مواجهه و مکاشفه

بر ما سالی گذشت و بر زمین احوالی...

یا بر زمین سالی و بر ما احوالی... بهر حال هر چی که توی سال گذشته گذشت، به راحتی نگذشت ولی گذشت!!!

الکی الکی هم نگذشت... جوری گذشت که خیلی چیزا رو گذاشت... اون چیزایی که گذاشت از جنس هر چی که هستن، چه حسرت باشن، چه عشق باشن، چه دلتنگی، چه امید، ... هرچی ... مارو آدمهای دیگه‌ای کرده، متفاوت تر از هر سالی که گذشت.

امیدوارم همه‌مون اون چیزایی رو که باید توی سالی که گذشت یاد می‌گرفتیم رو گرفته باشیم... دعا می‌کنم سال جدید با اون چیزایی که میخواد توی دستامون، چشمامون و دلامون بگذاره؛ زندگیمون رو به سمت زیبایی، عشق و آرامش بیشتری ببره.

امسال، تحویل سالم رو از سی‌ام خرداد شروع کردم، بهارم چیزی نیست جز نو شدن مدام و تغییر و تغییر... (که امیدوارم در جهت بهتر شدن باشه)؛ حتی اگر به تقویم تابستون باشه .

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

پی‌نوشت ویژه: مرجانم، مهربون خواهرم، تولدت ازین فاصله نسبتاً دورمون و کوتاهترین فاصله‌ی قلبم مبارک... زندگی با همه سخت‌گیری‌هاش سخاوت بزرگی داشته که خواهری مثل تو رو برام نگهداشته... آرزوی امسالم دیدار زود زودمونه با سلامت و دلخوشی فراوون XXX

 

پی‌نوشت 2: بعد از این بیشتر میام :)

...
? مژگان | در ۱۳٩٤/۳/۳۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

به بهانه روز خواهر...

سال 89 قبل از رفتن مرجان تصمیم گرفتیم 31 تیر رو روز خواهر اعلام کنیم، خوشحالم که این کارو کردیم که هر سال چه دور و چه نزدیک، یه بهانه ی دیگه هم داشته باشیم واسه اعلام حسمون به هم...

این سری فقط میخوام از خواهر بگم، با عرض معذرت از کیوان عزیزم و عمو حسین که می دونم چه روزای عجیب و سختی رو می گذرونن، ولی این سری فقط خواهرونه...

دیگه داره چهل روز می شه که یه تیکه از وجودمون نیست و داریم به هر دری می زنیم که بتونیم اینو قبول کنیم، اصلاً قبول کردنش یه چیز و تحمل کردنش یه چیز دیگه!

یه پستی رو یه بار تو فیسبوک دیدم راجع به کسایی گفته بود که  چگالی وجودشون بالاست...

افکار، حرف زدن، رفتار و هر جزیی از وجودشون امضا دار است...

یادت نمی رود "هستن هایشان" را بس که حضورشان پررنگ است و "خواستنی"...

ردپا حک می کنند اینها روی دل و جانت...

بس که بلدند "باشند"...

و من تعجبم از اینه که یه کوچولوی دو سال و سه ماهه، آخه چقدر چگالی داره که از این راه دور و توی این مدت کم اینقدر امضا گذاشته همه جا، اینقدر جای پا گذاشته رو دل هممون... چقدر بودی که با رفتنت اینقدر خالیمون کردی آخه؟!

و حالا ما و خواهرانه های بی تابی، خواهرانه های دلتنگی... خواهر، عزیزه! خواهر، عمیقه! شادیش مال خودته، حرصش مال خودته، موفقیتش مال خودته ، عشقش مال خودته و غمش هم مال خودته! ادعا نمی کنم که حال این روزاشونو کامل می فهمم ولی ادعا می کنم که تو غمشون هستم و هر کاری میکنم تا دوباره خنده های زیبا شونو ببینم!

هر چند که همه مون کنار هم نیستیم ولی خوشحالم که هر کدوممون کنارمون یه خواهر داریم... که بودنشون هر جا که هستن، انرژی زندگیمه، انرژی قوی ای که زندگیمو کرده به این رنگی که الان هست، رنگش الان شاید غمگین باشه ولی براقه و این برق مال وقتیه که یه جنس عشق عجیب و عمیق رو تو زندگیت لمس کرده باشی! انرژی این عشقا تا آخر عمر کنار آدم می مونن حتی اگه خودشون هم کنار آدم نباشن!

و سایا ... عشق بزرگ همه مون... درسته که نیست کنارمون ولی من به اینکه جوهر وجودش کنارمونه مطمئنم، کوتاه بود ولی اثر گذار، با تأثیر دائمی... مطمئنم هست و خودش کمکمون میکنه تاب بیاریم این روزارو...

آشوبم، آرامشم تویی... به هر ترانه ای سر می کشم تویی...سحر اضافه کن، به فهم آسمانم

 

و برای خواهرام... حرفی نیست جز اینکه دلخوشم به داشتنتون و روزهای بهتری رو میخوام از زندگی  برای همه تون، دلخوشیهای زیاد، آرامشهای عمیق و عشقهای بزرگ که انرژیش زندگیتون رو تو بهترین مسیر جریان بده... و قسم سهراب

نه تو می مانی و نه من و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت...

 

و آخر سر هم آخرین فال حافظش که تو اینستاگرام هم گذاشته بودم:

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی 3>3>3>

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٥/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سایا یعنی زلال، یعنی یکرنگ و بی‌ریا...

یه عده معتقدن در روز ازل (یا حالا هرچی) موقعی که آدما می‌خوان تصمیم بگیرن که به چه نحوی بیان توی این دنیا، یک دور تمام زندگیشونو می‌بینن و بعد تصمیمشونو واسه اومدن به دنیا می‌گیرن!! بچه‌ها با علم به اینکه چه پدر و مادری رو انتخاب کردن و پدر و مادر هم با علم به اینکه چه بچه‌ای قراره بعدها انتخابشون کنه، میان!! حتی خاله‌ها، مامان بزرگا و بابا بزرگا، همه‌شون یه روز در جریان بودن!!

من خودم هم قائل به کلیت این داستان هستم، حیف شد که یادم نیست اون روزو ولی اینو می‌دونم صد بار دیگه هم بخوام انتخاب کنم بازهم انتخابش می‌کردم!! باز هم این زندگیمو انتخاب می‌کنم که حتی فقط دو هفته، فقط دو هفته لحظه به لحظه از نزدیک عاشقش بشم!!

بعضی از زیبایی‌ها و عشق‌های زندگی هست که فقط نواش، صدای از دورش و حتی بوش برای یک عمرت کافیه ... و سایا توی زندگی ما همچین زیبایی و عشقی بود.

این پست واسه گریه و زاری نیست، یا واسه اینکه دل کسی بسوزه و غصه بخوره، که اونایی که بخوان غصه بخورن، زودتر و جلوتر از ما غصه خوردن و میدونم خود خواهرم هم که محکم ایستاده و آروم دوست نداره که اینجوری شلوغش کنیم.

تو پست اولی که راجع به سایا، وقتی که به دنیا اومده بود گذاشتم، نوشته بودم کارش خیلی سخته چون بعد از سامیارکی، اینکه تو بخوای جاتو توی دل بقیه باز کنی خیلی سخته، ولی اینقدر قشنگ خودشو تو دل همه جا کرد که حتی اونایی هم که ندیده بودنش عاشقش بودن.

روزهایی که گذشت، روزهای سختی بود، روزهایی که روزها از رسیدن بهش ترسیدیم و تا فکرش به ذهنمون خطور می‌کرد دورش می‌کردیم و به شیطون لعنت می‌فرستادیم که دیگه این فکرا رو به ذهن ما نیاره!! روزهایی که اگه فکری هم به زبونمون می‌اومد زبونمون رو گاز می‌گرفتیم و به هفت‌ تا کوه این‌ور و اون‌ور فوتش می‌کردیم!!!

روزهایی که گذشت روزهایی بود که تو دوری و نگرانی گذشت، با عشق مضاعف و درد مضاعف گذشت، به ترس گذشت، به دعا گذشت، به عجز و التماس گذشت، به نذر و نیاز گذشت، به شکر و بی‌قراری گذشت، به دل تنگ گذشت و به همدلی عزیزا گذشت...

نمی‌دونم روزهایی که می‌آن بدون حضور زلالش بر ما چه خواهد گذشت؟! گفتم ما!! راستی نمی‌دونم می‌تونم خودم رو که یه خاله‌ی راه دور بودم و فقط دو هفته توی خوش ترین حالش از نزدیک کنارش بودم و کیفش رو بردم با اونایی که هر روزش رو دیدن و توی سختی و خوشی کنارش بودن تو یه گروه "ما" جا بدم، ولی می‌دم دیگه!! آخه عزیزترینم، عشقش اینقدر زیاد بود که فقط با فیلم و عکس که هیچ، ندید هم می‌تونستی عاشقش سینه چاکش بشی...

روزهایی که می‌آن روزهای سختی خواهند بود و روزهای دل‌تنگی ولی فکر می‌کنم تمام "ما" اگه صد بار دیگه هم قرار به انتخاب بود، بودنش رو به جون انتخاب می‌کردیم...

توی این روزهای سخت از خدا قدرتی می‌خوام برای "ما" که کمک کنه با همه درد و سختی شیرینی‌های زندگی رو ببینیم!! بازم حیف که اون روز انتخاب رو یادم نیست، ولی مطمئنم توی اون روز می‌دونستم کنار شیرینی حضور سایا توی زندگیم چه شیرینی‌های دیگه‌ای هم هست، شیرینی عشق سامیارم، پسر شیرین زبونم، شیرینی حضور مرجانم، خواهری که هر روز که می‌گذره بیشتر بهش ایمان می‌آرم و بیشتر عاشق‌ترش می‌شم، حضور کیوان عزیزم، مهربون‌تر و دلسوزتر از برادر که دیدن بیقراریش از توانم خارجه، شیرینی حضور مریمم، که همیشه مثل ستون تونستم بهش تکیه کنم، هر چند که از درون می‌لرزید ولی کنار من محکم بوده و دلم به بودنش قرص بوده، شیرینی حضور لیزای عزیزم که نمی‌دونم تو کدوم دسته باید بیارمش، خواهر تر از خواهر و مادر تر از مادر، که بار نبودن همه‌ی مارو یه تنه و با عشق می‌کشه به دوشش، عمو حسین مهربون که بهترین عمو واسه ما و سایا بود و سایا هم منتظر برگشتش شد، گلبهار و خشایار عزیزم که تو لحظات خوش و ناخوش خودشون رو میرسوندن و کاری که خاله هاش باید میکردن رو انجام میدادن ... و شیرینی سایه‌ی پدر و مادر که فقط نفسشون خود حقه!!

و شیرینی حضور تک تک اونایی که این روزا رو با عشقشون کنار ما هستن و ما رو طاقت میارن و برای بهتر شدن حالمون تلاش و دعا می‌کنن!!

آرزو می‌کنم با همه‌ی دلتنگی‌ها، رضایت و شادمانی صاحب خونه‌ی دل مرجان و کیوان و سامیار عزیزم باشه و همه‌ی "ما"...

سایای عزیزم، عزیزترین یکرنگی و زلالی‌ای که تا بحال به عمرم دیدم از اینکه ما رو انتخاب کردی ممنونتم و ازت می‌خوام که برای رسیدن به آرزوهامون دستمونو بگیری، فرشته آشتی و عشق XXX

من درد تو را ز دست آسان ندهم **** دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم **** کان درد به صد هزار درمان ندهم

من دوش فراق را جفا می‌گفتم **** با دهر فراق پیش می‌آشفتم

خود را دیدم که با خیالت جفتم **** با جفت خیال تو برفتم خفتم

من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم **** یک موی تو را به هر دو عالم ندهم

...
? مژگان | در ۱۳٩۳/٤/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من 28 ساله...

تولد 28 سالگی همیشه یکی از اون تولدای مهم محسوب می شده!! مثل 20 و 24!!! کلاً هر چهار سال یکباره که انگار می فهمم که واقعاً سنم رفته بالا!!! والا اون زمان که ما بچه بودیم یه خانوم 28 ساله خیلی خانوم بود، مثل الان که الکی نبود که!!!

شمع 28 سالگی هم فوت شد در کنار یک سری از عزیزام، کنار اونایی که هستن و جای خالی اونایی که نیستن!! امسال تصمیم گرفتم که شب و روز تولد اون غم همیشگی یا به قول معروف اون غم عرفانی اش نباشه، 28 سال که گذشت، امسال بازم شب و روز تولدم بارون اومد اولین بارونای پاییزی که عجیب میچسبن بهم و میخوام به همه بگم قابلتونو نداشت!! میخواستم بگم خوشحالم از بودنم، خوشحالم از اینکه در کشمکش بین اومدن و نیومدن، اومدن رو انتخاب کردم!! این انتخاب که نمی دونم دست خودم بوده یا نه بهم یه شجاعت خاصی می ده شجاعت اینکه کار سخت تر رو انتخاب کردم و مثل خیلی وقتای دیگه تو انتخابا طفره نرفتم!!

خوشحالم که هستم و هستن کنارم کسایی که دوستشون دارم، کسانی که دوستم دارن و حتی اگه حضور فیزیکی شون نیست تپش دلای گرمشون کنارمه!!!

حالا قسمت ادبی ماجرا:

من 28 ساله، پر از کوتاهی، محاسبات غلط، جهل و ابهام... مشتاق به بلندی، درستی و آگاهی شدم!!

من 28 ساله، خاکستری... رویم را به سوی روشنایی گردانده ام!!

من 28 ساله، خودخواهِ زود رنج پرتوقع ... آینه ی خودخواهی ها، زودرنجی ها و پرتوقعی هایم را دستم گرفته ام!!

من 28 ساله، بی توجه ... توجهم را جلب کرده ام!!

من 28 ساله، بی مسئولیت ... مسئولیت خوشبختی خودم را قبول کرده ام!!

من 28 ساله، ورپریده ...

من 28 ساله، ترسو...

من 28 ساله، تن آسا...

من 28 ساله، زیقی...

من 28 ساله... از خودم راضیم :)

و نهایتا من 28 ساله... هستم!!!!

به افتخار همه ی 28 ساله ها... بی هیچ اضافه

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۸/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

watchhh ouuuutttt...
می‌خواستم بهتون بگم حواستون باشه به کسایی که تو زندگیتون راه می‌دین!! حواستون باشه به اونایی که پای صحبتاشون می‌شین و تو جریان زندگیشون قرار می‌گیرین!! حواستون باشه به اونایی که می‌فهمین چه چیزایی‌رو دوست دارن و از چه چیزایی خوششون نمیاد!! حواستون باشه به اونایی که یهو می‌بینین شدن دوستاتون!!!... یهو می‌بینین تو زندگیتون جریان دارن!!! اما دیدم آدم‌ها با لیاقت‌هاشونه که هر کسی رو تو زندگیشون راه می‌دن! پای صحبتاش می‌شینن و تو جریان زندگیش قرار می گیرن! با همون لیاقتشون دوست پیدا می‌کنن! پس بهتون می‌گم حواستون به خودتون و لیاقتتون باشه!!! ...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٧/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خونه‌ی جدید برای مواجهات و مکاشفات جدید...

