مواجهه و مکاشفه

تولد مرزی

سلام

باز هم یک پاییز دیگه و یک آبان دیگه

راجع به پاییز نظرات ضد و نقیض زیادی می دن، از دلگیری و غم انگیز بودنش تا پادشاه فصل ها بودنش... هر چی که هست من پاییز رو خیلی دوست دارم، معتقدم با برگریزون پاییز، خیلی از تعلقات ما هم ریخته می شه و اماده تغییر می شیم و پاییز تو نظر من همیشه به نحو زیبایی بی رحمه! اروم و با متانت! مدلی که واسه هر تغییری هم می پسندم، آ روم و تدریجی...

امسال من به نحو دلگیری متفاوت بود از هر سال گذشته ولی بهر حال ایستادم، ایستادیم! نه شاید خیلی با شکوه و محکم، شاید خیلی حساس و شکننده، ولی ایستادیم و مطمئنم توان و امید هم آروم و تدریجی در ما ریشه می کنه و محکم تر می شیم... و روزی رو میبیینم که فقط تلخی دردهای امروزمون رو نمی بینیم و مفهوم شفا رو می فهمیم...

یه دعای فرجی هست که با این جمله شروع میشه: الهی عظم البلا، و برخ الخفا...

خدایا گرفتاری بزرگ شد  پوشیده برملا گشت و پرده کنار رفت و امید بریده گشت... و پشتیبان تویی و شکایت تنها به جانب توست، در سختی و آسانی تنها بر تو اعتماد است...

در این تولد گشایش آرزو میکنم، گشایش در فهم، گشایش در زندگی، گشایش در همه ابعاد زندگی!!!

بزرگتر شدم و با همه سختی هاش باز بودن را انتخاب میکنم، امید را و دوست داشتن را!!!

امسال فهمیدم روزهای سخت هم با دوستی های عمیق بهتر می گذرد و خانواده، مفهومی فراتر از قبله!!!

ارزو میکنم در سال جدید انسان تر باشم، دوست تر و قدرتمند تر!!!

حرف زدن برام سخت تر شده انگار

برای من در مرز بین بیست و سی سالگی...

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/۸/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

کمی آهسته‌تر...

بعد از شاید خیلی
وقت، سلام

نوشتن آشنای دور و
دیر منه و وقتی می‌نویسم خیلی آروم می‌شم منتهی اینکه رو کاغذ باشه یا اینجا دیگه
بسته به شرایط مختلف فرق می‌کنه!

اینکه بخوای از
نوشتن بنویسی هم خودش لعبتی می‌شه‌ها، ولی اونو ولش کن! میخوام از چیزهای دیگه
بگم!

طبق معمول از آدما بگم و از
روابط...

از اونایی که می‌آن
توی زندگیت... از اونایی که بدو بدو نمیان و با سر، اونایی که
خیلی آهسته و آروم میان با نوک پا!

نمی‌دونم برای بقیه
به چه نحوه! ولی برای من اونایی که آروم آروم میان جذابترن!

اونایی که وقت اومدن شلوغش نمی‌کنن و دور برنمی‌دارن.

اونایی که به تو و خودشون وقت می‌دن تا ببینی چی می‌خوای از خودت و خودشون و رابطه‌ات.

که آهسته توی مرزهات پیش‌روی می‌کنن.

که صبورانه می‌ایستن تا تو تصمیم بگیری.

که می‌گن هر طور میل توئه.

که هول نمی‌زنن و هولت نمی کنن.

که تو روزهات مستقر می‌شن.

اینا آروم میان ولی تا هر جا که بیان جا پاشون رو سفتِ سفت می‌کنن.

باید بگم این دسته سیاست‌مداران خوبی هستن که واسه چیزایی که می‌خوان حسابی وقت می‌ذارن!!

با اینا نمی‌فهمی از کِی بود یا چطوری بود که به جایی که هستی رسیدی فقط می‌بینی رسیدی!!

اگه این آدما به پستت بخورن دیگه نمی‌تونی راحت ازشون بگذری، آخه اینا آدمای بلند‌مدتن!!

راستی فک کنم من حداقل یه هم نظر هم داشته باشم،‌ اون دوست شاعرمون که می‌گفت: به سراغ من اگر می‌آیید،‌ نرم و آهسته بیایید؛)

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٢/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

در حکایت توضیحات...

بعضی ها قبل از مذاکراتشون یه برآیندی می کنند از میزان توضیحاتی که می خوان واسه رسیدن به نتیجه مورد نظرشون ارائه بدن مثلاً اینجوری می گن:

من الان در نقطه  A هستم و می خوام به هدف B برسم برای رسیدنم حداقل باید یه بیست سانتی توضیح بدم...

 

این بیست سانت رو بهش می شه گفت " کف توضیحات" یعنی برای رسیدن حتماً باید این بیست سانت رعایت بشه، بیشتر شد مشکلی نیست، مشکل اونجاست که مثلاً در دو سانتی شروع بحث طرف مقابل بگه: "بله، حق با شماست!!"

اینجور وقتا کل محاسبات به هم می ریزه!! هدف ما رسیدن به B بیست سانتی بوده و گرفتن B بعد دو سانت اصلاً اون بار روانی ای رو که باید می داشت، نداره!! اون هجده سانت باقی مونده یه فشاری میاره که باعث شروع فاز دوم توضیحات میشه در چند شاخه:

  • نه آخه می دونید؟!!...

  • نه اینکه دقیقاً اینجوری باشه ها!!...

  • البته اونم درسته ولی...

بعد کار به اینجا هم تموم نمی شه!!! آخه ما قرار بوده به B برسیم و C، D، E و ... نتایج انحرافی ای بودن که اصلاً مد نظر ما نبودن!!! که این قضیه باعث شروع فاز سوم توضیحات می شه!!!

  • نه لطفاً اجازه بدید بگم که ...

  • اونی که گفتم منظورم این بود که ...

  • چیزی که می خواستم بگم اینه که ...

 

بله...  این سیکل نامعیوب تا خیلی فازها می تواند ادامه پیدا کند که نهایتاً هیچ کدام از مسیرها به B ختم نخواهد شد چون خیلی پیش از این ما از اون نقطه رد شدیم!!

دو تا توصیه برای دوتا گروه دارم:

یک- گروهی که مورد مذاکره واقع می شوند؛ لطفاً خوره بازی در نیارید و زودتر از موعد به نتیجه نرسید؛ حتی اگر می خواهید به همون نتیجه ی گروه مذاکره کننده برسید!!!

دو- گروه مذاکره کننده: طی مذاکره هدف خودتون رو فراموش نکنید و هر جا که به نتیجه رسیدید کوتاه بیاید، سکوت کنید و تو افق محو بشید!!

پ.ن. الا ای گروه مذاکره کنندگان، بدانید که مذاکره شوندگان هرگز از میزان کف توضیحات شما باخبر نخواهند شد، فلذا خودتون به زبون خوش رعایت کنید... باشد که رستگار شوید!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٩/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بر ما چه می رود؟!...

بهش گفتن: برامون دعا کن!

گفت: من دعام تا دم در هم نمی ره! اصلاً کی گفته به دعای منه! من که معتقدم نسبت ما به جهان هستی مثل نسبت یک دسته مورچه تو باغچه است به ادمی که ممکنه یهو همشونو لگد کنه و بره!!! به همین سادگی و بی غرضی!! حالا شما از کی میخواین براتون دعا کنه؟!!

  • یکی از کارای جانبی اش همینه... یه چیز می گه که کل باورها و دانش قدیم اطرافیانو به چالش می کشه و میندازتشون تو تلاش که از اون چیزی که بهش معتقدند دفاع کنن و یه جوری متقاعدش کنن!! عموماً هم متقاعد نمی شه!! بعد خودش صبح روز بعد میاد و با قیافه ی بی خیال می شینه چاییش رو با نون سنگک و مربای خونگی می خوره طوری که در جریان باشی این زندگی مورچه وارانه و بلا اختیار که ما هم مرکزش نیستیم ارزش حرص خوردن نداره... تا یه جمله ی دیگه بگه و روز از نو روزی از نو!!!

طبق معمول با این دیالوگش رفتم سر کار!! خیلی فکرم رو مشغول کرد که آیا زندگی به همین مسخرگی؟!! آیا ما اینقدر بی دست و پا در زندگی و سرنوشتمون؟!

به نتایج بدی نرسیدم تا حالا، فکر می کنم که میزان اختیار ادمها توی زندگیشون به اندازه ی میزان آگاهیشونه!! هر چقدر آگاهی آدم بیشتر بشه قدرت انتخابش بیشتره!!!

فکر کنید ما بخوایم یه سری اطلاعات خام با حجم بالا مثلاً صد و بیست هزار رکورد رو پردازش کنیم!! ببینیم اطلاعات چی می گن!! تحلیلشون کنیم و اگه هم شد برای پیش بینی ازش استفاده کنیم؟!

بدون هیچ آگاهی ای، اگه این رو به من بگن، قاعدتاً می گم نمی شه!! شیب؟!! شیب دار؟!! بام؟!! من ؟!! تحلیل؟!!

وقتی EXCEL یاد می گیرم می بینم شاید بشه ولی خوب خیییییلی طول می کشه!!! این وسطها هم هی هنگ می کنه کامپیوتر و حرص می خورم و به زمین و زمان فحش می دم!!

وقتی ACCESS رو هم یاد می گیرم می بینم که نه خوب، دیگه اونقدرا هم هنگ نمی کنه و خیلی سریعتر می شه اوضاع!!

و اگه مثلاً SQL هم یاد بگیرم که دیگه فبهاالمراد می شه!!

حالا فکر کن مثلاً data analyse و forecast هم بلد باشم، شما فقط بگو چی می خوااای؟؟ اصلاً شما عکس بده جنازه تحویل بگیر!!!

و صد در صد کلی راههای دیگه هم هست که من حتی روحم ازشون خبر نداره!!

زندگی هم به نظر من حجم بالایی از داده است!! هرچی بیشتر قوانین و امکانات رو بلد باشیم نتایج بهتری رو راحت تر می گیریم و جبر زندگیمون کمتر میشه! من معتقدم ادما توانایی اینو دارن که برسن به جایی که بگویند: باش و بشود!!!

(البته هنوز به چالش کشیده نشدم:) )

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٩/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من 28 ساله...

تولد 28 سالگی همیشه یکی از اون تولدای مهم محسوب می شده!! مثل 20 و 24!!! کلاً هر چهار سال یکباره که انگار می فهمم که واقعاً سنم رفته بالا!!! والا اون زمان که ما بچه بودیم یه خانوم 28 ساله خیلی خانوم بود، مثل الان که الکی نبود که!!!

شمع 28 سالگی هم فوت شد در کنار یک سری از عزیزام، کنار اونایی که هستن و جای خالی اونایی که نیستن!! امسال تصمیم گرفتم که شب و روز تولد اون غم همیشگی یا به قول معروف اون غم عرفانی اش نباشه، 28 سال که گذشت، امسال بازم شب و روز تولدم بارون اومد اولین بارونای پاییزی که عجیب میچسبن بهم و میخوام به همه بگم قابلتونو نداشت!! میخواستم بگم خوشحالم از بودنم، خوشحالم از اینکه در کشمکش بین اومدن و نیومدن، اومدن رو انتخاب کردم!! این انتخاب که نمی دونم دست خودم بوده یا نه بهم یه شجاعت خاصی می ده شجاعت اینکه کار سخت تر رو انتخاب کردم و مثل خیلی وقتای دیگه تو انتخابا طفره نرفتم!!

خوشحالم که هستم و هستن کنارم کسایی که دوستشون دارم، کسانی که دوستم دارن و حتی اگه حضور فیزیکی شون نیست تپش دلای گرمشون کنارمه!!!

حالا قسمت ادبی ماجرا:

من 28 ساله، پر از کوتاهی، محاسبات غلط، جهل و ابهام... مشتاق به بلندی، درستی و آگاهی شدم!!

من 28 ساله، خاکستری... رویم را به سوی روشنایی گردانده ام!!

من 28 ساله، خودخواهِ زود رنج پرتوقع ... آینه ی خودخواهی ها، زودرنجی ها و پرتوقعی هایم را دستم گرفته ام!!

من 28 ساله، بی توجه ... توجهم را جلب کرده ام!!

من 28 ساله، بی مسئولیت ... مسئولیت خوشبختی خودم را قبول کرده ام!!

من 28 ساله، ورپریده ...

من 28 ساله، ترسو...

من 28 ساله، تن آسا...

من 28 ساله، زیقی...

من 28 ساله... از خودم راضیم :)

و نهایتا من 28 ساله... هستم!!!!

به افتخار همه ی 28 ساله ها... بی هیچ اضافه

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۸/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

ُسالی که گذشت... سالی که می‌آید...

به این نتیجه رسیدم تا این پست آخر سالونه رو ننویسم حس تموم شدن سال کهنه و شروع شدن سال نو و بهار و عید و اینا بهم دست نمی‌ده!

سالی که گذشت بی‌انصافیه بگم که سال خوبی نبود!!

تجربه‌های جدید ، آموخته‌های جدید، معلمای جدید،‌ جاهای جدید، کارای جدید، احوال جدید، دوستای جدید به تبع همه‌ی اینا رشدهای جدید... برای خوب کردن یه سال کفایت می‌کنه!!

و در عین حال نگذریم از همه تجربه‌های عجیب غریب و شوک‌های ناگهانی و خبرهایی که آرزو می‌کنم هیچ‌وقت هیچ‌کسی،‌ بهش این خبرا نرسه!!!

این روزای سال همیشه پر از قول و قراره،‌ پر از وعده و وعیده، پر از امید و آرزوئه و امسال بیشتر از هر سال امیدواریم!!! جمع امید همه‌ی سال‌های زندگی رو این روزا استفاده می‌کنم ... روزای سختی رو گذروندیم همه‌مون و هنوز محکم واستادیم، با اینکه روبرومون تصاویر محو و درهم و برهمن، ولی مطمئنم که وقتی این طوفان‌ فروکش کنه، روزهای قشنگی تو سال جدید منتظرمونن!!

این شعره رو هم که هر سری مریم توی ماشینش می‌ذاره دوتامون با بغض تأییدش می‌کنیم:
WHAT DOESN'T KILL YOU, MAKES YOU STRONGER…

اصلاً‌ سال باید واسه همین نو بشه، که امیدها نو بشه،‌ که قول و قرارها از سر گذاشته بشه، که احوال نو بشه!!

طبق معمول سنت هر ساله بغضم گرفته (اصن یه وضیه‌ها کلاً:) ) و در این حال عرفانی ملکوتی برای همه‌ی کسایی که یادم می‌آن و نمی‌آن دعا می‌کنم!!

برای تک‌تک پاره‌های وجودم که خود دنیامن شفا و سلامتی می‌خوام با دل‌های شاد و لبای پرخنده!!

برای همه‌ی عزیزایی که از قدیم بودن و هر چی بیشتر می‌گذره معنی‌شون بیشتر و عمیق‌تر می‌شه!!

برای همه‌ی عزیزایی که قدیم بودن و الان خاطراتشون مونده، اونایی که حتی خاطرشونم نمونده!!

برای همه‌ی عزیزایی که یهو سرتو بالا می‌کنی و می‌بینی دارن تو روزات می‌چرخن و رنگ خودشونو به زندگیت می‌زنن!!

و برای همه‌ی اونایی که عزیز یکی هستن، آرزو می‌کنم که امسال سال سلامتی باشه براشون، دلشون خوش باشه و بتونن دلهای بقیه رو شاد کنن، روزهاشون بهتر از این بشه و روزگار رو بهتر از این بکنند!!

آرزوی تپیدن قلب‌های همه‌مون رو دارم از سر ذوق، دوست‌داشتن و دل‌بستگی کنار اونایی که برامون عزیزن!!!

لابلای همه‌ی این دعاها، قبل و بعد و اول و اخرشون هم دعای اصلیم سلامتی و شفاس واسه همه‌ی فرشته‌های کوچیک زندگی که حجم وجودشون چندین برابر خودشونه و ان‌شالله هرکی داره خدا حفظش کنه براش.

آرزوی امسالم سر سفره هفت‌سین بعد از سلامتی، بغل خواهرانه‌است و گریه‌های شوق و شوخی‌های مختصصصصص خواهری با همه ملزومات بی‌هیچ اضافه  XXX

XXXسال نو و روزگار نوی همه‌تون مبارک XXX

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

she's my supergirl...

آهنگا لامصصصبن ... یهویی می برنت یه جایی که سعی می کنی ازش فاصله بگیری... اصلاً کاری ندارن که ... نمی فهمن که ... آهنگن!!!

می برنت به اون موقعی که از کل این شعر فقط خطهای بولد شده اشو می فهمیدی و همذات پنداری می کردی با سوژه شعر... به اون سی دی سلکشن شده با سلیقه خودش که از همه ی آهنگاش فقط سه تا شو دوست داشتی و یکیش هم همین بود...

 

You can tell by the way
She walks that she's my girl

You can tell by the way,
she talks like she rules the world.
You can see in her eyes,
that no one is her Chain.
She's my girl, my Supergirl

And then she'd say it's OK, I got lost on the way
But I'm a Supergirl and Supergirls don't cry
And then she'd say it's allright, I got home late last night
Cause I'm a Supergirl and Supergirls just fly

And then she'd say, that nothing can go wrong
When you're in love, what can go wrong?
And then she'd dance, the night time into day
Pushing her fears further along

And then she'd say it's OK I got lost on the way
But I'm a Supergirl and Supergirls don't cry
And then she'd say it's allright I got home late last night
Cause I'm a Supergirl and Supergirls just fly

Then she'd shout down the line tell me she's got no more time
Cause she's a Supergirl and Supergirls don't cry
Then she'd scream in my face tell me to leave leave this place
Cause she's a Supergirl and Supergirls just fly

She's a Supergirl a Supergirl
She's sewing seeds she's burning tree
She's sewing seeds she's burning tree
She's a Supergirl a Supergirl
A Supergirl my Supergirl

Supergirl by Reamonn

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

امشب اگر یاری کنی...

 

امشبم شب تولدمه... چهارمین تولدیه که توی این بلاگ ثبت می شه... نمی دونم سال دیگه چی می شه و هستم یا نه ولی امسال که تولدنامه های سه سال قبل رو می خوندم حال عجیبی داشتم... هر سال یه حال و کی می دونه سال بعدی اگه باشه، کجا و به چه حال؟!!

 

 

باز شب تولد، باز بارون ، باز غم عرفانی...

دلم گرفته و اگه تو این چهار سال همراه بودین، بس عجب ندارین این قضیه رو...

از حال کلی ام بگم واسه بقیه که نمی دونن و آیندگان:

پلک چپم داره گل مژه می زنه و لثه ام هم آفت... انگشت اشاره ی پای چپم انگاری پوسته ی بغل ناخنش رفته تو گوشت و متورم شده... کلاً یه سری دردای ریزی که از دردای بزرگتر نجاتم میدن... یه جور واکسینه شدن با دوز پایین...

دوران سختی شده، پای صحبت هر کی می شینی، بی اغراق ناراحتیش اشکت رو در میاره (البته من که اشکم کلاً درومده‌س)، ولی بهر حال خودم هم علاوه بر غمِ عمومی این روزها، دلتنگم... دلتنگ حضوری که بوده و نیست... حضوری که سال قبل این موقمو برای اولین بار بی هیچ اضافه ای بهتر کرده بود!!! تنها درد این روزهام دلتنگی حضوره... حضور همه ی کسانی که کاش بودند و نیستند، حضور تو همه جاهایی که کاش بودم و نیستم!!!

 

باز شب تولد، باز بارون، باز بیست و هفتمین تکرار اومدنم...

اومدم... دقیقنشو نمی دونم هنوز (حالا می فهمم) ولی تحقیقنشو می دونم:

اومدم دختر باشم... و آن گاه که خداوند دختر را می رساند...

اومدم خواهر باشم...

اومدم خاله مجیلی باشم...

اومدم عمه مژگان باشم...

اومدم دوست باشم...

اومدم همکار باشم....

اومدم هم بحثی باشم...

اومدم هم تولدی  باشم...

اومدم مثال نقض باشم...

اومدم دل خوشی باشم...

اومدم دل بستگی باشم...

اومدم چشم امید باشم...

اومدم تا (به نقل قول از علی به الیکا)  آرزوی لو رفته ی کسی بشم...

اومدم همسر بشم...

اومدم هم دم و هم راه بشم...

اومدم حی بشم... اومدم حکیم بشم...

اومدم که باشم... اومدم که بشم....

 

باز شب تولد، باز بارون، باز دعا...

که تا وقتی باشم، دنیا بتونه جای بهتری بشه... الهی آمین :)

 

امشب اگر یاری کنی... ای دیده طوفان می کنم...آتش به دل می افکنم... دریا به دامان می کنم...

