبق معمول با این دیالوگش رفتم سر کار!! خیلی فکرم رو مشغول کرد که آیا زندگی به همین مسخرگی؟!! آیا ما اینقدر بی دست و پا در زندگی و سرنوشتمون؟!

به نتایج بدی نرسیدم تا حالا، فکر می کنم که میزان اختیار ادمها توی زندگیشون به اندازه ی میزان آگاهیشونه!! هر چقدر آگاهی آدم بیشتر بشه قدرت انتخابش بیشتره!!!

فکر کنید ما بخوایم یه سری اطلاعات خام با حجم بالا مثلاً صد و بیست هزار رکورد رو پردازش کنیم!! ببینیم اطلاعات چی می گن!! تحلیلشون کنیم و اگه هم شد برای پیش بینی ازش استفاده کنیم؟!

بدون هیچ آگاهی ای، اگه این رو به من بگن، قاعدتاً می گم نمی شه!! شیب؟!! شیب دار؟!! بام؟!! من ؟!! تحلیل؟!!

وقتی EXCEL یاد می گیرم می بینم شاید بشه ولی خوب خیییییلی طول می کشه!!! این وسطها هم هی هنگ می کنه کامپیوتر و حرص می خورم و به زمین و زمان فحش می دم!!

وقتی ACCESS رو هم یاد می گیرم می بینم که نه خوب، دیگه اونقدرا هم هنگ نمی کنه و خیلی سریعتر می شه اوضاع!!

و اگه مثلاً SQL هم یاد بگیرم که دیگه فبهاالمراد می شه!!

حالا فکر کن مثلاً data analyse و forecast هم بلد باشم، شما فقط بگو چی می خوااای؟؟ اصلاً شما عکس بده جنازه تحویل بگیر!!!

و صد در صد کلی راههای دیگه هم هست که من حتی روحم ازشون خبر نداره!!

زندگی هم به نظر من حجم بالایی از داده است!! هرچی بیشتر قوانین و امکانات رو بلد باشیم نتایج بهتری رو راحت تر می گیریم و جبر زندگیمون کمتر میشه! من معتقدم ادما توانایی اینو دارن که برسن به جایی که بگویند: باش و بشود!!!

(البته هنوز به چالش کشیده نشدم:) )

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٩/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زندگی به مثابه همه چی...

پرسید: احسان به نظرت زندگی شبیه چیه؟!

یه‌خورده فکر کرد گفت: رقص

خودش گفت به نظر من مثل بازی مار و پله‌است!

من فکر کردم مثل مدرسه‌است!! بعد دیدم نه دیگه این تعبیر خیلی کلیشه‌است، بیشتر که فک کردم دیدم زندگی می‌تونه شبیه همه چی باشه و واسه اثبات شباهتش به همه‌چی کلی سند و مدرک آورد!!

مثلاً زندگی مثل سیب سرخه، مثل آسمونه ، مثل لباسه، مثل دبّه‌است!! مثل دویست و شیشه!! مثل پادری حتی!!

اما یه چیز جالبی به نظرم اومده جدیداً: زندگی مثل اسمارت‌فون!!

هرکی ممکنه صاحبش بشه ولی معلوم نیست بتونه چقد از امکانات و کاراییهاش سر در بیاره!! هر چی بیشتر کارایی‌هاشو پیدا کنه بیشتر ازش خوشش میاد!! هر چی بیشتر بره تو کارش بیشتر سر در میاره!!

اول کار همشون مثل همدیگه می‌مونن، همه یه اسمارت فون دارن، اما هرکی یه اپلیکیشنی نصب می‌کنه روش و یه استفاده‌ای می‌کنه ازش!!

یه سری اپلیکیشن‌ها و امکاناتم هست که روی خود پکیج اولیه‌است و خیلی از آدما تا آخر عمر اون اسمارت فون اصلاً نمی‌فهمن که چی بوده!!

تا وقتی از اپلیکیشن‌های مختلفش استفاده نکنن نمی‌فهمن که چه قابلیت‌هایی ممکنه داشته باشه و حتی نمی‌دونن فرق اپلیکیشن‌ها با هم چیه؟! ارتقای سیستم عامل چه فرقی داره تو گوشی و خیلی چیزای دیگه!!!

مثل زندگی ... باید زندگی کرد تا زندگی رو فهمید!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٧/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زندگی یعنی چی؟!!...

ازم پرسید زندگی یعنی چی؟!

گفتم بذار فکر کنم بهت جواب می‌دم، حتی فکر کردن بهش هم سخته نمی‌دونم چرا؟! خصوصاً اگه داریم زندگی می‌کنیم احیاناً‌، نباید اینقدرها هم سختمون باشه... داشتم دوتا فایل صوتی گوش می‌دادم از محمدرضا شعبانلی و محمدرضا جباری، به نتیجه رسیدم که

زندگی یعنی دلتنگی؛

زندگی یعنی دلخوشی؛

زندگی یعنی دل‌لرزه؛

زندگی یعنی دلخوری؛

زندگی یعنی دلداری؛

زندگی یعنی دل‌ بستن؛

زندگی یعنی دل کندن؛

زندگی یعنی دلهره؛

زندگی یعنی دل‌دادگی؛

زندگی یعنی دل بردن؛

زندگی یعنی دلگیری...

هر روزی که با دل درگیر شد اون‌روز زندگیه و روزهای بی‌دل فقط زنده بودن... 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٦/۱۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مقوله‌ی توجه در زندگی...

مقوله‌ای در زندگی آدما هست به نام مقوله‌ی "توجه"

فک کنم میزان رضایت آدمای معمولی از زندگی به میزان زیادی بستگی به میزان توجهی داره که داد و ستد می‌کنند.

منتها این داد و ستد همیشه متقابل نیست... غالب آدما دوست دارند گیرنده‌ی این توجه باشن!! واسه همین جذب آدمایی می‌شن که خیلی ازشون این توجه رو دریافت می‌کنن!!

ما دوست داریم بهمون توجه بشه ولی خودمون خیلی به نزدیکان خودمون توجه نمی‌کنیم ... اینجوری می‌شه که وقتی یکی از دور پیدا می‌شه و بهمون توجه می‌کنه، سریعاً به سمت بیرونیه متمایل می‌شیم!! به نظرمون چقد آدم خوبیه، چقدر با شعوره!! آفرین که پی به شخصیت درونی من برده!! آهای نزدیکان من یاد بگیرید... نصف شماست، دو روز نیست منو دیده‌ها ولی ببین چجوریه که پی به ابعاد زیبای نهفته‌ی درون من برده و بهم توجه مثبت نشون می‌ده!!

واقعیتش اینه که (البته تا اینجا که من فهمیدم!!) کلیت رفتار دیگران با ما و اینکه تا چه میزان توجه به ما نشون می‌دن خصوصاً‌ در اولای یه رابطه‌ای خیلی بیشتر از اینکه مربوط به من و درونیات من باشه، به طرف مقابل و درونیات خودش بستگی داره!! خیلی ساده‌انگارانه‌ست که فکر کنیم آدمی که داره الان به من توجه می‌کنه آدمیه که خیلی بهتر از نزدیکان من منو درک می‌کنه، چون در حال حاضر داره بهم بیشتر و بهتر توجه می‌کنه!!