سلام

با توجه به این که مطالب مربوط به گزارش‌های نگاهت را چند سانت پایین‌تر بیاور با افکار شخصی و ابراز احساسات و اینا تداخل پیدا می‌کرد بهتر دیدم که براشون یه خونه‌ی جدید درست کنم که ان‌شالله اونجا بسطشون بدم و پیشرفت کنن!

خوشحال می‌شم اونجا هم نظراتتون رو ببینم

اینم لینکش: نگاهت را چند سانت پایین‌تر بیاور!!

به امید خودشxx

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٢/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

نگاهت را چند سانت پایین تر بیاور- گزارش اول...

خیابان ولیعصر پارک وی تا پارک ساعی (شمال به جنوب)- پنجشنبه 08/01/1392

خودم پایین نیستم، نگاهم ولی چرا!!

همونطور که همه اذعان دارن خیابون ولیعصر یکی از بهترین خیابونهای شهرمونه و به پیاده روهاش بیشتر از جاهای دیگه رسیدگی شده، از حق نگذریم که پیاده روهاش سنگفرش زیبا و همواری داره (حتی برای ویلچیر).

 

 

قصد اولیه ی ما بر این بود که این مسیر رو با ویلچیر بیایم پایین ولی به دلایلی که شرحش در ادامه میاد این کار هنوز میسر نشده:

-          دقیقاً نمی دونم ویلچیر چنده، ولی پاسخ به خواست ما مبنی بر قرض گرفتن یک روزه ی یک عدد ویلچیر این بود: اگه زدی ویلچیر رو درب و داغون کردی چی؟! این پاسخ حاکی از این حقیقت تلخ بود که حقوق یک کارمند رسمی دولت – بله خودم- جوابگوی تهیه‌ی یک ویلچیر نیست و این نگران کننده است!!!

-          ما برنامه مون به این نحو بود که با ماشین تا اول ولیعصر سر بهشتی رفتیم، با BRT رفتیم بالا تا پارک وی، نیتمون البته تجریش بود ولی اتوبوس دیگه بالا تر از این نرفت!! و خوب چون ترافیک بود چه توقعی از ما داشتین؟!!

در خصوص این اتوبوسا!! من روی در خیلی از اتوبوسای BRT علامت ویلچیر رو دیدم، توی اتوبوس رفتن که حالا معضلات خودش رو داره، خصوصاً اگه شلوغ باشه، ولی جالب تر از اون ایستگاه های اتوبوس هستن!! به این صورت که 80 درصدشون فقط از ضلع غربی خیابون باز بودن یعنی اگه احیاناً خدایی نکرده معلولی از سمت شرق خیابون در حرکت باشه از ونک تا پارک وی نمی تونه بیاد وسط خیابون و سوار اتوبوس شه!!

 اصلاً اتوبوس فدای سرم حتی نمی تونه بره اونور خیابون چون همچین سفت نرده کشیدن که آدم سالم هم راحت رد نشه!! البته یه جاهایی وسطای نرده ها بازه واسه رد شدن عابر پیاده ولی یه میله ای اون وسطه که بهرحال ویلچیر ازش رد نمی شه!! البته واضحاً این میله ها واسه اینه که موتور رد نشه از اون وسط ولی خوب بهرحال خشک و تر با هم می سوزن!! با ویلچیر فقط در چهار راه های اصلی و ایستگاه میرداماد می تونید از خیابون رد شید!!

 

 

تو ایستگاه پایین ونک هم که یه طرفش واسه رد شدن بازه اون قسمتی که حالت رمپ شیبداره و ویلچیر می تونسته از روش بره توی ایستگاه رو با این علامت نارنجیا بسته بودن!! واقعاً دلیل این یکی رو نفهمیدم!!!

 

 

یعنی شرایط ایستگاه‌ها یه طوریه که هم من بیننده و هم مسئولا انگار همه مطمئنیم که هیچ معلولی هیچ‌وقت قرار نیست سوار این اتوبوسا بشه و اون علامت ویلچیر روی در بعضی از اتوبوسای BRT هم فقط یه شوخی غم‌انگیزه!!

بعد نکته‌ی بعدی اینه که آدم فکر می‌کنه معلول باید نسبت به بقیه از مسیرهای کوتاه تری تردد کنه، ولی در حال حاضر حقیقتی که هست اینطوریه: معلولا باید خیلی از جاها مسیراشون رو طولانی تر کنن تا بتونن به جای پیاده‌رویی که سطحش ناهمواره از وسط خیابون رد شن، به جای پله‌ها یه سطح شیب‌دار یا آسانسور پیدا کنن و برای رد شدن از خیابون تا اولین چهارراه اصلی برن!!! حالا اصلاً مسیر مناسبی اگه بود، طولانی بودنش روی چشمم!!

 این وضعیت بهترین خیابون شهره، اونم به دیده ی اغماض، تو یه روز خلوت عید، اونم نه با ویلچیر که با پای پیاده، اونم با دوتا همراه و نه تنها!!

چنتا توصیه که میتونم به معلولین عزیز بکنم تا اطلاع ثانوی:

1-      شما باید پولدار بشید تا بتونید حداقل ویلچیر و ماشین داشته باشید، می‌گم حداقل چون اگه راننده داشته باشید یه خورده بهتره اوضاع... BRT و بدون ماشین... شوخی می‌کنین؟!!

2-      شما باید خوش اخلاق باشید تا بتونید همیشه حداقل یه همراه واسه خودتون داشته باشید، حداقل!!!  دروغ گفتم شما هر سری بخواهید برید بیرون دوتا همراه می‌خواین مگه همراهتون خیلی زورمند باشه!! و تازه همراهتون باید خیلی دوستون داشته باشه!!!

3-      از اونجایی که اکثر رستوران‌های شهر دستشویهاشون زیر پله، بالا پله و ایرانی هستند سعی کنید وقتی می رید بیرون مایعات کم مصرف کنید، برای شستن دستتون هم حتماً ژل ضدعفونی کننده همراهتون باشه چون حتی اگه بتونید خودتون رو به دستشویی هم برسونید بهرحال دست شما از روی صندلی به شیر آب نمی رسه یا شاید به سختی برسه!!

4-      شما باید سعی کنید سلامتی‌ و قوای بدنی‌تون رو تا حداکثر ممکن بالا ببرین، چون همونطوری که گفتم، متاسفانه مسیر برای شما همیشه طولانی‌تره!!!

5-      روحیه‌تون رو حفظ کنید و صبر داشته‌ باشید ... ان‌شاءالله اوضاع به زودی زود بهتر می‌شه... اینو جدی می‌گم.

 

پایان گزارش اول :)

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

نگاهت را چند سانت پایین تر بیاور...

دقیقاً‌ جا و زمان خاصی نبود که جرقه ی این کار توی ذهنم خورد، ولی فک کنم خالی از لطف نباشه شما هم بدونید چی شد که خواستم یه روز با ویلچیر خیابون ولیعصر رو بیام پایین:

خاطرم نیست کدوم سال- واسه گوش پدربزرگم یه مشکلی پیش اومد که باید می بردیمش پیش متخصص. یه دکتر خوب پیدا کرده بودیم مطبش توی میدون صادقیه بود، یعنی دقیقاً میدون صادقیه سر ایت الله کاشانی، ساختمان طلا (تبلیغ که محسوب نمی شه؟!!)- مسلماً راه رفتن واسه پدربزرگم مثل خیلی دیگه از پدربزرگا راحت نبود، باید حتماً با ماشین جلوی در هر جا که می خواستیم بریم پیاده‌اش می کردیم، پله ها از یه حدی بیشتر می شد دیگه نفسش نمی کشید و همه ی سختی های معمولی که آدمای با سن بالای 80 دارن احتمالاً!! یکی از معضلات ما واسه رسوندن پدربزرگم به در مطب مذکور این بود که اگه می خواستیم جلوی در پیاده اش کنیم باید می رفتیم تو کاشانی، می‌رفتییییم تا دور برگردون رو دور می زدیم و می‌رسیدیم دم مطب. این یعنی یه مسیر خیلی طولانی تو ساعت اوج ترافیک صادقیه!! اگه خودمون ماشین می بردیم ازاونجا که جا پارک اونجا نیست، باید حتماً دوتا همراه می رفتیم باهاش که یکی تو ماشین باشه و یکی ببرتش دکتر! ولی وقتایی که دوتا همراه میسر نبود دیگه باید آژانس می‌گرفتیم. وقتی به راننده می گفتیم باید اون دست خیابون پیاده شیم، واقعاً چشم های گرد شده شون دیدنی بود!! خدایی خودمون هم روا نمی‌دیدیم که راننده‌رو واسه یه عرض میدون صادقیه درگیر اون ترافیک بکنیمش!! روبروی مطب تو میدون پیاده می‌شدیم و به نحوی خودمون رو به اون ور می‌رسوندیم. شاید هیچ وقت نفهمی که چقدر پیاده روها ناهموار، پست و بلند و حتی خطرناکن(!!!) وقتی که یه پیرمرد بالای 80 سال با یه عصا کنارت نباشه!! (من از اون سال تا الان تو صادقیه پیاده نرفتم ان شاءالله که درست شده تا الان!!)

چند سال قبل – زمستون سال 86- خواهرم توی عملیات انتحاری برف بازی (!!) مچ پاش شکست و باید از چوب زیر بغل استفاده می کرد؛ استعلاجی گرفته بود و خونه می موند. یه صبحی که تنها بود هوس کرده بود واسه خودش چای بریزه بیاد بشینه جلوی تلویزیون بخوره :))) چالش خنده داری بود، آوردن لیوان چای از آشپزخونه تا جلوی تلویزیون!!! اگه با دوتا دستش چوب زیر بغل رو می گرفت نمی تونست لیوان رو بگیره، اگه لی لی می کرد دیگه چایی تو لیوان باقی نمی موند!! خلاصه که طفلی مجبور شده بود با لیوان چایش روی زمین بخزه تا توی هال!!!

دو سال بعد– مهر سال 88- وقتی همون خواهر مذکورم بچه ی اولشو به دنیا آورد، من داشتم با ماشین از بیمارستان می آوردمش خونه، چون بخیه داشت هر دست اندازی آه از نهادش در میاورد!!! می تونم قسم بخورم اولین بار بود که اون همه دست انداز رو با هم و یک جا به جون و دل احساس میکردم!!! واقعاً این دست اندازا قبلاً هم همونجا بودن؟!! :)))

امسال- یا بهتره دیگه بگم پارسال اسفند 91- یکی از اساتید عزیزم خانوم ویدا فلاح، یه تمرینی داد سر کلاسش، گفت به پنج تا چیزی فکر کنید که اگه از دست بدینشون خیلی ناراحت می شین!! یه خورده برین تو حال و هواش فکر کنید که اون موقع چی کار می کنید و بعد دیگه از فکرش دربیاین!! شاید نتونین حدس بزنید که این تمرین با چه مقاومتی مواجه شد!! از این که این کار اشاعه ی تفکر منفیه تا این که اصلاً حالا چه کاریهههه؟؟!! ولی جواب قشنگی که به بچه‌ها دادن، از اون جمله هاست که اگه کل کلاس رو بخاطر نیارم این یکی رو یادم می مونه
- ان شاءالله البته –  جایی و زمانی که باید شنا رو یاد گرفت استخر و موقع آرامشه، وسط طوفان دریا نمی‌تونین شنا رو یاد بگیرید.

شاید این تجربه ها یه خورده پراکنده باشه ولی تو همه شون یه چیزی مشترکه اونم اینه که واقعاً تا یه شرایط خاصی واسه آدم پیش نیاد به خیلی از فاکتورهای محیطش توجه نداره. فرقی نداره توی خونه‌ی خودت هستی یا خیابون، تا تو شرایط نباشی نمی‌فهمی!! و فکر نمی‌کنی ممکنه که برای چه کارای کوچیکی چه دردسرای بزرگی بکشی و حتی برای هیچ کدومشون هم آمادگی نداشته باشی!!

خلاصه اش که تمام اینا من را بر آن داشت که این سری قبل از اینکه در شرایط واقعیش قرار بگیرم برای یک بار هم که شده در این عمر گرانمایه (!!) به شرایط کسایی فکر کنم که نمی‌تونن مثل بقیه مردم روی پاهاشون به راحتی راه برن و باید از عصا کمک بگیرن و یا در شرایط سخت تر از ویلچیر استفاده کنند!!

کم نیستن آدمای معلولی که ادعا داریم حقای بزرگی به گردنمون دارن، ولی یه بار از خودمون نپرسیدیم این همه آدمای ویلچیر نشین الان کجان؟!! از کجاها و چجوری تردد می‌کنن که ما اکثراً نمی‌بینیمشون؟!!

فقط چند وقت یه بار توی مسابقات پارالمپیک شاید شاهد افتخار افرینی‌شون باشیم، و یا چند بار تو خیریه‌های خاص!!!

این شعر رو حتماً شنیدید:

ای که دستت می رسد کاری بکن **** پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

بذاریدش کنار این جمله‌ی استاد دیگه و دوست عزیز محمدرضا شعبانلی  که به عنوان جمله ی امسالش توی روزنوشتاش نوشته بود:

ACT AS IF WHAT YOU DO MAKES A DIFFERENCE

به گونه ای رفتار کنید که گویی، آنچه انجام میدهید قرار است یک تفاوت و تغییر جدی ایجاد کند

 

همه ی اینا کنار هم می شه دلیل گزارش هایی که می خوام به صورت ادامه دار از دیدن شهرم، با نگاهی چند سانتیمتر پایین تر از حالت عادی (حدود 50-60 سانتیمتر) بنویسم و تا جایی که می تونم منتشر کنم!! گویی یه روز کسی که کاری از دستش برمیاد ببنتشون و بتونه کاری بکنه!!

به امید حق xxx

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

ُسالی که گذشت... سالی که می‌آید...

به این نتیجه رسیدم تا این پست آخر سالونه رو ننویسم حس تموم شدن سال کهنه و شروع شدن سال نو و بهار و عید و اینا بهم دست نمی‌ده!

سالی که گذشت بی‌انصافیه بگم که سال خوبی نبود!!

تجربه‌های جدید ، آموخته‌های جدید، معلمای جدید،‌ جاهای جدید، کارای جدید، احوال جدید، دوستای جدید به تبع همه‌ی اینا رشدهای جدید... برای خوب کردن یه سال کفایت می‌کنه!!

و در عین حال نگذریم از همه تجربه‌های عجیب غریب و شوک‌های ناگهانی و خبرهایی که آرزو می‌کنم هیچ‌وقت هیچ‌کسی،‌ بهش این خبرا نرسه!!!

این روزای سال همیشه پر از قول و قراره،‌ پر از وعده و وعیده، پر از امید و آرزوئه و امسال بیشتر از هر سال امیدواریم!!! جمع امید همه‌ی سال‌های زندگی رو این روزا استفاده می‌کنم ... روزای سختی رو گذروندیم همه‌مون و هنوز محکم واستادیم، با اینکه روبرومون تصاویر محو و درهم و برهمن، ولی مطمئنم که وقتی این طوفان‌ فروکش کنه، روزهای قشنگی تو سال جدید منتظرمونن!!