 می جویمت، می جویمت... با آنکه پیدا نیستی....می خواهمت،می خواهمت ... هرچند پنهان می کنم...

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اوضاع به این نحوه...!

حال عرفانی خاصی دارم که نه به صعودم منجر می‌شه نه سقوط ... حالتی از خلسه عرفانی

به حال عادی که بخوام باشم بالا پایین زیاد می‌شما ولی تو حال عرفانی همون خط ثابته مسیرم

جدیداً خیلی هم حساس شدم که حتی بخوام  به درز دیوار هم فک کنم، نوک دماغم قرمز می‌شه و یه پرده تاری میاد جلو چشام

این جدیدنی هم که می‌گم حدوداً‌ یه هفت هشت ده ماهی می‌شه!!!

فهمیدم دغدغه‌های بزرگ زندگیم برای بعضی‌ها چقد کوچیکن و حتی بالعکس!!! البته خوب قبلاً هم می‌دونستم اما سایزش عوض شده الان و خوب نسبتش همونه!!! کاش بزرگتر بشم و بتونم همونجوری که بزرگا توی دغدغه‌های کوچیکم دستمو می‌گیرن دست کوچیکترا رو بگیرم!!!

پذیرا تر از قبلم و دست محبتی که به روم باز می‌شه رو سفت تر از قبل می‌گیرم به این شرط که بعداً سفت دست بگیرم- شرطم هم طبق معمول با خودمه!!!

تکیه کلام این روزام هم شده: اَاَاَی‌ی‌ی دل غافل!!! به زمین و زمان و در و دیوار هم می‌گم!!! بس که کاربرد داره لامصب در این غفلت بازارِ دنیا!!!

و تازه کی گفته که ادما خودشونو بهتر از هر کس دیگه‌ای میشناسن؟!! هر کی گفته غلط بزرگی کرده!!! شاید بعضی از چیزایی که دوست داره یا نه رو بتونه تشخیص بده ولی اینکه خودشو بشناسه شک دارم... و الا از کسایی که می‌شینن جلوتو می‌گن تو این قدرتو داری و این ضعف و این اخلاق و این ویژگی و ... اینقدر استقبال نمی‌شد!!! حتی بعضاً تو یه سری از موارد اینقد خودمون یه خصوصیت رو توی خودمون انکار می‌کنیم که حتی اگه بهمونم بگن بازم قبولش نمی‌کنیم!!!

یه چن وقتی هم هست که درگیر این قضیه‌ام که بالاخره من آدم درونگراییم یا برون‌گرا!!! سفیدم با راه‌راه‌های مشکی، یا مشکی‌ام با راه‌راه‌های سفید؟!! ‌بازم چسبیدم به طیف وسط یا از اون بدتر طیف منفی یک برابری‌ها... که کنار درونگراها، مجلسی و بلبل زبون می‌شم یا کنار بلبل‌ها لالمونی می‌گیرم!!! اَاَاَی‌ی‌ی دل غافل!!!

دلم واسه مرجان و یتعلقاتش هم حسابی تنگه و بخوام به این قضیه هم عمیق تر فک کنم همون بساط دماغ قرمز و پرده تار و باقی ماجرا ... اصن ولش کن!!!

یه جورایی این چن وقته گره خوردن آدما توی زندگی خودشون رو زیادتر می‌بینم ینی انگار شدیدتر پیچیدن تو زندگی خودشون همه، به کی گیر بدم که دست اول باید یقه‌ی خودمو بگیرم!!! دوست دارم گره‌هام وا بشن و بتونم یه نگاهی هم به بیرون داشته‌باشم!!!

خیلی وقت بود دلم می‌خواس بنویسم ولی خوب سر کار خیلی مشغول بودم و تو خونه هم که اصن حرفشو نزن تایپ ده انگشتی با این کیبورد چخ چخی‌ها رو با هیچی عوض نمی‌کنم حتی ریلکسی بعد از رها شدن هر چی که یهو کف مخت چسبیده و رسالت انسانیته که بپاشیش بیرون!!!

همین دیگه... بی‌هیچ اضافه‌ای :)

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٧/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

عامه پسند...

راه دوری نروید... ما، همین خود ما، عوام هستیم...

همان عوامی که به راحتی در تله تبلیغات گرفتار می شوند...

همان ها که پیرو مد, شلوار بلند و کوتاه و تنگ و گشاد به پا می کنند...

همان ها که وقتی سکه گران می شود، می خرند و وقتی ارزان می شود نگه می دارند تا بعدا شاید گرانتر از قبل شود...

همان ها که وقتی ماه رمضان می شود، قفسه های فروشگاه ها را خالی می کنند تا مبادا به قحطی بخورند...

همان ها هر چه زورگوی بالای سرشان صدایش بلندتر باشد، بیشتر حساب می برند...

همان ها که همزمان قهرمان پرور و قهرمان کش هستند...

همان ها که به سرعت احساساتی می شوند و شور حسینی برشان می دارد و به همان سرعت هیجانات اجتماعی، ملی و مذهبی شان فروکش می کند...

همان ها که رفتار بالا دست را نمی فهمند بلکه از انجا که قدرت تغییر ندارند، خود را توجیه می کنند...

همان ها که برنامه ندارند و برنامه ریزی سختشان است...

همان ها که شرایط نمی سازند... شرایط بر ایشان واقع می شود...

همان ها که دغدغه ی نان دارند... یعنی نگرانند... که نکند حادثه ای منجر به قطع نان زندگی شان شود...

 

 

 

می دانید عوام بودن زیاد هم بد نیست:

 

عوام همان ها هستند که دوست دارند آخر فیلم ها عشاق به هم برسند و همه بدکاران توبه کنند و اتفاقات بد تنها خوابی بوده باشد که نقشه اصلی فیلم بالاخره از ان بیدار می شود...

همان ها که در تمام فشارهای همه جانبه زندگی، به مدال های المپیک دل خوش می کنند...

همان ها که اگر در جایی از کشورشان بلایی نازل شود، اگر نتوانند کمک کنند، دلسوزانه دعا می کنند...

همان ها که دردهایشان همدلشان کرده است...

 

اینها را گفتم که پا پس نکشید و بهتان بر نخورد که شما هم جزو همین عوام هستید...

که نگویید ایرانی جماعت حقش است که توی سرش بخورد...

که نگویید این تله های تبلیغاتی برای مردم ساده لوح است...

که نگویید این سیاست های عوام فریبانه است...

که همه ی ما به نوبه خود در خیلی از مواقع، تو سری خورده، ساده لوح و فریفته بوده ایم!!!

که اگر خواستید فراتر بروید، دست عوام را بگیرید و فراتر ببریدش، باشد که دانش عوام دستگیر راهتان باشد!!!

 

حق

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٥/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آن من که می جویم تو را...

همیشه بحثای شخصیت شناسی رو دوست داشتم و هر ابزاری که باهاش بشه راجع به خواص آدما حرف زد رو ... از ماه تولد و فال گروه های خونی، طبع های آدما بگیر تا بحث های علمی تر آرکتایپ و تست های شخصیت ام بی تی آی و علم کواکب و ...

هر بار که بحث های این مدلی پیش میاد یه جمله هست که زیاد شنیده می شه و اونم اینه: مال منو بگو!!! یا من چی ام؟!!

توی این تعقیبا یه چیزیو می فهمی... آدما دوست دارن راجع بهشون حرف بزنی... آدما دوست دارن دیده شن... آدما دوست دارن خودشون رو از دهن بقیه بشنون... حتی شده از دهن علم!!!

یه سری آدما می رن فال می گیرن، فالگیر هیچ چیز جدیدی هم بهشون نمی گه، ولی وقتی میان خیلی هیجان زده ان!!! به من گفت توی کارت خیلی دقیقی!!! گلم شما توی زندگیت دلسوز همه ای!!! ببین تو الان توی یه تصمیمی دو دلی... یا حتی این جمله ها: آدمای تیپ تو توانایی اینو دارن که بقیه رو هدایت کنن... شماها که توی این دسته این خیلی حواستون به جزییات هستش, این تیپی که تو جزوشونی با زبونشون می تونن همه رو تحت تاثیر قرار بدن و ...

انگاری یکی یهو از وسط تمام رنگای مداد رنگی می کشدت بیرون و رنگتو می بینه و می گه هی تو که خردلی هستی می دونی با خردلی میشه چیا کشید؟!!

یا هی خردلی!!! اصن ببینم تو طرح هندونه چه غلطی می کنی؟!!

آدما همیشه تشنه ی شنیدن خودشونن... آدما همیشه تشنه ی شناختن خودشونن!!! تشنه اینن که بدونن الان کجان؟ جاشون چطوره؟! اگه بده, خوب می شه؟!! اگه خوبه, بهتر می‌شه؟!!

 

یاد این متنه افتادم که منسوب به شریعتیه حالا دیگه الله اعلم:

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست ،

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت!!!

این روزها چه شبیه این خدا شده ایم... این روزها بیشتر احساس کنیم هم را... این روزها به جای خاکستری, رنگی ببینیم هم را!!!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٤/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وتغییر ابتدای بودن است...
مادر یه عزیزی حرف قشنگی بهش زده بود، گفته بود هر وقت تغییری توی زندگی زندگیت بوجود اومد نگران نشو، ممکنه که اون موقع حالت  بد باشه ولی خیلی زود تعادلت رو توی جای بهتری پیدا میکنی البته فکر کنم تحریف کردم جمله شو ولی خوب مفهومش همین بود. پیرو پست تضاد و فیلان باید بگم آدما توی زندگی سعی میکنن همیشه به یه تعادلی برسن ولی ابتدای بودن و شدن انحراف از تعادله، حالا چه  یک درجه و چه صد و هشتاد!! من که خودم همچین آدمی ام که در مقابل تغییر نیم درجه هم مقاومت چهارصد اسب بخار از خودم دیده شده که نشون دادم ولی تجربه ثابت کرده که تقلا نکنید به نفعتونه ... دیدم که میگما!!! ادما دیر یا زود با شرایط جدید خودشون رو وفق میدن و به یه تعادل جدید میرسن و اگه این انحراف نبود همه چی رکود بود!! پله پله تا تعادل های بالاتر ... پله پله تا ملاقات خود ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

عادت و ترس و تردید ...!!!

قضیه چیه که ما آدما مثل آب خوردن به همه چی عادت می‌کنیم؟!!

به خود آّب خوردن، به چای خوردن، به خواب بعد از ظهر، به پوشیدن لباسای خاص، به خودمون، به دوستامون، به اس‌ام‌اس زدن سر یه زمان مشخص، نمازمون و حتی به خدایی که می‌پرستیم هم عادت می‌کنیم!!

اینجور وقتا دیگه علت عادت کمرنگ می‌شه و خود اون عادت پررنگ می‌شه!!

یادمون می‌ره اصلاً وجود یکی واسه چیه و مثلاً چرا من شروع کردم بعد ناهار چای خوردن!!!

اتفاق دیگه‌ای که پیش میاد اینرسی شدید ماست توی عادت... یعنی اینکه به نحو غریبی دوست داریم که همون عادت رو هی تکرار کنیم، حتی اتفاق بدتر از اون می‌ترسیم که ترکش کنیم... یه طوری که انگار اگه دیگه من بعد ناهار چای نخورم کل برنامه‌ی روزم به هم می‌خوره و حالم تا آخر روز گرفته‌است!! حالا این که مثال چایه، ولی در حجم‌های بزرگترش مثل دوستان و اعتقادات ممکنه خیلی ترس‌های بزرگتری رو واسمون بوجود بیاره!!

و ترس ...  این موضوع موهوم همیشگی... یه بار یکی راجع به ترس گفت چیزایی که ازش می‌ترسیم موضوعاتی هستند که می‌شه بهشون به دیده تردید نگاه کرد... همین!!!

اگه خودتون بتونید هراز چندگاهی عادتانو بتکونید و خوب و بدش رو جدا کنین که خیلی خوبه... ولی بعضی وقتا که خودتون عرضه‌تون نمی‌شه، بقیه براتون زحمتشو می‌کشن!!

یهو بهت می‌گن که شما سایز گلبول قرمزای خونت کوچیکتر از حالت معموله و نباید بعد از ناهارت تا دو ساعت چای بخوری!!

یهو توی اداره‌ات مجبورت می‌کنن به جای شلوار جین و کتونی، حتماً‌ لباس فرم پارچه‌ای و کفش رسمی بپوشی!!

یهو از دوستت یه چیزی می‌بینی که مثل همیشه و طبق عادت تو نیست!!

یهو تو یه شرایطی یه چیزی از خودت می‌بینی که کرک و پرت می‌ریزه!!

اینجور وقتاس که مجبور می‌شی بازنگری کنی!! صبر کنی!! و اگه ترسیدی از تغییر، به ترست تردید کنی ... همین!!!

بعضی وقتا باید کاری نکرد و نگاه کرد... بعضی وقتاها... اون وقتایی که موج تغییر یهو می‌گیرتت... کی بود می‌گفت؟ خودش می‌برتت هر جا *** بدون هر جا که برد ساحل همونجاست!!!

همه‌ی اینارو گفتم این رو هم بهتون بگم که الان ترسیدم... بدون هیچ اضافه‌ای!!!

حق

 خاص نوشت: گورخما گورخما... ترمزلری ای بی اس دی!!!:))0

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٩/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خودخواه...

"تو" را نه به خاطر "خودت" ... نه به خاطر "خدا" ... که به خاطر "خودم" دوست دارم!!!

حتی "منِ با تو" را از "تو" بیشتر دوست دارم !!!

حق با تو بود ... آدم خودخواهی هستم!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۸/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و شب تولد...
شب تولدمه و طبق معمول با غم عرفانی و توقعی در حد پست مدرن بر قلمرو زندگیم ریاست میکنم!!! آخه طبق یه سنت حسنه که دقیق یادم نیست چند ساله که پایه گذاری شده من شب و روز تولدم رییس می شم!!! نمیدونم قضیه از چه قراره که به اینجای زندگیم که میرسم میزان (با عرض معذرت) خود چس کنیم به مرز مثبت بی نهایت میرسه!!! اصن یه وضیا!!! و این وسط همیشه مفتخرم به اینکه تولدی بارانی داشته ام:)٠ امشب عین این چسا نشستم عکسای تولد سامیارو نیگا میکنم و دلم هواشو میکنه شور میخورم یاد کیوان میافتم و اینکه پارسال این موقعها داشت همینجا بدو بدو میکرد و مرجان که رول ژامبون درست میکرد بعد دوباره عین این چسا چشام قرمز میشه و دماغم هم تیر میکشه!!! نمیدونم چرا ولی این شبای اینطوری جون میده واسه ی این غصه خوریای این مدلکی!!! والا شبای دیگه که اوضاع ازین قرار نیست!!! بعد به این قضیه فکر میکنم که سال دیگه خودم ممکنه کجا باشم ودست وپامو جمع میکنم و ظرفای آشپزخونه رو واسه مامان مرتب میکنم!!! امروز یه جمله تو بلاگ النا.ع خوندم که چلم کرد اصن!!! باید کسایی باشن که آدم این خوشی هارو باهاشون تقسیم کنه والا تو گلوی آدم گیر میکنن!!! بعد میدونین چی میشه؟ ما همیشه اینجور مواقع گیر میدیم به اونایی که نیستن و کمتر قدر اونایی که هستن رو میدونیم!!!  ممنون از همه تونم که هستین و کنارم نفس میکشین و دلم بهتون گرمه!!! ممنونم ازت که نیستی و برام کارت پست کردی!!! ممنونم ازت که یه هفته است من و خودت رو گرفتی که برام کادو تولد بگیری و نشده!!! ممنونم ازت که بهم زنگ زدی  و یادم کردی!!! ممنونم ازتون که هر روز که میام سر کار دلم بهتون خوشه!!! ممنونم از شما که نیستین و دلم باهاتونه و خاطرتون تو همه لحظه های حساس بغلمه!!! ممنونم ازت که برام دعاهای خوب کردی!!! ممنونم ازت که این روزامو پررنگ تر کردی و اینقدر مهربونی!!! ممنونم ازت که میتونم همیشه روت حساب کنم!!! و ممنونم از تو که یه دنیایی پهن کردی و بیست و شیش سال پیش به نحوی منو چپوندی توش با تمام اونایی که ازشون به اندازه همون دنیای پهنت ممنونم!!! امسال من به نحو خوبی فرق داره با هر سال، باور کنید، بی هیچ اضافه ای!!! حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۸/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مکاشفات دلی...

دل‌خوشی یه نوعش خاطرِ!!! یه خاطری که وقتی یهو یادش می‌افتی و دلت هواشو می‌کنه، بی‌هوا لبخند می‌زنی!!! می‌دونی خاطر تو هم یاد اون هست!!! می دونی که چند ساعت دیگه، چند روز دیگه، چند ماه دیگه، یا حتی چند سال دیگه می‌بینی‌اش!!!

دل‌خوری هم یه نوعش خاطرِ!!! اون خاطری که وقتی یهو یادش می‌افتی و دلت هواشو می‌کنه، بی‌هوا توی دلت -خیلی ناراحت- می‌ریزه پایین!!! نمی‌دونی که اصلاً یادت می‌کنه‌ یا نه!!! نمی‌دونی که اصلاً دیگه می‌بینی‌اش یا نه!!!

دل‌مردگی هم یه نوعش خاطرِ!!! اون خاطری که هیچ وقت یهویی یادش نمی‌افتی و دلت هواشو نمی‌کنه، بی‌هوا دلت تکون نمی‌خوره!!! مهم هم نیست که توی یاد کسی باشی یا نه!!! مهم هم نیست که اصلاً ببینیش یا نه!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٦/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و فلسفه انتظار...
تو اولین برخورد احتمالاً انتظار چیز خوشایندی نیست خصوصاً وقتی که بیصبرانه  منتظر چیزی هستی. ولی من جدیداً کشف کردم که یکی از زیباترین مواقع، وقتیه که یکی منتظرت وای میسته!!! اینو کی فهمیدم؟ وقتی تایم تعطیلی سرکار منتظر بودم لیلا بیاد و آنا منتظر بود من برم!!! دیدم چقدر تو زندگی دوست دارم یکی بخاطرم وایسه... مثل وقتی که دارین راه میرین و بند کفشت باز میشه... و واست وای میستن!!! یا این فیلما هستن که مرده سر یه قضیه حیثیتی زده یکی رو کشته، الان حبسه... زنش میگه: من منتظرت میمونم تا برگردی!!! یا اینایی که میرن جنگ، عکس زن و بچه شون تو حلقشونه همیشه و فقط امید برگشتن پیش اوناس که باعث میشه زنده بمونن!!!(جو گرفت دیگه) به این نتیجه رسیدم آدما احتیاج به یکی دارن که منتظرشون باشه... که با اون انتظار بفهمن که هنوزم واسه کسی مهمن!!! اصلاً کسی که هیچکی منتظرش نیست، به چه انگیزه ای نفس میکشه؟!! هان؟!! البته شلوغ میکنما... حتی اگه یه هویجم منتظرت نباشه که بیای بخوریش بازم میشه زندگی کرد ولی آخه حیفه... حیفه هیشکی آسانسور رو با یازده نفر آدم منتظرت نگه نداره!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه وسایلت رو جمع کنی تا با هم برین بیرون!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا غذاتو تموم کنی بعد بره نمازش رو بخونه!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا بند کفشتو ببندی!!! حیفه هیشکی وقتی میرسوندت منتظرت نمونه تا حتماً بری توی خونه!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا بیای با هم ناهار بخورین!!! حیفه هیشکی منتظر زنگت نمونه!!! والا حیفه هیشکی منتظرت نمونه!!! و به همین نسبت حیفه که تو زندگیت منتظر کسی نشی!!! و حتی رو همین حساب میشه حدس زد که چرا همیشه و تو همه آیین ها ملت منتظر یه موعودی بودن... دیگه دنبال دلایل پیچیده نیستم، ملت خودشون کرم دارن، مرض انتظار دارن، خودشون خوششون میاد!!! حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٦/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بعضی کارا خودجوشش قشنگه...

دیدی یه موقع‌هایی دوست نداری یکی ضایع شه، هی بهش تقلب می‌رسونی؟!! دوست نداری یه کاری رو انجام بده ... غیر مستقیم بهش می‌گی!!! دوست داری یه چیزی یادش نره ... هی از قبل ریمایندر می‌ذاری براش!!! دوست داری یه چیزی برات بخره ... هی به بهانه‌های مختلف بهش می‌گی که چقدر اون چیزو دوست داری!!!...

مثل فیس بوک... واسه اینکه کسی تولدت رو یادش نره و بهت حتماً تبریک بگن از سه روز قبل خودش رو پاره پاره می‌کنه که تولدت فلانی ایز کامینگاااا!!!