و نقطه ضعف خیلی از ماها هم همینجاست،‌ که با پشتوانه‌ی ضعیفی از توجهات "آدمای نزدیک"، روبرو می‌شیم با توجه خوبی که "آدمای دور" بهمون می‌دن!!! اینجور وقتاست که از آدمای نزدیکمون دلسرد می‌شیم و بدو بدو می‌ریم سمت آدمایی که دورترن!!!

چیزی که فراموش می‌شه اینه که هر دریافتی، یه پرداختی داره و اون کسی هم که الان داره بی‌وقفه توجه نشون می‌ده یه جا توجه غلیظ شمارو طلب می‌کنه!!! و ما برای همه اونایی که بهمون توجه نشون دادن خیلی راحت‌تر توجه خرج می‌کنیم ... حتی غلیظ!!! حواستون به این قضیه باشه!!

و حیفه... حیف نزدیکانه!!! وقتی توجه یکی از دور اینقدر مارو سرمست می‌کنه حیفه که اطرافیانمون رو ازاین مستی بی‌بهره بذاریم!!

کاش بتونیم یه بار بشکنیم این دور باطل رو که اول تو بعد من!! کاش ایمان داشته باشیم به اینکه پرداخت توجهه که دریافتش رو می‌آره!!! در داد و ستد با نزدیکانمون کاش پیش‌قدم بشیم!!!

توجه کردن هزینه‌ی زیادی نداره، اما انگار ما عادت نکردیم که جز خودمون به کسی توجه نکنیم!!!

زندگیمون بر مبنای این اصوله:

-          من به من توجه کنم، تو هم به من توجه کن!!!

-          اگه تو به من توجه نکردی و اویی به من توجه کرد... خاک بر سر بی‌لیاقتت... من که رفتم پیش او!!!

واقعاً گاهی فقط نگاه، گاهی فقط لبخند، گاهی فقط سوال، گاهی فقط تأیید، گاهی فقط حضور... کفایت می کنه!! کفایت می‌کنه برای گرم کردن دلی به این مسئله که مهم است بودنم برای کسی!!!

اریک فروم توی کتاب هنر عشق ورزیدن می‌گه (نقل به مضمون) عشق ورزیدن یه هنره... مثل نقاشی کشیدن... کسی که بلد نیست نقاشی بکشه فرقی نداره که یه لیوان بخواد بکشه یا یه منظره‌ از طبیعت رو!! برای عشق ورزیدن هم عوض کردن افراد توفیری ایجاد نمی‌کنه باید هنر رو یاد گرفت!!

دعا می‌کنم که بتونیم هنر عشق ورزیدن رو یاد بگیریم، پشتوانه‌ی توجهیمون پر و پیمون باشه و‌ اونقدر در داد و ستد "توجه" تبحر پیدا کنیم که هر کسی توجهی کرد به جای انحراف از مسیرمون، ازش یاد بگیریم و لذت گیرندگی رو با عذاب وجدان هدر ندیم!! الهی آمین:)

 

پست مرتبط : آن من که می جویم تو را...

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٤/٢٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مدرسه‌ی زندگی...

زندگی مدرسه‌ست؛

زمین کلاس درسش است؛

ما هم شاگردانش؛

ولی خدا آن معلمی نیست که از قبل میدانسته آیا شاگردانش پایان سال قبولند یا نه!

خدا آن سرمایه‌گذار خیریست که مدرسه‌‌ها را ساخته.

و هر آنچه لازم است را به خدمت گرفته تا بیاموزیم.

قوانینش را وضع کرده و کنار نشسته و حالا فقط نگاه می‌کند.

معلم و امتحانش یکی است: مشکلات!!

قوانین این کلاس را که بیاموزی به کلاس بالاتر می‌روی:)

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۳/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

چگونه مشکلاتمان را شستشو دهیم...

برای تمیز کردن بعضی از کثیفی‌ها می‌شه از دستمال خیس و یه شستن ساده زیر شیر آب استفاده کرد.

بعضی از کثیفی‌ها رو هم باید زیر دوش شست!!

یه سری دیگه از کثیفی‌ها هم هست که باید کُرش داد... عین اینکه بندازیش توی استخر که کثیفیه حل شه توش!!!

مشکلات زندگی هم عین چرک‌هان!!! راه حل بعضی‌ها تو سطح خودشونه!!! عین همون دستمال خیس کشیدن رو کثیفی‌ها!!

برای یه سری دیگه از مشکل‌ها، باید از کسی کمک بگیری که درکش بالاتر از سطح مشکل توئه... عین دوش!!

اگه اون کثیفی‌هایی که باید زیر دوش آب شسته بشن رو بخوای دستمال خیس بکشی بدتر گند می‌خوره بهشون... یعنی حواستون باشه، به مشکلتون و کسی که واسه حل بهش مراجعه می‌کنید... حتی اگه اون کس خودتون باشید!!

اینم درست نیست که مثلاً واسه یه خاکی شدن دستت بری دوش بگیری... مثال مشکلاتی‌اش هم واضح می‌شه ... اینکه نباید واسه مشکلای کم اهمیت دنبال راه‌حل‌های بزرگ و آدمای کارشناس بگردیم!! اینجوری می‌شه وسواس و اتلاف منابع!!

یه چیز دیگه هم اینکه کثیفی‌های کوچیک رو اگه همون اول با یه دستمال خیس تمیزش نکنی اینقدر می‌مون رو هم رو هم که دیگه به این راحتی‌ها پاک نمی‌شن... اینم یعنی که حواستون باشه به مشکلای کوچیکتون از همون اول رسیدگی کنین تا کار دستتون ندادن!!!

تهش دارم فکر می‌کنم به اونایی که اینقدر بزرگن که کنارشون قرار بگیری کُرت می‌دن!! اینقدری که وقتی کنارشون قرار بگیری همه مشکلاتت رو حل می‌کنن!! اصلاً‌ خودتو با جاش حل می‌کنن!!

دعا می‌کنم نصیبتون شه کنار این بزرگا باشین و حتی مثلشون هم بشین... یکی از همون بزرگا می‌گه:

فیض روح‌القدس ار باز مدد فرماید**** دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد**** ولی شما خودتم یه تکونی بخور!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱۱/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آسان دوستی کردن یا ...

 

یادم نیست قبلا کجا اینو گفته بودم ولی یادمه گفته بودم... می گن آسان دوستی کردن در بی توقعیه... ولی ایا درست دوستی کردن هم همینه؟!!

به نظرم میزان بودن آدما به قدر اعتباریه که دارن، اعتبارشون به قدریه که می تونی رو خودشون و حرفشون حساب کنی... ینی هرچقدر بتونی رو یکی حساب کنی همونقدر برای تو هست!!!

این که آدم توقعش از یکی بالا می ره، واسه اینه که می خواد بیشتر روش حساب کنه، می خواد براش بیشتر باشه... که طبعاً ضایع شدنای خاص خودش رو هم داره! از اونجایی که حساب کتابا همیشه درست از آب در نمیان و آدم به میزان لازم و کافی از طرفش توقع نمی کنه - یا بیشتر توقع می کنه یا کمتر که اکثرا هم آدما به سمت بیشتر توقع کردن میل می کنن- خلاصه که بله سخت می کنه دوستی رو!!!

 

ولی عمیقاً معتقدم ناراحت کننده تر از اینی که از کسی توقع داشته باشی و براورده شون نکنه، اینه که دیگه نتونی از یکی توقعی داشته باشی!!!

و بالعکسش برای خودم ناامید کننده تر از اینی که فکر کنم نتونستم توقعات کسی رو براورده کنم اینه که بفهمم اصلاً طرف روم حساب نمی کرده از بیخ!!!