این شعره رو هم که هر سری مریم توی ماشینش می‌ذاره دوتامون با بغض تأییدش می‌کنیم:
WHAT DOESN'T KILL YOU, MAKES YOU STRONGER…

اصلاً‌ سال باید واسه همین نو بشه، که امیدها نو بشه،‌ که قول و قرارها از سر گذاشته بشه، که احوال نو بشه!!

طبق معمول سنت هر ساله بغضم گرفته (اصن یه وضیه‌ها کلاً:) ) و در این حال عرفانی ملکوتی برای همه‌ی کسایی که یادم می‌آن و نمی‌آن دعا می‌کنم!!

برای تک‌تک پاره‌های وجودم که خود دنیامن شفا و سلامتی می‌خوام با دل‌های شاد و لبای پرخنده!!

برای همه‌ی عزیزایی که از قدیم بودن و هر چی بیشتر می‌گذره معنی‌شون بیشتر و عمیق‌تر می‌شه!!

برای همه‌ی عزیزایی که قدیم بودن و الان خاطراتشون مونده، اونایی که حتی خاطرشونم نمونده!!

برای همه‌ی عزیزایی که یهو سرتو بالا می‌کنی و می‌بینی دارن تو روزات می‌چرخن و رنگ خودشونو به زندگیت می‌زنن!!

و برای همه‌ی اونایی که عزیز یکی هستن، آرزو می‌کنم که امسال سال سلامتی باشه براشون، دلشون خوش باشه و بتونن دلهای بقیه رو شاد کنن، روزهاشون بهتر از این بشه و روزگار رو بهتر از این بکنند!!

آرزوی تپیدن قلب‌های همه‌مون رو دارم از سر ذوق، دوست‌داشتن و دل‌بستگی کنار اونایی که برامون عزیزن!!!

لابلای همه‌ی این دعاها، قبل و بعد و اول و اخرشون هم دعای اصلیم سلامتی و شفاس واسه همه‌ی فرشته‌های کوچیک زندگی که حجم وجودشون چندین برابر خودشونه و ان‌شالله هرکی داره خدا حفظش کنه براش.

آرزوی امسالم سر سفره هفت‌سین بعد از سلامتی، بغل خواهرانه‌است و گریه‌های شوق و شوخی‌های مختصصصصص خواهری با همه ملزومات بی‌هیچ اضافه  XXX

XXXسال نو و روزگار نوی همه‌تون مبارک XXX

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

چگونه مشکلاتمان را شستشو دهیم...

برای تمیز کردن بعضی از کثیفی‌ها می‌شه از دستمال خیس و یه شستن ساده زیر شیر آب استفاده کرد.

بعضی از کثیفی‌ها رو هم باید زیر دوش شست!!

یه سری دیگه از کثیفی‌ها هم هست که باید کُرش داد... عین اینکه بندازیش توی استخر که کثیفیه حل شه توش!!!

مشکلات زندگی هم عین چرک‌هان!!! راه حل بعضی‌ها تو سطح خودشونه!!! عین همون دستمال خیس کشیدن رو کثیفی‌ها!!

برای یه سری دیگه از مشکل‌ها، باید از کسی کمک بگیری که درکش بالاتر از سطح مشکل توئه... عین دوش!!

اگه اون کثیفی‌هایی که باید زیر دوش آب شسته بشن رو بخوای دستمال خیس بکشی بدتر گند می‌خوره بهشون... یعنی حواستون باشه، به مشکلتون و کسی که واسه حل بهش مراجعه می‌کنید... حتی اگه اون کس خودتون باشید!!

اینم درست نیست که مثلاً واسه یه خاکی شدن دستت بری دوش بگیری... مثال مشکلاتی‌اش هم واضح می‌شه ... اینکه نباید واسه مشکلای کم اهمیت دنبال راه‌حل‌های بزرگ و آدمای کارشناس بگردیم!! اینجوری می‌شه وسواس و اتلاف منابع!!

یه چیز دیگه هم اینکه کثیفی‌های کوچیک رو اگه همون اول با یه دستمال خیس تمیزش نکنی اینقدر می‌مون رو هم رو هم که دیگه به این راحتی‌ها پاک نمی‌شن... اینم یعنی که حواستون باشه به مشکلای کوچیکتون از همون اول رسیدگی کنین تا کار دستتون ندادن!!!

تهش دارم فکر می‌کنم به اونایی که اینقدر بزرگن که کنارشون قرار بگیری کُرت می‌دن!! اینقدری که وقتی کنارشون قرار بگیری همه مشکلاتت رو حل می‌کنن!! اصلاً‌ خودتو با جاش حل می‌کنن!!

دعا می‌کنم نصیبتون شه کنار این بزرگا باشین و حتی مثلشون هم بشین... یکی از همون بزرگا می‌گه:

فیض روح‌القدس ار باز مدد فرماید**** دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد**** ولی شما خودتم یه تکونی بخور!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱۱/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آسان دوستی کردن یا ...

 

یادم نیست قبلا کجا اینو گفته بودم ولی یادمه گفته بودم... می گن آسان دوستی کردن در بی توقعیه... ولی ایا درست دوستی کردن هم همینه؟!!

به نظرم میزان بودن آدما به قدر اعتباریه که دارن، اعتبارشون به قدریه که می تونی رو خودشون و حرفشون حساب کنی... ینی هرچقدر بتونی رو یکی حساب کنی همونقدر برای تو هست!!!

این که آدم توقعش از یکی بالا می ره، واسه اینه که می خواد بیشتر روش حساب کنه، می خواد براش بیشتر باشه... که طبعاً ضایع شدنای خاص خودش رو هم داره! از اونجایی که حساب کتابا همیشه درست از آب در نمیان و آدم به میزان لازم و کافی از طرفش توقع نمی کنه - یا بیشتر توقع می کنه یا کمتر که اکثرا هم آدما به سمت بیشتر توقع کردن میل می کنن- خلاصه که بله سخت می کنه دوستی رو!!!

 

ولی عمیقاً معتقدم ناراحت کننده تر از اینی که از کسی توقع داشته باشی و براورده شون نکنه، اینه که دیگه نتونی از یکی توقعی داشته باشی!!!

و بالعکسش برای خودم ناامید کننده تر از اینی که فکر کنم نتونستم توقعات کسی رو براورده کنم اینه که بفهمم اصلاً طرف روم حساب نمی کرده از بیخ!!!

هنوز عقلم به خوب و بدش نرسیده... فقط میفهمم که ناراحت یا نا امید کننده است این قضیه... مثل یه جور آگاهی، یه جور پختگی که شاید اولش چندان هم خوشایند نباشه... ولی لازم باشه!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

she's my supergirl...

آهنگا لامصصصبن ... یهویی می برنت یه جایی که سعی می کنی ازش فاصله بگیری... اصلاً کاری ندارن که ... نمی فهمن که ... آهنگن!!!

می برنت به اون موقعی که از کل این شعر فقط خطهای بولد شده اشو می فهمیدی و همذات پنداری می کردی با سوژه شعر... به اون سی دی سلکشن شده با سلیقه خودش که از همه ی آهنگاش فقط سه تا شو دوست داشتی و یکیش هم همین بود...

 

You can tell by the way
She walks that she's my girl

You can tell by the way,
she talks like she rules the world.
You can see in her eyes,
that no one is her Chain.
She's my girl, my Supergirl

And then she'd say it's OK, I got lost on the way
But I'm a Supergirl and Supergirls don't cry
And then she'd say it's allright, I got home late last night
Cause I'm a Supergirl and Supergirls just fly

And then she'd say, that nothing can go wrong
When you're in love, what can go wrong?
And then she'd dance, the night time into day
Pushing her fears further along

And then she'd say it's OK I got lost on the way
But I'm a Supergirl and Supergirls don't cry
And then she'd say it's allright I got home late last night
Cause I'm a Supergirl and Supergirls just fly

Then she'd shout down the line tell me she's got no more time
Cause she's a Supergirl and Supergirls don't cry
Then she'd scream in my face tell me to leave leave this place
Cause she's a Supergirl and Supergirls just fly

She's a Supergirl a Supergirl
She's sewing seeds she's burning tree
She's sewing seeds she's burning tree
She's a Supergirl a Supergirl
A Supergirl my Supergirl

Supergirl by Reamonn

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

امشب اگر یاری کنی...

 

امشبم شب تولدمه... چهارمین تولدیه که توی این بلاگ ثبت می شه... نمی دونم سال دیگه چی می شه و هستم یا نه ولی امسال که تولدنامه های سه سال قبل رو می خوندم حال عجیبی داشتم... هر سال یه حال و کی می دونه سال بعدی اگه باشه، کجا و به چه حال؟!!

 

 

باز شب تولد، باز بارون ، باز غم عرفانی...

دلم گرفته و اگه تو این چهار سال همراه بودین، بس عجب ندارین این قضیه رو...

از حال کلی ام بگم واسه بقیه که نمی دونن و آیندگان:

پلک چپم داره گل مژه می زنه و لثه ام هم آفت... انگشت اشاره ی پای چپم انگاری پوسته ی بغل ناخنش رفته تو گوشت و متورم شده... کلاً یه سری دردای ریزی که از دردای بزرگتر نجاتم میدن... یه جور واکسینه شدن با دوز پایین...

دوران سختی شده، پای صحبت هر کی می شینی، بی اغراق ناراحتیش اشکت رو در میاره (البته من که اشکم کلاً درومده‌س)، ولی بهر حال خودم هم علاوه بر غمِ عمومی این روزها، دلتنگم... دلتنگ حضوری که بوده و نیست... حضوری که سال قبل این موقمو برای اولین بار بی هیچ اضافه ای بهتر کرده بود!!! تنها درد این روزهام دلتنگی حضوره... حضور همه ی کسانی که کاش بودند و نیستند، حضور تو همه جاهایی که کاش بودم و نیستم!!!

 

باز شب تولد، باز بارون، باز بیست و هفتمین تکرار اومدنم...

اومدم... دقیقنشو نمی دونم هنوز (حالا می فهمم) ولی تحقیقنشو می دونم:

اومدم دختر باشم... و آن گاه که خداوند دختر را می رساند...

اومدم خواهر باشم...

اومدم خاله مجیلی باشم...

اومدم عمه مژگان باشم...

اومدم دوست باشم...

اومدم همکار باشم....

اومدم هم بحثی باشم...

اومدم هم تولدی  باشم...

اومدم مثال نقض باشم...

اومدم دل خوشی باشم...

اومدم دل بستگی باشم...

اومدم چشم امید باشم...

اومدم تا (به نقل قول از علی به الیکا)  آرزوی لو رفته ی کسی بشم...

اومدم همسر بشم...

اومدم هم دم و هم راه بشم...

اومدم حی بشم... اومدم حکیم بشم...

اومدم که باشم... اومدم که بشم....

 

باز شب تولد، باز بارون، باز دعا...

که تا وقتی باشم، دنیا بتونه جای بهتری بشه... الهی آمین :)

 

امشب اگر یاری کنی... ای دیده طوفان می کنم...آتش به دل می افکنم... دریا به دامان می کنم...

 می جویمت، می جویمت... با آنکه پیدا نیستی....می خواهمت،می خواهمت ... هرچند پنهان می کنم...

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

عامه پسند...

راه دوری نروید... ما، همین خود ما، عوام هستیم...

همان عوامی که به راحتی در تله تبلیغات گرفتار می شوند...

همان ها که پیرو مد, شلوار بلند و کوتاه و تنگ و گشاد به پا می کنند...

همان ها که وقتی سکه گران می شود، می خرند و وقتی ارزان می شود نگه می دارند تا بعدا شاید گرانتر از قبل شود...

همان ها که وقتی ماه رمضان می شود، قفسه های فروشگاه ها را خالی می کنند تا مبادا به قحطی بخورند...

همان ها هر چه زورگوی بالای سرشان صدایش بلندتر باشد، بیشتر حساب می برند...

همان ها که همزمان قهرمان پرور و قهرمان کش هستند...

همان ها که به سرعت احساساتی می شوند و شور حسینی برشان می دارد و به همان سرعت هیجانات اجتماعی، ملی و مذهبی شان فروکش می کند...

همان ها که رفتار بالا دست را نمی فهمند بلکه از انجا که قدرت تغییر ندارند، خود را توجیه می کنند...

همان ها که برنامه ندارند و برنامه ریزی سختشان است...

همان ها که شرایط نمی سازند... شرایط بر ایشان واقع می شود...

همان ها که دغدغه ی نان دارند... یعنی نگرانند... که نکند حادثه ای منجر به قطع نان زندگی شان شود...

 

 

 

می دانید عوام بودن زیاد هم بد نیست:

 

عوام همان ها هستند که دوست دارند آخر فیلم ها عشاق به هم برسند و همه بدکاران توبه کنند و اتفاقات بد تنها خوابی بوده باشد که نقشه اصلی فیلم بالاخره از ان بیدار می شود...

همان ها که در تمام فشارهای همه جانبه زندگی، به مدال های المپیک دل خوش می کنند...

همان ها که اگر در جایی از کشورشان بلایی نازل شود، اگر نتوانند کمک کنند، دلسوزانه دعا می کنند...

همان ها که دردهایشان همدلشان کرده است...

 

اینها را گفتم که پا پس نکشید و بهتان بر نخورد که شما هم جزو همین عوام هستید...

که نگویید ایرانی جماعت حقش است که توی سرش بخورد...

که نگویید این تله های تبلیغاتی برای مردم ساده لوح است...

که نگویید این سیاست های عوام فریبانه است...

که همه ی ما به نوبه خود در خیلی از مواقع، تو سری خورده، ساده لوح و فریفته بوده ایم!!!

که اگر خواستید فراتر بروید، دست عوام را بگیرید و فراتر ببریدش، باشد که دانش عوام دستگیر راهتان باشد!!!

 

حق

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٥/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

نصیحت هایی دوستانه از یک آستین پیرهن بیشتر پاره کرده...

بخاطر بدترهایی که در کنارت هستند، بهترینت را فراموش نکن و به بد خودت قانع نشو!!!

در رابطه، هر خوبی که فکر میکنی کردی هیچ وقت عنوان نکن، تا تحت عنوان منت بی ارزش نشود!!!

آنچیز که بر بالا بردن سطح رضایت تو تأثیر گذارست لزوماً این اثر را بر دیگری ندارد!!!

اگر در ادامه دادن حرف خود شک داری... قطعاً از ادامه دادنش پشیمان میشوی!!!

 در مذاکرات خود، دقیقاً بدان به کجا میخواهی برسی، در غیر اینصورت مذاکره تو را در جایی که خود میخواهد، اسکان میدهد!!!

چنانچه گذاشتی مذاکره، نشیمنگاهت را تعیین کند، پذیرا باش!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۳/٢٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

لحظات ناب خوشی...

لحظه های خوش زندگی چن مدلن:

یه لحظه‌هایی هس که خوش می‌گذره ولی بعدا می‌فهمی که چه بیخود گذشته... که این بطور متوسط برای آدما رخ می‌ده!!!

یه لحظه‌هایی هس که خوش می‌گذره ولی همون موقع نمی‌فهمی و بعدا متوجه می‌شی که داشته خوش می‌گذشته... که این بطور غالب برای آدما رخ می‌ده!!!