ولی دقت کردی از وقتی که خود فیس بوک میاد خودشو جر می ده و حتی تولده رو تبریک هم می‌گه دیگه اینکه یکی بیاد روی والت تبریک بگه هم خیلی خوش نمی‌گذره؟!!

حکایت تقلب رسوندن ما هم حکایت همین تدابیر امنیتی فیس بوکه!!! وقتی بگی دیگه فایده نداره و از اون بدتر... چه ضایع روزگاریه که بگی و یادشون بره!!!

با بالارفتن هر روزه‌ی تکنولوژی در ارائه‌ی سرویس‌های تقلب رسانی، دیدن محبت‌های خودجوش خیلی دل‌پذیره!!!

چقدر زیباتره وقتی که خودجوش اون کاری که دوست داری رو انجام می‌دن... اون چیزی که دوست داری رو یادشون می‌مونه... اون چیزی که دوست داری رو برات می‌خرن... و حتی وقتی اینترنتشون هم قطع باشه تولدت رو بهت تبریک می‌گن!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٥/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آدم، کلمه،معنا...
روابط نامحسوسی بین این سه تا کلمه کشف شده که برای توضیح نامحسوس ترشون باید بگم که: یادتون هست راجع به مقوله "دل بسته" و "دل گرم" صحبت کردیم؟!! حالا میخوایم توی تعریف رابطه این سه تا کلمه از مفهوم "دل نشین" استفاده کنیم!!! بعضی "آدم" ها وقتی میان تو زندگیت، توی حرفاشون یه سری "کلمه"هایی استفاده میکنن که "دل نشین" هستن و باعث میشن که اون "آدم" بشینه توی دلت!!! اونوقت اون "کلمه"ها بودن که به اون "آدم"، "معنا" دادن!!! حالا وقتی که اون "آدم"ه نشسته اون تو... حالا دیگه اون "آدم"ه اس که از این به بعد به "کلمه"ها "معنا" میده!!! اینجوریه که یه حرف رو ممکنه از یکی بشنوی و به نظرت بی "معنا" بیاد ولی همون حرف از کس دیگه خیلی هم با "معنا" و "دلنشین" باشه!!! البته "دلنشین"ی غیر از "کلمه" فاکتورای دیگه ای هم داره که در عین نامحسوسی هنوز نامکشوف هم هستن ... ولی به محض مکاشفه، حتماً بهتون ابلاغشون میکنم!!! به قول شاعر که میگه: دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی **** آری آری سخن عشق نشانی دارد حق :) ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٥/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وقتی که عرش دل می‌لرزد... با مخاطب خیلی خاص!!!

یه زمانایی یه کسایی با یه کیفیتی برات یه دعاهایی می‌کنن که اگه نشنوی‌شون که هیچی ولی اگه به گوش خودت بشنوی احساس می‌کنی این دعا دیگه رد خور نداره!!!

یه زمانایی با یه کیفیتی واسه یه کسی دعا می‌کنی که امیدوار می‌شی خودت که رد خور نداشته باشه!!!

یه زمانایی واقعاً دلت می لرزه، یه زمانایی واقعاً دلت می‌خواد، یه زمانایی واقعاً‌ یه جور دیگه‌است!!!

الان یکی از همون زماناییه که یه جور دیگه‌است، الان یکی از همون زماناییه که یه جور دیگه‌ام!!!

دعا می‌کنم با صدای بلند و از ته دل واسه‌ تویی که الان نگرانتم ... تویی که باهات خندیدم و گریه‌ کردم ... تویی که الکی الکی وکیل مدافعت شدم!!!

آخه من وکالت بلد بودم؟؟؟ می‌خوام یه جور دیگه وکالتت رو بکنم اما!!!

دعا می‌کنم پیش حبیب دل که مواظبمون باشه، مارو وسیله‌ی چیزایی نکنه که توی توان و جنبه‌مون نیست!!!

دعا می‌کنم که دستمون رو بگیره ... حتی اگه نفهمیم ... حتی اگه بی‌لیاقت بازی در بیاریم!!!

دعا می‌کنم اونی که می‌خوای بشه، اونی که می‌خوام بشه!!!

خیلی معذرت می‌خوام که حال عرفانی‌ام رو اختصاصی می‌کنم ... دوست قدیمی‌ام, دارم برات دعا می‌کنم ... فقط برای خودت و فقط برای خودم ... یادته بهت گفتم اون یکی دعا فرق داشت؟!! اینم فرق داره ... آخه یه عرشی لرزیده ... باور کن ... منم باور کردم!!!

 

حق...

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

لذت‌ زندگی...

یه چیزیه مثل خواب اون وقتی که داره چشماتو پر می‌کنه!!!

یه چیزیه مثل بوی زعفرون برنج وقتی که با گشنگی در خونه رو باز می‌کنی!!!

یه چیزیه مثل درآوردن جوراب زیر پتو!!!

یه چیزیه مثل پیژامه بعد از شلوار لی تنگ!!!

یه چیزیه مثل خاک شیر یخخخخ توی تموز تابستون!!! یا حتی عدسی داغ توی سگ لرز زمستون!!!

یه چیزیه مثل دستشویی رفتن بعد از سونوگرافی!!!

یه چیزیه مثل ماساژ کتف و گردن!!!

یه چیزیه مثل دست که موقع عکس انداختن میاد روی شونه‌ات!!!

یه چیزیه مثل یه بغل وقتی محکم می‌چسبیش!!!

ادامه بدین لطفاً...

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

When U R the BAD one...

ایا تا حالا براتون پیش اومده که توی یه صف درازی باشین توی اوج گرما... کلافه... خسته... بعد یهو یک درازی بیاد از کنار بپره جلوی صف؟!!

 ایا واکنشی هم نشون دادید؟!!

ایا با خودتون فکر کردین که طرف خییییییلیییی بیشعوره و بویی از فرهنگ نبرده؟!!

 ایا به خودتون حق دادین که بخواین ریز ریزش کنین؟!!

 اگه جوابتون به همه این سوالا مثبته پس یه سؤال دیگه:

 ایا هیچ وقت خودتون اون دراز منفور بوده اید؟!! . . .

باور کن برای من ِ عموماً حق به جانب، حال عجیبی بود... در نقش دراز منفور به زنِ گُر گرفته ای که تو پارکینگ بیهقی میکوبید روی در ماشینم، حق بدم که تیکککه ام کنه!!! از همینجا و در همین تریبون مراتب عذرخواهیمو به جامعه بشریت اعلام میدارم...

حق

بعداً نوشت: قند و نبات است پدر سوخته ایپد٢:))

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دل‌گرم یا دل‌بسته... مسئله این است!!!

بعضی وقتا بعضی آدما هستن که با یه کارایی که می‌کنن واست می‌تونن دل‌گرمت کنن

ولی بعضی دیگه از آدما هستن که می‌تونن کاری کنن که دل‌بسته‌ات کنن

البته در شرایطی هم دیده شده که بعضی آدما هیچ کاری نکنن و خود آدم به صورت خودجوش و یک‌کاره دل‌بسته‌ می‌شه!!! البته در این شرایط اگه خودش رو نخواد گول بزنه متوجه باید باشه که هیچ وقت دل‌گرم نمی‌شه ولی خوب دل‌بسته رو مشکلی نیست، می‌شه باشه!!!

بهرحال اگه خیلی نخوای خودجوش و یک‌کاره باشی و بخوای اوضات روبراه باشه باید همزمان هم دل‌گرم باشی و هم دل‌بسته ... خدا قسمت کنه!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۳/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

واقع‌بین دوست داشتنی...

-          اصلاً می فهمی چی می‌گم؟!!

-          آره می‌فهمم... یعنی ... می‌تونم کاملاً خودمو جای تو بذارم... که سعی کنم بفهمم چی می‌گی!!!

-          کاملاً؟!!

-          سعی می‌کنم!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٢/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و تو چه می‌دانی ...؟!!

می‌گن معلمی شغل انبیاست!!! یعنی خیلی خوبه و اینا... انبیا که به ما افتخار ندادن که از نزدیک زیارتشون کنیم ولی یکی از افتخارات بزرگمون توی زندگی معلم‌های خوبی‌ان که داشتیم... که روز معلم می‌شه یه بهانه‌ی خوب واسه‌ی تشکر خیلی خیلی خیلی کوچیک و صمیمانه از همه‌ی اون معلم‌هایی که بهت چیزایی یاد دادن و همیشه بهشون افتخار می‌کنی و براشون دعای خیر داری!!!

تبریک صمیمانه و قدردانی من از همه‌ی اونایی که می‌تونم بهشون بگم یه نگاه اینجا بندازن!!!

دکتر شیری بزرگوار و خانم گیتی‌نژاد عزیزم...

راستی نگفتم بهتون... تازگی‌ها معلم کلاس پنجم دبستانم رو پیدا کردم... و تو چه می‌دانی چه حالی‌است که بعد از 15 سال معلمت رو ببینی به همون طراوت و سرزندگی‌ قبل و حتی خیلی بهتر...

و تو چه می‌دانی چه حالی‌است که معلمت خودش بیاد خونه‌تون...

و تو چه می‌دانی چه حالی‌است وقتی که بعد از 15 سال توی راه‌پله‌ی بین طبقه‌ی دوم و سوم معلمت رو بغل می‌کنی...

و تو چه می‌دانی چه حالی‌است وقتی می‌بینی اون معلم شده یکی از آدمای نیک این روزگار که دارن سعی می‌کنن ایرانی بسازن عاری از فقر فرهنگی...

و تو چه می‌دانی‌ چه حالی‌است وقتی می‌بینی معلمات فعالیت اینترنتی به روز شده دارند به این نحو؛

فقط یه نگاه کوچیک  به این لینک بندازین و قلم زیبای خود خانم گیتی‌نژاد رو اینجا بخونین

http://www.mehrgiti.com/trip-report-sistan

اینم که سایت دکتر شیری هستش که از ازلی که ما این بلاگ رو هوا کردیم لینکش این بغل بوده

http://www.doctorshiri.com

و البته اینم آدرس بلاگ جدیدشون هست که بعد از فیلترینگ سایت نقل مکان کردن اینجا: http://doctorshiri.blogfa.com/

خلاصه که کلاً و تو چه می‌دانی معلم چیست؟!!

 

تأخیر نوشت: من این پست رو قرار بود 12 اردیبهشت هوا کنم ولی به علت پاره‌ای مشکلات فنی به امروز موکول شد!!! با عرض پوزش از تأخیر به‌وجود آمده!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٢/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آخر سالونه...

سلام

دیگه آخرای ساله!!! کمتر از انگشتای یه دستم مونده به تموم شدن 89 و باز هم آخر سال و بستن حساب و چرتکه انداختنا و همه چی راجع به سالی که گذشت، همه ی آرزوها برای سالی که قراره بیاد! همه ناامیدی های گذشته و امیدهای آینده!!! همه ی حال های سپری شده !!! همه افتخارا و همه سرخوردگی ها!!! کلاً موقع حساب کتابه!!!

خیلی وقته که کلی حرف دارم واسه گفتن و فرصت دست نمی ده که بیام و یا شاید حسش نیست، ولی فکر کنم تا قبل از تموم شدن سال بازم بیام!!! یعنی بدونین که حرفام زیاده!!!

این پست رو می ذارم واسه حال و هوای پارسال این موقع ها، که بابا عزیز مریض بود و ما هم بیمارستان!!! می ذارم واسه اونایی که الان شب عیده و عزیزشون تو بیمارستانه، می ذارم واسه اونایی که عزیزشون جلوی چشمشون داره ناراحتی می کشه و دارن خودشون رو به هر دری می زنن که حالش خوب شه!!! دعای ویژه برای همه شون که عزیز کسی هستن و مریض و دعای ویژه تر برای اونایی که مریضن و تنها!!! دعا می کنم برای همه اونایی که تنهایی دارن درد می کشن یا عزیزشون داره درد می کشه شب عیدی... نمی دونم چی!؟؟ ولی خوبیش به اینه که تو که می دونی!!!

 

دلم گرفته مطابق معمول همیشه همین موقع های سال!!! دلم گرفته غیر معمول تر از سال های قبل حتی!!!

 

یاد همه ی کسایی که پارسال این موقع ها اینجا بودن و یا خودشون رو رسوندن که تنها نباشیم... با همه ی سختی هاشون... یاد بی ام آی که پروازای بعد عیدش کنسل شد... یاد همه ی اون آغوشایی که از نزدیک می تونستیم بخزیم توش... یاد اون دستایی که کنار هم می رسیدن به بابا عزیز...

و دیگه اینکه به سلامتی همه ی اونایی که هستن، آغوششون دور و نزدیک مال ماست، فکرمون پیششونه، هپی برت دی تو یو برامون می خونن، دستاشون توی دستامونه، دلمون به بودنشون خوشه و سایه شون بالای سرمونه!!!

بیشتر از این ادامه اش نمی دم اینو جز اینکه سبزه ی امسالمون گندمه، مامان مشت کرده با هر چی دعاهای خوب که هیچکی بهتر از یه مادر نمی تونه بکنه!!!

یادش بخیر پای ثابت دعای بچگی هامون: خدایا بابا سیگارشو ترک کنه... الهی آمین=))

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

چقدر می‌تونین به اطمینانتون اطمینان داشته باشین...

الان می‌دونی دوره، دوره‌ی چیه؟ دوره‌ی اینه که من خیالم از یه چیزای مسخره‌ای خیلی راحت باشه و همه جا جار جار کنمش ولی اون چیزای مسخره به طرز مسخره‌تری اتفاق نیفته، مثل چی؟

مثل من که دو روز بود به زمین و زمان گفته بودم که جمعه می خوام برم بازارچه‌ی خیریه‌ی محک، تنها کسی که فکر کنم مونده بود بهش نگفته بودم آقای بولحسنی همسایه‌ی طبقه‌ی پایینمون بود که نمی‌دونم چرا از چنگم در رفته بود!!! و وقتی که به طرز خیلی تابلو و مسخره‌ای برنامه به هم خورد اینقدر که همه جا گفته بودم دارم می‌رم دیگه روم نشد بگم من نرفتم!!! از خونه اومدم بیرون و به نحوی خودم رو مشغول کردم!!!

عزیزم خیریه چطور بود؟ اِ ی ی ی ی ی بدی نبود!!! چیز خاصی هم نداشت!!! (واقعاً‌ نو آیدیا هاو ایت کود بی!!!)

 

یا مثلاً‌ از دیشب که بچه‌ها گفتن صبح زودتر پاشیم صبحونه بخوریم، کلی فخر بهشون فروختم که یاه یاه یاه،‌ ما خودمون تو اداره صبحونه می‌خوریم با نون تازه و خیلی حرفه‌ای!!! صبح حمیده می‌گفت شیرکاکائو بخریم با کیک صبحونه بخوریم منم یاه یاه یاه!!!

وقتی اومدم دیدم اونی که باید نون می‌خریده بالکل نیومده!!! فک کـــــــــــــــــــــــــــن!!!

اینارو گفتم که بگم کلاً به هیچی این دنیا که اعتبار و اطمینانی نیست، حتی به نون صبحونه‌تون هم نمی تونین فخر بفروشین!!! برین خوش باشین!!!

از قدیم گفتن


دراین درگه که گه گه، کَه کُه و کُه کَه شود ناگه




مشو غرّه به امروزت که از فردا نئی آگه


فردا که هیچی، تو بگو یه ساعت دیگه، تو بگو یه مین دیگه، سی ثانیه!!! والاااا با این نوناشون!!!

حق

نیمچه بی‌ربط نوشت: نیچه می‌گه بشر را می‌توان از روی ظرفیتی که برای قول دادن دارد،‌شناخت!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دل‌های سرمایه‌دار...

شریعتی می‌گه یعنی گفته: سرمایه‌ی هر دلی حرف‌هایی‌است که برای نگفتن دارد!

قشنگه! ولی من ورژن لایک خوریش‌رو ترجیح می دم که یادم هم نیست که مال کدوم وبلاگ بود، ولی مهم هم نیست : سرمایه‌ی هر دلی زرهایی‌است که برای نزدن دارد!!!

بعضی وقتا که می‌فهمی پشت حرف یه آدمایی که باعث شده خیلی زورت بگیره ازشون، حقیقی نهفته داره، خیلی ضدحال‌تر از وقتیه که اون حرف رو می‌شنوی!

لزومی هم نداره خودت مستقیماً بشنوی، فقط کافیه از شنیدنش زورت گرفته بگیره! حالا هر کی به هر کی گفته باشه مهم نیست!

مثل شنیدن اینکه "تو خودت توی ذاتت خیانت کردن نیست! منت وفاداری‌ات رو سر من نذار"!!!!

و یا "من اگه از دختری خوشم بیاد، ببینم با یه پسر دیگه‌است، بیشتر به چلــــــــــنج می‌افتم"!!

یا اینکه "تو اگه توی زندگی‌ات کمتر حرف بزنی، خیلی موفق‌تری"!!!!!

مهم این نیست که تو این حرفارو از کسی می‌شنوی که توقع نداری! و اون نباید این حرف رو می‌زده یا باید! می‌گن نگاه کن که "چی گفته" نه اینکه "کی گفته"!!! چه فـــــــــــــــــــرقی داره! یعنی الان دیگه فرقی نداره! قبل از اینکه بگن فرق داشت!

حالا بحث روی حقیقت آخریه! اینکه اگه توی زندگی‌ات کمتر حرف بزنی موفق‌تری!

خیلی از موقعیت‌ها رو با حرف زدن خراب می‌کنیم! با حرفای بی‌موقع و یه‌کاره! خیلی از سرمایه‌هامون رو به همین ترتیب از دست می‌دیم! با حرفایی که نباید بزنیم و می‌زنیم! کاش بفهمیم کِی، باید چی رو، به کی بگیم!؟

خیلی از حقایقی که بقیه باید بفهمن، لزوماً‌ تو مسئولش نیستی! اگه قسمتشون باشه بفهمن، نگران رسالت خطیر اطلاع رسانی‌ات نباش، بالاخره می‌فهمن!

خیلی راحت دل می‌شکونیم و به همون راحتی دلمون رو می‌شکونن!

عدالت یار اینجا به سرعت رعایت می‌شه استثنائاً نمی‌دونم چرا!

 آدم باشید خودتون رعایت کنید، قبل از اینکه رعایتتون کنند!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اولین‌های دلنشین...:))

عموماً اولین‌ها توی زندگی نقش مهمی دارن ولی بعضی‌هاشون هستن که به طرز خنده‌داری همیشه یاد آدم می‌مونه!

مثلاً مثل اولین روزی که رفتم مدرسه: جشن شکوفه‌ها از سال ما شروع شده بود یعنی کلاس اولی‌هارو یه روز زودتر می‌فرستادن مدرسه واسشون جشن می‌گرفتن، مارو هم زودتر بردن مدرسه و با یه پروژکتور گازوئیلی واسمون روی یه دیوار سفید که فکر کنم مال نمازخونه بود برامون کارتون انداختن روی پرده و ما هم کلی ذوق می‌کردیم که وَ ووو چه تکنولوژی‌هایی اومده!

یا مثلاً روز اولی که ما کامپیوتر خریدیم و مهدی حسینی اومد برامون نصبش کرد! تا اون موقع که اونجا بود که اینقدر سوالات دری و وری پرسیدیم که روانش رو شاد کردیم!‌ کامپیوتر رو خاموش کرد و رفت تا پاشو از در گذاشت بیرون ما اومدیم ماجرارو روشن کنیم که دیدیم ای داد بی‌داااااااد روشن نمی‌شههههههه

الووووووووو مهدی ی ی ی ی ی برگرد!

-          چی شده؟

خراب شد!

-          چرا؟ چی می‌گه؟؟؟

نمی‌دونم نمیاد!

-          ببین فلاپی توش نیست؟

هان؟ چرا!

-          خوب اونو درش بیار! درست می‌شه!

اِ.... آره! مرسی! دیگه نیا   :)))                         لامصصصصب تکنولوژی

 

یا مثلاً اولین باری که کارت اینترنت دوساعته خریده بودیم و تو خونه می‌خواستیم بریم اینترنت، مریم رفته بود کلاس،‌ کلی حرفه‌ای بود داشت به من و مرجان یاد می‌داد: وقتی کانکشن رو درست کردی (که طی یه مراحل خیلی خوفی بود) کانکت رو که زدی، به هیچچچچی دست نمی‌زنی تا دوتا کامپیوتره که چراغشون چشمک می‌زنه این پایین سمت راست ظاهر شه بعد می‌تونی دست بزنی!!! یا للعجب!!!