هنوز عقلم به خوب و بدش نرسیده... فقط میفهمم که ناراحت یا نا امید کننده است این قضیه... مثل یه جور آگاهی، یه جور پختگی که شاید اولش چندان هم خوشایند نباشه... ولی لازم باشه!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اوضاع به این نحوه...!

حال عرفانی خاصی دارم که نه به صعودم منجر می‌شه نه سقوط ... حالتی از خلسه عرفانی

به حال عادی که بخوام باشم بالا پایین زیاد می‌شما ولی تو حال عرفانی همون خط ثابته مسیرم

جدیداً خیلی هم حساس شدم که حتی بخوام  به درز دیوار هم فک کنم، نوک دماغم قرمز می‌شه و یه پرده تاری میاد جلو چشام

این جدیدنی هم که می‌گم حدوداً‌ یه هفت هشت ده ماهی می‌شه!!!

فهمیدم دغدغه‌های بزرگ زندگیم برای بعضی‌ها چقد کوچیکن و حتی بالعکس!!! البته خوب قبلاً هم می‌دونستم اما سایزش عوض شده الان و خوب نسبتش همونه!!! کاش بزرگتر بشم و بتونم همونجوری که بزرگا توی دغدغه‌های کوچیکم دستمو می‌گیرن دست کوچیکترا رو بگیرم!!!

پذیرا تر از قبلم و دست محبتی که به روم باز می‌شه رو سفت تر از قبل می‌گیرم به این شرط که بعداً سفت دست بگیرم- شرطم هم طبق معمول با خودمه!!!

تکیه کلام این روزام هم شده: اَاَاَی‌ی‌ی دل غافل!!! به زمین و زمان و در و دیوار هم می‌گم!!! بس که کاربرد داره لامصب در این غفلت بازارِ دنیا!!!

و تازه کی گفته که ادما خودشونو بهتر از هر کس دیگه‌ای میشناسن؟!! هر کی گفته غلط بزرگی کرده!!! شاید بعضی از چیزایی که دوست داره یا نه رو بتونه تشخیص بده ولی اینکه خودشو بشناسه شک دارم... و الا از کسایی که می‌شینن جلوتو می‌گن تو این قدرتو داری و این ضعف و این اخلاق و این ویژگی و ... اینقدر استقبال نمی‌شد!!! حتی بعضاً تو یه سری از موارد اینقد خودمون یه خصوصیت رو توی خودمون انکار می‌کنیم که حتی اگه بهمونم بگن بازم قبولش نمی‌کنیم!!!

یه چن وقتی هم هست که درگیر این قضیه‌ام که بالاخره من آدم درونگراییم یا برون‌گرا!!! سفیدم با راه‌راه‌های مشکی، یا مشکی‌ام با راه‌راه‌های سفید؟!! ‌بازم چسبیدم به طیف وسط یا از اون بدتر طیف منفی یک برابری‌ها... که کنار درونگراها، مجلسی و بلبل زبون می‌شم یا کنار بلبل‌ها لالمونی می‌گیرم!!! اَاَاَی‌ی‌ی دل غافل!!!

دلم واسه مرجان و یتعلقاتش هم حسابی تنگه و بخوام به این قضیه هم عمیق تر فک کنم همون بساط دماغ قرمز و پرده تار و باقی ماجرا ... اصن ولش کن!!!

یه جورایی این چن وقته گره خوردن آدما توی زندگی خودشون رو زیادتر می‌بینم ینی انگار شدیدتر پیچیدن تو زندگی خودشون همه، به کی گیر بدم که دست اول باید یقه‌ی خودمو بگیرم!!! دوست دارم گره‌هام وا بشن و بتونم یه نگاهی هم به بیرون داشته‌باشم!!!

خیلی وقت بود دلم می‌خواس بنویسم ولی خوب سر کار خیلی مشغول بودم و تو خونه هم که اصن حرفشو نزن تایپ ده انگشتی با این کیبورد چخ چخی‌ها رو با هیچی عوض نمی‌کنم حتی ریلکسی بعد از رها شدن هر چی که یهو کف مخت چسبیده و رسالت انسانیته که بپاشیش بیرون!!!

همین دیگه... بی‌هیچ اضافه‌ای :)

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٧/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

عامه پسند...

راه دوری نروید... ما، همین خود ما، عوام هستیم...

همان عوامی که به راحتی در تله تبلیغات گرفتار می شوند...

همان ها که پیرو مد, شلوار بلند و کوتاه و تنگ و گشاد به پا می کنند...

همان ها که وقتی سکه گران می شود، می خرند و وقتی ارزان می شود نگه می دارند تا بعدا شاید گرانتر از قبل شود...

همان ها که وقتی ماه رمضان می شود، قفسه های فروشگاه ها را خالی می کنند تا مبادا به قحطی بخورند...

همان ها هر چه زورگوی بالای سرشان صدایش بلندتر باشد، بیشتر حساب می برند...

همان ها که همزمان قهرمان پرور و قهرمان کش هستند...

همان ها که به سرعت احساساتی می شوند و شور حسینی برشان می دارد و به همان سرعت هیجانات اجتماعی، ملی و مذهبی شان فروکش می کند...

همان ها که رفتار بالا دست را نمی فهمند بلکه از انجا که قدرت تغییر ندارند، خود را توجیه می کنند...

همان ها که برنامه ندارند و برنامه ریزی سختشان است...

همان ها که شرایط نمی سازند... شرایط بر ایشان واقع می شود...

همان ها که دغدغه ی نان دارند... یعنی نگرانند... که نکند حادثه ای منجر به قطع نان زندگی شان شود...

 

 

 

می دانید عوام بودن زیاد هم بد نیست:

 

عوام همان ها هستند که دوست دارند آخر فیلم ها عشاق به هم برسند و همه بدکاران توبه کنند و اتفاقات بد تنها خوابی بوده باشد که نقشه اصلی فیلم بالاخره از ان بیدار می شود...

همان ها که در تمام فشارهای همه جانبه زندگی، به مدال های المپیک دل خوش می کنند...

همان ها که اگر در جایی از کشورشان بلایی نازل شود، اگر نتوانند کمک کنند، دلسوزانه دعا می کنند...

همان ها که دردهایشان همدلشان کرده است...

 

اینها را گفتم که پا پس نکشید و بهتان بر نخورد که شما هم جزو همین عوام هستید...

که نگویید ایرانی جماعت حقش است که توی سرش بخورد...

که نگویید این تله های تبلیغاتی برای مردم ساده لوح است...

که نگویید این سیاست های عوام فریبانه است...

که همه ی ما به نوبه خود در خیلی از مواقع، تو سری خورده، ساده لوح و فریفته بوده ایم!!!

که اگر خواستید فراتر بروید، دست عوام را بگیرید و فراتر ببریدش، باشد که دانش عوام دستگیر راهتان باشد!!!

 

حق

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٥/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آن من که می جویم تو را...

همیشه بحثای شخصیت شناسی رو دوست داشتم و هر ابزاری که باهاش بشه راجع به خواص آدما حرف زد رو ... از ماه تولد و فال گروه های خونی، طبع های آدما بگیر تا بحث های علمی تر آرکتایپ و تست های شخصیت ام بی تی آی و علم کواکب و ...

هر بار که بحث های این مدلی پیش میاد یه جمله هست که زیاد شنیده می شه و اونم اینه: مال منو بگو!!! یا من چی ام؟!!