اما یه لحظه‌های نابی هم هس که دقیقاَ حین خوش گذشتن می‌فهمی که داره بهت خیلی خوش می‌گذره و بعداَ دلت برای این روزا تنگ می‌شه... که این اتفاق خیلی بطور نادر برای آدما رخ می‌ده!!!

به سلامتی اون لحظه‌های ناب و نادری که قدرشون رو تا ته می‌دونیم !!!

حق :)

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۳/٢٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مادر موجودی نه برای خود...

خیلی وقت بود که می‌خواستم در مورد مادرا صحبت کنم ینی حتی قبل از روز مادر ولی خوب یه سفر شیرازی این وسط پیش اومد که کش اومدگیش هنوز دامن‌گیرمه و نمی‌ذاره به کارام برسم ... ماهم که برعکس مستعد:)))

خلاصه‌ی عرضم به حضورتون این بود که

آدما موجوداتی هستن که ذاتاً خیلی به خودشون توجه دارن، حواسشون ینی زیادی به خودشونه، خیلی هم بعضاً به خودشون گیر می‌دن، حواسشون هست یه وقت مریض نشن، دنبال مرض‌های ناشناخته هم تو وجود خودشون می‌گردن، حتی اگه دنبال مرض هم نباشن به نحوی حواسشون به خودشون هس که اگه ذره‌ای از منافعشون تحت خطر باشه فوری از عامل تهدید کننده ناراحت می‌شن و تاحد ممکن سعی می‌کنن منفجرش کنن!!! خلاصه که خیلی تو کار خودشونن ملت و قربون خودشون هم همزمان می‌رن که این امر باعث دردسرهای زیادی هم واسه خودشون و بقیه می‌شه، اعصاب خودشون خورد می‌شه، اعصاب بقیه رو خورد می‌کنن که چرا مطابق میل اونا نبودن و هزار جور مرض دیگه می‌پراکنن...

اما موجوداتی هم هستن این وسط که مادر می‌شن... اوج عظمت مادرا به نظر من اینه که از توی کار خودشون در اومدن و رفتن توی کار یه موجود دیگه‌ای... خیلی وقتا از خیلی از چیزاشون می‌زنن واسه اون موجود دیگه... خیلی وقتا دیگه به جای اینکه نگران خودشون باشن نگران اون موجودن... و دیگه سر خیلی از چیزایی که منافع خودشون رو به خطر می‌ندازه کولی بازی در نمیارن و کلا دیدشون متمرکز به سمت همون موجود دیگره و نگران منافع اونن ...

و به نظر من باز همین کمتر گیر دادن به خوده که باعث می‌شه مادرا خیلی دیر مریض شن، یا حتی اگه مریض هم بشن آه و ناله نکنن و دنبال نازخر نگردن... همینه که باعث می‌شه اگه یه مادری مریض شد کل خونه فلج شه... چون این ینی واقعاً حالش بده!!! همینه که مادرا هرجا هستن باید حالشون خوب باشه و سالم باشن چون مال خودشون نیستن مال بقیه‌‌ی موجودات خودخواه عالمن!!!

با تأخیر روز مادر رو به همه‌ی مادرای دگرخواه تبریک می‌گم... و به همه‌ی زنایی که اپلیکیشن "مرا از خودم به دیگری متمرکز کن" یه جایی از نرم‌افزارشون تعبیه شده و دیر یا زود کلیدش می‌خوره روز زن رو تبریک می‌گم... با تمام لطافت‌ها، زیبایی‌ها، آرامش‌ها و معناهایی که فقط مخصوص خودشونه و لاغیر...

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

از هر زبان که می‌شنوم مکرر است...

سلام به همه

از قرار نوزدهم جا موندم ولی چه باک که تا بیستم زنده ایم تا بیایم به ادامه قرارمون برسیم!!!

قرارمون یادآوری یه چیزایی بود تقریباً اول هر فصل یه بار...

دو سال از رفتن بابا عزیز گذشته (البته دوسال و یه روز) و من اومدم یادتون بندازم که هر چند طولانی ولی محدوده فرصتی که در اختیار دارین!!!

روی موارد زیر بیشتر تمرکز کنید:

فریادهای نکشیده رو بکشید!!!

جیغ های نزده رو بزنید!!!

ذوق های نکرده رو بکنید!!!

اشک های نریخته رو بریزید!!!

سیلی های نزده رو بزنید!!!

خوشمزه های نخورده رو بخورید!!!

سرزمین های نرفته رو برید!!!

محبت های نورزیده رو بورزید!!!

آرزوهای نکرده رو بکنید!!!

از ماهیچه های کار نکشیده کار بکشید!!!

سلولهای خاکستری نسوزونده رو بسوزونید!!!

کلاً سعی کنید از نزدیک زندگی کنید... (از همینجا سلامی به بابا آذرخش می کنیم : ) )

سعی کنید قوی تر بشید!!!

سعی کنید پر بار تر بشید!!!

سعی کنید عمیق تر بشید!!!

سعی کنید آرام تر بشید!!!

سعی کنید دستهای بیشتری رو بگیرید!!!

سعی کنید قلبهای بیشتری رو لمس کنید!!!

سعی کنید بیشتر لبخند بزنید!!!

سعی کنید امید بیشتری ببخشین!!!

سعی کنید سبک تر بشید!!!

سعی کنید کار راه بنداز تر بشید!!!

 

چقدر شبیه این پاورپوینتا شد که ملت واسه هم فوروارد می کنن و کسی هم نمی خونه ولی خوب چه کنم که حرف همینه دیگه!!! کو کسی که گوش کنه؟!!

همه اینا رو هم اگه گوش نکردین حالا که فعلا هستیم دور هم بیاین سعی کنیم ببینیم چطوری می شه با هم خوش تر از اینی که هستیم بشیم!!!

این روزا زیاد به پر و پامون می پیچن و ماهم زیاد به پرو پاچه بقیه می پیچیم ولی سعی کنیم انسان تر بپیچیم تا کسی به موندنمون در عذاب و به رفتنمون مشتاق نباشه!!!

عمیقاً می خوام قبل از تموم شدن فرصت، حتی به بیشتر از این فهرست رسیده باشم و باشین... حق

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سایا یعنی یکرنگ و بی‌ریا... (ژانر خانوادگی)

 

14 فروردین هم ثبت شد در فهرست برترین روزهای زندگی ما...

نه بخاطر اینکه تعطیلات تموم می‌شه و باید بریم سر کار، بخاطر اینکه یه سایا به ما اضافه شده!!!

دختر بهاریمون که با اینکه ازمون دوره ولی تمام درختایی که تازه شکوفه زدن و همه‌ی حجم بوی بهار که بغلمون می‌کنه واسه ما مثل اینه که بغلش کردیم و دماغمونو فرو کردیم زیر گلوش...

نمی‌خوام از دوریشون شکایت بکنم ولی چرا بذار شکایت کنم نه از دوری، که از محدودیت!!! از اینکه نشد بریم... نشد باشیم کنار خواهر... کنار دوران حاملگی... کنار تولد... خدا بیامرزه پدر و مادر تکنولوژی رو که به ساعت نکشیده عکسش رو دیدیم ولی داشتم شکایت می‌کردم، دماغ رو زیر گلوی هیچ عکسی نمی‌شه فرو کرد!!! بذار شکایتامو تموم کنم بعد می‌رسم به قسمتای خوب ماجرا... دلم واسه عشق موشولم تنگ شده و شیرین زبونی‌هاش ... ما که یه کیه ؟!! ازش شنیدیم و رفت الان چه شیرین زبونی‌ها که نمی‌کنه!!! دلم واسه آقاجونش تنگه که شبای بدقلقی سامیار کلی باج می‌داد یکی بالا سر بچه کنار مرجان بیدار بمونه خودش چهار ساعت بخوابه!!! به قول گفتنی ای دل غافل!!! ما که داغ بودیم دوری و غربت سرمون نبود... از وقتی که اینا رفتن دلمون واسه بقیه‌شون هم خیلی بیشتر تنگ می‌شه!!! مسخره‌ها!!! حالا شما رفتین هیــــــچ ما چرا نشد بیایم؟!! اصلاً آخه خاله‌ای که خواهرش می‌ره زایمان و تو بیمارستان خواهرزاده‌شو نبینه هم می‌شه خاله؟!! (فک کنم بشه حالا با یه سری تبصره‌های خاص)!!! خلاصه که شکایتامو کردم!!! آخیش!!!

عمیق‌ترین و بهترین آرزوهای همه‌مون واسه سایای خوشمزه‌مون که به قول مامان عین بستنی می‌مونه!!!

برای اون فرشته‌ای که مطمئنیم یه کشتی خیر و برکت باهاشه و قدمش خوشه خوشه و عین اون یکی عشق موشولم خودشو تو دل همه جا می‌کنه، هر چند کارش خیلی سخت تره چون اون سامیارکی با همه‌ی شیرین‌کاریاش سطح توقع مارو که از خواهرزاده برده بالا دیگه بقیه‌رو نمی‌دونم والا : )

از همین تریبون به خواهر مکرمه خسته نباشید عرض می‌کنم که تا اینجاش که فراتر از سطح توقعات ما ظاهر شده و رکورد زده!!!

بوسه و بغل راه دور که فایده نداره ولی یادش بخیر: یه مو از خرس هم غنیمته : ))) فعلاً علی‌الحساب تا یه جای نزدیک!!! xxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxxxxXxx

سوال‌نوشت: الان این سوال برای من مطرحه که وبلاگ سامیارو اشتراکی می‌کنی؟!! یا یه دونه سایا سوهانی دات بلاگفا باز می‌کنی؟!! یا مال سامیار رو هم می‌پیچونی؟!! آخه خواهر می‌دونم که جون نداری : ))))

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱/۱٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سومین آخر سالونه ...

سلام

بعد از یک عالمه تاخیر سلام

حرفا زیاد بود ولی نمی دونم چرا هییییش حس نوشتن نبود... با اینکه حتی لازم هم بود گاهی!!! انگار اینجا شده عین یه دوست قدیمی... چند وقتی که باهاش حرف نمی زنم دیگه حرفم نمیاد تا دوباره یخم وا شه... خلاصه که تموم شدن نود و اومدن نود و یک حجت را بر من تمام کرد که بالاخره بیام اینجا و یه پستی بذارم... و بر آن شدم...

داشتم می گفتم که اگه از سالی که گذشت ننویسم اصن سال جدید سال نمی شه

باید حتماً می اومدم و از یا مقلب القلوب و الابصار می گفتم، حالا هر کی که می خواد معادل فارسی شو بذاره ولی این دعا به خورد من رفته و دنبال هیچ دعای ایرانی الاصلی برای جایگزین کردنش نیستم!!! از اینم بگذریم و بریم پرونده ی نود رو ببندیم!!!

سالی که برای خود من سال پرباری بود ولی خوب توش شاهد سختی های عزیزانی بودم که تحملش برام خیلی راحت نبود!!! سالی که بعضی ها با اومدنشون رنگی تر و پر بار ترش کردن و بعضی هام با رفتنشون!!!

اولین سالی بود که به طور رسمی واسه خیلی چیزای مملکتم غصه خوردم - ببخشید من یه مقداری دیر متوجه کلیه ی مفاهیم می شم -  اولین سالی بود که به لطف حضور دوستان یه چیزایی از خودم فهمیدم که طی این همه 14 سال زندگی ای که از خدا گرفتم ؛) ندیده بودم و حتی به خواب هم در خودم نمی دیدم!!! و فک کنم خودمم زیاد تغییر کردم حتی تو این یه ساله!!!

نمی دونم مربوط به پرولاکتینه؟!! مربوط به آلودگی هواست؟!! مربوط به آخر سالیه؟!! مربوط به دلتنگیه؟!! مربوط به چی چیه؟!! ولی به کوچکترین اشارتی اشکام سرازیر می شن... امان از این رقیق القلبی ... دلم ولی زیاد می گیره این چن روزه!!!

مثلاً چند روز پیش با مریم رفتیم پرده انتخاب کنیم، چقدر دلم واسه مرجان و سلیقه اش تنگ بود، یارو می گفت چی مد نظرتونه و ما دوتامون ملنگ طوری همدیگرو نگاه می کردیم و اون لیزا ... که بریم از سلماسی پرده بگیریم و اونم دری وری بیاره و لیزام هی فحش بده و ما تفریح کنیم!!!

بی ربط یاد اون حرف مرجان بودم که می گفت: آخ تو عروسی بکنی ی ی ی من بیام وسایلت رو با هم بگیریم!!! الان می دونم باید چیا گرفت، سر خودم که بلد نبودم!!! بعد الکی همینطوری دلم گرفت که کجایی پس؟!! یکی هم نبود بگه نیست که حالا می خوای عروسی کنی که معطل موندی یا چی؟!! بعد چون کسی نبود خودم گفتم!!!

نمی خوام کولی بازی در بیارم ها ... ولی دلم واسه اون عشق موشولم هم لک زده که الکی الکی یه سال و نیمه که ندیدمش و شیرین ترین روزای قد کشیدنشو باید از تلفن و عکس و اووو تعقیب کنم!!!

همینطوری که دارم ریز غر می زدم یاد پارسال عید افتادم که مریم هم نبود این وسط ... واسه من رفته بود مسافرت!!! همینطوری که داشتم آجیل عید رو تنها می گرفتم و سکه های لای قران رو تنها می ذاشتم چقدر دلم تنگش بود!!! و خوب امسال بودنش به نوعی می چسبه ... والااااا با این نوناشون!!! واسه ی همه ی بهترین هایی که توی سال نود داشتم و قدرشو فهمیدم و نفهمیدم، واسه گرمی و سلامتی خانواده ام که پشتم بهشون قرصه، واسه دوستایی ام که نفسم به نفسشون بنده، واسه معلماییم که هر سال نقششون رو تو زندگیم یادگاری می ذارن و واسه بقیه ی چیزایی که می دونم و نمی دونم خوشحالم و براتون بوس می فرستم:) بعدشم اینکه باز هم موکد می کنم :

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال...

 

سال نوی همگی مبارک ... حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وتغییر ابتدای بودن است...
مادر یه عزیزی حرف قشنگی بهش زده بود، گفته بود هر وقت تغییری توی زندگی زندگیت بوجود اومد نگران نشو، ممکنه که اون موقع حالت  بد باشه ولی خیلی زود تعادلت رو توی جای بهتری پیدا میکنی البته فکر کنم تحریف کردم جمله شو ولی خوب مفهومش همین بود. پیرو پست تضاد و فیلان باید بگم آدما توی زندگی سعی میکنن همیشه به یه تعادلی برسن ولی ابتدای بودن و شدن انحراف از تعادله، حالا چه  یک درجه و چه صد و هشتاد!! من که خودم همچین آدمی ام که در مقابل تغییر نیم درجه هم مقاومت چهارصد اسب بخار از خودم دیده شده که نشون دادم ولی تجربه ثابت کرده که تقلا نکنید به نفعتونه ... دیدم که میگما!!! ادما دیر یا زود با شرایط جدید خودشون رو وفق میدن و به یه تعادل جدید میرسن و اگه این انحراف نبود همه چی رکود بود!! پله پله تا تعادل های بالاتر ... پله پله تا ملاقات خود ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سفر نامه ... تفاوت نامه ... تشکر نامه...