یا حتی اولین باری که با پدیده‌ی انتقال عکس از طریق اینفرارد مواجه شدم!!!! ووووووه!!! چجوری؟؟؟ یعنی پول نمی‌افته واست؟؟؟ چی می‌ی ی گی ی ی ی؟؟؟؟

یا اولین باری که مریم داشت واسه من ایمیل درست می‌کرد: پسوردت باید حداقل 6 تا کاراکتر باشه، ایناهاش مثلاً 1-2-3-4-5-6...اوکی! و همین 123456 تا سالیان سال پسورد من باقی مونده بود!!!

 

و بعدش اولین باری که ای دل اس ال وایرلس گرفته بودم و با لپ‌تاپ، ته پذیرایی، بدون اینکه مجبور بشم 5 متر سیم رو از تلفن هال بکشم تو اتاق، یه گوشه در پرایوسی کامل می‌تونستم برم تو اینترنت!!!! خداونداااا چگونه تو را شکر گویم در خور زبان قاصر خویش!!!

 

و اینها تنها نمونه‌هایی از اون اولین‌هایی هستند که یه روزی واسه خودشون اعتبار داشتن و الان خیلی خنده‌دارن! در این عصر سرعت و پیشرفت کارمون به جایی رسیده که امروز به دیروزمون و حتی از اون بدتر الان به یه ساعت قبلمون می‌خندیم و من این خنده رو دوست دارم!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خاطراتی که چرب شد...

سلام

امروز اومدم ریزغر بزنم! از چیزی که باعث شد خیلی تأسف بخورم! شاید خیلی ربطی به نوشته‌های همیشگی‌ام نداشته باشه ولی خوب حرف دله به هر حال

همه‌ی ما یا بهتر بگم اکثر ما خاطرات زیادی داریم از رستوران "جام جم"! همه‌ی ما یادمون میاد زمانی رو که یه دونه می‌گفتی جام جم و ده تا از بغلش می‌پاشید! و همه‌مون اون دورانی رو یادمونه که هرکسی می‌گفت رفته‌بودم جام جم شام خوردم، خیلی باعث مباهات بود!

سه شنبه متوجه شدم که رستوران جام جم جدیداً هر روز صبحونه سرو می‌کنه و از اونجا که یکی از تفریحات مورد علاقه‌ی ما صبحونه‌های صبح جمعه‌است، خیلی خوشحال شدم و قول دادم به خودم که حتماً این جمعه "جام جم" باشیم.

خیلی خوشحالم که جز من و خواهرم، هیچ کدوم از اونایی که قرار بود بیان نتونستن بیان، چون واقعاً دلسرد کننده بود.

ظرفای شام شب قبل که هنوز روی میز بود، زمین کثیف و تی نکشیده، منوی ناقص، نبودن اولیه‌ترین امکانات صبحونه مثل کارد و قاشق چایخوری، پرسنل ناراضی که تا ازشون می‌پرسی یعنی واقعاً قاشق چایخوری ندارین؟ می‌گن اضافه کاری نمی‌دن قاشق‌ها شسته نشده!!!! گارسنی که میاد بالا سرت و با صدای بلند می‌شمره که چی برداشتی!!! سقفی که اب ازش چکه می‌کنه و زیرش سطل گذاشتن و ...

همه‌اش حکایت از رو به زوال رفتن یه مدیریته!

اونجا داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگه صاحب قبلی جام جم وضعیت الانش رو ببینه چقدر غصه می‌خوره!

ولی از دیدن همه‌ی اینا بدتر، این بود که وقتی داشتیم از روسری فروشی طبقه‌ی اول خرید می‌کردیم، مغازه دار گفت که صاحبش هنوز همونه!!!!! و حالا من بودم که داشتم غصه می‌خوردم!

نمی‌دونم چی باعث می‌شه که یه قدرتی اینطوری فرو بریزه و اینقدر افول کنه! ولی به طرز مسخره‌ای حالم از این مواجهه گرفته‌است، واسه‌ی همه‌ی اون خاطرات براقی که الان چرب و کدر شدن!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تقابل سنت و مدرنیته...!

از نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته اون پیرمرده‌است پشت دستگاه ای تی ام!

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته آبدارچی  یک شرکت پیشرفته‌است که می‌خواد یه نامه‌ی درخواستِ پرینت شده بده به مدیر بخشش.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته پیکان 47 گوجه‌ای در کنار هیوندای کوپه‌ی ماتیکی است در بزرگراه چمران.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته پدر من است وقتی که براش اس ام اس میاد.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته لپتاپ همایونی‌است در کنار مانیتور 15 اینچ سفید (چرک) کامپیوتر ویندوز 98.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته کنار هم بودن مدیر جوان شرکت گسترش ارتباطات الکترونیک برای گرفتن دسته چک و کهنسال بازنشسته برای پرداخت قبض گاز در بانک است.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته ملاقات با خواستگاری که سید بی‌بی معرفی کرده تو کافه ویونا است.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته توریست‌هایی هستن که از عشایر دامنه زردکوه با دوربین دیجیتال عکس می‌گیرن.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته مادر چادری‌ایست که با دختر فشن‌اش در مطب دکتر جراح زیبایی نشسته‌اند.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته تلویزیون ال ای دی سامسونگ است در کنار تلفن‌هایی که شماره‌گیر چرخشی دارن روشون هم نوشته "کما".

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته گرم کردن کوفته ریزه در مایکروفر است.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته عکس‌های اسکن شده‌ی دوران سربازی باباهاست.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته بقالی داغونه است که توی مغازه‌اش دستگاه پوز داره.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته همین خود منم؛ باور کنید!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٩/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

درد امروز من...

درد امروز من از تمامی آن هاست که

می دانند و خود را به نادانی می‌زنند؛

می توانند و خود را به ناتوانی می‌زنند؛

می‌فهمند و خود را به نفهمی می‌زنند؛

می‌بینند و خود را به ندیدن می‌زنند؛

می‌شنوند و خود را به نشنیدن می‌زنند؛

باید تاج گل بر سر گذارند و خود را خاک بر سر می‌کنند!!!

درد من از تمام دست کم گرفتن‌هاست!!!

استادی مثل همیشه راست می‌گفت که بین بد و بدتر،‌ خود شیفتگی بد است و خود کم بینی بدتر!

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٩/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آ ... مثل آبان

سلام

امشب از اون شباس

امشب آخه اولین شب آبانه!

آبان همیشه ماه شاخصی بوده!

آبان امسال شاید شاخص تر از هر سال و خیلی متفاوت تر! از یکمش بگیر تا سومش و پنجمش و بیست و یکمش!

خوب شد سی و یک تیر روز خواهر برگزار شد!*

خوب شد ما دو تا خواهر داریم که شرمنده ی این روزایی نشیم که خودمون می کنیمشون تو تقویممون!

خوب شد الان سر ما خیلی شلوغه که من حالا خیلی نفهمم!

و چقدر خوب میشه که همه ی سی و یک های تیر آدم کنار خواهراش باشه!

 

* ربطی به آبان نداشت که نداشت! حالا میگین چی؟ (خیلی هم مربوطه)

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۸/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و یک سالگی...

سلام

 

حالتون چطوره؟

حبیب دل چطوره؟

منم خوبم!

اومدم بگم اینجا یک ساله شد!

یک ساله که مواجه شدم! یک ساله که مکاشف شدم! یا بهتر بگم یک ساله که هر چی باهاش مواجه شدم و کشف کردم رو کاتب شدم!

مثل خودم که توی این یه سال زیاد بالا پایین شدم، اینجا هم زیاد بالا پایین شده! تغییر فرمت و تغییر ادبیات، تغییر فکر، حتی تغییر فونت! به هرحال خوشحالم که یه سال بودم و خوشحالم که یه سال بودین! دوست دارم بازم باشین!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٧/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سیلی زندگی!!!

بعضی سیلی ها هستند که نقش تربیتی دارند، بهشون میگن سیلی بیدارگرانه! یعنی از سر کرم و مرض و عقده و اینا نیستن! باعث میشن به خودت بیای!!!

حضور بعضی از آدم‌ها هم توی زندگی نقش همین سیلی بیدارگرانه رو بازی می‌کنه!

آزار و اذیتی که برای تو دارن از سر کرم و مرض و عقده و اینا نیست! باعث می‌شن که به خودت بیای!!!

پی‌نوشت: بسیار درد دارد اینگونه سیلی زندگانی!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٧/۱۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وقتی...، می‌فهمی که ...آره!!!

-         وقتی که توی ماشینت مریضِ تازه عمل جراحی کرده می شینه، تازه کشف می‌کنی که خیابون‌های شهر چقدر ناهمواری داره!

-         وقتی بچه‌ی کوچیک خونه‌ات خوابیده، تازه کشف می‌کنی که چقدر لولای در کمد دیواری اتاقت سر و صدا می‌کنه!

-         وقتی جواب آزمایش مامانت رو نگاه می‌کنی،‌ تازه کشف می‌کنی که چقدر پیر شدن!

-         و وقتی که جای انگشتای سامیار رو گوشه‌ی آینه می‌بینی، تازه کشف می‌کنی که اگه برن قراره دلت خیلی براشون تنگ بشه!!!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٧/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

توضیحات و تغییرات

قرار شده بعد این یه خورده کوتاه تر بنویسم و یه خورده سبک رو تغییر بدم!

فعلاً امتحانیه! و می‌دونم خیلی جا داره که بهتر شه! به کمک شما و نظراتتون ا‌ن‌شاءالله!

توضیح دیگه هم اینکه شخصیت تمام داستان‌ها حقیقی‌اند ولی لزوماً خودم و یا مربوط به خودم نیستند! کلاً تعریف کردن شخص اول رو دوست دارم

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

ریز مکاشفات:))

جدیداً دو تا چیز رو مواجهه مکاشفه کردم:

1-     آدما وقتی خودشون یه چیزی رو یاد میگیرن اولش خیلی ذوق می کنن، اما بعد از یه مدتی که از روی یادگیریشون گذشت و براشون مسئله جا افتاد فکر می کنن سایر آدما در دو دسته قرار می گیرن: اولی ها اونایی ان که بلدن و هنر خاصی نکردن که بلدن، دومی ها اونایی ان که چقدر خنگن که تا حالا این مسئله رو نفهمیدن

مثلاً خود من که به نظرم کارشناس شعبه مرکزی خیلی خنگه که نمی فهمه با برنامه "حساب" چطوری کار کنه!!!

یا اقای ای دی اس الی که وقتی زنگ می زنم بهش می گم اینترنتم قطعه کلاً با یه لحن سالم اندر چلاقی بهم توضیح می ده توی این مایه ها که تو دیگه چه گیجی هستی که تا حالا نفهمیدی!!!

و یا سمانه که در امر کامپیوتر مهندس ما محسوب می شه تعجب می کنه که چرا آرمیتای پزشک مملکت نمی فهمه که سوکت نمی دونم کجا به بُرد چی چی وصل نبوده و واسه دلیل به همین واضحی !!!! بوده که نمی دونم چی چی اش کار نمی کرده!!! (اینقدر بدیهی برام توضیح داد این مسئله رو که روم نشد ازش دوباره بپرسم) :))

 

2-     ما آدما وقتی چیزی رو از کسی یاد می گیریم، یعنی یکی که توی یه کاری مَستِر و این کاره است و ما شاگردشیم، وقتی ببینیم که سوتی می ده به طرز غریبی لذت شیطانی می بریم!!!

 

مثلاً باز هم همین خود من که همه ی کارم رو از آقای طالع یاد گرفتم بعضی وقتا که آقای طالع یه سوتی های مسخره می ده اینقدر حال می کنم.

یا باز هم خود من با نگین، وقتی استاد ایروبیک پیشرفته مون!!!! پیش استاد خودش بعضی حرکت ها رو خنگ میزد، نیشمون تا بنا گوشمون باز می شد!!! عین یه ...ولش کن!!!! به خودم رحم می کنم در این نقطه!

نمی دونم دقیق، شاید بهتر بخوایم نگاه کنیم اصل خوشحالی ما بخاطر این نیست که ما خیلی عوضی هستیم نه!:))

بخاطر اینه که نشون می ده اون "مراد" ما هم خودش بی عیب نیست و با کار و تلاش به اینجا رسیده، امید است که ما هم که الان "مرید"های پر ز اشکالی هستیم روزی به اونجا برسیم! سوتی های اونا یه دلداری ایه واسه ما که نگران سوتی هات نباش! همه ممکنه توی کارشون اشتباه کنن حتی استاد تو!!!

یه کلاسی می رفتم یه دوره، مولوی شناسی، نتونستم تحملش کنم، آخه لامصب هر چی استاده می گفت یه مراتبی بودند که اینقدر آرمانی بودند که تو هر چی فکر می کردی به مسخره ترین وپایین تریناش هم نمی تونستی برسی! بی خیالش شدم!!!! به طرز بی ربطی یا شاید هم مربوطی یاد موسی و حضرت خضر افتادم!!! که خدا موسی رو برای پیامبری انتخاب کرد که یه آدم معمولی بود و نه یه آدم خارق العاده مثل حضرت خضر! یکی از دلیلاش این بود که اگه حضرت خضر پیامبر می شد همه ی آدمای توی مایه ی من و از من خسته تر چِل می شدن!!!

همینه که می گن خدا ارحم الراحمینه دیگه، جای حق نشسته و این که خدا خر رو شناخته!!!! و خیلی چیزای دیگه که راجع به خدا می گن!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اعترافات شب دلتنگیِ!!!

سلام

اول به سر حبیب دل و دوم به بقیه!

حال و احوال چطوره؟ دعا می کنیم که خوب باشین!

 

امشب از چی بگم؟ که هر چی می خوام به صورت شفاهی بگم بی قواره می شه! این شد که اومدم اینجا حرفام رو مرتب کنم بلکه!

 

آقا من امشب شاکی ام! شاکی نیستم! غصه دارم! از بعد از ظهر حدودای ساعت چهار اینا شروع کردم به غصه خوردن یکی هی داره توم روی روانم می ره که می گه بابا خجالت بکش! آخه به اینام می گن درد که تو داری براش غصه می خوری پس میلیون ها نفر دیگه ای که شرایط از تو بدتر رو دارن توی این دنیا چی؟ آقا طرف رسماً مارو ...**** یه چیزی رو همینجا هم بگم! خودم همه ی این چیزا رو خیلی بهتر بلدم و خوابم هم می بره! ولی دِ جان من – ندای منطق مزخرف و وقت نشناس من – بی خیال ما شو! همیشه فکر می کنم اگه یه شب من راحت سر خدا غر می زدم و سنگامو وا می کندم و فرداش مثل آدم به بقیه ی زندگیم می رسیدم خیلی بهتر از این وضعیتی بود که یه خط در میون غر می زنم و شاکی می شم و بعد قربون صدقه های الکی می رم خدارو!!!! نه شکایتمون مثل آدمیزاده است، نه شکر گفتنمون! دِ لامصصصصب یه بار بیا غر بزن، داد بزن، گریه کن، جیغ بکش، قال قضیه رو بکن و برو دیگه! حداقل هفته‌ای یه شبش کن!  چیه هر روز میای یه اخمی میکنی و تا یه چیزی بهت می دن یا حتی می گن، سریع نیشتو باز می کنی و انگار که نه انگار!!! تو رو خدا یه کم واقعی تر!!!! این زندگی ملاحظاتی داره خیلی بیخود و سنگین می شه!

خلاصه که امشب می خوام یکی از اون شبای واقعی باشه!

پس پیشاپیش از اینکه ممکنه یه خورده نامفهوم صحبت کرده باشم معذرت می خوام!!!!!

 

به کی بگم آقا جان من دلم هوای "هر چی آقامون بگه" رو کرده! دلم هوای یه تکیه گاه قرص و محکم رو کرده که تو از عقبش بیای و بدونی که داری درست می ری و جات امنه! خودم می دونم که تو زندگی منم که باید تصمیم بگیرم، منم که باید انتخاب کنم و منم که باید جواب انتخابام رو بدم و کلاً‌ اموراتم رو باید خودم بگذرونم، ولی گفتم صداش رو ببنده اون وجدان منطقی رو که نمی فهمه امشب شب غر زدنه نه منطقی بودن!!!! سختم شده آقا جان سختم شده! مسئولیت پذیری امشبِ روزگار سختم شده! می‌خوام دایورت کنم مسئولیت ها رو! آخه بابا پرسفون خجسته احوال رو چه به بار مسئولیت!؟

 

بحث داره تخصصی می شه! بحث داره اعتراف گونه می شه! ولی امشب شب اعترافه! امشب یه شب واقعیه!

می دونید اصلاً قضیه از کجا شروع شد؟ هی ی ی انگار از هیچ جا شروع نشد! از ازل همینطوری بوده! اون روزی که توی schedule هستی تیک بوجود اومدن من خورد! همونجایی که تو جلسه ی خدا بانوها سر اینکه کدومشون کهن الگوی من بشن، سر سیب طلایی، با هم بحث و جدل و حتی گیس و گیس کشی کردن!

 

شاید هم هیچ درگیری‌ای نبود و همه چی خیلی توافقی صورت گرفت که آخر سر ما نفهمیدیم چطوری شد که یهو پرسفون پذیرا برنده شد!!! من نمی دونم آرتمیس و آتنا و آفرودیت اون موقع چه می کردن سر مجلس مشاوره!!!! هستیا که هیچی کلاً تکلیفش معلومه! اهل رقابت نبود! ولی از این سه تا بانوی عزیز واقعاً توقع می رفت که به هر حال به نحوی سیب رو واگذار کردن! و تازه قرار هم شد که هر وقت لازم شد سیبه رو قرض بگیرن! یعنی مثلاً توی زندگی نمی دونم چندین ساله ی من، کلاً پرسفون بشه خدابانوی غالب؛ بقیه هر موقع که صلاح دیدن قدم رنجه کنن و خودی نشون بدن! انصافاً کم هم خود نشون ندادن ولی یه چیزی رو یادشون رفت که سند سیب طلایی به اسم پرسفون خورده!!! هر چقدر هم که بخواد عاقل بشه، هر چقدر که بخواد جنگنده بشه، هر چقدر که بخواد قدرتمند و مستقل بشه و حتی شاید واقعاً هم بشه، یه شبایی پیش میاد مثل امشب که پرسفون با سند منگوله دار میاد جلو و ادعای مالکیت می کنه! دلش هوای پذیرا بودن رو میکنه! پذیرا بودن و آنیمایی شدن توی ذاتشه که هر چقدر هم زندگی از اون بی خیالی و بی مسئولیتی درش بیاره، باز هم گهگاهی هوسش رو به سرش میزنه و شاید دلتنگش کنه!!!!

 

دلتنگ اون روزگاران تعطیلی! می دونی بدیش چیه؟ این که اگه تو چیزی رو بفهمی دیگه فهمیدی! دیگه نمی تونی بزنی زیرش! یه مثال مسخره می زنم، اگه من بنا به پاره‌ای اتفاقات رفتم جلسه ی بانک مرکزی و راجع به ذخیره ارزی با من صحبت شد و بعدش خیلی اتفاقی تر نرم افزارش رو هم به من معرفی کردن، اونوقت من باید جواب 34 تا شعبه رو راجع به نرم افزار ذخیره ارزی بدم! من شدم مسئول ذخیره ارزی! دیگه نمی‌تونم بزنم زیرش! مثل آناهیتا که الکی الکی شد مسئول بانک جامع و حالا هی بیخودکی باید مغایرت بگیره! اول قرار نبود بسوزند عاشقان **** مثل اینکه بعداً یه سری قرار مدارهای خاصی رد و بدل شد!

همونطوری که الان نمی تونم جواب شعبه ها رو ندم، دیگه نمی تونم مثل قبل بی‌مسئولیت و سر به هوا و دل به نشاط باشم!!! چند بار گوشزد کردم که بابا کار من اصلاً اعتبارات نبود، ولی کسی دیگه کاری با این قضیه نداشت، انگار باورشون نشد!!! گفتن این هم به هر حال تجربه ایه! راست هم می گفتن!  ولی خوب دلم که می تونه تنگ بشه! ماهیتاً قابلیتش رو دارم دیگه!!! و واقعاً دلم تنگه!!! انگار پرسفون وجودم را ابراز وجود آرزوست اونم توی شرایطی که اصلاً مساعد ظهورش نیست! توی شرایطی که باید سفت و محکم وایسه و می ایسته! اما دلش تنگه!  البته مشکل الان ذخیره ارزی و موارد مشابه نیست، نه! مشکل جاهای دیگه است! یه جاهایی مثل امشب که غصه الکی الکی وجود آدم رو می گیره!

نمی دونم توی کار خدا بانوان، انتقال سند، وکالت، قولنامه، یا یه همچین چیزایی مفهوم داره یا نه! اگه داشته باشه سریعاً سند سیب طلایی ام رو به نام یکی دیگه می زنم که اینقدر دلش هوای این چیزا رو نکنه! اون ندای منطق مزخرف باز داره حرف میزنه که هر جا بری و سندت رو به نام هر بانویی که بکنی باز هم آسمون همین رنگه فقط شاید شکل دل‌تنگی‌هات عوض شه! ولی باز هم بهش می‌گم که "نشنوم صدات رو"!