توی این تعقیبا یه چیزیو می فهمی... آدما دوست دارن راجع بهشون حرف بزنی... آدما دوست دارن دیده شن... آدما دوست دارن خودشون رو از دهن بقیه بشنون... حتی شده از دهن علم!!!

یه سری آدما می رن فال می گیرن، فالگیر هیچ چیز جدیدی هم بهشون نمی گه، ولی وقتی میان خیلی هیجان زده ان!!! به من گفت توی کارت خیلی دقیقی!!! گلم شما توی زندگیت دلسوز همه ای!!! ببین تو الان توی یه تصمیمی دو دلی... یا حتی این جمله ها: آدمای تیپ تو توانایی اینو دارن که بقیه رو هدایت کنن... شماها که توی این دسته این خیلی حواستون به جزییات هستش, این تیپی که تو جزوشونی با زبونشون می تونن همه رو تحت تاثیر قرار بدن و ...

انگاری یکی یهو از وسط تمام رنگای مداد رنگی می کشدت بیرون و رنگتو می بینه و می گه هی تو که خردلی هستی می دونی با خردلی میشه چیا کشید؟!!

یا هی خردلی!!! اصن ببینم تو طرح هندونه چه غلطی می کنی؟!!

آدما همیشه تشنه ی شنیدن خودشونن... آدما همیشه تشنه ی شناختن خودشونن!!! تشنه اینن که بدونن الان کجان؟ جاشون چطوره؟! اگه بده, خوب می شه؟!! اگه خوبه, بهتر می‌شه؟!!

 

یاد این متنه افتادم که منسوب به شریعتیه حالا دیگه الله اعلم:

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست ،

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت!!!

این روزها چه شبیه این خدا شده ایم... این روزها بیشتر احساس کنیم هم را... این روزها به جای خاکستری, رنگی ببینیم هم را!!!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٤/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

نصیحت هایی دوستانه از یک آستین پیرهن بیشتر پاره کرده...

بخاطر بدترهایی که در کنارت هستند، بهترینت را فراموش نکن و به بد خودت قانع نشو!!!

در رابطه، هر خوبی که فکر میکنی کردی هیچ وقت عنوان نکن، تا تحت عنوان منت بی ارزش نشود!!!

آنچیز که بر بالا بردن سطح رضایت تو تأثیر گذارست لزوماً این اثر را بر دیگری ندارد!!!

اگر در ادامه دادن حرف خود شک داری... قطعاً از ادامه دادنش پشیمان میشوی!!!

 در مذاکرات خود، دقیقاً بدان به کجا میخواهی برسی، در غیر اینصورت مذاکره تو را در جایی که خود میخواهد، اسکان میدهد!!!

چنانچه گذاشتی مذاکره، نشیمنگاهت را تعیین کند، پذیرا باش!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۳/٢٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

لحظات ناب خوشی...

لحظه های خوش زندگی چن مدلن:

یه لحظه‌هایی هس که خوش می‌گذره ولی بعدا می‌فهمی که چه بیخود گذشته... که این بطور متوسط برای آدما رخ می‌ده!!!

یه لحظه‌هایی هس که خوش می‌گذره ولی همون موقع نمی‌فهمی و بعدا متوجه می‌شی که داشته خوش می‌گذشته... که این بطور غالب برای آدما رخ می‌ده!!!

اما یه لحظه‌های نابی هم هس که دقیقاَ حین خوش گذشتن می‌فهمی که داره بهت خیلی خوش می‌گذره و بعداَ دلت برای این روزا تنگ می‌شه... که این اتفاق خیلی بطور نادر برای آدما رخ می‌ده!!!

به سلامتی اون لحظه‌های ناب و نادری که قدرشون رو تا ته می‌دونیم !!!

حق :)

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۳/٢٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

از هر زبان که می‌شنوم مکرر است...

سلام به همه

از قرار نوزدهم جا موندم ولی چه باک که تا بیستم زنده ایم تا بیایم به ادامه قرارمون برسیم!!!

قرارمون یادآوری یه چیزایی بود تقریباً اول هر فصل یه بار...

دو سال از رفتن بابا عزیز گذشته (البته دوسال و یه روز) و من اومدم یادتون بندازم که هر چند طولانی ولی محدوده فرصتی که در اختیار دارین!!!

روی موارد زیر بیشتر تمرکز کنید:

فریادهای نکشیده رو بکشید!!!

جیغ های نزده رو بزنید!!!

ذوق های نکرده رو بکنید!!!

اشک های نریخته رو بریزید!!!

سیلی های نزده رو بزنید!!!

خوشمزه های نخورده رو بخورید!!!

سرزمین های نرفته رو برید!!!

محبت های نورزیده رو بورزید!!!

آرزوهای نکرده رو بکنید!!!

از ماهیچه های کار نکشیده کار بکشید!!!

سلولهای خاکستری نسوزونده رو بسوزونید!!!

کلاً سعی کنید از نزدیک زندگی کنید... (از همینجا سلامی به بابا آذرخش می کنیم : ) )

سعی کنید قوی تر بشید!!!

سعی کنید پر بار تر بشید!!!

سعی کنید عمیق تر بشید!!!

سعی کنید آرام تر بشید!!!

سعی کنید دستهای بیشتری رو بگیرید!!!

سعی کنید قلبهای بیشتری رو لمس کنید!!!

سعی کنید بیشتر لبخند بزنید!!!

سعی کنید امید بیشتری ببخشین!!!

سعی کنید سبک تر بشید!!!

سعی کنید کار راه بنداز تر بشید!!!

 

چقدر شبیه این پاورپوینتا شد که ملت واسه هم فوروارد می کنن و کسی هم نمی خونه ولی خوب چه کنم که حرف همینه دیگه!!! کو کسی که گوش کنه؟!!

همه اینا رو هم اگه گوش نکردین حالا که فعلا هستیم دور هم بیاین سعی کنیم ببینیم چطوری می شه با هم خوش تر از اینی که هستیم بشیم!!!

این روزا زیاد به پر و پامون می پیچن و ماهم زیاد به پرو پاچه بقیه می پیچیم ولی سعی کنیم انسان تر بپیچیم تا کسی به موندنمون در عذاب و به رفتنمون مشتاق نباشه!!!

عمیقاً می خوام قبل از تموم شدن فرصت، حتی به بیشتر از این فهرست رسیده باشم و باشین... حق

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

لطفاً طبق دستور پزشک معالج مصرف شود...

ما در تعیین موقعیت جغرافیایی خودمون یه اشتباه محاسباتی هولناک داشتیم ...

که فرصت رو مغتنم دونستم تا شما رو مطلع کرده و خانواده‌هایی رو از اشتباه در بیارم!!!

در مکان یابی این گونه از موجودات آمده بود:

موجوداتی در میانه، گاهی رو به بالا، گاهی رو به پایین ... جایی نزدیک وسط به طرفین !!!

دیشب طی تحقیقات میدانی جدید متوجه شدیم که دچار خطای پوزیشنینگ بوده و طول و عرض جغرافیایی موجودات فوق‌الذکر ربطی به وسط، میانه ، پنجاه درصد و حومه ندارد!!!

این که از این ... سوال بعدی مد نظرتون احتمالاً در مورد این خواهد بود که پس حالا کجا هستند؟!!

سعی می‌کنم براتون توضیح بدم...