این سری می‌خوام از سفر بگم ... سفر اخیر به کشور همسایه و نسبتاً دوست امارات... آخه هنوز اونجا شعبی از بانک صادرات و ملی به چشم می‌خوردن در کمال تعجب

سفر عجیبی بود... همه‌چی با هم قاطی ... زیادی فلسفی حتی... ولی یه سری از تفاوت‌هایی که این سری خیلی جلب توجه می‌کرد رو به سمع و نظرتون می‌رسونم:

-          شما حجم بالایی از لبخند رو دریافت می‌کنی ... بیخودکی بیخودکی هر جا که می‌ری بهت می‌خندن... اصلاً این مردم دیوانه‌ان!!!

-          در انبوهی جمعیت هم که باشین گم و گور نمی‌شین و یکی به دادتون می‌رسه، خصوصاً اگه بچه‌ی کوچیک همراهتون باشه... اصلاً شرمنده می‌کنن آدمو

-          به هر ریختی، هر تیپی و هر قیافه‌ای هر غلطی که بکنی کسی کاری بهت نداره ... احتمالاً نگاتون می‌کنن و از همون لبخندای فوق‌الذکر تحویلتون می‌دن ... دیدین گفتم این مردم دیوانه‌ان ؟!!

-           با سفید ترین کفش ممکنه هم بری توی خیابون می‌تونی به همون سفیدی برگردی خونه...

-          تنها جایی که شارژت نمی‌کنن دستشوییه، استفاده‌شو ببرین... والا با این نوناشون!!!

این تیکه‌اش البته اختصاصاً واسه‌ی ما بود و نمی‌تونم خیلی عمومیت بدمش:

-          اونجا دوستایی هستن که کیفیت محبتی که بهت می‌کنن اچ- دی ـه، مهمون نوازی و مهربونی‌شون در غایت درجه‌ی خودشه و معرفتشون در حدیه که کمتر جایی می‌تونی نظیرشو پیدا کنی و جبران کردنش عملاً کار راحتی نیست و تنها کاری که از دستت بر میاد تشکره و تشکر و تشکر و اینکه براشون آرزو کنی که همیشه دلشون شاد، تنشون سالم و برکت زندگیشون زیاد باشه!!!

راستی اونجا زیاد واسه شهر و کشورم حسرت خوردم، حسرت چیزای ساده‌ و پیشرفته‌ای که می‌شد باشه و نیست!!! حسرت کشوری که "یوزد تو بی‌ گوود" شده و وقتی تو صف کنترل پاسپورت فرودگاه امام بودم با دیدن همه‌ی قیافه‌های کج و اعصابای خراب و ابروهای گره خورده‌ای که جای لبخندای مسخره و بی‌دلیل رو گرفته بودن، فهمیدم این فقط حسرت من نیست!!!

سفر عجیبی بود بهرحال و هر روزش یه طور ... کسایی که نبودن و یادشون همراه همیشه بود و کسایی که بودن و حضورشون دلگرم کننده ... بقول شاعر ... حافظا

راستی یه چیزی از وقتی که اومدم با یه ولع خاصی بعد از مسواک زدن قورت قورت آب می خورم :)))

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و مرگ که در همین حوالی است...

دنیای ما دنیای تضادهاست. حتی معنی، در تضادهاست. همین که من کنار تو قرار می‌گیرم متضاد است و همین که متضاد شده معنادارش کرده‌است.

و همین مرگی که در کنار زندگیست و به آن معنا داده‌است.

کودکانه خیال می‌کنیم که داد امروز نگرفته‌مان را فردا و پس فردا خواهیم گرفت. فردا از ما دل جویی می‌شود. پس‌فردا قدر مارا می‌فهمند و پس از آن فرصت شادی کردن ماست. از یک روز در فردایی نامعلوم تا آآآآآخر عمر خوشبخت خواهیم بود.

صحبت تکراری قدر لحظه‌های اکنون را دانستن است ... دلخوری‌های این روزهای ما بیشتر و اکنونی‌تر از دلخوشی‌هامان شده‌است و حتی وقتی می‌دانیم که نباید لحظه را از دست بدهیم به بدترین وجه ممکن واگذارش می‌کنیم.

و برای ملک زمانمان، اسرافیل، چقدر ناسپاسیم!!!

شاید تنها وقتی مرگ با هیبت خود از کنارمان می‌گذرد لحظه‌ای فکر کنیم که به تمام تضادهای زندگی‌مان...

به دیروزها و فرداها...

به دوست داشتن‌ها و نداشتن‌ها...

به پوچی آنچه برایش زیاد اهمیت می‌دهیم و اهمیت آنچه که بی‌تفاوت از کنارش می‌گذریم...

به آنچه که هستیم ، آنچه که می‌خواستیم باشیم، آنچه که هنوز امیدواریم بشویم و به مسیر بین هستن و بایستن، آنجا که بی‌نقشه فقط خیالاتی برای آینده‌ای رویایی ترسیم می‌کنیم.

و ما فراموشکار تر از آنیم که پیوسته به این سوالات فکر کنیم ... جرقه‌ای، گاهی روشن ... گاهی خاموش!!!

 

یاد نوشت: سالگرد فوت مامان فرانه ... روحش شاد ... و اون تازه گذشته که مرگش دور ولی تأثیرش خیلی عمیق و نزدیک بود!!!

قرار نوشت: اینجا یه قراری می‌ذارم که هر سه ماه یه بار اینجا مرگ رو یاد خودم و شما بیارم. قرار ما سیزدهم اولین ماه هر فصل!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

عادت و ترس و تردید ...!!!

قضیه چیه که ما آدما مثل آب خوردن به همه چی عادت می‌کنیم؟!!

به خود آّب خوردن، به چای خوردن، به خواب بعد از ظهر، به پوشیدن لباسای خاص، به خودمون، به دوستامون، به اس‌ام‌اس زدن سر یه زمان مشخص، نمازمون و حتی به خدایی که می‌پرستیم هم عادت می‌کنیم!!

اینجور وقتا دیگه علت عادت کمرنگ می‌شه و خود اون عادت پررنگ می‌شه!!

یادمون می‌ره اصلاً وجود یکی واسه چیه و مثلاً چرا من شروع کردم بعد ناهار چای خوردن!!!

اتفاق دیگه‌ای که پیش میاد اینرسی شدید ماست توی عادت... یعنی اینکه به نحو غریبی دوست داریم که همون عادت رو هی تکرار کنیم، حتی اتفاق بدتر از اون می‌ترسیم که ترکش کنیم... یه طوری که انگار اگه دیگه من بعد ناهار چای نخورم کل برنامه‌ی روزم به هم می‌خوره و حالم تا آخر روز گرفته‌است!! حالا این که مثال چایه، ولی در حجم‌های بزرگترش مثل دوستان و اعتقادات ممکنه خیلی ترس‌های بزرگتری رو واسمون بوجود بیاره!!

و ترس ...  این موضوع موهوم همیشگی... یه بار یکی راجع به ترس گفت چیزایی که ازش می‌ترسیم موضوعاتی هستند که می‌شه بهشون به دیده تردید نگاه کرد... همین!!!

اگه خودتون بتونید هراز چندگاهی عادتانو بتکونید و خوب و بدش رو جدا کنین که خیلی خوبه... ولی بعضی وقتا که خودتون عرضه‌تون نمی‌شه، بقیه براتون زحمتشو می‌کشن!!

یهو بهت می‌گن که شما سایز گلبول قرمزای خونت کوچیکتر از حالت معموله و نباید بعد از ناهارت تا دو ساعت چای بخوری!!

یهو توی اداره‌ات مجبورت می‌کنن به جای شلوار جین و کتونی، حتماً‌ لباس فرم پارچه‌ای و کفش رسمی بپوشی!!

یهو از دوستت یه چیزی می‌بینی که مثل همیشه و طبق عادت تو نیست!!

یهو تو یه شرایطی یه چیزی از خودت می‌بینی که کرک و پرت می‌ریزه!!

اینجور وقتاس که مجبور می‌شی بازنگری کنی!! صبر کنی!! و اگه ترسیدی از تغییر، به ترست تردید کنی ... همین!!!

بعضی وقتا باید کاری نکرد و نگاه کرد... بعضی وقتاها... اون وقتایی که موج تغییر یهو می‌گیرتت... کی بود می‌گفت؟ خودش می‌برتت هر جا *** بدون هر جا که برد ساحل همونجاست!!!

همه‌ی اینارو گفتم این رو هم بهتون بگم که الان ترسیدم... بدون هیچ اضافه‌ای!!!

حق

 خاص نوشت: گورخما گورخما... ترمزلری ای بی اس دی!!!:))0

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٩/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تورّق...

بعضی وقتا تو زندگی باید وایسی و یه نگاه به خودت بندازی ... ببینی کجایی؟!! کی هستی؟!!چی کار می‌کنی؟!! با کیا می‌پری حتی؟!! این واسه اینه که اگه تو هر کدوم از این سوالا از جوابی که به خودت دادی راضی نبودی، سعی کنی یه کاری کنی که به جواب رضایتبخش‌تری برسی!!!

اگه اون جاهایی که لازمه خودت، اون نگاه رو نندازی و خودت رو ورق نزنی، یه کسی یه جایی یه جوری سرراهت قرار می‌گیره که اون ورقت می‌زنه!!!

ورق خوردن خوبه، گرچه یادآوری می‌کنه که این صفحه‌ای که الان هستی اونقدرا خوشایند نیست و باید صفحه‌ات عوض شه!!! مثل جایگزین کردن یه اسمارت فون با سونی اریکسون  سی901 می‌مونه، که اولاش آدم ملنگ می‌زنه و نمی‌دونه باید چی کار کنه و حتی ممکنه که با سیستم قبلی راحت‌تر باشه، ولی اینو به وضوح می‌فهمه که صفحه‌ی جدید، صفحه‌ی بهتریه و باید ورق خورد...

متورّق می‌شویم...

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٧/٢٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و فلسفه انتظار...
تو اولین برخورد احتمالاً انتظار چیز خوشایندی نیست خصوصاً وقتی که بیصبرانه  منتظر چیزی هستی. ولی من جدیداً کشف کردم که یکی از زیباترین مواقع، وقتیه که یکی منتظرت وای میسته!!! اینو کی فهمیدم؟ وقتی تایم تعطیلی سرکار منتظر بودم لیلا بیاد و آنا منتظر بود من برم!!! دیدم چقدر تو زندگی دوست دارم یکی بخاطرم وایسه... مثل وقتی که دارین راه میرین و بند کفشت باز میشه... و واست وای میستن!!! یا این فیلما هستن که مرده سر یه قضیه حیثیتی زده یکی رو کشته، الان حبسه... زنش میگه: من منتظرت میمونم تا برگردی!!! یا اینایی که میرن جنگ، عکس زن و بچه شون تو حلقشونه همیشه و فقط امید برگشتن پیش اوناس که باعث میشه زنده بمونن!!!(جو گرفت دیگه) به این نتیجه رسیدم آدما احتیاج به یکی دارن که منتظرشون باشه... که با اون انتظار بفهمن که هنوزم واسه کسی مهمن!!! اصلاً کسی که هیچکی منتظرش نیست، به چه انگیزه ای نفس میکشه؟!! هان؟!! البته شلوغ میکنما... حتی اگه یه هویجم منتظرت نباشه که بیای بخوریش بازم میشه زندگی کرد ولی آخه حیفه... حیفه هیشکی آسانسور رو با یازده نفر آدم منتظرت نگه نداره!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه وسایلت رو جمع کنی تا با هم برین بیرون!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا غذاتو تموم کنی بعد بره نمازش رو بخونه!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا بند کفشتو ببندی!!! حیفه هیشکی وقتی میرسوندت منتظرت نمونه تا حتماً بری توی خونه!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا بیای با هم ناهار بخورین!!! حیفه هیشکی منتظر زنگت نمونه!!! والا حیفه هیشکی منتظرت نمونه!!! و به همین نسبت حیفه که تو زندگیت منتظر کسی نشی!!! و حتی رو همین حساب میشه حدس زد که چرا همیشه و تو همه آیین ها ملت منتظر یه موعودی بودن... دیگه دنبال دلایل پیچیده نیستم، ملت خودشون کرم دارن، مرض انتظار دارن، خودشون خوششون میاد!!! حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٦/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بعضی کارا خودجوشش قشنگه...

دیدی یه موقع‌هایی دوست نداری یکی ضایع شه، هی بهش تقلب می‌رسونی؟!! دوست نداری یه کاری رو انجام بده ... غیر مستقیم بهش می‌گی!!! دوست داری یه چیزی یادش نره ... هی از قبل ریمایندر می‌ذاری براش!!! دوست داری یه چیزی برات بخره ... هی به بهانه‌های مختلف بهش می‌گی که چقدر اون چیزو دوست داری!!!...

مثل فیس بوک... واسه اینکه کسی تولدت رو یادش نره و بهت حتماً تبریک بگن از سه روز قبل خودش رو پاره پاره می‌کنه که تولدت فلانی ایز کامینگاااا!!!

ولی دقت کردی از وقتی که خود فیس بوک میاد خودشو جر می ده و حتی تولده رو تبریک هم می‌گه دیگه اینکه یکی بیاد روی والت تبریک بگه هم خیلی خوش نمی‌گذره؟!!

حکایت تقلب رسوندن ما هم حکایت همین تدابیر امنیتی فیس بوکه!!! وقتی بگی دیگه فایده نداره و از اون بدتر... چه ضایع روزگاریه که بگی و یادشون بره!!!

با بالارفتن هر روزه‌ی تکنولوژی در ارائه‌ی سرویس‌های تقلب رسانی، دیدن محبت‌های خودجوش خیلی دل‌پذیره!!!

چقدر زیباتره وقتی که خودجوش اون کاری که دوست داری رو انجام می‌دن... اون چیزی که دوست داری رو یادشون می‌مونه... اون چیزی که دوست داری رو برات می‌خرن... و حتی وقتی اینترنتشون هم قطع باشه تولدت رو بهت تبریک می‌گن!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٥/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وقتی که عرش دل می‌لرزد... با مخاطب خیلی خاص!!!

یه زمانایی یه کسایی با یه کیفیتی برات یه دعاهایی می‌کنن که اگه نشنوی‌شون که هیچی ولی اگه به گوش خودت بشنوی احساس می‌کنی این دعا دیگه رد خور نداره!!!

یه زمانایی با یه کیفیتی واسه یه کسی دعا می‌کنی که امیدوار می‌شی خودت که رد خور نداشته باشه!!!

یه زمانایی واقعاً دلت می لرزه، یه زمانایی واقعاً دلت می‌خواد، یه زمانایی واقعاً‌ یه جور دیگه‌است!!!

الان یکی از همون زماناییه که یه جور دیگه‌است، الان یکی از همون زماناییه که یه جور دیگه‌ام!!!

دعا می‌کنم با صدای بلند و از ته دل واسه‌ تویی که الان نگرانتم ... تویی که باهات خندیدم و گریه‌ کردم ... تویی که الکی الکی وکیل مدافعت شدم!!!

آخه من وکالت بلد بودم؟؟؟ می‌خوام یه جور دیگه وکالتت رو بکنم اما!!!