یکی از خوبی این شب‌ها اینه که توش یک عالمه حرف میزنی، بحث می کنی، نظر می دی، تز ارائه می دی و راه حل های مختلف تخیلی، ولی صبح با اولین هوای صبحگاهی که توی صورتت می خوره عقلت با اون ندای منطقی که تا دیشب خیلی مزخرف بود میان به دادت می‌رسن و بر میگردی به زندگی عادیت! کسی هم به خاطر شب قبل چیزی رو نمی تونه به روت بزنه! همینه که شبا رو  دوست دارم به دو تا دلیل: 1- خیلی چیزا رو می پوشونه و پر از رمز و رازش می‌کنه و 2- هواش خنک‌تره اونم توی این تابستون تموز!

 

هنوز شب من تموم نشده! کاش یکی می اومد و ازم میپرسید خرت به چند من! می‌خوای من بجات خرت رو برونم!؟ اونوقت منم تا صبح دو ترک می شستم پشتش و کیف می کردم! بخدا صبح اول صبحی هنوز آفتاب نزده افسار خرم رو پس می گیرم و خودم میبرمش ولی کاش امشبه رو کسی بود!!!!

 

اینا رو دارم صبح روز بعد می‌نویسم: خدایا شکرت که به من گواهینامه خر سواری دادی که توی این زندگی بتونم کارای خودم رو خودم انجام بدم!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زد و خورد زندگی!!!

سلام

حال و اوضاع چطوره؟ روزگار بر وفق مراده؟ ان شاءالله که باشه!

حبیب دل ما حالش خوش باشه! ما هم یه کاریش می کنیم! دنبال دلگرمی های کوچیک زندگی می گردیم تا زیر بار دلسردی ها گیر نکنیم!

یه نکته ای : چقدر خوبه اونطوری که من بندگی می کنم، حبیب دل خدایی نمی کنه! به یه تفاهم مسالمت آمیز رسیدیم: که اون به من نگاه نمی کنه که چی کار می کنم و نمی کنم خودش سروری می کنه و احکم الحاکمین می شه! منم هر وقت کار و خانواده و دوست و کلاس فوتوشاپ و تنیس و کلاسیک گذاشت، یه نگاه به دست اون می اندازم و شاید یادم بیفته که بدی نیست دو خط بندگی کنم! بعضی وقتا هم که از دستش شاکی می شم یه بند غر بزنم!!!

 

 

نکته تموم شد بریم سر اصل مطلب؛ این سری قرار نیست دیگه از دلگرمی ها بگم! اتفاقاً خیر خیر اصلاً خیر!!!خیلی هم برعکس به قول صورتجلسه هامون "مقرر گردید" از دلسردی های زندگی بگم! چه معنی می ده که همه اش آدم خوش خوشان بنویسه؟ مردم چی میگن؟

 

قراره از اون موقع هایی بگم که یه بارکی یه ضربه می خوری می گی اَاَاَاَه! یه ضربه ی دیگه می خوری و می گی ای بابا! ضربه ی سوم رو می خوری میگی این دیگه آخرشه و از این بدتر نمی شه! تا وقتی ضربه ی چهارم رو بخوری و بگی نه، مثل اینکه اتفاقی نبود!!!! بعد ضربه ی پنجم به این مسئله فکر می کنی که قضیه چیه؟!!!! ولی با آی کیوی پرز فرشت که کارت رو به اینجا کشونده علت خاصی پیدا نمی کنی! فقط یه چیزی دیگه رو می فهمی و اونم اینه که چرا بابا، از این بدتر همیشه امکانش هست! (البته ور مثبتش رو هم بگم: به همون نسبت از این بهتر هم همیشه ممکنه ولی کلاً چون فضا غرآلوده خیلی روی این قسمت دومش مانور نمی دیم)

 


 

بیشترین حالگیری از زندگی دقیقاً زمانی صورت می گیره که تو یه چیزی رو با صدای بلند از یکی می خوای و اون یکی به هیچی اش نمی گیره تورو و یا حتی دقیقاً برعکس خواست تو عمل می کنه! اگه چیزی رو نگی، با خودت کنار میای که نگفته بودم خوب، اگه می گفتم حتماً مدنظر قرار می دادنش، اما چون ما آدمای تیزی هستیم که راه این زیرآبی رفتن ها رو هم واسه خودمون نمی ذاریم، از همون اول همه چی رو هم می گیم! که بعداً حالگیریمون درسته باشه! چشممون کور دندمون هم نرم!!! والااااا با این نوناشون!!!! یاد آقای شیری افتادم که میخندید به اونایی که نقطه ضعفشون رو هی جلوی چشم طرفشون تکون می دن و می گن به این نزنی ها! ولی خوب ...!!! البته این خیلی مربوط نیست به این قضیه ای که گفتم! چون حرف خواسته ها بود نه نقطه ضعف ها، ولی به هرحال نکته ای بود که فیض ببرید!

داشتم می گفتم در تمام مدت حالگیری های فاز یک، دو، سه، ....، اِن؛ حداقل این امید رو به خودمون می دیم که وقتی یه چیزی دیگه خیلی دردش زیاد می شه الان موقع زایمانش می رسه، فقط چون این زایمان از نوع طبیعیه، تایم دقیق نداره، مثل سزارین نیست که متشخص بری بیمارستان، بدون درد، فارغ بشی و برگردی! هی درد میکشی و فکر می کنی این دیگه تهشه، ولی میبینی که ای بابا از اون بدترش هم هست! ولی به هر حال قراره که فارغ بشیم!

راستی وقتی که حال منو می گیرن آخ اینقدر خوب می تونم خودمو مظلوم و مغموم کنم! آی ی ی ی خوش می گذره که طرف مقابلم رو شرمنده کنم!!! آی ی ی !!! داشتم همین کارو می کردم که یکی بهم گفت این سری توی بلاگت از آدمایی بنویس که خودشون راحت نه می گن و طاقت نه شنیدن ندارن! هه J منظورش من بودم! کلاً که تیکه بهم انداخت و به اندازه ی تیکه بودنش زورم گرفت! این که بماند! ولی یه چیزیش خوشحالم کرد، اونقدرام که خودم فکر می کردم مظلوم نبودم، بعضی وقتا بعداز شوک اولیه ی ضربه های ناگهانی آدم اینقدر طفلک می شه که فکر می کنه از ازل تا ابد همینطوری طفلک بوده!!!! توهّم هم بد دردیه!!!! خودت هم غرق می شی توی افکار خودت! این به قول خودش "رفیق عزیزمون" نجاتم داد!!! حتی از اونم بدتر.... یه نگاه اجمالی هم که به عقب انداختم دیدم یه تعدادی از ضرباتی هم که خوردم خیلی آشنا بودن!!! انگاری خودم روی یکی دیگه پیاده کرده باشم!!!! راستش رو بخوای جرأت نکردم دقیق تر نگاه کنم! اعصابم نمی کشید دیگه ببینم کی رو کجا جز دادم که حالا باید کتکشو بخورم، ترسیدم گندش بالا بیاد بعداً شرمنده ی خودم بشم !!!! فکر کن! چه بساطی دارم من این وسط؟!؟؟

البته یه نکته ی دیگه هم هست! همیشه آدم ضربه هایی که می خوره در جهت ضربه هایی نیست که می زنه و نه حتی لزوماً برابر با اونا!  ولی به هر حال ما هم یه چنتایی نواختیم این وسط دیگه! خدا بده برکت!  به قول شاعر "تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد" دقیقاً ربط خاصی نداره ولی لزوماً گفتم که نباید چیزی در جهت چیز دیگه باشه!!! (جمله رو برم!!!)

زندگی بزن و بخوریست در حرکت دوار! شاید هم در انواع دیگری از حرکت های نوع هندسی!

مهم این است که زد و خورد دارد!

مهم این است که من الان درد دارم و نمی دونم چقدر درد دیگه لازمه تا یک فارغ شدن دل انگیز!

 

راستی جدای از همه ی این غرها، یه ضربه هایی هست که می خوری بدون هیچ پیش زمینه ای از ضربات زده!  مثل دایی حمیده که تصادف کرده و الان توی کماست! مثل بچه ی هفت ماهه ای که سرطان رحم می گیره و باید شروع کنه به شیمی درمانی! اینا دردای سنگینی ان که تحملش سخت تر از درد ضربه های دیگه است! حکمت این ضربه ها رو فعلاً که فقط خود حبیب دل می دونه و ما هم فقط می تونیم دعا کنیم! شما هم دعا کنید!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دلگرمی های کوچک زندگی

سلام

بالاخره بعد از یک عالمه دوری اومدم!

دقیق نمی دونم یک عالمه حساب می شه یا نه! ولی برای من و خرام که خیلی طولانی طوری هم گذشته!

حتی می تونم بگم سخت هم گذشته! ولی خوب گذشته دیگه!

این سری می خوام یه خورده از اخلاقیات بگم

این که جدیداً فهمیدم گونه ی ما از نوع بشر،تا به چه حد نسبت به رفتار بقیه متأثر است! وقتی که با یه اخلاق بد حالمون گرفته می شه و با یه رفتار خوب خیلی خوشحال و پر انرژی میشیم!

می خواستم این سری از خوش رفتاری هایی که جدیداً خیلی روم تأثیر گذاشته بگم! خوش سر و زبونی هایی که از کسی چیزی کم نکرده که برعکس کلی هم اورده روشون!

البته، خوش رویی و خوش سر و زبونی رو با زبون بازی قاطی نکنین یه وقتی که کل مطلب زیر سوال می ره! منظور من دقیقاً الان اون برخورداییه که می تونه خیلی عادی، سرد و بی تفاوت صورت بگیره اما اینطوری نمیشه! با یه لبخند، یه شوخی، یه حرمت، یه حواس جمعی به موقع تبدیل می شه به یه برخورد دوست داشتنی که حتی می تونه روز آدم رو بسازه!

مثلاً داشتم فکر می کردم که چقدر خوب بود که رئیس اداره من با این که من تو اوج کارها داشتم می رفتم مسافرت و مطمئن بودم که ترجیح می داد این کار رو نکنم، موقع رفتن دم آسانسور از من پرسید پروازت چیه؟ وقتی گفتم زاگرس – بوئینگ! گفت خدا رو شکر، توپولوف نباشه!!!!سعی کن این چند روزه اصلاً به کار فکر نکنی و حسابی استراحت کنی ، چون لازمت داریم!!!  به این می گن دلگرمی از شعور یه رئیس!!!!

و یا اینکه چقدر خوبه که پرستار بیمارستان کسری وقتی به من می گه باید دوتا قرص بعد نوار قلب بدم به آناهیتا خودش یه لیوان آب می ده دستم!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه پرستار !!!!

چقدر خوبه وقتی کلاس فتوشاپ من تموم می‌شه استادم می‌گه به من میل بزنید آدرس وب‌سایت‌هایی که می‌تونه کمکتون کنه‌رو براتون سِند کنم، یا هر مشکلی که داشتین شماره تماس و آدرس ایمیلم اینه!!! به این می‌گن دلگرمی از آموزش یه استاد !!!!

چقدر خوبه که وقتی تو بعد کلی گشتن و هیچی پیدا نکردن می ری توی یه مغازه واسه خرید فروشنده بهت اب خنک می ده و می گه خانوم معلومه خسته این بفرمایین بشینین!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه فروشنده !!!!

چقدر خوبه که وقتی به دوستت می گی سرم درد می کنه تو اولین مغازه که می دونه قرص داره می پیچه تو و برات یه ورق پانادول می گیره!!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه دوست !!!!

چقدر خوبه که وقتی می خوای بری مرخصی و یک عالمه کار روی سرت ریخته، همکارت می گه نگران نباش من هستم!!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه همکار !!!

چقدر خوبه که من زنگ می زنم شعبه تبریز، با این که کارشون یک عالمه ایراد داره ولی اینقدر خوب صحبت می کنن که دلم نمیاد چیزی بهشون بگم که ناراحت بشن! به این می گن دلگرمی از ... ما نمی دونیم چی چی!!!!

آخ آخ چقدر خوبه که من اگه وقت نداشته باشم برم شعبه خیالم راحته که یه حانیه ای هست که شعبه رو میاره برج !!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه دوست خوب!!!

و خیلی چیزای کوچیک دیگه که دارن می شن دلگرمی های زندگی بزرگ ما!!!! اونم الانا که بند دلمون بسته به یه تلنگر کوچیکه! توی این روزای دلگیر، دلگرمی های کوچیک خیلی می چسبه! کانه شربت آبلیموی تگری توی گرمای ظل تابستون!

وقتی که می بینم این همه دستاورد با کمترین هزینه به دست میاد و رسماً خودم بنده ی همین دلگرمی ها میشم، دارم فکر میکنم که چقدر حیفه که ما باعث دلگرمی بقیه نباشیم! به قول دوست شاعرمون: "اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته" خرجی نداره در اون حد! به امتحانش می ارزه! ترای ایت!!!!:))0

به نام یگانه منبع گرمایش دل ما!!!!!

 

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۳/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اندر احوالات خرسواری:))

اولْ سلامْ، به اونی که امیدواریم سر حبیب دل باشه

دومْ سلامْ، به بقیه!

احوالتون چطوره؟ امیدوارم که خوب و خوش باشید!

در راستای ادامه دار بودن تضادهای بی نظیر زندگی جا داره که اول این شعره رو یه بار دیگه اینجا بیارم:

گاهی گمان نمی کنی و می شود*** گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است*** گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست*** گاهی تمام شهر گدای تو می شود

 

 

گاهی سوار خر مرادی*** گاهی خرت تو دیوار می رود!

گاهی نه تنها خرت تو دیوار می رود *** بلکه تو را هم به زمین می کوبد!

گاهی نه تنها خرت تو دیوارمی رود و تو را هم زمین می کوبد*** چه بسا از روت یورتمه هم برود!!!

 

قدیما راجع به خر سواری نوشته بودم، همون خر مراد و باقی ماجرا، یه ری‌ویوی کلی داریم و ماجرا رو یه‌کمی بسط می دیم!

 

مواقعی پیش می‌آد تو زندگی که همه‌چی آرومه، من چقدر خوشحالم! مواقعی هم پیش می آد که همه چی آروم هم نیست، اما کماکان من چقدر خوشحالم! این بازه‌های زمانی همانا زمان‌هایی هستند که گوییم من بر خر مراد سوارم!

ولی زندگیه دیگه!‌ آدمیزاد همیشه روی خر مرادش نمی‌مونه! گاهاً‌ پیش میاد که چی می‌گن؟ خر سواره و من پیاده!

 

یه موقعی هست آدمی که خودش سوار خر مرادشه، عنان اختیارش رو هم به دست داره، از سر خریت و خوشی زدن زیر دل، شاید از خرش بیاد پایین! جوّه دیگه می گیره! پیش‌آمده! پیش‌میاد!

 

اما زورش می دونی از چیه؟ این که خرتو یکی دیگه بکوبه تو دیوار! اصلی ترین حالتش هم همینه! آخه عموماً آدما که مغز خر نخوردن که بخوان از خر مرادشون بپرن پایین! یکی دیگه براشون زحمتش رو می کشه!

حالا اون زور هم به درک، می دونی از اون بدترش چیه؟ که تو رو از خرت به شیوه ی کاملاً منطقی ای بندازن پایین! یعنی خودت هم بهشون حق بدی که از خر مرادت بکشنت پایین! خیلی منطقی و بی سر و صدا یهو می بینی با خرت رفتی تو دیوار، کبود و لِه طوری، نظاره گر خرتی که داره به شدت رو تو ملق می زنه!!! و به طرز مزخرفی هم همه چی قابل پیش بینی بوده ولی همیشه از پیش بینی کردنش طفره رفتی! و به طرز از اون مزخرف‌تری هم همه چی توجیه پذیره! و از اون هم بدتررررر! حتی نمی‌تونی به خودت حق بدی که هی بابا، خر از روت رد شده ها! درد داری! می تونی یه مقداری کولی بازی در بیاری، ننه من غریبمی، چیزی!!!! این سِر شدگی مذمن بعد از خرکوبی های منطقی دیر زمانی است که عجین روح ما شده!

از اول می گن: چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی!!! ولی من که از اول ترش گفتم، مقوله، نوعی از انواع مقولات خرکی بود! بعضی وقتا با اینکه می‌دونی باید از خرت بیای پایین، خودتو می زنی به اون راه که حداقل یه مسیر، به اندازه پیچ های جاده مال روی امامزاده داوود، حال خرسواریتو ببری!!! گزاره های این چنینی اینجا کاربرد دارند: "دم را غنیمت بدان"، "در لحظه زندگی کن"، "حالا تا فردا کی مرده و کی زنده؟!"

راستش رو بخواید به نظرم کسی که با یه چنین دیدی خر سواری می کنه با این که باز هم مجبوره بره تو دیوار- مثل اون همشهریمون که پوست موز می بینه و می گه : اه ه ه ه ه دوباره باید بخورم زمین!!!- ولی حداقل با چشم باز می ره تو دیوار! یه خورده خیر سرش آمادگیش بیشتره!!!! ضربه مغزی نمیشه ان شاءالله!!!!

تو این شیوه ی خر سواری دارم به درجه ی پی اچ دی نائل می شم، گوش شیطون کر!!!! الان هم دارم روی تزم کار می کنم! به مدد اساتید راهنمای خوب زودتر جمعش می کنم و می ریم سراغ دفاع!

از هیچی به اندازه ی اون سِر شدگی منطقی اش بدم نمیاد! و اینکه حتی نتونی به خودت حق درد کشیدن ناشی از کوفتگی رو بدی!

البته بهتر از اینه که همه اش به خودت به طور غیر منطقی حق بدی و ضجه مویه کنی! ولی دلم خر سواری ممتد می خواد! همچینی باد بزنه تو موهات! خودت بپری بالا پایین! (لانگ شات، دشت شقایق، توی غروب آفتاب، یا حتی طلوعش فرقی نداره)

البته یادمون نره که یه علت عمده این سِر شدگی لطف سرحبیب دله و از قوانین اون ناشی می‌شه! همون قانونی که می گه هیچ چیزی توی این دنیای فانی پایدار نیست و اون یکی که می‌گه همه چی در جهت رشد و تعالی آدمیزاده‌است.

ولی بیاین یه کاری کنیم، اگه درد داریم حق بدیم به خودمون که به اندازه دردمون جیغ بزنیم و یا حتی نعره! نه بیشتر! همون قدر! لامصب قد کشیدن و استخون ترکوندن درد داره! می‌فهمی؟؟

 

من با دست انداز و مانع طی مسیر مشکلی ندارم ولی اینکه کلاً هی مجبور شی بین راه خر عوض کنی خیلی زور داره!

راستی من و خرام حالمون خوبه! گفتم که داریم تیمی روی پایان نامه کار می کنیم! به عبارت بهتریم داریم چَلِنج می‌کنیم! خدا بخواد بعد آناهیتا دفاع داریم!!!

راستی تر، به بقیه مربوط نیست که تو و خرت کجای میدونین، ساده ترین چیزی که می تونی به بقیه هدیه بدی روی خوشته! جدیداً یه خورده دارم اینو می‌فهمم! پیشرفتم بدی هم نیست!

تک مخاطب نوشت: بعضی وقتا تو فکر می کنی حق با توئه، یکی دیگه فکر میکنه حق با اونه، حتی خرت هم ممکنه این وسط حق و حقوقی برای خودش قائل باشه! بالاخره دیگه! اینجور وقتا بحث بی فایده است! قالوا سلاما! یاد یکی دیگه از خرام افتادم که تو دیواره، دردم اومد! هر از چند گاهی هم به عنایاتی اعم از بلست‌های کنایی، حذف اسمم از شعر و ... لگدی،‌ سمی، چیزی نثارم می‌کنه! کلنجار رفتن با این خره‌رو گذاشتم کنار فعلاً رمقی نیست! طبق قوانین سر حبیب دل: این نیز بگذرد!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٢/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و دل

سلام تک حبیب دل

بعضی وقتا مطمئن میشم که جز ادعا چیز دیگه ای برات نداریم

حتی روی همین اسمت!

کاش واقعاً تک حبیب دل بودی! کاش حداقل سر حبیب دل بودی!

هرچند نفر دیگه رو غیر از تو هم اگه راه داشت می ذاشتم کنارت، حتی به خاطر اونا شاید تو رو هم ندید میگرفتم اگه میذاشتی! اما طبق معمول منت سرمون گذاشتی و مارو جلو خودمون رو سیاه نکردی و نذاشتی!