جای متغیر این گونه جایی‌است در نقطه‌ی مقابلِ آنجا که شرایط ایشان را در آن قرار می‌دهد به این صورت:

-          چنانچه دست تقدیر ایشان را در کنار آدمهای ساده‌ای قرار دهد، تیز و فرز و طرح‌دار می‌شوند...

-          در کنار آدمهای این کاره، لال می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های‌ لال، پرحرف می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های پرحرف، خجالتی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های لاییک، مذهبی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های مذهبی، کافر می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های تنبل، کاری می‌شوند...

-          در کنار دیروزی‌ها، امروزی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های سخت گیر، ریلکس شده...

-          و در کنار آدم‌های ریلکس، سخت‌ می‌گیرند...

-          در شهر کوران، بینا می‌شوند و با بینایان کوربازی در میاورند...

کلاً هر آنچه که در مقابلش قرار گیرند، آن دیگری می‌شوند... برای یافتن جایگاهشان کافی‌است عدد موقعیت جغرافیایی شرایط پیش رو را در منفی یک ضرب کنید!!!

بعد این موقعیت ژئوپولتیک باعث می‌شه که این موجودات متعلق به جایی نباشند و به سختی آرامش خاطر یابند ... در تعریف هر کدام از گروه‌های انسانی چه خوششان بیاید چه نیاید جمله‌ی معروفشان این است: جنس ما نیستند :)) که بر طبق تحقیقات انجام شده دانشمندان دریافته‌اند که این موجودات اصولاً فاقد هر گونه جنس خاصی هستند.

و طی کارشناسی‌های پیشرفته تر هم خودم شخصاً فهمیدم که دو دسته آدم‌ها توانایی زندگی مسالمت آمیز با این رده از جانداران را دارن: یا زورشون اینقدر زیاد باشه که اگر گفتند شمال شرقی، توانایی این را داشته باشند که کَت بسته ایشان را به شمال شرقی ببرند... یا اینکه کلاً خودشان هم دچار سندروم عدم پوزیشن‌پذیری باشند. یعنی خودشان از ایشان بپرسند "کدوم وری؟!!" ایشان هم هنگ کرده و دهانشان بسته شود!!! کلاً باید روابط با این گونه از موجودات باید سرشار از غافلگیری باشد والا چنانچه موقعیت ملموس و قابل پیش‌بینی‌ای اختیار کنید، جایابی صورت گرفته از طرف ایشان بی‌شک در منفی یک برابری شما خواهد بود!!!

و من الله توفیق

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱۱/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وتغییر ابتدای بودن است...
مادر یه عزیزی حرف قشنگی بهش زده بود، گفته بود هر وقت تغییری توی زندگی زندگیت بوجود اومد نگران نشو، ممکنه که اون موقع حالت  بد باشه ولی خیلی زود تعادلت رو توی جای بهتری پیدا میکنی البته فکر کنم تحریف کردم جمله شو ولی خوب مفهومش همین بود. پیرو پست تضاد و فیلان باید بگم آدما توی زندگی سعی میکنن همیشه به یه تعادلی برسن ولی ابتدای بودن و شدن انحراف از تعادله، حالا چه  یک درجه و چه صد و هشتاد!! من که خودم همچین آدمی ام که در مقابل تغییر نیم درجه هم مقاومت چهارصد اسب بخار از خودم دیده شده که نشون دادم ولی تجربه ثابت کرده که تقلا نکنید به نفعتونه ... دیدم که میگما!!! ادما دیر یا زود با شرایط جدید خودشون رو وفق میدن و به یه تعادل جدید میرسن و اگه این انحراف نبود همه چی رکود بود!! پله پله تا تعادل های بالاتر ... پله پله تا ملاقات خود ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سفر نامه ... تفاوت نامه ... تشکر نامه...

این سری می‌خوام از سفر بگم ... سفر اخیر به کشور همسایه و نسبتاً دوست امارات... آخه هنوز اونجا شعبی از بانک صادرات و ملی به چشم می‌خوردن در کمال تعجب

سفر عجیبی بود... همه‌چی با هم قاطی ... زیادی فلسفی حتی... ولی یه سری از تفاوت‌هایی که این سری خیلی جلب توجه می‌کرد رو به سمع و نظرتون می‌رسونم:

-          شما حجم بالایی از لبخند رو دریافت می‌کنی ... بیخودکی بیخودکی هر جا که می‌ری بهت می‌خندن... اصلاً این مردم دیوانه‌ان!!!

-          در انبوهی جمعیت هم که باشین گم و گور نمی‌شین و یکی به دادتون می‌رسه، خصوصاً اگه بچه‌ی کوچیک همراهتون باشه... اصلاً شرمنده می‌کنن آدمو

-          به هر ریختی، هر تیپی و هر قیافه‌ای هر غلطی که بکنی کسی کاری بهت نداره ... احتمالاً نگاتون می‌کنن و از همون لبخندای فوق‌الذکر تحویلتون می‌دن ... دیدین گفتم این مردم دیوانه‌ان ؟!!

-           با سفید ترین کفش ممکنه هم بری توی خیابون می‌تونی به همون سفیدی برگردی خونه...

-          تنها جایی که شارژت نمی‌کنن دستشوییه، استفاده‌شو ببرین... والا با این نوناشون!!!

این تیکه‌اش البته اختصاصاً واسه‌ی ما بود و نمی‌تونم خیلی عمومیت بدمش:

-          اونجا دوستایی هستن که کیفیت محبتی که بهت می‌کنن اچ- دی ـه، مهمون نوازی و مهربونی‌شون در غایت درجه‌ی خودشه و معرفتشون در حدیه که کمتر جایی می‌تونی نظیرشو پیدا کنی و جبران کردنش عملاً کار راحتی نیست و تنها کاری که از دستت بر میاد تشکره و تشکر و تشکر و اینکه براشون آرزو کنی که همیشه دلشون شاد، تنشون سالم و برکت زندگیشون زیاد باشه!!!

راستی اونجا زیاد واسه شهر و کشورم حسرت خوردم، حسرت چیزای ساده‌ و پیشرفته‌ای که می‌شد باشه و نیست!!! حسرت کشوری که "یوزد تو بی‌ گوود" شده و وقتی تو صف کنترل پاسپورت فرودگاه امام بودم با دیدن همه‌ی قیافه‌های کج و اعصابای خراب و ابروهای گره خورده‌ای که جای لبخندای مسخره و بی‌دلیل رو گرفته بودن، فهمیدم این فقط حسرت من نیست!!!

سفر عجیبی بود بهرحال و هر روزش یه طور ... کسایی که نبودن و یادشون همراه همیشه بود و کسایی که بودن و حضورشون دلگرم کننده ... بقول شاعر ... حافظا

راستی یه چیزی از وقتی که اومدم با یه ولع خاصی بعد از مسواک زدن قورت قورت آب می خورم :)))

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و مرگ که در همین حوالی است...

دنیای ما دنیای تضادهاست. حتی معنی، در تضادهاست. همین که من کنار تو قرار می‌گیرم متضاد است و همین که متضاد شده معنادارش کرده‌است.

و همین مرگی که در کنار زندگیست و به آن معنا داده‌است.

کودکانه خیال می‌کنیم که داد امروز نگرفته‌مان را فردا و پس فردا خواهیم گرفت. فردا از ما دل جویی می‌شود. پس‌فردا قدر مارا می‌فهمند و پس از آن فرصت شادی کردن ماست. از یک روز در فردایی نامعلوم تا آآآآآخر عمر خوشبخت خواهیم بود.