دعا می‌کنم پیش حبیب دل که مواظبمون باشه، مارو وسیله‌ی چیزایی نکنه که توی توان و جنبه‌مون نیست!!!

دعا می‌کنم که دستمون رو بگیره ... حتی اگه نفهمیم ... حتی اگه بی‌لیاقت بازی در بیاریم!!!

دعا می‌کنم اونی که می‌خوای بشه، اونی که می‌خوام بشه!!!

خیلی معذرت می‌خوام که حال عرفانی‌ام رو اختصاصی می‌کنم ... دوست قدیمی‌ام, دارم برات دعا می‌کنم ... فقط برای خودت و فقط برای خودم ... یادته بهت گفتم اون یکی دعا فرق داشت؟!! اینم فرق داره ... آخه یه عرشی لرزیده ... باور کن ... منم باور کردم!!!

 

حق...

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تلاش معقول یا زور بیخود... مسئله این است!!!
بعضی وقتا میبینی که برای رسیدن به یه چیزی زیادی داری دست و پا میزنی... تجربه ثابت کرده که برای به دست اوردن چیزی که باید به دست بیاد،باید تلاش معقول کرد. وقتی دیدی کارت داره به ... می رسه بدون، که صرفنظر از مسیری که میری، داری زور بیخود میزنی!!! حالا دیگه تفکیک تلاش معقول و زور بیخود طبق معمول با خودت!!! بعضی وقتا باید اروم و بی حرکت شد تا مسیر رو پیدا کرد ... اینجور وقتاس که با دست و پای اضافی زدن فقط بیشتر گمراه میشی. کافیه اروم بگیری و چشمات و باز کنی، بیشتر و پیشتر از هر چیز دیگه ای دهنت رو ببندی!!! خواهش میکنم ... چشما... نه دهن!!! حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/۱۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

When U R the BAD one...

ایا تا حالا براتون پیش اومده که توی یه صف درازی باشین توی اوج گرما... کلافه... خسته... بعد یهو یک درازی بیاد از کنار بپره جلوی صف؟!!

 ایا واکنشی هم نشون دادید؟!!

ایا با خودتون فکر کردین که طرف خییییییلیییی بیشعوره و بویی از فرهنگ نبرده؟!!

 ایا به خودتون حق دادین که بخواین ریز ریزش کنین؟!!

 اگه جوابتون به همه این سوالا مثبته پس یه سؤال دیگه:

 ایا هیچ وقت خودتون اون دراز منفور بوده اید؟!! . . .

باور کن برای من ِ عموماً حق به جانب، حال عجیبی بود... در نقش دراز منفور به زنِ گُر گرفته ای که تو پارکینگ بیهقی میکوبید روی در ماشینم، حق بدم که تیکککه ام کنه!!! از همینجا و در همین تریبون مراتب عذرخواهیمو به جامعه بشریت اعلام میدارم...

حق

بعداً نوشت: قند و نبات است پدر سوخته ایپد٢:))

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دل‌گرم یا دل‌بسته... مسئله این است!!!

بعضی وقتا بعضی آدما هستن که با یه کارایی که می‌کنن واست می‌تونن دل‌گرمت کنن

ولی بعضی دیگه از آدما هستن که می‌تونن کاری کنن که دل‌بسته‌ات کنن

البته در شرایطی هم دیده شده که بعضی آدما هیچ کاری نکنن و خود آدم به صورت خودجوش و یک‌کاره دل‌بسته‌ می‌شه!!! البته در این شرایط اگه خودش رو نخواد گول بزنه متوجه باید باشه که هیچ وقت دل‌گرم نمی‌شه ولی خوب دل‌بسته رو مشکلی نیست، می‌شه باشه!!!

بهرحال اگه خیلی نخوای خودجوش و یک‌کاره باشی و بخوای اوضات روبراه باشه باید همزمان هم دل‌گرم باشی و هم دل‌بسته ... خدا قسمت کنه!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۳/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

واقع‌بین دوست داشتنی...

-          اصلاً می فهمی چی می‌گم؟!!

-          آره می‌فهمم... یعنی ... می‌تونم کاملاً خودمو جای تو بذارم... که سعی کنم بفهمم چی می‌گی!!!

-          کاملاً؟!!

-          سعی می‌کنم!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٢/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و تو چه می‌دانی ...؟!!

می‌گن معلمی شغل انبیاست!!! یعنی خیلی خوبه و اینا... انبیا که به ما افتخار ندادن که از نزدیک زیارتشون کنیم ولی یکی از افتخارات بزرگمون توی زندگی معلم‌های خوبی‌ان که داشتیم... که روز معلم می‌شه یه بهانه‌ی خوب واسه‌ی تشکر خیلی خیلی خیلی کوچیک و صمیمانه از همه‌ی اون معلم‌هایی که بهت چیزایی یاد دادن و همیشه بهشون افتخار می‌کنی و براشون دعای خیر داری!!!

تبریک صمیمانه و قدردانی من از همه‌ی اونایی که می‌تونم بهشون بگم یه نگاه اینجا بندازن!!!

دکتر شیری بزرگوار و خانم گیتی‌نژاد عزیزم...

راستی نگفتم بهتون... تازگی‌ها معلم کلاس پنجم دبستانم رو پیدا کردم... و تو چه می‌دانی چه حالی‌است که بعد از 15 سال معلمت رو ببینی به همون طراوت و سرزندگی‌ قبل و حتی خیلی بهتر...

و تو چه می‌دانی چه حالی‌است که معلمت خودش بیاد خونه‌تون...

و تو چه می‌دانی چه حالی‌است وقتی که بعد از 15 سال توی راه‌پله‌ی بین طبقه‌ی دوم و سوم معلمت رو بغل می‌کنی...

و تو چه می‌دانی چه حالی‌است وقتی می‌بینی اون معلم شده یکی از آدمای نیک این روزگار که دارن سعی می‌کنن ایرانی بسازن عاری از فقر فرهنگی...

و تو چه می‌دانی‌ چه حالی‌است وقتی می‌بینی معلمات فعالیت اینترنتی به روز شده دارند به این نحو؛

فقط یه نگاه کوچیک  به این لینک بندازین و قلم زیبای خود خانم گیتی‌نژاد رو اینجا بخونین

http://www.mehrgiti.com/trip-report-sistan

اینم که سایت دکتر شیری هستش که از ازلی که ما این بلاگ رو هوا کردیم لینکش این بغل بوده

http://www.doctorshiri.com

و البته اینم آدرس بلاگ جدیدشون هست که بعد از فیلترینگ سایت نقل مکان کردن اینجا: http://doctorshiri.blogfa.com/

خلاصه که کلاً و تو چه می‌دانی معلم چیست؟!!

 

تأخیر نوشت: من این پست رو قرار بود 12 اردیبهشت هوا کنم ولی به علت پاره‌ای مشکلات فنی به امروز موکول شد!!! با عرض پوزش از تأخیر به‌وجود آمده!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٢/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آینه و فلسفه دوستی 2...

پیرو پست قبلی در خصوص فلسفه‌ی دوستی و آینه، باید اینو هم اضافه کنم که آدم‌ها قبل از اینکه با کسی دوست بشن واسش مثل شیشه‌ان، بدون جیوه بی‌هیچ انعکاسی!!! تلاش می‌خواد که یه شیشه رو آینه کنی ... صبر می‌خواد... روحیه می‌خواد و حتی اعصاب!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٢/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و ما که بی مسئولیتیم...

آدم می تونه در کل سر دنیا رو شیره بماله اما سر خودش رو نه!!! دنیا هم راستش رو بخوای اگه یه خورده بره تو کارت کم کم دستت رو می خونه!!!

سایه ی بی مسئولیتی خیلی وقت بود که باهام بود ولی چهره ام به شدت مسئولانه!!!

جدیداً سر مچم گرفته شد!!! غیر از خودم که گرفتمش با صدای بلند هم بهم اعلام شده!!! می نویسم تف سر بالا می شه... ولی اگه ننویسم خودم گواتر می گیرم!!! به نوعی بی غیرتی ناشی از مسئولیت نپذیری دچارم!!! از سر شانسم بوده یا هر چی هیچ وقت خرابکاری نشده!!! ولی جلوی خودم دیگه خرابم!!! اعلام وضعیت بلند کردم که در جریان باشم و باشین!!! به نظرتون کاری صورت می دم؟!! دعا کنید!!!

زیر پوستی بی مسئولیتی هستم که به مقداری حس مسئولیت پذیری خوشایند نیازمندم!!!

 

گُنگ نوشت: سیلی های زندگی همیشه محکم کوبیده نمی شن در گوشت، گاهاً خیلی مهربون نوازشت می کنن... اونم کِی؟ ساعت 3 نصفه شب به بعد!!! بعداً می فهمی جای چهارتا انگشت مونده رو صورتت!!! بی اغراق می گم که دستتون درد نکنه بلدین چطوری سیلی بزنین!!!

 

درخواست نوشت: اگه بلدین یه طوری که سیاه نشم دلداریم بدین!!!

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

یا درست حرف بزن یا سکوت عاقلانه کن!!!

جدیداً که اطرافیان لطفشون به من و بلاگم زیاد شده، هی بهم سوژه‌های پیشنهادی می‌دن واسه هوا کردن:

یکی از این سوژه‌ها که خیلی جدی و تهدیدآمیز به سمتم پرتاب شد این بود:

یا درست حرف بزن یا سکوت عاقلانه کن!!!

حداقل حرفش رو می‌زنیم که سعی‌مون بر اینه که این کاره باشیم ولی حالا اینکه چرا عملمون به نتایج دیگه‌ای می‌رسه دیگه تقصیر من چیه؟!!

مگه تقصیر منه که اونجایی که باید حرف درست بزنم یه حرف نادرست می‌زنم؟!!

مگه تقصیر منه که اونجایی که باید سکوت عاقلانه کنم، درست حرف می‌زنم؟!!

مگه تقصیر منه که اونجایی که باید حرف درست بزنم، سکوت غیر عاقلانه می‌کنم؟!!

مگه تقصیر منه که مقوله تصمیم‌گیری در این زمینه‌ها خیلی پیچیده‌است؟!!

مهم نیته!!! مگه نه؟!! نه؟!! مثل اینکه نه!!! تقصیر منه؟!! خوب حالا چرا تهدید می‌کنی؟!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

چقدر می‌تونین به اطمینانتون اطمینان داشته باشین...

الان می‌دونی دوره، دوره‌ی چیه؟ دوره‌ی اینه که من خیالم از یه چیزای مسخره‌ای خیلی راحت باشه و همه جا جار جار کنمش ولی اون چیزای مسخره به طرز مسخره‌تری اتفاق نیفته، مثل چی؟

مثل من که دو روز بود به زمین و زمان گفته بودم که جمعه می خوام برم بازارچه‌ی خیریه‌ی محک، تنها کسی که فکر کنم مونده بود بهش نگفته بودم آقای بولحسنی همسایه‌ی طبقه‌ی پایینمون بود که نمی‌دونم چرا از چنگم در رفته بود!!! و وقتی که به طرز خیلی تابلو و مسخره‌ای برنامه به هم خورد اینقدر که همه جا گفته بودم دارم می‌رم دیگه روم نشد بگم من نرفتم!!! از خونه اومدم بیرون و به نحوی خودم رو مشغول کردم!!!

عزیزم خیریه چطور بود؟ اِ ی ی ی ی ی بدی نبود!!! چیز خاصی هم نداشت!!! (واقعاً‌ نو آیدیا هاو ایت کود بی!!!)

 

یا مثلاً‌ از دیشب که بچه‌ها گفتن صبح زودتر پاشیم صبحونه بخوریم، کلی فخر بهشون فروختم که یاه یاه یاه،‌ ما خودمون تو اداره صبحونه می‌خوریم با نون تازه و خیلی حرفه‌ای!!! صبح حمیده می‌گفت شیرکاکائو بخریم با کیک صبحونه بخوریم منم یاه یاه یاه!!!

وقتی اومدم دیدم اونی که باید نون می‌خریده بالکل نیومده!!! فک کـــــــــــــــــــــــــــن!!!

اینارو گفتم که بگم کلاً به هیچی این دنیا که اعتبار و اطمینانی نیست، حتی به نون صبحونه‌تون هم نمی تونین فخر بفروشین!!! برین خوش باشین!!!

از قدیم گفتن


دراین درگه که گه گه، کَه کُه و کُه کَه شود ناگه




مشو غرّه به امروزت که از فردا نئی آگه


فردا که هیچی، تو بگو یه ساعت دیگه، تو بگو یه مین دیگه، سی ثانیه!!! والاااا با این نوناشون!!!

حق

نیمچه بی‌ربط نوشت: نیچه می‌گه بشر را می‌توان از روی ظرفیتی که برای قول دادن دارد،‌شناخت!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بغلی بگیر...

قدیما راحت تر بودا! می گفتیم قسمت اینطوری بوده!!!

از وقتی فهمیدیم قسمت هم دست خودمون بوده اوضاع خیلی سخت تر شده!!! نمی تونیم دیگه با خیال راحت به یکی اس ام اس بدیم حتی!!! هی باید بشینیم به عواقب کارمون فکر کنیم!!! از وقتی خدا دبه کرده به یک نفر توانمند جهت انداختن توپمون در زمینش نیازمندیم!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و آنگاه خداوند دختر را رساند...

این جمله، جمله‌ی معروف بابای منه وقتی که به صورت لهیده از سر کار، کلاس،‌ یا هر جای له‌کننده‌ی دیگه بر می‌گردی خونه!!! در رو که باز می کنی کیفت رو می‌خوای بندازی زمین و همزمان به منزل سلام بدی... در جواب سلامت می‌گه: سلااااااااااااااااام و آن گاه خداوند دختر را رساند...

حالا اگه مفهومش رو بپرسین باید بگم که بسته به شرایط مختلف معانی متفاوتی داره:

-          اگه تا حالا ناهار نخورده باشه و روش نشده باشه که به مامان بگه غذا گرم کنه، منتظر می‌شه که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه ولی دلش چای بخواد و حالش رو نداشته باشه بره چای دم کنه، چه خوب می‌شه که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه و حتی چای هم دم کرده باشه و این سری حال نداشته باشه که بره چای بریزه، ای‌کاش که خداوند دختر را برساند!!!

-          اگه ناهار خورده باشه،‌ چای هم دم کرده باشه و حتی ریخته باشه و خورده هم باشدش، اگر خداوند دختر را برساند... یک چای دوم برایش می‌ریزد!!!

-          اگه هیچ کدوم از موارد فوق نباشه ولی یه دونه هندونه‌ی 7 کیلویی خریده باشه و گذاشته باشدش توی پارکینگ، پس خداوند این دختر را کی می‌خواهد برساند؟!!

هیچ کدوم این کارا که من‌رو تا این لحظه نکشته ولی اینجور وقتا تو دلم می‌گم : خدایا دااااارم برات:)

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و تو چه می‌دانی حظ مزخرف چیست؟!! آیا...

حظ مزخرف به آن دسته از حظ‌هایی اتلاق می‌گردد که در عین مطلوبیتی که برای ما ایجاد می‌کنند ضد مطلوبیتی را نیز برای ما فراهم می‌آورند که باعث می‌شوند از حظ خود بهره‌ی لازم را نبریم!