حبیب دل، دارم میبینم، که عین یه شاخه نازک لاجون میرم هر طرفی که باد میوزه!

حبیب دل آخ!!!! مگه هرکی که یه تک حبیب داره اونم یکی مثل تو، نباید یه راه مستقیم بره و اگه باد موافق وزید ازش کمک بگیره؟!؟!!؟ پس من چرا به هر بادی جهتم عوض میشه! شانسمه فکر کنم، که با هیچ بادی به مقصد نمی رسم، آخه نمی ذاری! و الا معلوم نبود الان کجا بودم!

حبیب دل دارم سایه ام رو میبینم و چقدر داره دردم میاد!

وای که چه بغضی تو گلوی آدم چمباتمبه می زنه و منتظر میشه ببینه آیا باد موافق گریه کردن بوزه یا نه!!!

حبیب دل از دست خودم ناراحتم

بیزارم از تکرار مکررات!

دلم گرفته حبیب دل! آخه جز تو کلی عره عوره چپوندم توش! جا نیست دیگه!

دلم درد میکنه حبیب دل! از بس که این ور اون ور وول خوردن توش!

حبیب دل، دلشوره دارم!

حبیب دل من که دلدار خوبی نیستم اما تو که دلبر خوبی بودی!

حبیب دل پا رو دل گذاشتن سخته ها ولی کمکم کن! حرمت حریم حرمت رو شکستم، باید پا روش بذارم تا خرابش کنم!

حبیب دل، دلم کلنگی شده، میخوام یه اوکازیونش رو بسازم!

کمک کن کاخی بسازم که خودت بشی سر حبیبش! یه کاخی که خروس بادنماش فقط سمتی باشه که تو میخوای!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٢/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

شیطان بود یا نبود!!!؟

سلام!

حال و احوالتون چطوره؟

منم خوبم شکر خدا!‌ خیلی خوبم! بعد از یه چند وقتی یه اتفاقی افتاد که یه عالمه خوشحالم کرد!

چی شد که این سری اومدم، یه اتفاق ساده و در عین حال عجیب بود!

کیف مدارک ماشینم رو گم کرده بودم، خیلی هم پکر بودم، هر طور حساب می‌کردم اعصاب دویدن‌هاش رو نداشتم، از هر کسی هم می‌پرسیدم اگه گواهینامه و کارت و بیمه ماشین رو گم کنی چه اتفاقی می‌افته، هی می‌گفت بدو سریع، زود، اعلام مفقودی کن! سهل انگاری نکن! خطرناکه! واویلا!!! خلاصه که اصلاً حال خوبی نبود،‌ اونم تو اوضاع بلبشوی اخیر و بدو بدوهاش! همه‌جا رو زیر و رو کردم، به همه سفارش کردم بگردن، به همه سفارش کردم دعا کنن پیداش کنم، نذر!!!! حتی خدا رو تو رو در واسی هم انداختم، نذرم رو جلو جلو دادم!!

دیروز ندا گفت من خواهر زاده‌ام هر وقت چیزی رو گم می‌کنه از شیطون کمک می‌گیره! یه شعری داره می‌خونه: شیطون شیطون پیدا کن، آردت می‌دم برا زنت حلوا کن! J نمی‌دونم درست گفتم این سری یا نه! ولی تو همین مایه‌ها بود! گفتم خوش به حالش کاش برای منم پیدا می‌کرد!!!L

 آخر شب بعد کلی خستگی و زیر و رو کردن همه‌جا، دیگه نا امیدِ نا امید شده بودم، دیگه گفتم چی کار کنم،‌ الکی وقت رو بیشتر از این تلف نکنم و فردا برم پلیس + 10! بعد یادم افتادم که اه ه ه ه ه، بیلیچینگ دندون مونده! باید یه نیم ساعت دیگه بیدار بمونم! توفیق اجباری گفتم برم اینترنت حداقل نیم ساعته‌رو دووم بیارم! همین شعره‌رو بلست کردم! کلی سر خدا غر زدم! کلی سر دوستام غر زدم و دیگه رو به چلوسیدگی بودم که علی پی ام داد! منم که یک بند با آیکون L جواب می‌دادم! حالم بدتر از این هم شد وقتی که بهم گفت بیمه المثنی نمی‌ده!!!!

پرسید نمی‌دونی کجا گم کردی؟

می‌خواستم موهامو بکنم!!! – اگه می‌دونستم کجا بوده که دیگه گم نبود، پیدا بود!!!!

گفت نه منظورم اینه که مثلاً سر کار گمش کردی، تو خونه گم کردی؟!...

کماکان داشتم فکر می‌کردم خنگ که نیستم!!! می‌فهمم چی می‌گی! ولی نمی‌دونم!!!

... تو ورزش گم کردی؟!

یهو جرقه‌رو زد! ورزش، ورزش، هان؟! ورزش! دیدم تنها جایی که ندیده‌بودم کیف راکت تنیسم بود که از دو هفته قبل بالای کمد گذاشته بودمش!

-w8 کن 1min!!!!

وای ی ی ی ی باورم نمی‌شد! ساعت یه ربع به یک نصفه شب،‌ اینطوری بتونم پیداش کنم!

رو هوا بودم!‌ از ذوووووق!

اینقدر ذوق کرده بودم که دیگه نمی‌دونستم چی کار کنم! مجبور بودم که فقط ذوق اینترنتی کنم! یا انگشتم رو بکنم توی پریز برق!!!!!

\:D/, \m/, : D,….

خلاصه که چنتا نکته‌ی باحال قابل استخراج داشت این حادثه که من تا اونجاشو که فهمیدم براتون لیست می‌کنم، مهم نیست مدارک من چقدر برام مهم بوده یا نه ولی نتایج مهمه، بعضی وقتا اتفاقات ساده نتایج مهم‌تر و پیچیده‌تری رو می‌دن:

١- زندگی جدید داره رو به سمت مکانیزه و الکترونیک می‌ره! حتی شیطون هم اگه بخوای ازش کمک بگیری باید تو اینترنت درخواستت رو ثبت کنی!!!

٢- فاصله‌ی بین غم و شادی آدما خیلی خیلی خیلی کوتاهه! یاد اون عبارت معروف افتادم، قلب دو تا اتاق کنار هم داره،‌ تو یکیش غم خوابیده تو یکیش شادی، وقتی شاد می‌شی،‌ اینقدر بلند شادمانی نکن که غم بیدار شه، و وقتی که غصه می‌خوری اینقدر بلند غصه نخور که شادی نا امید شه!

تبصره1: البته ما از اونجا که یه مقداری کولی هستیم، هم بلند غصه می‌خوریم،‌ هم بلند شادی می‌کنیم، ولی خوب بهتره که رعایت کنیم!

٣- همه‌ی کارای این زندگی یه علتی داره، حتی اگه تو نفهمی، حتی اگه تو مقاومت کنی و پدر و مادرت هم بیان جلوی چشمات،‌ ولی همیشه یه حکمت بالاتری توی حوادث هست که حتی اگه برخلاف میل تو باشن،‌ بعداً خیریتش رو می‌فهمی! بی‌خود نیست که می‌گن: یاحکیم!

۴-چقدر خوبه که یه کسی که اینقدر حکیمه حواسش به کارای آدم باشه و به دادش برسه! مرسی حبیب دل!

۵-باز هم یادمون باشه که خدا ممکنه درای جلومون رو ببنده ولی بعدش درایی رو جلو رومون باز می‌کنه، از یه طریقی که هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردیم!

۶- همه آدما وسیله‌های اجرای طرح‌های خوب خدان! نه من می‌دونستم علی می‌تونه کمکم کنه، نه حتی خودش! ولی وقتی کسی انتخاب شده باشه که وسیله بشه، دیگه می‌شه!

کاش ما رو برای طرح‌ قشنگاش وسیله کنه! مثل علی!

یاد ملاصدرا بخیر که می‌گفت:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی‌زمان

اما:

به قدر فهم تو کوچک می‌شود،

به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

به قدر ایمان تو کارگشا می شود،

...

پدر می‌شود یتیمان را و مادر،

برادر می‌شود محتاجان برادری را،

امید می‌شود ناامیدان را،‌

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را،

مدارک ماشین می‌شود مدارک گم کردگان را،

علی می‌شود مژگان را،

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را!!!!

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح!!!!

تبصره٢: ما هیچ کدوم این شروط رو هم رعایت نکردیم و شد!

٧- آخر سر شیطون بود کمک کرد،‌ خدا بود کمک کرد،‌ ما که نفهمیدیم کی چی کار کرد، ولی به قول مامان ندا، اگه شیطون هم کمک کرد، خواست خدا بوده! و عجب جمله‌ای بود اینکه شیطان سایه‌ی تاریک خداست روی زمین!

حق

بعداً نوشت: نمی‌دونم چی شده که آذرخش‌ها، خانوادتاً در بلاگ من حضور فعال دارن، از مادر و پدر بگیر تا خواهر و خواهرزاده! با تشکر از خانواده محترم آذرخش، فراهانی،‌ قبادی، طبق معمول خانواده معزز شیری! و با حضور افتخاری ملاصدرا!!!

بعداً تر نوشت: راستی این عکس خیلی مربوط بود با یه خورده تحریف با اجازه می ذاریمش:)

بالاخره شیطان بود یا نبود؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٢/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بابا عزیزم رفت!!!:(

ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

 

من مانده ام مهجور از او، درمانده و محروم از او

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می رود

 

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

 

 

سلام، شنیدید خبر جدید رو؟ که بابا عزیز هم رفت! یه سفری رفت که همه مون یه روزی باید بریم!

19 فروردین ساعت حول و حوش 12 و نیم ظهر بابا عزیز روحش رفت! حدودای ساعت 5 بعداز ظهر هم جسمش رو بردن!

 

اینقدر دور و برمون شلوغ بود و کار زیاد بود که هنوز نتونستیم به این فکر کنیم و ببینیم که چقدر جاش خالیه!

موقعی که داشتم تند و تند گل های مریم رو توی گلدون می چپوندم و درگیر تور مشکی و روبان بودم، برای خرما و حلوا و گلدون، یهو به خودم اومدم و دیدم که هنوز وقت نکردم یه فاتحه براش بخونم!!!

 

آره، هنوز داغیم! هنوز نفهمیدیم! وقتی می فهمیم جاش خالیه که ساعت 6:30 بشه و کسی نباشه که بهمون گیر بده که اخبار کانال 5 رو بیاریم!

 

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که بعد از ساعت 12 نصفه شب دیگه نگران کسی نباشیم که نور چراغ تو هال اذیتش کنه!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که اگه شام نریم سر میز، کسی به بقیه پیله نکنه که پس این بچه کوش؟!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که پفیلا بخوریم و کسی نباشه که نگران بالا رفتن فشار خونش باشیم!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که ساعت اتاقش خواب بمونه!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که دیگه مو سفیداش تو برس دستشویی جا نمونه!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که موقع لباس پهن کردن پیژامه سورمه ایش قاطی لباسا نباشه!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که به جای خودش تو اتاقش واکرش رو بینیم!

-          وقتی خواستیم بریم حموم و نگران هیچ کس نباشیم که شاید احیاناً به صورت فورس ماژور بخواد بره دستشویی، اونموقع است که می فهمیم چقدر جاش خالیه!

-          وقتی موقع جارو کشیدن هال، کسی به زور پاهاشو بالا نگیره که زیرش رو جارو کنیم، اونموقع است که می فهمیم چقدر جاش خالیه!

-          وقتی کسی نباشه که گیر بده شبکه خبر رو بیاریم به جای فارسی وان، اونموقع است که می فهمیم چقدر جاش خالیه!

-          وقتی تسبیحش روی دسته مبل بیکار افتاده باشه، اونموقع است که می فهمیم چقدر جاش خالیه!

 

آخ که اگه داغیمون بره چقدر می فهمیم جای برکت خونه مون خالیه!!!!

 

آخ بابای من، دیدی دیگه چقدر راحت شدی؟!؟

دیدی دیگه لازم نیست برای اینکه دو واحد خون بزنی تو بیمارستان، کلی این در و اون در بزنیم؟!؟

دیدی دیگه لازم نیست برای بیمارستان بردنت دیگه لازم نیست با صندلی سه نفره، سه طبقه رو پایین ببریمت با کلی دردسر و تو هم کلی معذب بشی و ما هم کلی بد و بیراه به خودمون بگیم که چرا یه آسانسور نداره خونمون؟!؟

آخ بابا!!! دیدی دیگه راحت شدی و لازم نیست از تو دماغت لوله بکنن توی معده ات؟!؟

دیدی ، بابا دیدی لازم نیست دیگه حرفارو داد بزنیم تا با گوشای سنگینت بشنوی؟!؟

دیدی دیگه احتیاجی به اون تخته وایت برده نداریم که اخیراً روش برات می نوشتیم؟!؟

آخ بابا!!! دیدی دیگه لازم نیست معذب ما باشی واسه مریضی ات؟!؟

آخ بابا دیدی که چه به موقع رفتی و همه کاراتو کردی بعد رفتی؟!؟

بابای من، دلم واسه قیافه مهربونت، موهای سفید نرمت، دستای تمیزت، خالکوبی درخت کاج روی ساعدت، قران خوندنت، گوجه خرد کردنت، هواشناسی گوش کردنت، نفس کشیدنت و بودنت کنارمون تنگ می شه!

 

بابا برامون دعا کن!

تو که به دعای ما احتیاجی نداری ولی ما هم برای تو دعا می کنیم  که عریضه خالی نمونه!

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا انزلناه فی لیلت القدر*و ما ادراک ما لیلت القدر*  لیلت القدر خیر من الف شهر* تنزل الملائکت و الروح فیها باذن ربهم من کل امر* سلام هی حتی مطلع الفجر*

 

 

آخ که چه بارون رحمتی داره میاد! دعامون کن بابا جان!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بر سر آنم که گر ز دست برآید...

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

*

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر رهرویی که در گذر آید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به در آید

*

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

 

اولین پست سال 1389 به من و همگی مبارک!

سال نو که شروع می‌شه همیشه همراه می‌شه با کلی قول و قرارایی که به خودمون و حتی بقیه می‌دیم که تو سال جدید باید انجامشون بدیم!

همه چی با یه انرژی خاصی خبر از تغییر و نیاز به تغییر می‌ده! هر چند که تو عید همه‌رو یه کرختی خاص بهاره می‌گیره، ولی روح اون زیر واسه خودش غلیاناتی داره!!! هی داره حساب کتاب می‌کنه! هی داره دو دوتا چهارتا می‌کنه! جمع بندی می‌کنه! نتیجه گیری می‌کنه! قضاوت می‌کنه! برنامه می‌ریزه! درصد می‌گیره! ... خلاصه که بیکار نیست! یه کارایی می‌کنه!

هر چقدر هم که خوب بوده باشی، بازم احتیاج به تغییر داری تا بهتر از اونی بشی که بودی!

تا خود حبیب دل جا هست واسه بهتر شدن! یعنی تا لامکان و لازمان! یعنی تا ابدیت! یعنی تا آسمون هفتم! یعنی تا پشت کوه قاف! یعنی سیمرغ!!!!

یه بار پرسیدم بازم می‌پرسم، یعنی چقدر فاصله‌است بین منی که منم و اونی که اونه؟!؟

یاد این شعره افتادم

خدایا فاصله‌ات تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه ؟!؟

به هر حال من که سعی می‌کنم تو راه باشم! ولی خودش باید بطلبه، مثل همیشه که طلبیده!

 

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت

دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم؟!

مددی گر به چراغی نکند آتش طور

چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم؟!

 

حق

 

پ.ن.1. چقدر ادبی شد این سری!!!

پ.ن.2. اگه راست می‌گی "م" بده!!!

پ.ن.3. عکس افتخاری آقای آذرخش معظم گذاشته شده!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سالی که گذشت:)

 

 

همه می دونن که امسال سال گاو بود

البته نه

مثل اینکه یه سری ها هم شاید ندونن

به هرحال! سال گذشت، یعنی هنوز کامل کامل که نگذشته ولی بالاخره که چی؟

قبلاً هم گفتم دیگه یه خاصیتی داریم که تا مطمئن نشیم یه چیزی کاملاً داره میره قدرش رو نمی دونیم

دوباره دیدیم داره یه چیزی می ره و بدو بدو اومدیم جمع بندیش کنیم! که مثلاً ما هم بله! خودمون داریم می بندیمش فکر نکنین که از دستمون داره می ره خودش و ما نمی تونیم کاریش کنیم!

 

تو تولدم هم گفتم! همیشه از 24 سالگی یه توقع دیگه داشتم، اولش فکر کردم برآورده نمی کنه امسال، ولی مثل اینکه کرد، نه صد در صد ولی من از 20 بهش 17 دادم می شه به عبارتی 85% (با تشکر از همکاری دوستمون فراهانی کبیر)!!!

خیلی سختی ها داشت، خیلی دلهره های فردی و جمعی داشت، چیزایی دیدیم که هیچ وقت دوست نداشتیم تو خواب هم ببینیم، امید و ناامیدی، همدلی، نگرانی، غم، ترس، توکل، حرکت، جوشش، چیزایی بود که تو جامعه خیلی دیدیم! چیزایی که من خیلی وقت بود از مردم نه دیده بودم و نه توقع داشتم دیگه ببینم، ولی دیدیم!

سالی بود که من با صنعت مواجهه آشنا شدم!

وای سال رو در رو شدن من بود با اکثر اون چیزایی که آزارم می داد! سال جهاد نصفه نیمه ی من بود!

سالی بود که پر از تجربه های قشنگ بود!

سال خاله شدن من بود و اومدن یکی از نفس های زندگیم! گوله نمکم سامیــــــــــاری!

سفرهای خوب داشتم، هم سفرای خوب داشتم! جاهای خوب رفتیم!

کلاسای خوب رفتیم و استادای خوب داشتیم!

سال سر و سامون گرفتن یه سریا بود!

سال همکارا و دوستای خوب بود!

سال حرف های منطقی! تیکه کلام های تکراری! سال دعوا کردن با دینا!!!!! سال برج العرب و برج امارات! سال جابنغو! سال میزگردهای فلسفی فرهنگی صبحونه جمعه ها! سال اردک آبی و شیرینی! سال درک هم تولدی! سالی که من یه دوست مجازی رو بالاخره تو کیش سر پل صراط (پله برقی) دیدم!!!!!

سالی که مامانم به من پول بنزین آزاد داد!

سال اومدن یه سری آدما!

سال رفتن یه سری آدما!

سال ملاقات من با یه ورایی از خودم که تا حالا ندیده بودم!!!

بعضی وقتا کف کردم از خودم که چقدر می تونم خوب باشم و بعضی وقتا هم گرخیدم که چقدر می تونم گند باشم!!! بعضی وقتا هم جدای از خوب و بد کلاً کف کردم از خودم!

خلاصه که امسال هم رفت!

حانیه و علی دوتا پست برای سال نو گذاشتن که خیلی قشنگ بود و حرف دل

منم گفتم بدوئم تا سال تموم نشده، آخرین قلمفرسایی های سال 1388 رو بکنم! سال 88 هم داره تموم می شه، 8/8/88 هم گذشت، مایکل جکسون هم مرد، جومونگ هم تموم شد، بنزین هم ازاد شد، خوشه ها هم مشخص شد، ما هم رسمی نشدیم، هنوز هم تی تابه رو به خره پس ندادن و می گن تی تاپ های بهتری تو راهن ما هم نشستیم به امید همین حرفاJ

خلاصه که بهترین دعا رو برای سال جدیدی که تو راه برای همه تون می کنم:

یا مقلب القلوب والابصار

یا محول الحول والاحوال

حول  حالنا الی احسن الحال

 

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تضاد توأمان

موندم تو کار حبیب دل

نه دروغ می‌گم خیلی هم نموندم،‌ آخه نه خیلی وقتش رو دارم که به پیچیدگی‌های خاص اتفاقات فکر کنم و نه خیلی شعورم می‌رسه!

فقط یه چیزی رو دیشب بهش توجهم جلب شد، اونم همزمانی بی‌نظیر اتفاقای خوب و بد بود!

 

دیروز از سرکار رفتم بیمارستان طالقانی‌، برای بابابزرگم! خسته بودم و اونجا هم که ای بابا!

نمی‌دونم چرا فقر صندلی داشت! هر از چندگاهی یکبار به صورت خودکار خودم به خودم یادآوری می‌کردم که خانوم دولتیه دیگه!!! ولی از حق نگذریم،‌ با این‌که اصلاً‌ بیمارستان خوبی نبود و خوب رسیدگی نمی‌کردن ولی پرسنلش بوهایی از اخلاق حسنه برده‌‌بودند! واقعاً‌ کار سختی دارن و محیط کار افتضاحی!