صحبت تکراری قدر لحظه‌های اکنون را دانستن است ... دلخوری‌های این روزهای ما بیشتر و اکنونی‌تر از دلخوشی‌هامان شده‌است و حتی وقتی می‌دانیم که نباید لحظه را از دست بدهیم به بدترین وجه ممکن واگذارش می‌کنیم.

و برای ملک زمانمان، اسرافیل، چقدر ناسپاسیم!!!

شاید تنها وقتی مرگ با هیبت خود از کنارمان می‌گذرد لحظه‌ای فکر کنیم که به تمام تضادهای زندگی‌مان...

به دیروزها و فرداها...

به دوست داشتن‌ها و نداشتن‌ها...

به پوچی آنچه برایش زیاد اهمیت می‌دهیم و اهمیت آنچه که بی‌تفاوت از کنارش می‌گذریم...

به آنچه که هستیم ، آنچه که می‌خواستیم باشیم، آنچه که هنوز امیدواریم بشویم و به مسیر بین هستن و بایستن، آنجا که بی‌نقشه فقط خیالاتی برای آینده‌ای رویایی ترسیم می‌کنیم.

و ما فراموشکار تر از آنیم که پیوسته به این سوالات فکر کنیم ... جرقه‌ای، گاهی روشن ... گاهی خاموش!!!

 

یاد نوشت: سالگرد فوت مامان فرانه ... روحش شاد ... و اون تازه گذشته که مرگش دور ولی تأثیرش خیلی عمیق و نزدیک بود!!!

قرار نوشت: اینجا یه قراری می‌ذارم که هر سه ماه یه بار اینجا مرگ رو یاد خودم و شما بیارم. قرار ما سیزدهم اولین ماه هر فصل!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

عادت و ترس و تردید ...!!!

قضیه چیه که ما آدما مثل آب خوردن به همه چی عادت می‌کنیم؟!!

به خود آّب خوردن، به چای خوردن، به خواب بعد از ظهر، به پوشیدن لباسای خاص، به خودمون، به دوستامون، به اس‌ام‌اس زدن سر یه زمان مشخص، نمازمون و حتی به خدایی که می‌پرستیم هم عادت می‌کنیم!!

اینجور وقتا دیگه علت عادت کمرنگ می‌شه و خود اون عادت پررنگ می‌شه!!

یادمون می‌ره اصلاً وجود یکی واسه چیه و مثلاً چرا من شروع کردم بعد ناهار چای خوردن!!!

اتفاق دیگه‌ای که پیش میاد اینرسی شدید ماست توی عادت... یعنی اینکه به نحو غریبی دوست داریم که همون عادت رو هی تکرار کنیم، حتی اتفاق بدتر از اون می‌ترسیم که ترکش کنیم... یه طوری که انگار اگه دیگه من بعد ناهار چای نخورم کل برنامه‌ی روزم به هم می‌خوره و حالم تا آخر روز گرفته‌است!! حالا این که مثال چایه، ولی در حجم‌های بزرگترش مثل دوستان و اعتقادات ممکنه خیلی ترس‌های بزرگتری رو واسمون بوجود بیاره!!

و ترس ...  این موضوع موهوم همیشگی... یه بار یکی راجع به ترس گفت چیزایی که ازش می‌ترسیم موضوعاتی هستند که می‌شه بهشون به دیده تردید نگاه کرد... همین!!!

اگه خودتون بتونید هراز چندگاهی عادتانو بتکونید و خوب و بدش رو جدا کنین که خیلی خوبه... ولی بعضی وقتا که خودتون عرضه‌تون نمی‌شه، بقیه براتون زحمتشو می‌کشن!!

یهو بهت می‌گن که شما سایز گلبول قرمزای خونت کوچیکتر از حالت معموله و نباید بعد از ناهارت تا دو ساعت چای بخوری!!

یهو توی اداره‌ات مجبورت می‌کنن به جای شلوار جین و کتونی، حتماً‌ لباس فرم پارچه‌ای و کفش رسمی بپوشی!!

یهو از دوستت یه چیزی می‌بینی که مثل همیشه و طبق عادت تو نیست!!

یهو تو یه شرایطی یه چیزی از خودت می‌بینی که کرک و پرت می‌ریزه!!

اینجور وقتاس که مجبور می‌شی بازنگری کنی!! صبر کنی!! و اگه ترسیدی از تغییر، به ترست تردید کنی ... همین!!!

بعضی وقتا باید کاری نکرد و نگاه کرد... بعضی وقتاها... اون وقتایی که موج تغییر یهو می‌گیرتت... کی بود می‌گفت؟ خودش می‌برتت هر جا *** بدون هر جا که برد ساحل همونجاست!!!

همه‌ی اینارو گفتم این رو هم بهتون بگم که الان ترسیدم... بدون هیچ اضافه‌ای!!!

حق

 خاص نوشت: گورخما گورخما... ترمزلری ای بی اس دی!!!:))0

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٩/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

کوله پشتی...

فرض کنید همه‌ی ما آدمایی که داریم زندگی می‌کنیم یه کوله‌پشتی گذاشتیم روی کولمون و داریم این مسیر زندگی رو حرکت می‌کنیم.

که توی این کوله‌پشتی همه چیزمون اعم از آیپدمون، کمد لباسامون، وسایل شخصی‌مون،‌ ماشین و خونه‌مون به اضافه‌ی همه‌ی خانواده، دوستا، همکارامون و کلاً روابطمون و حتی اعتقاداتمون رو هم به نحوی چپوندیم و داریم راه می‌ریم!

مسلماً وقتی که کوله‌مون خیلی سنگین باشه نه می‌تونیم درست حرکت کنیم و نه می‌تونیم چیزی از مسیر بفهمیم، کلاً درگیر این می‌شیم که چجوری باید این همه بار رو با خودمون بکشونیم.

همه‌مون احتمالاً جملاتی از قبیل سبک بار و سبک بال باش رو زیاد شنیده باشیم که خوب خیلی هم درستند. برای این زندگی‌ای که گذره و می‌گذره و تو هم باید بگذری نباید خیلی چیزا رو جدی بگیری و بهشون بچسبی و آره! باید خالی کنی کوله‌ات رو ... ولی هی!!! حواستون باشه که چی‌ها رو خالی می‌کنین!!!

خیلی خوبه که بتونی با سرعت مسیرت رو طی کنی و بگذری ولی همیشه فقط رفتن نیست، چطوری رفتنش هم مهم می‌شه!!!

بعضی وقتا هست که آدم یه منظره‌ای رو می‌بینه و دوست داره که یکی دیگه هم اونو ببینه و باهاش ذوق کنه!!!

بعضی وقتا هست که آدم می‌خواد واسه یکی تعریف کنه که چیا دیده!!!

بعضی وقتا هست که آدم از راه رفتن خسته می‌شه و دوست داره که دستش رو بذاره روی شونه‌ی کسی و راه بره!!!

بعضی وقتا هست که آدم پاش قلم می‌شه کلاً و باید یکی دیگه قلم دوشش کنه که بتونه بگذره!!!

 

و واسه‌ی این بعضی وقتا و خیلی بعضی‌وقتای دیگه‌ای که کم هم پیش نمیان، باید یه چیزایی رو توی کوله‌ات نگاه داری و کول بکشی تا توی اون بعضی وقتا بتونی درشون بیاری و استفاده‌شون کنی!!!

