مواجهه و مکاشفه

و آنگاه خداوند دوست خوب را آفرید...

منت خدای را که دوست را خوب آفرید:)

ما معتقدیم دوست خوب یکی از بهترین آپشنهای موجود در عالم بشریت است.

دوست خوب اگر نبود انسان ز چه رو زندگی می کرد؟!

دوست خوب اگر نبود انسان با چه کسی خنده های از ته دل می کرد؟!

دوست خوب اگر نبود انسان به چه منظوری کارتون و سریال تماشا می کرد؟!

دوست خوب اگر نبود انسان با چه کسی به نیمه ی تاریکش می خندید و آنرا تحلیل می کرد؟!

دوست خوب اگر نبود انسان برای چه کسی از شاهکاری ادبی، فرهنگی، ورزشی اش می گفت؟!

دوست خوب اگر نبود انسان به چه کسی افتخار می کرد؟!

 دوست خوب اگر نبود انسان چه کسی را دست می انداخت و مسخره می کرد؟!

دوست خوب اگر نبود اپل به چه ترفندی می خواست ایفون های خود را بفروشد؟!

دوست خوب اگر نبود انسان به چه امیدی روزهای سخت را طاقت می آورد؟!

دوست خوب اگر نبود سفر به چه کار می آمد؟!

دوست خوب اگر نبود چه بلایی بر سر خاطرات می آمد؟!

ما از دوستان خوب خود بسیار بسیار متشکریم که زندگیمان را انگیزه، شوق، نشاط، ارتقا، زیبایی و معنا بخشیده اند...

 

 

 

 

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٩/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تورّق...

بعضی وقتا تو زندگی باید وایسی و یه نگاه به خودت بندازی ... ببینی کجایی؟!! کی هستی؟!!چی کار می‌کنی؟!! با کیا می‌پری حتی؟!! این واسه اینه که اگه تو هر کدوم از این سوالا از جوابی که به خودت دادی راضی نبودی، سعی کنی یه کاری کنی که به جواب رضایتبخش‌تری برسی!!!

اگه اون جاهایی که لازمه خودت، اون نگاه رو نندازی و خودت رو ورق نزنی، یه کسی یه جایی یه جوری سرراهت قرار می‌گیره که اون ورقت می‌زنه!!!

ورق خوردن خوبه، گرچه یادآوری می‌کنه که این صفحه‌ای که الان هستی اونقدرا خوشایند نیست و باید صفحه‌ات عوض شه!!! مثل جایگزین کردن یه اسمارت فون با سونی اریکسون  سی901 می‌مونه، که اولاش آدم ملنگ می‌زنه و نمی‌دونه باید چی کار کنه و حتی ممکنه که با سیستم قبلی راحت‌تر باشه، ولی اینو به وضوح می‌فهمه که صفحه‌ی جدید، صفحه‌ی بهتریه و باید ورق خورد...

متورّق می‌شویم...

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٧/٢٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

به جان جدم حضرت کاغذ...

بعد از خوندن داستان دختر هابیل و پسر نوح، در کشاکش بین این که، چه کسی هستم و چه کسی دوست دارم باشم- فرزند هابیل یا فرزند با بدان بنشسته ی نوح- و بعد از تمام بحث ها، قول و قرارها، تبصره ها و ... یادم افتاد، یادم افتاد یک دنیا آدم میان سفیدان نسل هابیل و سیاهان نسل پسر ناخلف نوحند و من هم خاکستری رنگی از همان دنیا!!!

یادم افتاد قسم شوخی پدرم را: "به جان جدم حضرت کاغذ"!!!

من دختر نسل کاغذم، دختری که می تواند شبیه هابیلیان باشد یا شبیه خاندان مطرود نوح!!!

دختر نسل وسط هستم!!!

دختر سفید و سیاه نیستم!!! دختر طیف خاکستری ام!!!