از نمودهای حظ مزخرف می‌توان به مصادیق زیر اشاره کرد:

حظ مزخرف زمانیه که تو ماشین زیر پاته، خواهرت هم ماشین زیر پاشه، یه جا که می‌خواین برین مجبور شین جدا جدا برین!!!

حظ مزخرف زمانیه که شب تئاتر خنده‌دار گلریز می‌ری در حالیکه فردا امتحان پول و بانکداری داری!!!

حظ مزخرف زمانیه که تو کنکور قبول بشی و دوستت نشه!!!

حظ مزخرف زمانیه که بری یه مهمونی‌ای که غذاش خوب باشه ولی بهت خوش نگذره!!!

حظ مزخرف زمانیه که رئیست بهت می‌گه شما راست می‌گی ولی ما مجبوریم الان طبق خواست شما عمل نکنیم!!!

حظ مزخرف زمانیه که یه رمان عاشقانه ایرانی با تم هندی می‌خونی!!!

حظ مزخرف زمانیه که به طرز ناشایستی از کاستی‌های دیگران خوشحال می‌شی!!!

حظ مزخرف زمانیه که با گفتن حرفی به کسی دلت خنک شه که خودت هم بدونی حقیقت نداره!!!

حظ مزخرف زمانیه که توی جشن فارغ‌التحصیلی هستی و یهو به خودت میای که ای وای تموم شد!!!

حظ مزخرف زمانیه که آدمی که به درد شما نمی‌خوره به صورت خیلی حرفه‌ای برای شما حاضر به هلاکت باشه!!!

حظ مزخرف زمانیه که صرف می‌شه تا همون آدمی که به درد شما نمی‌خوره رو خوشحال کنی!!!

حظ مزخرف زمانیه که با همون آدم مذکور سپری می‌شه و خوش هم می‌گذره!!!

حظ مزخرف زمانیه که همون آدم مذکور ازت خیلی تعریف کنه!!!

حظ مزخرف زمانیه که خیلی وقتا با زمانای من همراه می‌شه!!! نمی‌دونم علتش چیه؟ شاید نگرانی آینده، توجه زیادی به گذشته و طبق معمول نبودن توی زمان حال!!! ولی کلاً فعلاً که هست و ما جدیداً‌ سعی کردیم به عنوان یک عنصر خنده‌دار زندگیمون قبولش کنیم باشد که مزخرفیش روز به روز کمتر بشه و به حظ کاربردی استحاله پیدا کنه!!!

 

دعا نوشت: حول حالنا الی احسن الحال

 

ته نوشت: اگه شما هم دستی در این تجربه دارین دریغ نکنین!!! حظ های مزخرف عناصر خوبی‌ان برای خندیدن به وانفسای زندگی

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و ما که بی‌توجهیم...

سه روز بود بابا به من می‌گفت می‌ری بیرون نگاه کن ببین قبض گاز مبلغش 24400 است 26400!!!

سه روزه که یادم رفته!!!

دو بار پشت سر هم ازم پرسیده از پارکینگ می‌اومدی ماشین محمد جلوی ماشین من بوده یا نه؟ هرچی زور زدم و فکر کردم یادم نیومد!!! بهم تیکه انداخت که تو چجوری تو خیابونای تهران می‌ری و میای؟!! فکر کنم به حول و قوه‌ی خداوند متعال باشه!!!

آقای همکار تعریف کرده بود که یه ساعت خریده، خیلی خوب به نظر می‌اومد! کلی اصرار کردم بهش که یه بار ببنده ... چند روز پیش اومده بود می‌گفت تو که اینقدر اصرار می‌کردی اصلاً دیدی؟!!! هان؟؟؟ چی رو؟!!!

یکشنبه‌ها یه هفته در میون نوبت منه که نون بگیرم صبحا! این یکشنبه هر چقدر فکر کردم به نظرم نوبت من بود که نون بگیرم ... البته یه خورده شک داشتم ولی یک دله کردم و خریدم! وقتی رسیدم دیدم نون رو میزه! بعد کلی بحث و بررسی با فرد نون خریده‌ی بی‌حواس‌تر از خودم، آخر سر قانعش هم کردم که من باید نون می‌گرفتم نه شما! اونم قانع شد طفلی!!! تا یکی دیگه اومد یادم انداخت که من هفته‌ی پیش گرفته بودم و این هفته نوبتم نبود!!!

یه سوالی می‌پرسم از مامان،‌ شروع می‌کنه به جواب دادن ... به خودم که میام جمله‌ی آخرش رو می‌شنوم!!! با خودم فکر می‌کنم: چرا مامان داره این همه توضیح می‌ده ... به سختی یاد سوالم می‌افتم!!!

اینه وضعیت این چند وقته‌ی من! و اینه وضعیت حواسی که نمی‌دونم به کجا رفته! آخه لامصب جایی هم نیست که بگم اونجا بوده دلم خوش باشه!!!

یه دلخوشی دارم فقط، تا حالا نگران بودم فقط من اینقدر بی‌حواس شده‌باشم، اما با دیدن مریم که یه سوال رو چهار بار ازم می‌پرسه در صورتیکه من سه بار جوابشو دادم و اونی که تونستم متقاعدش کنم که نوبت نون گرفتن من بوده، می‌بینم که خیلی‌ها درد منو دارن و من تنها نیستم و به نحو ناشایستی از این امر خرسندم!!!

 

توی آینه‌ی دستشویی اداره به خودم نگاه می‌کنم و برای محک زدن میزان توجهم، از خودم می‌پرسم: رنگ پیرهن آقای همکار چه رنگی بود اگه راست می‌گی و از صبح تا حالا رو‌به‌روش نشستی؟!! کلی فشار آوردم به خودم و گفتم: مممممشکی ؟!!

از دستشویی که در اومدم از جلوی در با پیرهن طوسی رد شد و رفت :(

دلداری نوشت: همه‌ی اینارو می‌ذارم به حساب برون‌ریزی:))

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و جو سازمانی...

یه چیزی در فرهنگ سازمانی ما خیلی بد جا افتاده

اونم اینه که اگه تو در یه ساعتی از روز واقعاً واقعاً واقعاً بی‌کار باشی، نمی‌تونی همین‌طوری سیخ بشینی سر جات و مثلاً به یه نقطه نگاه کنی! به چیزی فکر نکنی یا بکنی!!! چرا؟ چون تصویر زشتیه اگه رئیس مستقیمت، معاون اداره‌ات یا رئیس اداره‌ات، یا رئیس اداره بغلی،‌ یا مدیرت یا مدیرعاملت بیاد ببینه که تو همین‌جوری نشستی و داری کاری نمی‌کنی! و بره بگه که فلانی بی‌کاره! واویلا! کی بی‌کاره؟؟ من؟؟؟؟؟؟

اینجور وقتا باید به نحوی خودتو مشغول جلوه بدی! یعنی مثلاً من خیلی کار دارم! ببخشیدا! مزاحم نشین!

سیستم ظاهرنمایی به شدت در اینجا و فکر کنم سازمان‌هایی از این دست حکمفرماست!

مثلاً من الان با چنان جدیتی چپیدم توی مانیتور و دارم تند و تند تایپ ده انگشتی می‌کنم که حتی موقع بررسی فایل ذخیره ارزی هم قیافه‌ام رو این ریختی نمی‌کنم!

چرا من اگه یه ساعت بی‌کار باشم، واقعاً‌ نمی‌تونم بی‌کار باشم؟

چرا به هر نحو ممکن باید خودم رو مشغول و متفکر و مغروق در کار نشون بدم!

اینجا که ساعت مفید کاری در روز از 8 ساعت، 5/1 بیشتر نیست، من چرا نمی‌تونم یه ساعت مفید بی‌کاری داشته باشم!!!!؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دل‌های سرمایه‌دار...

شریعتی می‌گه یعنی گفته: سرمایه‌ی هر دلی حرف‌هایی‌است که برای نگفتن دارد!

قشنگه! ولی من ورژن لایک خوریش‌رو ترجیح می دم که یادم هم نیست که مال کدوم وبلاگ بود، ولی مهم هم نیست : سرمایه‌ی هر دلی زرهایی‌است که برای نزدن دارد!!!

بعضی وقتا که می‌فهمی پشت حرف یه آدمایی که باعث شده خیلی زورت بگیره ازشون، حقیقی نهفته داره، خیلی ضدحال‌تر از وقتیه که اون حرف رو می‌شنوی!

لزومی هم نداره خودت مستقیماً بشنوی، فقط کافیه از شنیدنش زورت گرفته بگیره! حالا هر کی به هر کی گفته باشه مهم نیست!

مثل شنیدن اینکه "تو خودت توی ذاتت خیانت کردن نیست! منت وفاداری‌ات رو سر من نذار"!!!!

و یا "من اگه از دختری خوشم بیاد، ببینم با یه پسر دیگه‌است، بیشتر به چلــــــــــنج می‌افتم"!!

یا اینکه "تو اگه توی زندگی‌ات کمتر حرف بزنی، خیلی موفق‌تری"!!!!!

مهم این نیست که تو این حرفارو از کسی می‌شنوی که توقع نداری! و اون نباید این حرف رو می‌زده یا باید! می‌گن نگاه کن که "چی گفته" نه اینکه "کی گفته"!!! چه فـــــــــــــــــــرقی داره! یعنی الان دیگه فرقی نداره! قبل از اینکه بگن فرق داشت!

حالا بحث روی حقیقت آخریه! اینکه اگه توی زندگی‌ات کمتر حرف بزنی موفق‌تری!

خیلی از موقعیت‌ها رو با حرف زدن خراب می‌کنیم! با حرفای بی‌موقع و یه‌کاره! خیلی از سرمایه‌هامون رو به همین ترتیب از دست می‌دیم! با حرفایی که نباید بزنیم و می‌زنیم! کاش بفهمیم کِی، باید چی رو، به کی بگیم!؟

خیلی از حقایقی که بقیه باید بفهمن، لزوماً‌ تو مسئولش نیستی! اگه قسمتشون باشه بفهمن، نگران رسالت خطیر اطلاع رسانی‌ات نباش، بالاخره می‌فهمن!

خیلی راحت دل می‌شکونیم و به همون راحتی دلمون رو می‌شکونن!

عدالت یار اینجا به سرعت رعایت می‌شه استثنائاً نمی‌دونم چرا!

 آدم باشید خودتون رعایت کنید، قبل از اینکه رعایتتون کنند!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تعریف دوست...

سوال خوشگل شهرزاد رو که یادتون هست : یکی باید چی کار کنه تا بهش بگی دوست؟!!

جوابای خوشگل‌تر دوستان رو هم که بهش اضافه کنیم و خودم هم نظرم رو بذارم تنگش متن بامزه‌ای می شه، باور ندارین خودتون بخونین:

هاله: کلاس نذاره برای آدم!

هاله: کمکت کنه بدون اینکه بگی!

زهرا: خیلی‌ها ممکنه برات کاری نکنن ولی دوست خطاب بشن، اون چیزی که اونارو از هم متمایز می‌کنه واقعی بودنشونه! بعضی وقتا یه سلام کافیه تا با یه نفر دوست باشی ولی خیلی اتفاقا باید بیفته تا دوستی یه دوستی پایدار بشه هر چند که بازم بستگی به خود آدم داره!

مهسا: هر وقت نیاز داشتی بهش، بتونی روش حساب کنی، نیاز نیست کار خاصی بکنه!

محمد: دوستی پسر/پسر: بی‌خیال شدن خانوم‌های مرتبط با طرف مقابل، مثل جی افِ قبلی، کنونی و بعدی، خواهر و مادر! و از این دست (تو ورژن ایرانی عمه موشکولی نداره!!) دوستی دختر/دختر: دخترا اصولاً‌ رفاقت مفاقت حالیشون نیست، ادای دوستی رو در میارن بیشتر؛ تعریف کردن از مدل مو و لباس از شاخص‌های رایج در این نوع از دوستی متوهم به شمار می‌رود!! دوستی دختر/پسر: به ندرت دیده می‌شه به علت اصول متفاوتی که در بالا به آن‌ها اشاره شد!! ولی اگه بشه!! چی می‌شهههههه!!!

 

پریسا: دوست کسیه که توی همه‌ی کارها پایه باشه!

محمد: A friend should be a master at guessing and keeping still: you must not want to see everything.
Friedrich Nietzsche

(خدایی ترجمه نکرده‌اش خوشگل‌تره)

علی: نامردی کنه، در اولین فرصت مناسب برات زیر و رو بکشه، از محبتات سوءاستفاده کنه و فکر کنه هرکاری که می‌کنی وظیفه‌ته و ... به این شخص می‌گن دوست!

ندا: پاشه بیاد اینجا با هم سیب بخوریم یا حتی سیب نخوریم!

نوید: اگه یکی بودنش با نبودنش برات فرق کنه، از خوشیش خوش باشی و از بدیش بد باشی، یعنی دوستش داری، حالا اگه اونم با همین فرمول دوستت داشته باشه یعنی دوست هم هستین!

مریم: یک فرازش اینه که: دوست آن است که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی!

عمو عبدی: کسی که حس دوستی رو بهم منتقل کنه. حالمون برای هم مهم باشه!

مژگان: وقتی که من کسی رو به نحوی دوست داشته باشم و به نحوی بهش اعلام کنم که اونم بفهمه، اونوقت می‌شه دوست من! حالا اگه اونم به نحوی به من اعلام کنه که منم بفهمم، دیگه خیلی دوست من می‌شه!

منتظر نظر بقیه‌تون هستم جهت اطلاعات عمومی و بهره‌وری:)

حق

این شما و این هم  ادامه نظرات دوستان تا مورخ امروز:)

مریم:اگر دوست باشه پول بلیطش رو هم میدی

م.فراهانی: نظر من دوست رو نمی شه در یک یا چند عبارت به طور کامل و دقیق توصیف کرد و تفاوتش رو با بقیه فهمید و تنها با مقایسه می شه جایگاه دوست رو درک کرد. من روابط بین انسانها رو به چند دسته زیر تقسیم می کنم که یکی از این تقسیمات شامل دوست می شه:
آشنا : کسی است که به دلیلی می شناسیدش و رابطه سلام و علیک و احوالپرسی بین شما و اون برقراره. در کل همه کسانی که شناختی در موردشون دارید، در این دسته قرار می گیرند.
هم صحبت (هم بحثی): کسی است که سابقه آشنایی با شما داره و علاوه بر اون  از صحبت کردن و تبادل نظر باهاش لذت می برید.
رفیق: کسی است که هم صحبت خوبیه و باهاش نقاط اشتراک و علایق مشترک زیادی دارید و بر اساس نقاط مشترک و تفاهمات فی مابین اوقاتی رو با هم سپری می کنید.
دوست: کسی است که علاوه بر رابطه رفاقت و داشتن نقاط اشتراک و علایق مشترک فراوان و لذت بردن از معاشرت و مصاحبت، به وجودش علاقه مندید، نبودن و دوریش باعث دلتنگی می شه ( که رابطه میان شدت دلتنگی و زمان دوری بستگی به میزان و شدت دوستی داره)، و بودنش باعث نشاط و آرامش. شادی اون شادی شماست و رنج و غمش، اندوه و ناراحتی شما رو در پی داره. محرم اسرار شماست و تو گرفتاری ها و دلتنگی ها، بهترین تکیه گاه و نقطه اتکا و همراه و همگام شماست. اگر کاری از دستش ساخته باشه (بدون چشمداشت هر گونه مزد و سپاس و بی هیچ منتی) کوتاهی نمی کنه و حل مشکل شما نهایت خرسندی و رضایتمندی رو براش در پی خواهد داشت.
و در آخر، یار (دلدار): کسی نیست، بلکه همه کس شماست!!
مهکامه:دوستی یعنی صداقت
هادی:با اتفاق سر راهت قرار می‌گیره و با انتخاب باهاش همراه می‌شی.
ولی وقتی  با اتفاق ازش جدا میشی به اجبار دلت براش تنگ می‌شه!