بعضی وقتا هست که آدم دلش می‌خواد وسط راه چای بخوره با کیت‌کت!!! نباشه توی کوله‌پشتی کی جوابگوئه؟!!! ... والاااااا!!!

 

بدنیست بدونید نوشت: این نوشته، ویرایش شده‌ی یکی از تمرینای کلاسم بود به استادی محمد‌رضای عزیز (که دوست داره اینجوری صداش کنیم)، در ادامه‌ی سخنرانی کوله پشتی رایان در فیلم up in the air، محصول 2009 :)

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٩/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تورّق...

بعضی وقتا تو زندگی باید وایسی و یه نگاه به خودت بندازی ... ببینی کجایی؟!! کی هستی؟!!چی کار می‌کنی؟!! با کیا می‌پری حتی؟!! این واسه اینه که اگه تو هر کدوم از این سوالا از جوابی که به خودت دادی راضی نبودی، سعی کنی یه کاری کنی که به جواب رضایتبخش‌تری برسی!!!

اگه اون جاهایی که لازمه خودت، اون نگاه رو نندازی و خودت رو ورق نزنی، یه کسی یه جایی یه جوری سرراهت قرار می‌گیره که اون ورقت می‌زنه!!!

ورق خوردن خوبه، گرچه یادآوری می‌کنه که این صفحه‌ای که الان هستی اونقدرا خوشایند نیست و باید صفحه‌ات عوض شه!!! مثل جایگزین کردن یه اسمارت فون با سونی اریکسون  سی901 می‌مونه، که اولاش آدم ملنگ می‌زنه و نمی‌دونه باید چی کار کنه و حتی ممکنه که با سیستم قبلی راحت‌تر باشه، ولی اینو به وضوح می‌فهمه که صفحه‌ی جدید، صفحه‌ی بهتریه و باید ورق خورد...

متورّق می‌شویم...

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٧/٢٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

باید کسی باشد...
وقتی کسی نیست تمام دلتنگی ها به حساب نبودن اوست!!! باید کسی باشد... باید کسی باشد تا بفهمی او هم که باشد، تمام قد، باز هم ممکن است دلت بگیرد، باز هم ممکن است بغضت بشکند و باز هم ممکن است قلبت نیت کند که از چشمهایت سرازیر شوند!!! باید باشد تا با نبودنش بار توهمات گاه و بیگاهت را نکشد ... باید باشد تاچشمانت را باز کند... باید باشد تا واقعی تر باشی!!! باید با تمام دلتنگی ها، بغض ها، ریزش های قلب و توهمات گاه و بیگاهت، کسی باشد... با الهام از مطلب شِیر شده خانم فاطمه ف، توسط دکتر شیری که میتونید اینجا بخونیدش!!! https://m.google.com/app/plus/mp/886/#~loop:aid=z123fhdakny5znwar04cibbzateehxprr40&view=خactivity حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٧/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مکاشفات دلی...

دل‌خوشی یه نوعش خاطرِ!!! یه خاطری که وقتی یهو یادش می‌افتی و دلت هواشو می‌کنه، بی‌هوا لبخند می‌زنی!!! می‌دونی خاطر تو هم یاد اون هست!!! می دونی که چند ساعت دیگه، چند روز دیگه، چند ماه دیگه، یا حتی چند سال دیگه می‌بینی‌اش!!!

دل‌خوری هم یه نوعش خاطرِ!!! اون خاطری که وقتی یهو یادش می‌افتی و دلت هواشو می‌کنه، بی‌هوا توی دلت -خیلی ناراحت- می‌ریزه پایین!!! نمی‌دونی که اصلاً یادت می‌کنه‌ یا نه!!! نمی‌دونی که اصلاً دیگه می‌بینی‌اش یا نه!!!

دل‌مردگی هم یه نوعش خاطرِ!!! اون خاطری که هیچ وقت یهویی یادش نمی‌افتی و دلت هواشو نمی‌کنه، بی‌هوا دلت تکون نمی‌خوره!!! مهم هم نیست که توی یاد کسی باشی یا نه!!! مهم هم نیست که اصلاً ببینیش یا نه!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٦/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و فلسفه انتظار...
تو اولین برخورد احتمالاً انتظار چیز خوشایندی نیست خصوصاً وقتی که بیصبرانه  منتظر چیزی هستی. ولی من جدیداً کشف کردم که یکی از زیباترین مواقع، وقتیه که یکی منتظرت وای میسته!!! اینو کی فهمیدم؟ وقتی تایم تعطیلی سرکار منتظر بودم لیلا بیاد و آنا منتظر بود من برم!!! دیدم چقدر تو زندگی دوست دارم یکی بخاطرم وایسه... مثل وقتی که دارین راه میرین و بند کفشت باز میشه... و واست وای میستن!!! یا این فیلما هستن که مرده سر یه قضیه حیثیتی زده یکی رو کشته، الان حبسه... زنش میگه: من منتظرت میمونم تا برگردی!!! یا اینایی که میرن جنگ، عکس زن و بچه شون تو حلقشونه همیشه و فقط امید برگشتن پیش اوناس که باعث میشه زنده بمونن!!!(جو گرفت دیگه) به این نتیجه رسیدم آدما احتیاج به یکی دارن که منتظرشون باشه... که با اون انتظار بفهمن که هنوزم واسه کسی مهمن!!! اصلاً کسی که هیچکی منتظرش نیست، به چه انگیزه ای نفس میکشه؟!! هان؟!! البته شلوغ میکنما... حتی اگه یه هویجم منتظرت نباشه که بیای بخوریش بازم میشه زندگی کرد ولی آخه حیفه... حیفه هیشکی آسانسور رو با یازده نفر آدم منتظرت نگه نداره!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه وسایلت رو جمع کنی تا با هم برین بیرون!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا غذاتو تموم کنی بعد بره نمازش رو بخونه!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا بند کفشتو ببندی!!! حیفه هیشکی وقتی میرسوندت منتظرت نمونه تا حتماً بری توی خونه!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا بیای با هم ناهار بخورین!!! حیفه هیشکی منتظر زنگت نمونه!!! والا حیفه هیشکی منتظرت نمونه!!! و به همین نسبت حیفه که تو زندگیت منتظر کسی نشی!!! و حتی رو همین حساب میشه حدس زد که چرا همیشه و تو همه آیین ها ملت منتظر یه موعودی بودن... دیگه دنبال دلایل پیچیده نیستم، ملت خودشون کرم دارن، مرض انتظار دارن، خودشون خوششون میاد!!! حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٦/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آدم، کلمه،معنا...
روابط نامحسوسی بین این سه تا کلمه کشف شده که برای توضیح نامحسوس ترشون باید بگم که: یادتون هست راجع به مقوله "دل بسته" و "دل گرم" صحبت کردیم؟!! حالا میخوایم توی تعریف رابطه این سه تا کلمه از مفهوم "دل نشین" استفاده کنیم!!! بعضی "آدم" ها وقتی میان تو زندگیت، توی حرفاشون یه سری "کلمه"هایی استفاده میکنن که "دل نشین" هستن و باعث میشن که اون "آدم" بشینه توی دلت!!! اونوقت اون "کلمه"ها بودن که به اون "آدم"، "معنا" دادن!!! حالا وقتی که اون "آدم"ه نشسته اون تو... حالا دیگه اون "آدم"ه اس که از این به بعد به "کلمه"ها "معنا" میده!!! اینجوریه که یه حرف رو ممکنه از یکی بشنوی و به نظرت بی "معنا" بیاد ولی همون حرف از کس دیگه خیلی هم با "معنا" و "دلنشین" باشه!!! البته "دلنشین"ی غیر از "کلمه" فاکتورای دیگه ای هم داره که در عین نامحسوسی هنوز نامکشوف هم هستن ... ولی به محض مکاشفه، حتماً بهتون ابلاغشون میکنم!!! به قول شاعر که میگه: دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی **** آری آری سخن عشق نشانی دارد حق :) ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٥/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تلاش معقول یا زور بیخود... مسئله این است!!!
بعضی وقتا میبینی که برای رسیدن به یه چیزی زیادی داری دست و پا میزنی... تجربه ثابت کرده که برای به دست اوردن چیزی که باید به دست بیاد،باید تلاش معقول کرد. وقتی دیدی کارت داره به ... می رسه بدون، که صرفنظر از مسیری که میری، داری زور بیخود میزنی!!! حالا دیگه تفکیک تلاش معقول و زور بیخود طبق معمول با خودت!!! بعضی وقتا باید اروم و بی حرکت شد تا مسیر رو پیدا کرد ... اینجور وقتاس که با دست و پای اضافی زدن فقط بیشتر گمراه میشی. کافیه اروم بگیری و چشمات و باز کنی، بیشتر و پیشتر از هر چیز دیگه ای دهنت رو ببندی!!! خواهش میکنم ... چشما... نه دهن!!! حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/۱۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دل‌گرم یا دل‌بسته... مسئله این است!!!