دختر نسل ثبات نیستم!!! دختر لغزندگی ام... روی این طیف خاکستری، از تیره ترین تیره، تا روشن ترین روشن ... از سرکش تر از پسر نوح تا پاک تر از دختر هابیل!!!

نه آنچنان محکم و استوارم، نه این چنین نرم و شکننده، انعطاف پذیرم!!!

 

این یک پارچه نبودن، این یک طرفه نبودن، این یک دست نبودن، این بی ثباتی و بی اصالتی و این کثرت سالیانی دردی بوده بر شانه فرزند کاغذ، ولی اکنون که ارزش و ضد ارزش نیز همتراز با خود نسل متغیرم، تغییر کرده است، ارزش بالاتری را نصیب این متوسط الحالی ام کرده ام!!!

 

نسل لغزنده حضرت کاغذ پلی است میان دو دنیای متفاوت سیاهان و سفیدان!!! چه اگر جدم حضرت کاغذ نبود سنگی رو سنگ بند نبود و تمام زندگی نبرد بی پایانی بود بین سیاهی و سفیدی!!! سفیدان، سیاهان را طرد می کردند و سیاهان نیز سفیدان را می دریدند!!! کسی نبود تا همزمان به سفیدان حق دهد و سیاهان را نیز درک کند و بتواند بر هر دو اعتراض کند!!!

 

این همه، ماییم!!! دنیای ما، دنیای درون ما، ترکیب کاملی از سیاهی ها و سفیدی ها!!!

 فرزندان نسل کاغذ فرزندان نسل تغییرند... نه آنقدر پاکند و خود را از زشتی دور می بینند که سیاهان را منع و مطرود کنند و نه انقدر در گناه فرو رفته و مغروقند که دیگر امیدی به صلاح خود نداشته باشند!!!

 

حالا این منم... فرزند خلف جدم حضرت کاغذ!!!  آن متوسط الحالِ لغزنده ی انعطاف پذیرِ خاکستری رنگ!!!

 

فرزند کاغذ راه ها و بیراهه های زیادی رفته است تا در این بلاتکلیفی، تکلیف و مشق خود را بیابد...

 

تکلیف من اثبات آن نیست که آیا می توانم سیاه تر از هر سیاهی باشم یا نه... نیاز به اثبات ندارد چه اگر آب باشد، خواسته ناخواسته، شناگر قابلی هستم!!!

 

تکلیف من، دیدن نور است و تاریکی، همزمان!!!

تکلیف من، انتخاب است!!!

تکلیف من، یادآوری پاکی سفیدان به سیاهان و یادآوری جرأت و جسارت سیاهان به سفیدان است!!!

تکلیف من، کمتر قضاوت کردن و بیشتر درک کردن است!!!

تکلیف من، دیدن حقایق است، بعد از کنار زدن پرده ی سیاهی و سفیدی!!!

تکلیف من، انعطاف پذیری است، گره خوردن و گره زدن سیاهی و سفیدی به هم!!!

تکلیف من، شایسته ترین من بودن است!!!

 

حالا این منم... فرزند خلف جدم حضرت کاغذ!!!

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و ما که بی مسئولیتیم...

آدم می تونه در کل سر دنیا رو شیره بماله اما سر خودش رو نه!!! دنیا هم راستش رو بخوای اگه یه خورده بره تو کارت کم کم دستت رو می خونه!!!

سایه ی بی مسئولیتی خیلی وقت بود که باهام بود ولی چهره ام به شدت مسئولانه!!!

جدیداً سر مچم گرفته شد!!! غیر از خودم که گرفتمش با صدای بلند هم بهم اعلام شده!!! می نویسم تف سر بالا می شه... ولی اگه ننویسم خودم گواتر می گیرم!!! به نوعی بی غیرتی ناشی از مسئولیت نپذیری دچارم!!! از سر شانسم بوده یا هر چی هیچ وقت خرابکاری نشده!!! ولی جلوی خودم دیگه خرابم!!! اعلام وضعیت بلند کردم که در جریان باشم و باشین!!! به نظرتون کاری صورت می دم؟!! دعا کنید!!!