خلاصه که از ساعت حدودای 5 بعد از ظهر که من رسیدم تا حدودای 12 که تو اورژانس قیلوله می‌زدم، اینقدر صحنه‌های خشن و ناراحت کننده دیدم که واقعاً مونده بودم!

خانوم شصت ساله‌ی افغانی قاچاقچی‌ای که با مأمور و دستبند آورده بودنش و ما از این ور می‌شنیدیم که سر قطع شدن یه انگشتش یا چهارتاش چونه می‌زنن!!!!

پسری که دعواش شده بود و هم چاقو خورده بود و هم پرتش کرده بودن تو شیشه و مادرش پشت در اتاق عمل فوری داشت چک و پر می‌زد!!!!

آقایی که توی تصادف لب پایینش ترکیده بود و لیزا می‌گفت وسطش پریده!!! یه ساعت همین‌طوری روی صندلی نشسته بود که یکی بره ببینه خرش به چند منه!!!!

پسری که توی تصادف پاش شکسته بود و جگرسوز طوری هوااااار می‌زد!!!

این وسط یه دختری هم بود که دستش رو با شیشه بریده بود و احتیاج به بخیه داشت که انگار لوس بازی بود کنار اون همه فاجعه! هیش کی نگاهش هم نمی‌کرد!

می‌خواستم از سلسله مراتب حال و اوضاع خودم بگم توی این چند وقت!

پریروز حال خراب،‌ نگرانی، کار زیاد، خونه تکونی، دل‌تنگی، ... و یهو لیزا که با یک حرکت انتحاری (یا انتهاری؟!!) پاشد از انگلیس اومد! اینقدر کاری که کرده‌بود خوب بود برامون که نمی‌تونم بگم چه حالی شده بودیم! فقط می‌تونم بگم خیلی بهش احتیاج داشتیم!

دیروز که از حال بیمارستان نگم دیگه! اینقدر حالم بد بود که یه چیزی حول و حوش هشت بار می‌خواستم به یکی از دوستام زنگ بزنم و های های گریه کنم، ولی خودم مانع خودم می‌شدم و این کارو نمی‌کردم، آخرین باری هم که مانع نشدم و زنگ زدم بهش،‌ ناخودآگاه مانعش شد و برنداشت!!!

فک کن! بعداً بهم اس‌ام‌اس داد که ببخشید پشت فرمون بودم نمی‌تونستم جواب بدم! بهش گفتم شانست گفته بود!!!

خلاصه اون هم که بگذریم، شب ساعت دوازده وقتی به صورت له و کوبیده، داشتم مامان اینارو می‌آوردم خونه، یهو نگام افتاد به چراغ بنزین و یادم افتاد که ای دل غافل من که کارت بنزینم 8 لیتر بیشتر بنزین نداره و باید بنزین آزاد بزنم! خواستم مامان اینارو بذارم خونه و بعد برگردم که مامانم نذاشت، بعد پول بنزینم رو هم داد! کلی کیف داد! وقتی که دیگه رسیدیم خونه و مامان اینا پیاده شدند و من اومدم که برم توی پارکینگ، یهو یادم افتاد!!!!

من به یکی از آرزوهای چند سال قبلم رسیده بودم! و اونم این بود که یه‌روزی وقتی لیزا می‌آد من خودم شخصاً این‌ور و اون‌ور ببرمش! البته اون‌موقع منظورم از این‌ور و اون‌ور احتمالاً‌ بیمارستان طالقانی نبود،‌ ولی به‌هر‌حال نفس عمل مهم بود!

داشتم فکر می‌کردم که عجیب همه چی توأمانه! خوشی و ناخوشی، ناراحتی و شادی، چیزایی که هرگز دوست نداشتیم ببینیم و چیزایی که همیشه آرزوشونو داشتیم! یاد آور شکل رشته DNA بود برام که بهم پیوسته می‌ره جلو!

خوشحالم از اینکه یه موقعی به آرزوم رسیدم که هنوز اونقدر دیر نشده‌بود که یادم بره! خوشحالم از اینکه هنوز هم می‌تونم ذوق کنم از رسیدن به آرزوها،‌ ذوق کنم از اومدن لیزا، ذوق کنم از پول بنزینی که مامان می‌ده و کلی چیزای دیگه!

و همه‌ی اینا دلم رو قرص می‌کنه که یه روزی نه خیلی دور به آرزوهای الانم می‌رسم و از رسیدن بهشون ذوق می‌کنم!

تضاد توأمان زندگی عجب چیز عجیبیه!‌ عجب کلیت داره زندگی!!!!

یاد شعر حافظ افتادم

از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضـ‌‌ـــور

حبیب دل چی‌کار کردی؟ چی‌کار داری می‌کنی؟؟ یه کارایی می‌کنی که فقط از دست خودت برمیاد و لاغیر!!!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دردناک نامه

تو مرکز قلب، توی حیاط نشسته بودم، به حالت دلسوزی برای خودم که از صبح ساعت7 اینجا اسیر شدم و الان که ساعت حول و حوش 2 بعد از ظهره هنوز ناهار نخوردم و دارم چای و کیک سق می‌زنم!

یه خانومی نشست پهلوم!

گفت: کیت اینجاست؟

گفتم: بابام!

-       چی شده؟

-       باید چکاپ می‌شده، نوار قلب گرفته و یه عکس از ریه‌اش! حالا اومده برای آزمایش‌های تکمیلی!

-       می‌دونی عکس رو چقدر می‌گیرن؟

-       خیلی طول نمی‌کشه! سریع می‌دن!

-       نه، چقدر می‌شه؟

-       آها فکر نمی‌کنم خیلی بشه!

همزمان یادم افتاد که وقتی صبح رفته بودم صندوق و از اینکه برای نوار قلب و عکس ریه و معاینه یه چیزی کمتر از چهار هزار تومن گرفته بودن، کلی تعجب کرده بودم که چقدر همه چی مفته اینجا!

-       آخه واسه یه نوار قلب هشتصد و پنجاااااه تومن گرفتن!!!!!

خدای من!

واقعاً لال شده بودم و همین‌طوری به کیکی که تو دستم بود خیره شده بودم!

 

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

انتخاب

 

 

سلام

خوش می‌گذره؟ بـــــــــــــــــله

برای آنکه در زندگی شخصی قابل اعتماد و نه دمدمی‌ باشیم، باید دست به انتخاب بزنیم و این لزوماً‌ به معنای راضی نگه‌داشتن بقیه نیست!

فکر کنم جیمز هولیس اینو گفته بود! و طبق معمول وقتی درگیر انتخاب می شی این جمله‌ها میان طرفت! یا فکر کنم وقتی درگیری می‌فهمی‌شون! انگار گیرنده‌هات فعال‌تر می‌شه!

بعضی‌ دو راهی‌ها و انتخاب‌ها واقعاً سخت و نفس‌گیره! در حدی که دوست داری یهو منکر همه چی بشی و بذاری بری! تکنیک بغلی بگیر!

ولی حیف از این‌ "بغلی" که همیشه دستش بنده و نمی‌گیره!!!! یعنی شایدم بعضی اوقات هم بخواد محبت کنه و بگیره ولی یه طوری می‌گیره که همون نگیره بهتره! حقیقت فوق‌العاده‌ سنگینیه مبنی بر این‌که فقط خودتی! و همه چی با توئه! مسئولی، مسئولی، مسئولی! یه سوال معروف اینجور وقتا به ذهن متبادر می‌شه و اون اینه که "چرا مــــــــــــــن؟؟؟"! من نمی‌فهمم چه معنی داره!؟ الان فقط دارم بار مسئولیت‌ها رو می‌بینم انگار! اگه نخوایم به عدل حبیب دلمون شک کنیم، باید یه نسبتی بین مسئولیت‌ها و اختیاراتمون برقرار باشه! و وقتی که اینقدر مسئولیت همه‌اش برای ماست یعنی وُووواااااه ه ه ه ه که چه‌قدر دست ما می‌تونه باز باشه و چه امکاناتی می‌تونیم داشته باشیم!؟!

نمی‌دونم تا کی قراره کور مکوری بازی در بیاریم و امکانات و اختیارات و وسعت دستمون رو ندیده بگیریم!؟ چقدر این جمله به دلم نشست: " تو آن شاهزاده‌ای هستی که خواب دیده گدا شده است!!! "

و من نمی‌دونم دقیقاً کی قراره که از خواب بیدار شیم!؟ امیدوارم که آهسته، بیدار شویم!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آرکتایپ نامه

این که آرکتایپ یا کهن الگو در لغت یعنی چی ویکی‌پدیا اینطوری تعریف کرده:

در روان‌شناسی تحلیلی آن دسته از اشکال ادراک و اندریافت را که به یک جمع به ارث رسیده‌است را کهن‌الگو یا سَرنمون می‌خوانند. هر کهن‌الگو تمایل ساختاری نهفته‌ای هست که بیانگر محتویات و فرایندهای پویای ناخودآگاه جمعی در سیمای تصاویر ابتدایی است.

 

ولی اینکه دقیقاً همین‌جا و همین زمان معنی‌اش برای منی‌ که اینجا نشستم چیه؛ می‌شه اینطوری گفت:

آرکتایپ نوعی دانش است که جمعه‌ها توسط دکتر شیری گاهاً در نیاوران و گاهاً‌ در سعادت‌آباد و گاهاً نیز در باشگاه انقلاب به صورت کارگاه تدریس می‌شود.

 

نمی‌خوام خیلی تخصصی صحبت کنم و راستش رو هم بخواین اگرم بخوام نمی‌تونم، ولی می‌تونم بگم که جزو بهترین کلاس‌هاییه که تا حالا حتی به استادی خود آقای شیری هم داشتم! برتریش هم به خاطر اینه که هم شیرینه و هم در متن زندگی!

قدیمای نه خیلی دور که تلفن‌های سکه‌ای هنوز روی بورس بودن، بعضی‌ وقتا پیش می‌اومد که سکهه گیر می‌کرد بعد باید با یه مشتی،‌ آرنجی، پنجه‌بوکسی چیزی می‌زدی که رد می‌شد می‌رفت!  این دانش نیمه‌نصفه‌ی آرکتایپی ما هم ممکنه هنوز نتونه به درد پیش‌بینی‌ کردن و تصمیم‌گیری‌های الانمون بخوره (که امیدوارم هر چه زودتر به اون مرحله برسه که بتونه)، ولی انگار الان نقش همون مشته رو داره که دو زاری‌های اتفاقات قبل زندگیمون رو می‌اندازه پایین!

وقتی بر می‌گردی روی یه سری فایل‌های قدیمی که هیچ‌وقت نفهمیدی چطور شد که اینطور شد،‌ مثل اینه که یهو داره دونه دونه دوزاری‌هاشون می افته! بعضی‌هاشون خیلی باحالن، حتی اینقدر دیگه نفهمیدنِ علت عادی شده بود برامون که کلاً‌ هم بی‌خیالش شده بودیم! ولی یهو یه سری‌ از پرونده‌های حتی مختومه هم دوباره میان رو که یه دستی به سر و روی علت مختومه شدنشون بکشیم و بعد درست حسابی تر بایگانی کنیم‌شون! به صورت خیلی بی‌ربطی یهو به خودت میای که اَاَاَاَاَاَاَاَاَ .....، اینطوری بود که اونطوری شد؟!!! و هرطور فکرمی‌کنم واقعاً هنر بزرگیه همین تفسیر گذشته، که حداقل بفهمی از کجا خوردی، یا از کجا زدی!

همین تفسیر گذشته‌است که کم کم اگه جا بیفته توی حال و آینده‌ هم دست آدم رو می‌گیره! ما هم امیدواریم که زودتر دوزاری کج و کوله‌هامون بیفته و سریعتر به شبکه فیبر نوری بپیوندیم!

هنوز خیلی راهه! ولی راه عجیب غریب و قشنگیه! مرسی از همه‌ی کسایی که راهنما می‌شن توی این راه!

حق

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دقت به یک گزاره!!!


 

بازم سلام

نه به اینکه آدم سالی به دوازده ماه سر نمی‌زنه و نه اینکه هی بدو بدو میاد و به قول بابای دوستم "اسهال قلم" می‌گیره!!! البته این چند وقته که نبودم نه که دوست نداشتم بیام یا حرفی برای گفتن نداشتم، نه اتفاقاً حرفا اینقدر شده بود که دیگه نمی‌دونستم از کجا شروع کنم!

 

باز دوباره یکی یه حرفی زد که خیلی تأمل برانگیز بود! شما هم به این گزاره دقت کنید:

" تو دقیقاً می‌تونی به بهترین شکل آدمی بشی که همیشه مطمئن بودی اون آدم نمی‌شی!!!"

خیلی جمله‌ی خطرناااااااااااااکیه!!!!

یه سری جملات و حقایق هست توی زندگی که اشاره داره به موج مثبت و شما همانی هستید که می‌اندیشید! که اینا کاملاً‌ درست هستند! که با اینا می‌تونیم به خودمون کمک کنیم که خودمون رو توی شرایط بهتری تصور کنیم تا بالاخره به اون شرایط بهتر هم برسیم! "قانون توانگری" و "بیاندیشید و ثروتمند شوید"، "راز" و "چهار اثر" فلورانس اسکاول شین از نمونه‌های بارز این دسته از حقایق زندگی هستند!

ولی یه سری حقایق دیگه هم هستند که یکیشون همون گزاره‌ی خطرناکیه که در بالا بهش اشاره شد! یعنی اینکه تو دقیقاً می‌تونی به بهههههترین شکل همون آدمی بشی که همیشه مطمئن بودی نمی‌شی! این گزاره در مورد بهتر شدن شرایط و موفق شدن نیست! بلکه دقیقاً‌ راجع به پوزیشن‌های منفیه! این که تو فکر نمی‌کنی هیچ‌وقت تو زندگیت زیر آب کسی رو بزنی!

فکر نمی‌کنی آدم عوضی‌ای بشی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت یه نمود بارز کارمند دولتی بشی!

فکر نمی‌کنی از زیر کار در رو و تنبل بشی!

فکر نمی‌کنی هیچ‌وقت خیانت کنی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت برای زندگی کسی مرض بریزی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت (طبق اون جمله معروفه) بخوای زندگی‌تو رو ویرونه‌های زندگی یکی دیگه بنا کنی!

فکر نمی‌کنی از خیلی از مرزهایی که الان واسه خودت گذاشتی یه روزی بگذری!

وای از همه اینا بدتر فکر نمی‌کنی بتونی دزدی کنی، ضرب و جرح، نون‌بری، قتل!!!!

تجربه نشون داده که گزاره‌ی بالا حقیقت داره و به کرات دیده شده کسانی که منع بقیه‌رو کردن و خیلی فکرارو نمی‌کردن، عوضش خیلی کارارو کردن!

از حقیقت یک و دو یه نتیجه‌ی خیلی منطقی یا شایدم یه‌کم منطقی بشه گرفت اونم اینه که کلاً چیزایی که خیلی ذهنت رو به خودشون مشغول می‌کنن می‌تونن به بهترین شکل بیرون از ذهنت عینیت پیدا کنن! چه خوب چه بد! پس اگه خواستی چیزی نشی خواهشاً‌ به هیچی فکر نکن!!!

ولی به قول آقای قرائتی: "مومن باید زِرِنگ باشه!" حالا که دست این کارکرد براتون رو شده، کل مغزتون رو با چیزای خوب پر کنین که حالشو بگیرین! که صد البته کار راحتی نیست! که چه بسا گاهاً هم از زور سختی غیر ممکن می‌شه! ولی به‌هرحال آش کشک خاله‌مونه‌ انگار! بهتره خیلی فکرمون رو مشغول چیزایی نکنیم که اصلاً‌ نمی‌خواهیم باشیم! یا اگرم مشغولش می‌شیم به قول دکتر شیری یه طوری ورم نکنیم و کهیر نزنیم و تز صادر نکنیم که فردای روزگار که پای خودمون هم خدای نکرده اگه گیر شد، مجبور شیم دو تا شرمندگی رو تحمل کنیم! شرمندگی خودمون رو برای کاری که فکر نمی‌کردیم بکنیم و کردیم! و از اون بدتر شرمندگی بقیه واسه این جمله‌ای که می‌دونی می‌گن: این که خودش ... حالا ...! ما را همون شرمندگی خودمان بس...

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

گذر زمان

 

 

 

 

 

زود دیر می‌شه

 

زندگی درگذر است و خاطره ها ماندنی...

زمان، غارتگر بی رحمی است؛ همه چیز را می بَرد بی اجازه اما خاطره ها ماندنی است.

سلام

این جمله رو سردبیر سایت سیمرغ فرستاده! خیلی جملات قشنگی می‌فرسته که طبق اصل همزمانی همیشه با حال اون موقع من خیلی متناسبه!

دقیقاً همین امروز داشتم برای حمیده یه میل می زدم و توش به یکی از ویژگی‌های مثبتمون اشاره می‌کردم! اونم قابلیت خاطره‌سازیمونه! از بدترین شرایطمون هم اگه با هم باشیم می‌تونیم یه خاطره‌ی خیلی خنده‌دار در بیاریم! که بعداً باهاش کلی بخندیم!

می‌تونیم تیکه کلام کنیم اتفاقای روزمره‌مون رو! هی تکرارش کنیم و لحظه‌هامون رو باهاش شیرین‌تر کنیم!

از یه بلوتوث مسخره که هیچ‌کی بهش نمی‌خنده می‌تونیم اینقدر خنده دار استفاده کنیم که همه رو وادار کنیم گوشش کنن! نمی‌دونم بعضی‌ها شاید اونقدرام براشون خنده‌دار نباشه ولی روی عموم آدما جواب می‌ده! من چیزی که دیدم این بود که بقیه هم دوست دارن یه خاطره مشترک با آدم داشته باشن که وقتی توی یه جمع بهش اشاره می‌کنی بدونن که این خاطره مشترک مثل یه ارزش مشترک بین تو و اون ثبت شده و شاید جمله یا تیکه‌ای که تو می‌گی واسه بقیه چیز بی‌معنی‌ای باشه،‌ ولی معنی‌اش رو هم تو می‌فهمی و هم اون و بعد مبلغی از کیف دنیا رو نصیب خودت می‌کنی!

اینجوریه که "خوش می‌گذره؟؟؟؟ بله" می پیونده به خاطره‌ها!

اینجوریه که "من در شرایطی نیستم که تو با من منطقی صحبت کنی" هم می ره قاطی تیکه کلاما!

اینجوریه که " یادت باشه میز بزرگه‌رو رزرو کنی" می شه جزو تیکه کلاما!

"عنصر پازیتیو خلقت"، " پدر سوخته" و "پرده اول خلقت"، " از کثرت به وحدت و بالعکس"

بخوام بگم همه‌رو خیلی طولانی می‌شه! ولی قشنگیش به اینه که بتونی با هر کی یه سری از این خاطره‌های مشترک داشته باشی! ارزش ادما اونوقت برای تو می‌شه به اندازه‌ی همه‌ی جمله‌ها و اصطلاحاتی که بینتون مشترک شده و معنی‌شو فقط شما دوتا می‌فهمین! که گاهی از این فراتر هم می شه! بعضی وقتا یه مدل نگاه، یه فیگور انگشت، یه صدا، یه حرکت و یا حتی یه سکون، خودش می شه کلی حرف و معنی! و چقدر شیرین‌تره زندگی با این معانی مشترک!

جمله‌ی بالا رو تو یاهو بلست کرده بودم! زمان غارتگر بی‌رحمی‌است، همه چیز را می‌برد بی‌اجازه...! یه دوست یه حرف خیلی تأمل برانگیزی زد که ربطی به قسمت خاطره‌هاش نداره ولی چون به این جمله مربوط می‌شد گفتم همین‌جا بگمش:

می‌گفت: "مگه وقتی ما زمان داریم ازش اجازه می گیریم برای کاری، که اون بخواد از ما اجازه بگیره" اون موقعی که این حرفو زد کاملاً تو فضای قسمت دوم جمله بودم ولی یهو دیدم انگاری راست می‌گه! ما حواسمون به زمان حالمون نیست! می‌ذاریم بره و یهو به خودمون می‌آیم و می‌بینیم که چه زود دیر شده! اما بعضی وقتا هم پیش میاد که با تمام وجودت می‌خوای زمان رو متوقف کنی اما نمی‌شه! ولی به هر حال چه اسمش رو بذاریم بی‌رحمی و غارتگری، چه فریبکاری و ... هیچ فرقی نداره! مهم اینه که می‌گذره! و به قول همون دوست قشنگی‌اش هم به همینه! اگه زمان در گذر نبود ما دیگه قدر هیچی رو نمی‌فهمیدیم! توجیهش می‌شه مثل توجیه تورم بالا در کشور! (صد دفعه گفتم اقتصاد علم زندگیه گوش نکردیدJ) تو کشوری که تورم بالاست مردم همیشه برای امروزشون انگیزه خرید کردن دارن چون می‌دونن فردا اوضاع خرابتر از امروز می‌شه و چیزی که امروز می‌تونن بگیرن فردا با این قیمت گیرشون نمیاد! ولی تو کشورایی با رشد تورم منفی ملت دیگه جز احتیاج شدید انگیزه‌ای برای خرید ندارن! چون به این فکر می کنن که فردای روزگار همه چی از امروز روزگار ارزون‌تره! تورم زمان ما هم خیلی خیلی بالاست! هر چیزی که امروز می‌تونیم به دست بیاریم باید به دست بیاریم چون فردا هیچ وقت مثل امروز نیست! حواسمون باشه که زود دیر می‌شه

 

حق

اصل مطلب را در ادامه مطلب بخونید:)

 

 

 

...
بقيه‌شو بخون از اينجا
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱۱/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خانوم، دولتیه دیگه!!!!