بعضی وقتا بعضی آدما هستن که با یه کارایی که می‌کنن واست می‌تونن دل‌گرمت کنن

ولی بعضی دیگه از آدما هستن که می‌تونن کاری کنن که دل‌بسته‌ات کنن

البته در شرایطی هم دیده شده که بعضی آدما هیچ کاری نکنن و خود آدم به صورت خودجوش و یک‌کاره دل‌بسته‌ می‌شه!!! البته در این شرایط اگه خودش رو نخواد گول بزنه متوجه باید باشه که هیچ وقت دل‌گرم نمی‌شه ولی خوب دل‌بسته رو مشکلی نیست، می‌شه باشه!!!

بهرحال اگه خیلی نخوای خودجوش و یک‌کاره باشی و بخوای اوضات روبراه باشه باید همزمان هم دل‌گرم باشی و هم دل‌بسته ... خدا قسمت کنه!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۳/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آینه و فلسفه دوستی 2...

پیرو پست قبلی در خصوص فلسفه‌ی دوستی و آینه، باید اینو هم اضافه کنم که آدم‌ها قبل از اینکه با کسی دوست بشن واسش مثل شیشه‌ان، بدون جیوه بی‌هیچ انعکاسی!!! تلاش می‌خواد که یه شیشه رو آینه کنی ... صبر می‌خواد... روحیه می‌خواد و حتی اعصاب!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٢/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آینه و فلسفه دوستی...

دوستی مثل آینه می مونه!!! اگه می‌خوای همیشه نگاش کنی باید کلاً دستمال دستت باشه و برق بندازیش... اگه خواستی آینه‌ای باشه که گذری رد می‌شی بتونی خودتو توش نگاه کنی، هفته‌ای، ماهی، چند وقت یه بار یه دستمالی روش بکش!!! اگه نخواستی دیگه ببینیش بذارش همین‌طوری بمونه و بهش دست نزن، مرغوب‌ترین آینه هم که باشه کم کم خودش جیوه‌اش می‌ریزه!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

به جان جدم حضرت کاغذ...

بعد از خوندن داستان دختر هابیل و پسر نوح، در کشاکش بین این که، چه کسی هستم و چه کسی دوست دارم باشم- فرزند هابیل یا فرزند با بدان بنشسته ی نوح- و بعد از تمام بحث ها، قول و قرارها، تبصره ها و ... یادم افتاد، یادم افتاد یک دنیا آدم میان سفیدان نسل هابیل و سیاهان نسل پسر ناخلف نوحند و من هم خاکستری رنگی از همان دنیا!!!

یادم افتاد قسم شوخی پدرم را: "به جان جدم حضرت کاغذ"!!!

من دختر نسل کاغذم، دختری که می تواند شبیه هابیلیان باشد یا شبیه خاندان مطرود نوح!!!

دختر نسل وسط هستم!!!

دختر سفید و سیاه نیستم!!! دختر طیف خاکستری ام!!!

دختر نسل ثبات نیستم!!! دختر لغزندگی ام... روی این طیف خاکستری، از تیره ترین تیره، تا روشن ترین روشن ... از سرکش تر از پسر نوح تا پاک تر از دختر هابیل!!!

نه آنچنان محکم و استوارم، نه این چنین نرم و شکننده، انعطاف پذیرم!!!

 

این یک پارچه نبودن، این یک طرفه نبودن، این یک دست نبودن، این بی ثباتی و بی اصالتی و این کثرت سالیانی دردی بوده بر شانه فرزند کاغذ، ولی اکنون که ارزش و ضد ارزش نیز همتراز با خود نسل متغیرم، تغییر کرده است، ارزش بالاتری را نصیب این متوسط الحالی ام کرده ام!!!

 

نسل لغزنده حضرت کاغذ پلی است میان دو دنیای متفاوت سیاهان و سفیدان!!! چه اگر جدم حضرت کاغذ نبود سنگی رو سنگ بند نبود و تمام زندگی نبرد بی پایانی بود بین سیاهی و سفیدی!!! سفیدان، سیاهان را طرد می کردند و سیاهان نیز سفیدان را می دریدند!!! کسی نبود تا همزمان به سفیدان حق دهد و سیاهان را نیز درک کند و بتواند بر هر دو اعتراض کند!!!

 

این همه، ماییم!!! دنیای ما، دنیای درون ما، ترکیب کاملی از سیاهی ها و سفیدی ها!!!

 فرزندان نسل کاغذ فرزندان نسل تغییرند... نه آنقدر پاکند و خود را از زشتی دور می بینند که سیاهان را منع و مطرود کنند و نه انقدر در گناه فرو رفته و مغروقند که دیگر امیدی به صلاح خود نداشته باشند!!!

 

حالا این منم... فرزند خلف جدم حضرت کاغذ!!!  آن متوسط الحالِ لغزنده ی انعطاف پذیرِ خاکستری رنگ!!!

 

فرزند کاغذ راه ها و بیراهه های زیادی رفته است تا در این بلاتکلیفی، تکلیف و مشق خود را بیابد...

 

تکلیف من اثبات آن نیست که آیا می توانم سیاه تر از هر سیاهی باشم یا نه... نیاز به اثبات ندارد چه اگر آب باشد، خواسته ناخواسته، شناگر قابلی هستم!!!

 

تکلیف من، دیدن نور است و تاریکی، همزمان!!!

تکلیف من، انتخاب است!!!

تکلیف من، یادآوری پاکی سفیدان به سیاهان و یادآوری جرأت و جسارت سیاهان به سفیدان است!!!

تکلیف من، کمتر قضاوت کردن و بیشتر درک کردن است!!!

تکلیف من، دیدن حقایق است، بعد از کنار زدن پرده ی سیاهی و سفیدی!!!

تکلیف من، انعطاف پذیری است، گره خوردن و گره زدن سیاهی و سفیدی به هم!!!

تکلیف من، شایسته ترین من بودن است!!!

 

حالا این منم... فرزند خلف جدم حضرت کاغذ!!!

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()