زیر پوستی بی مسئولیتی هستم که به مقداری حس مسئولیت پذیری خوشایند نیازمندم!!!

 

گُنگ نوشت: سیلی های زندگی همیشه محکم کوبیده نمی شن در گوشت، گاهاً خیلی مهربون نوازشت می کنن... اونم کِی؟ ساعت 3 نصفه شب به بعد!!! بعداً می فهمی جای چهارتا انگشت مونده رو صورتت!!! بی اغراق می گم که دستتون درد نکنه بلدین چطوری سیلی بزنین!!!

 

درخواست نوشت: اگه بلدین یه طوری که سیاه نشم دلداریم بدین!!!

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و ما که بی‌توجهیم...

سه روز بود بابا به من می‌گفت می‌ری بیرون نگاه کن ببین قبض گاز مبلغش 24400 است 26400!!!

سه روزه که یادم رفته!!!

دو بار پشت سر هم ازم پرسیده از پارکینگ می‌اومدی ماشین محمد جلوی ماشین من بوده یا نه؟ هرچی زور زدم و فکر کردم یادم نیومد!!! بهم تیکه انداخت که تو چجوری تو خیابونای تهران می‌ری و میای؟!! فکر کنم به حول و قوه‌ی خداوند متعال باشه!!!

آقای همکار تعریف کرده بود که یه ساعت خریده، خیلی خوب به نظر می‌اومد! کلی اصرار کردم بهش که یه بار ببنده ... چند روز پیش اومده بود می‌گفت تو که اینقدر اصرار می‌کردی اصلاً دیدی؟!!! هان؟؟؟ چی رو؟!!!

یکشنبه‌ها یه هفته در میون نوبت منه که نون بگیرم صبحا! این یکشنبه هر چقدر فکر کردم به نظرم نوبت من بود که نون بگیرم ... البته یه خورده شک داشتم ولی یک دله کردم و خریدم! وقتی رسیدم دیدم نون رو میزه! بعد کلی بحث و بررسی با فرد نون خریده‌ی بی‌حواس‌تر از خودم، آخر سر قانعش هم کردم که من باید نون می‌گرفتم نه شما! اونم قانع شد طفلی!!! تا یکی دیگه اومد یادم انداخت که من هفته‌ی پیش گرفته بودم و این هفته نوبتم نبود!!!

یه سوالی می‌پرسم از مامان،‌ شروع می‌کنه به جواب دادن ... به خودم که میام جمله‌ی آخرش رو می‌شنوم!!! با خودم فکر می‌کنم: چرا مامان داره این همه توضیح می‌ده ... به سختی یاد سوالم می‌افتم!!!

اینه وضعیت این چند وقته‌ی من! و اینه وضعیت حواسی که نمی‌دونم به کجا رفته! آخه لامصب جایی هم نیست که بگم اونجا بوده دلم خوش باشه!!!

یه دلخوشی دارم فقط، تا حالا نگران بودم فقط من اینقدر بی‌حواس شده‌باشم، اما با دیدن مریم که یه سوال رو چهار بار ازم می‌پرسه در صورتیکه من سه بار جوابشو دادم و اونی که تونستم متقاعدش کنم که نوبت نون گرفتن من بوده، می‌بینم که خیلی‌ها درد منو دارن و من تنها نیستم و به نحو ناشایستی از این امر خرسندم!!!

 

توی آینه‌ی دستشویی اداره به خودم نگاه می‌کنم و برای محک زدن میزان توجهم، از خودم می‌پرسم: رنگ پیرهن آقای همکار چه رنگی بود اگه راست می‌گی و از صبح تا حالا رو‌به‌روش نشستی؟!! کلی فشار آوردم به خودم و گفتم: مممممشکی ؟!!

از دستشویی که در اومدم از جلوی در با پیرهن طوسی رد شد و رفت :(

دلداری نوشت: همه‌ی اینارو می‌ذارم به حساب برون‌ریزی:))

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()