بعضی مواجهات جدید بعضی وقت‌ها باعث می‌شه که بعضی مکاشفات جدید حاصل بشه!

این سطور صرفاً در راستای تأکید بر شأن نزول اسم بلاگ است و معنا و مفهوم دیگری ندارد.

منم جدیداً طی مواجهه‌ی جدیدی که با پدیده‌ای به نام بیمارستان دولتی داشتم به یک سری مکاشفه‌ی جدید دست پیدا کردم!

برخورد پرسنل یک بیمارستان دولتی اعم از دربون، اطلاعاتی دم در،‌ آسانسورچی،‌ نظافت‌چی،‌ پرستار و دکتر همه از یک الگوی خاص تبعیت می‌کنه! یه الگوی خارجی با این عنوان: اینجا گوشی برای شنیدن وجود ندارد و ضمناً‌ من هم خیلی حالیمه، نفهم تویی!

از در اورژانس بیمارستان میلاد که وارد می‌شی یه آقایون بهیاری هستند که وظیفه‌شون اینه که رأی تورو بزنن و حالیت کنن که باید بری یه جای دیگه!

همه‌ی این قضاوت‌ها هم در حالیه که منم می‌دونم اینجور بیمارستان‌ها خیلی شلوغه و بالاخره یه جوری باید جلوی فشار جمعیت رو گرفت ولی من که از روش اینا خوشم نیومد. (خوب نیومد که نیومد، مشکلی نیست)

از در بیمارستان امام خمینی وارد می‌شی، اطلاعاتی زحمت نمی‌کشه که وقتی تو رو می‌بینه یه خورده از اون حالت ولو نشسته‌اش بکاهه و بعد جوابتو بده، با خودت می‌گی روز عیدی مجبور شده بیاد سر کار و خلاصه یه جوری توجیهش می‌کنی! بهت می‌گه نباید می‌اومدی اینجا باید بری یه جای دیگه، یه آدرس مبهمی بهت می ده تو هم می‌ری که توکل بر خدا پیداش کنی!

درمانگاه داخلی، روز عید، هیش کی پر نمی‌زنه، ساختمون یه مدلیه که فکر می‌کنه متروکه‌است، یهو می‌بینی یکی داره تند تند از یه وری می‌ره، تو هم در جستجوی تمدن انسانی می‌ری دنبالش، می‌رسی به یه باجه که یه پرستار خسته پشتش داره یه چیزایی یادداشت می‌کنه، شرایط رو توضیح می‌دی تو دو خط براش می‌گه فردا بیاین برین بالا، می‌پرسی شلوغه خیلی؟ می‌گه : خانوم دولتیه دیگه!!!

در میای بیرون و بالاخره اون آدرس نامفهومه رو پیدا می‌کنی، یه حاج آقای خوش برخوردی تو اطلاعات نشسته که وقتی جلوت بلند می‌شه کف می‌کنی! همون دو خط توضیح رو بهش می‌دی، می‌گه باید فردا بیاید برید درمانگاه،‌ بیمارتون معاینه بشه، دکتر برگه بنویسه، بعد بیاین اینجا برین نوبت! از نوبت که سوال می‌کنی می‌گه خانوم دولتیه دیگه!!!! خیلی شلوغه! بعد می‌پرسی برای مریضا خوب رسیدگی می‌کنن؟! می‌گه خانوم دولتیه دیگه!!!! دست از پا دراز تر بر می‌گردی بیرون! داری با خودت فکر می‌کنی از کجا می‌شه یه آشنا گیر آورد یا اینکه اصلاً‌ کی گفته بیای بیمارستان دولتی؟ و همزمان به کسایی فکر می‌کنی که سر تا پاشون رو بتکونی نه آشنایی پیدا می‌کنن و نه پولی که برن بیمارستان خصوصی و اگه یه وقت مریض شدن باید سرشون رو بذارن یه گوشه‌ای ...

 

سرتون رو درد نیارم آشنا پیدا می‌شه و پدربزرگم تو بخش خصوصی بیمارستان میلاد بستری می‌شه!

 

ساختمون عجیب غریبیه! فوق‌العاده بزرگ و پر هیبت! تو اورژانس جمعیت داره 7 صبح بی‌داد می‌کنه! راستی یه آقا بوفه‌ای خوش‌اخلاق هم اینجا هست که عین یه وصله‌ی ناجوره اونجا وقتی که بهت لبخند می‌زنه! یه مسافت طولانی راه هست تا طبقه 6 واحد جراحی مردان! به اتاق که می‌رسم یه نفس راحت می‌کشم که به آرامش رسیدم! یه ویوی خوشگل از اتوبان چمران و همت و برج تهران با یه آبنما که تو حیاط خود بیمارستانه و خاموشه و کبوترها و گنجشک‌هایی که دسته‌ای با هم می‌پریدند! هی چند نفر میان تو اتاق و می‌رن و من نمی‌فهمیم اینا دکترن، پرستارن، تزریقاتی‌ان‌، چی‌ان!

بابابزرگ داره از گرسنگی می‌میره! محض احتیاط میپرسم از سر پرستار که این پرهیز غذایی که نداره؟ می گه فقط مایعات!!! منم مثل شمربن ذلجوشن وا میستم بالا سرش که یه‌وقت چیزی نخوره!

یکی میاد تو و چهار تا سوال بدو بدو می کنه می‌فهمم دکتره!‌ میپرسم جواب سونوگرافیش چی شد؟ می‌گه سونوشو اشتباهی از کلیه‌اش گرفتن!!!! می‌ره که بگه سونوشو درست کنند و من کماکان منتظرم که برگرده!!!

نمی‌دونم چند بار رفتم جلوی بخش پرستاران که خانومه گفت اتاق 35 از صبح تا حالا دیوونه‌مون کرده! من اونا رو یا اونا منو؟ قبل از تحویل شیفت به دایی‌ام می‌رم ببینم که سونوش چی شد؟ می‌گه شب! می‌گم پس امشب هم اینجاس؟ می‌گه 35؟ کی گفته باید بره؟ گفتم هیش کی؟ کسی اینجا حرفی نمی‌زنه! می‌گه دکترش صبح اومد با خودش صحبت کرد! می‌گم من خودم بودم دکترش اومد فقط گفت سونوش اشتباه بوده!!! گفت اشتبااااه؟؟؟؟ گفتم بله به جای پروستات از کلیه‌اش سونو گرفتن! گفت نه!!! سونوی کلیه هم داشته! و ضمناً‌ مگه شما زنگ بالای سر مریضت نیست؟ گفتم من با این قد درازم میام اینجا جواب منو نمی‌دین منتظر شم بیاین بالا سر مریض جواب بهم بدین؟!!! یه چیزی گفت تو این مایه‌ها که لابد مهم نیست سوالات و منم راه افتادم اومد دم آسانسور که بیام خونه! خیلی شاکی بودم! هر چقدر سعی می‌کردم حق بدم بهشون نمی‌تونستم! اومدم خونه یه دل سیر گریه کردم!

شب فهمیدیم که مریض چون تو بخش جراحی بستری بوده پرستارا اشتباهی فکر کردن که نمی‌تونه غذا بخوره، حالا باید تقویتش کنین!

مرجان دلداریم میداد می‌گفت: بابا دولتیه دیگه!!!!

برام اصلاً مثل دلداری نبود انگار داشت فحشم می‌داد! آخه منم دولتی بودم! یاد فرق‌های بانک خودمون و پاسارگاد افتادم! رفتاری که با مشتری می‌شه! تیپ کارمنداش! مدل آدم‌هاش! که تو توجیه همه‌شون می‌گیم بابا دولتیه دیگه! وقتی رفتارهایی مثل سر دواندان،‌ از زیر کار در رفتن، بد حرف زدن با ارباب رجوع،‌ عقده‌ای بازی، کاغذ بازی، پیچوندن، تایم بالای ناهار و نماز، پاس‌کاری کردن کارا، جواب ندادن و ... رو می‌بینیم یه جمله‌ توی ذهن همه میاد: دولتیه دیگه! یعنی دولتی یه چیزیه در حد فحش و کارمند دولت هم یه خاک‌برسریه که داره با فحش کار می‌کنه! طبق همون الگوی معروف "اینجا گوشی برای شنیدن وجود ندارد و ضمناً‌ من هم خیلی حالیمه، نفهم تویی!"

 

حالم بدتر می‌شه وقتی می‌بینم دولت برای ما اینجوری تعریف می‌‌شه و سرش هم اینقدر دعواست! حالم بدتر از اونم می‌شه وقتی که منم کارمند همین دولت در حد فحشم و جدیداً‌ هم منتظرم که رسمی‌ام کنن!!!!

یک عدد کارمند دولتی

حق

من هر چی سعی می‌کنم نمی‌تونم کوتاه بنویسم! شرمنده‌تونم

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

my little sAmyAr and his little friends:x

اینقدر این عکسه بامزه بود که دلم نیومد براش پست نذارم

البته هر طور که نگاه کردم خیلی هم سامیارمون لیتل نیست! به قول ما ترک‌ها حسابی "کیشی"* ایه واسه خودش! در هر صورت خواهر زاده خیلی می‌چسبه!

سامیار و دوستان

*کیشی= مرد

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۱۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

از فرق‌های من و خدا

 

این متن رو توی فایل‌های قدیمی‌ام پیدا کردم! یادم نیست جایی آپلودش کردم یا نه! ولی دیدم قشنگه ورژن به روز شده اش رو اینجا می‌ذارم!

بعد از بحث پیرامون توقع و آرزو، به یکی از فرقای فاحش خودم و حبیب دل پی بردم و اون یه فرق فاحش چیزی نیست جز اینکه اگه من در حق کسی احیاناً یه لطفی بکنم، خصوصاً‌ اگه خیلی هم صمیمی نباشیم (دروغ چرا گاهاً اگه حتی خیلی هم صمیمی باشیم، حتی خواهر، پدر،‌ مادر،...) در کل حواسم به اینه که یه وقت فرد مورد لطف واقع شده رو پررو نکنم و فردا لطف من نخواد بشه وظیفه‌ام! نگرانم که یه وقت سری بعدی توقعش رو از من بیشتر نکنه! حالا من یه لطفی کردم! در دیزی بازه! حیای گربه کجاست!؟ و اتفاقاً خیلی هم دیدم محبتایی که شده وظیفه و دیگه هیچ میل و رغبتی برای انجامشون نمونده! اما خدا نه! منتظره که ما توقعاتمون رو ازش ببریم بالا! توقعات کوچیک مارو تحمل می‌کنه که بالاخره توقعاتمون برسه به اون مرحله‌ای که اون از ما توقع داره! هرچی داریم اون بهمون داده بدون اینکه نگران باشه که یه وقت ما پررو نشیم! اگه کسی دوبار پشت هم از من کمک بگیره می‌گم هیچی دیگه حالا ما تو روی این خندیدیم مگه می‌شه جمعش کرد! دست و پاتو جمع کن (البته تو دلم می‌گم) ولی خدا می‌گه حتی نمک سفره‌تون رو هم از من بخواین! ای داد بی‌داد! امان از این‌همه فرق بین اینی که منم و اونی که اونه!

فکر کنم این جمله‌رو از دوره دوم کلاس سایه‌ها دارم: رسالت ما اینه که بی‌بهانه خوب باشیم!

سخت بود! به نظر شما من از حوالی کن بخوام برسم به رسالت خیلی طول می‌کشه؟ اصلاً‌ ما تو مسیریم؟

حق

 

...
بقيه‌شو بخون از اينجا
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

شأن نزول :)

سلام

حال و احوالتون چطوره؟ از عید تا عیدتون مبارک! امیدوارم که خوب و خوش باشین

تا حالا شده یک عالمه کار سرتون ریخته باشه ولی میل نوشتن اینقدر زیاد بشه که همه کاراتون رو بذارین و بپرین روی صفحه word ؟ این الان دقیقاً وضعیت منه J0

شاید باید این رو زودتر از این‌ها می‌گفتم که چرا اسم این بلاگ رو گذاشتم "مواجهه و مکاشفه"؟! این اسم بخاطر درس بزرگی بود که دکتر کشاورز بهم داد و اون درس بزرگ هم "مواجههexposure " بود! مکاشفه رو هم چون هم‌قافیه بود باهاش بعداً اضافه کردم!

Exposure یا همون مواجهه یکی از کلیدی ترین و تأثیر گذارترین واژه‌هایی بود که می‌تونستم از کسی بشنوم و یاد بگیرم! ان‌شاءالله که اقای کشاورز هرجا هست سلامت و دلخوش و موفق باشه! به قول خودمون گوشش زنگ بزنه! چقدر دلم می‌خواست این پست رو می‌خوند!

درس بزرگ مواجهه، مواجه شدن با تمام چیزهاییه که ازشون می‌ترسیم! تمام اون چیزایی که نمی‌دونیم تهش قراره که برامون چه اتفاقی بیفته و می‌ترسیم که تهش اتفاق بدی بیفته! تمام اون چیزایی که از ترس اینکه نکنه بخواد تهش اتفاق بدی بیفته همیشه ازشون در رفتیم! یه جمله‌ای هست بازم طبق معمول نمی‌دونم از کیه ولی مصداق خیلی از ماهاست: "تاکنون از ترس از دست دادن، چه چیزها که از دست نداده‌ایم". خیلیه‌ها!

هممون حتماً شنیدیم  که تنها راه اینکه ترس آدم از چیزی بریزه اینه که باهاش رو در رو بشه! اتفاقاً‌ منم خیلی شنیده بودم، ولی واقعاً‌ رو در رو شدن رو خیلی‌ها بلد نیستیم، بعضی چیزا فقط در حد حرف می‌مونن! حرفای قشنگ توی بلاگای قشنگ،‌ توی دفترای جلد چرمی خوشگل،‌ توی کتابای خوشگل توی کتابخونه‌های خوشگلتر!!!! اقتصاد دان‌های مکتب کلاسیک یه جمله معروفی دارن که می‌گه: "بگذار که بگذرد،‌ بگذار که بشود"!

توی زندگی هم نمی‌شه همیشه مانع اتفاقای جدید بشیم،‌ جلوگیری کنیم، باید گاهاً‌ دل رو به دریا زد، گاهی باید گذاشت که بگذرد، گاهی باید گذاشت که بشود!

یه فلش بک به یه خاطره: بهم گفت از وقتی دید داره پاگیر می‌شه دنبال بهانه بود تا بزنه زیر همه چیز و بره! بهانه‌اش رو هم پیدا کرد! پس زد زیر همه‌چیز و رفت!

اما دلش یا بهتر بگم،‌ پاش گیر کرده بود، نشد بره! برگشت! حالا هم مونده بلاتکلیف! بره؟ بیاد؟ بمونه؟ نمونه؟ پاش گیره؟ دلش گیره؟ باز هم نشد!

وقتایی که سعی می‌کنیم از یه چیزی در بریم بدتر گیرش می‌افتیم! شاید اگه از اول دنبال بهانه نبود حالا راحت‌تر بود! اما در رفت، حالا هم گیر افتاده!

یه بار دیگه هم بهش گفته بودم شبیه کسایی بود که با کت و شلوار مرغوب می‌رن لب استخر وامیستن!

ملت دارن کیف می‌کنن توی استخر،‌ این نه دلش میاد کت شلوارش خراب شه و نه دلش میاد از اون خوشی بی‌بهره بمونه!

بازم جا داره یه خورده دیگه از علم اقتصاد تعریف کنم! به به به که چه علمیه! لامصب علم زندگیه اصلاً!‌ تو اقتصاد داریم: "There is nothing as a free lunch" ! اصل مطلب یعنی اینکه همه‌چی هزینه داره توی این زندگی! اگه بخوای بری تو آب باید کت شلوارت رو درآری،‌ اگه بخوای کت شلوارتو نگه داری باید از استخر بری بیرون!

هر وری رو بگیری اون‌یکی ور رو از دست می‌دی بالاخره! آخه پدرت خوب،‌ مادرت خوب، حداقل یه ور رو بگیر! حدس بزنین کیس مورد مطالعه‌ی ما در این موقعیت چی کار کرد! خیلی تو استخر معطل کرد تا جایی که همه هیکلش خیس شد! بعد تصمیم گرفت کت شلوارش رو نجات بده رفت از استخر بیرون! دیگه نه کت شلوارش کت شلوار بود، نه می‌تونست برگرده تو! وایساده بود دم در با دربون استخر چونه می‌زد که بره تو یا نره تو! اسم این حالت رو هم خودش گذاشته بود: "بلاتکلیفی"

تمام کسانی که توی شرایط مشابه استخر فوق گیر می‌کنن، دوست دارن یکی پیدا شه یا ورشون داره ببردشون توی استخر یا دستشون رو بگیره و ببرتشون بیرون! این شخص شخیص که عموماً‌ پیدا نمی‌شه، فرضاً‌ هم اگه پیدا شد، چه گزینه یک و چه گزینه دو را انتخاب کند ما کماکان حسرت گزینه‌ی انتخاب نشده را تا آخر عمر باید با خودمون بار بکشیم! چه بسا بعضاً‌ دیده شده که شخص شخیص طرف رو با کت شلوار عزیزش پرت کرده توی آب! واویلا!!!!!

 چی چی می‌گن؟ "جهنم اختیاری بهتر از بهشت اجباری"

قبل از اینکه هر کسی بخواد ببردتون یه وری خودتون زحمت خودتون رو بکشین! این‌طوری تحمل ضربه‌ی شکست ها هم راحت‌تره!

یاد اولین تصادف حرفه‌ایم افتادمJ یه توضیح مختصر: از سال 1382 گواهینامه داشتم و جرأت پشت فرمون نشستن نداشتم تا امسال! یه بار که عدل جلوی خود آقای شیری رفتم تو جوب خییییییلی خوش گذشت! J ولی تجربه‌ی اصلی سر چهارراه فاطمی- امیراباد واقع شد! زدم به یه 206 اونم رفت توی آر- دی جلویی‌اش! جدای از کپ کردن ناشی از تصادف،‌ پلاک سوراخم که تو حلقه 206 جلوییه گیر کرده بود و دیاق شکسته و معطلی و خرج‌های جانبی‌، باورم نمی‌شد که من خااااالق یه همچین صحنه‌ای بودم! خدا رحم کنه دیگه! ولی ته دلم اینقدر خوشحال بودم که من بالاخره یه کاری کرده‌بودم!!!! (اصلاً‌ این مردم دیوااااانه‌ان)

کسی که رانندگی نکنه، تصادفی هم نمی‌کنه! کسی که بازی نکنه،‌ زمین هم نمی‌خوره،‌کسی که نرقصه، پا درد هم نمی‌گیره!‌ کسی که تو استخر نپره، خیس نمی‌شه! کسی که تو صحرا موتور سوار نشه،‌ استخونش تاب ور نمی‌داره! کسی که دوست نشه، ضربه نمی‌خوره! کسی که عاشق نشه،‌ غم یار نمی‌کشه! ...! اما کی می تونه اون لذتی رو که توی همه اینا بوده رو بفهمه! صورت خراشیده، بدن کبود، موش آب کشیده شدن،‌ دل شکسته ... همه اینا بهای لذت‌های زندگی کوتاه ماست!

تا هر جا که بخوایم می‌تونیم جلوی همه جریانات به زعم خودمون بالا و پایین زندگیمون رو بگیریم و زندگی هم با همون خط ثابتش پیش می‌ره و ما هم از دور شاهد زندگیمون هستیم! اما دل به دریا سپردن و مانع جریان سیال زندگی نشدن، با خود زندگی مواجه شدن و از نزدیک زندگی کردنه که زندگی رو واقعی تر می‌کنه!‌

هنوز هم حسابگری‌ها هست، هنوز هم ترس‌ها هست اما بد نیست بعضی وقتا تنی به آب هم  بزنیم J

بالاخره نوعی مواجهه‌است دیگه :)0

حق

 بعداً نوشت: چقدر نوشتما!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()