مهناز:دوست کسیه که چه پیشت باشه چه نباشه دوستت داشته باشه ویک کلام  پشتت و پیشت یه جور باشی...حالا پیدا کنید پرتقال فروش را....

علی قبادی:فکر کنم دوست بودن یه هنر ویژس برای داشتن یکسری خصوصیات مهم . نمی شه انتظار داشت و گفت که دوست باید چیکار کنه و چجوری باشه... من فکر می کنم هر کسی تعدادی هنر خاص خودشو داره واسه اینکه دوست باشه و ممکنه در یک زمان ویژه ای یک آدمی که هیچوقت انتظارشو نداشتیم یکی از بهترین دوستای زتدگیمون بشه...
اما تو شرایط فعلی واسه من کسیه که در کنارش انگیزه و امید و آرامش داشته باشم و از سپری شدن لحظه هام با اون احساس پوچی نکنم.

خاموش:دوستی یعنی در ابتدا داشتن حس مشترک بعد داشتن افکار  عقاید و سلایق و ...مشترک که منجر میشه به داشتن خاطرات مشترک. البته دوستی هایی هم هست که هیچ گونه مشترکاتی نداره ولی خوب دوستیه دیگه

حانیه:

1.همه رقمه پایه است
2.میتونه بهت گوش بده بدون اینکه قضاوتت کنه
3.باهات تعارف نداره
4.دلتنگی هاتو حوصله میکنه
5.حتی فکر بودنش هم باعث میشه ذوق کنی
و ......
هر کدوم اینا و خیلی چیزای دیگه بازه داره ... بسته به اینکه تو با هر آدمی کجای این بازه ی طولانی ایستادی نشون میده چقدر با هم دوستین :)

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تعلق خاطر...

تعلق خاطر دارم به خانه‌ای که نصفه‌شب از خواب بیدار می‌شوم، حتی با چشم بسته، می دانم چند قدم به کدام طرف بروم، دست راستم را چقدر بالا بیاورم، دستگیره‌ی در است، و دست چپم را چقدر بالا بیاورم کلید چراغ است!

تعلق خاطر دارم حتی به جای ساعتی که روی دیوار سمت چپ بود  و الان روی دیوار سمت راست!

تعلق خاطر داشتم به او، که گوشه‌ی سمت راست مبل می‌نشست و هر چیزی که برایش می‌آوردی بلااستثنا اولش می‌پرسید: این چی‌ای؟؟؟؟...... الان کجایی؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اولین‌های دلنشین...:))

عموماً اولین‌ها توی زندگی نقش مهمی دارن ولی بعضی‌هاشون هستن که به طرز خنده‌داری همیشه یاد آدم می‌مونه!

مثلاً مثل اولین روزی که رفتم مدرسه: جشن شکوفه‌ها از سال ما شروع شده بود یعنی کلاس اولی‌هارو یه روز زودتر می‌فرستادن مدرسه واسشون جشن می‌گرفتن، مارو هم زودتر بردن مدرسه و با یه پروژکتور گازوئیلی واسمون روی یه دیوار سفید که فکر کنم مال نمازخونه بود برامون کارتون انداختن روی پرده و ما هم کلی ذوق می‌کردیم که وَ ووو چه تکنولوژی‌هایی اومده!

یا مثلاً روز اولی که ما کامپیوتر خریدیم و مهدی حسینی اومد برامون نصبش کرد! تا اون موقع که اونجا بود که اینقدر سوالات دری و وری پرسیدیم که روانش رو شاد کردیم!‌ کامپیوتر رو خاموش کرد و رفت تا پاشو از در گذاشت بیرون ما اومدیم ماجرارو روشن کنیم که دیدیم ای داد بی‌داااااااد روشن نمی‌شههههههه

الووووووووو مهدی ی ی ی ی ی برگرد!

-          چی شده؟

خراب شد!

-          چرا؟ چی می‌گه؟؟؟

نمی‌دونم نمیاد!

-          ببین فلاپی توش نیست؟

هان؟ چرا!

-          خوب اونو درش بیار! درست می‌شه!

اِ.... آره! مرسی! دیگه نیا   :)))                         لامصصصصب تکنولوژی

 

یا مثلاً اولین باری که کارت اینترنت دوساعته خریده بودیم و تو خونه می‌خواستیم بریم اینترنت، مریم رفته بود کلاس،‌ کلی حرفه‌ای بود داشت به من و مرجان یاد می‌داد: وقتی کانکشن رو درست کردی (که طی یه مراحل خیلی خوفی بود) کانکت رو که زدی، به هیچچچچی دست نمی‌زنی تا دوتا کامپیوتره که چراغشون چشمک می‌زنه این پایین سمت راست ظاهر شه بعد می‌تونی دست بزنی!!! یا للعجب!!!

یا حتی اولین باری که با پدیده‌ی انتقال عکس از طریق اینفرارد مواجه شدم!!!! ووووووه!!! چجوری؟؟؟ یعنی پول نمی‌افته واست؟؟؟ چی می‌ی ی گی ی ی ی؟؟؟؟

یا اولین باری که مریم داشت واسه من ایمیل درست می‌کرد: پسوردت باید حداقل 6 تا کاراکتر باشه، ایناهاش مثلاً 1-2-3-4-5-6...اوکی! و همین 123456 تا سالیان سال پسورد من باقی مونده بود!!!

 

و بعدش اولین باری که ای دل اس ال وایرلس گرفته بودم و با لپ‌تاپ، ته پذیرایی، بدون اینکه مجبور بشم 5 متر سیم رو از تلفن هال بکشم تو اتاق، یه گوشه در پرایوسی کامل می‌تونستم برم تو اینترنت!!!! خداونداااا چگونه تو را شکر گویم در خور زبان قاصر خویش!!!

 

و اینها تنها نمونه‌هایی از اون اولین‌هایی هستند که یه روزی واسه خودشون اعتبار داشتن و الان خیلی خنده‌دارن! در این عصر سرعت و پیشرفت کارمون به جایی رسیده که امروز به دیروزمون و حتی از اون بدتر الان به یه ساعت قبلمون می‌خندیم و من این خنده رو دوست دارم!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خاطراتی که چرب شد...

سلام

امروز اومدم ریزغر بزنم! از چیزی که باعث شد خیلی تأسف بخورم! شاید خیلی ربطی به نوشته‌های همیشگی‌ام نداشته باشه ولی خوب حرف دله به هر حال

همه‌ی ما یا بهتر بگم اکثر ما خاطرات زیادی داریم از رستوران "جام جم"! همه‌ی ما یادمون میاد زمانی رو که یه دونه می‌گفتی جام جم و ده تا از بغلش می‌پاشید! و همه‌مون اون دورانی رو یادمونه که هرکسی می‌گفت رفته‌بودم جام جم شام خوردم، خیلی باعث مباهات بود!

سه شنبه متوجه شدم که رستوران جام جم جدیداً هر روز صبحونه سرو می‌کنه و از اونجا که یکی از تفریحات مورد علاقه‌ی ما صبحونه‌های صبح جمعه‌است، خیلی خوشحال شدم و قول دادم به خودم که حتماً این جمعه "جام جم" باشیم.

خیلی خوشحالم که جز من و خواهرم، هیچ کدوم از اونایی که قرار بود بیان نتونستن بیان، چون واقعاً دلسرد کننده بود.

ظرفای شام شب قبل که هنوز روی میز بود، زمین کثیف و تی نکشیده، منوی ناقص، نبودن اولیه‌ترین امکانات صبحونه مثل کارد و قاشق چایخوری، پرسنل ناراضی که تا ازشون می‌پرسی یعنی واقعاً قاشق چایخوری ندارین؟ می‌گن اضافه کاری نمی‌دن قاشق‌ها شسته نشده!!!! گارسنی که میاد بالا سرت و با صدای بلند می‌شمره که چی برداشتی!!! سقفی که اب ازش چکه می‌کنه و زیرش سطل گذاشتن و ...

همه‌اش حکایت از رو به زوال رفتن یه مدیریته!

اونجا داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگه صاحب قبلی جام جم وضعیت الانش رو ببینه چقدر غصه می‌خوره!

ولی از دیدن همه‌ی اینا بدتر، این بود که وقتی داشتیم از روسری فروشی طبقه‌ی اول خرید می‌کردیم، مغازه دار گفت که صاحبش هنوز همونه!!!!! و حالا من بودم که داشتم غصه می‌خوردم!

نمی‌دونم چی باعث می‌شه که یه قدرتی اینطوری فرو بریزه و اینقدر افول کنه! ولی به طرز مسخره‌ای حالم از این مواجهه گرفته‌است، واسه‌ی همه‌ی اون خاطرات براقی که الان چرب و کدر شدن!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آی امان...

امان از دل من، وقتی هی نفهمیده می‌گیره!

امان از فهم من، وقتی ارتفاع نمی‌گیره!

امان از ارتفاعات، وقتی زیر پات یهو خالی می‌شه!

امان از خالی شدن، وقتی ندونی کِی پر می‌شه!

امان از پر شدن، وقتی با اون چیزی که نباید پر می‌شه!

امان از نبایدها، وقتی که خواستنی می‌شه!

امان از خواستنی‌ها، وقتی دستت بهش نمی‌رسه!

امان از دست من، وقتی گذاشتمش روی اون یکی دستم!

امان از اون یکی دستم، وقتی از یار خالی می‌شه!

امان از یار، وقتی حکمتش سخت می‌شه!

امان از حکمت یار، وقتی موافق دل من نمی‌شه!

امان از دل من، وقتی هی نفهمیده می‌گیره!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و جک و جونورا و فلسفه...2

قورباغه و فلسفه‌ی شرایط:

 

همه‌تون این قضیه‌رو شنیدین که اگه یه قورباغه‌ رو یهو توی قابلمه آب جوش بندازین در جا می‌پره بیرون، اما اگه همون قورباغه‌رو توی قابمله‌ی آب سرد بندازین و کم کم حرارتش رو ببرین بالا، مقاومت خاصی صورت نمی‌ده و همونجا مغز پخت می‌شه!

جدیداً توی زندگی خیلی احساس قورباغهه‌رو دارم که به صورت ریز ریز دارن حرارت زیرش رو می‌برن بالا تا آب‌پز شه!

نمی‌دونم قورباغهه هم می‌فهمه که قراره آب‌پز بشه و سر جاش می‌مونه یا کلاً نمی‌فهمه!!! به نفعشه که نفهمه ولی من که الان دارم می‌فهمم! چیز‌هایی رو جدیداً قبول می‌کنیم که اگه چند وقت قبل بهمون می‌گفتن صد سال سیاه زیر بارش نمی‌رفتیم! البته بماند که من کلاً آدم سازگار و کنار بیا و قبول کنی هستم! ولی از بقیه تعجبمه! من حتی با این اوضاع و احوالی که از خودم سراغ دارم توی قابلمه‌ی آب جوش هم جکوزی طوری استقامت می‌کردم!‌ دیگه چی بشه که بهم بر بخوره!!! مثلاً بگن توی آب قابلمه اسید سولفوریک هم ریختن!

ولی نکته‌اش اینه که فقط من تو قابلمه نیستم! احساس اینو دارم که یه سری قورباغه‌هایی هستیم که به‌صورت دسته جمعی داریم آب‌پز می‌شیم! من‌که هیچی دیگه از بقیه‌هم صدا در نمیاد!

فقط امیدوارم که آخر کار تو آب قابلمه‌مون اسید سولفوریک نریزن دیگه! که اونموقع جون قاطی کردن هم ندارم!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٩/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و جک و جونورا و فلسفه...1

سوسک و فلسفه‌ی تغییر

قدیم یه پست فکر کنم توی بلاگ یاهوم گذاشته بودم راجع به سوسک و فلسفه‌ی تغییر!

چون فکر کنم خیلی‌ها نخونده باشنش اینجا هم یه اشاره‌ی کوتاه بهش می‌کنم:

یه روز که به سرخوشی داشتم از راه‌پله‌ها می‌اومدم بالا، یهو سر جام خشک شدم، دیدم که دارم با سرعت هر چه تمامتر پامو می‌ذارم روی یه سوسکی که نسبتاً مرده بود! به حالت نیم‌شوک شده و نیم‌هنگ و به زیرکی خاصی تغییر مسیر دادم که یه وقت با سوسکه برخوردی نداشته باشم!

در هفته‌ی آتی هر روز سوسکه رو می‌دیدم، یه خورده انگار زده بودنش کنار، ولی ذلیل شده‌ها نمی‌دونم چرا ورش نمی‌داشتن! آینه‌ی دق رو! به دقت خاصی کلاً از کنارش رد می‌شدم ولی معذب!

خلاصه که یه روز اومدم دیدم مورچه‌ها دارن می‌خورنش! از اونجا بود که با دیدن این صحنه زندگی خصوصی‌ام دچار تغییر شد!!!!

یاد این قضیه‌ افتادم که همه‌ی ما یه سری مسائلی داریم سر راهمون که همیشه معذبمون می‌کنه و دقمون می‌ده! ولی کنارش نمی‌زنیم! دلایل زیادی هم داریم! منتظریم بقیه برش دارن! حسش رو نداریم! می‌ترسیم و کلی توجیحات دیگه که باعث می‌شه مارو توی اون شرایط مزخرف نگه داره! تا به یه جایی برسه که دیگه می‌بینی گندش در اومده! خلاصه که تغییر دادن در مسایل آزار دهنده کار راحتی نیست و همت مضاعف می‌طلبه!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٩/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تقابل سنت و مدرنیته...!

از نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته اون پیرمرده‌است پشت دستگاه ای تی ام!

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته آبدارچی  یک شرکت پیشرفته‌است که می‌خواد یه نامه‌ی درخواستِ پرینت شده بده به مدیر بخشش.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته پیکان 47 گوجه‌ای در کنار هیوندای کوپه‌ی ماتیکی است در بزرگراه چمران.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته پدر من است وقتی که براش اس ام اس میاد.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته لپتاپ همایونی‌است در کنار مانیتور 15 اینچ سفید (چرک) کامپیوتر ویندوز 98.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته کنار هم بودن مدیر جوان شرکت گسترش ارتباطات الکترونیک برای گرفتن دسته چک و کهنسال بازنشسته برای پرداخت قبض گاز در بانک است.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته ملاقات با خواستگاری که سید بی‌بی معرفی کرده تو کافه ویونا است.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته توریست‌هایی هستن که از عشایر دامنه زردکوه با دوربین دیجیتال عکس می‌گیرن.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته مادر چادری‌ایست که با دختر فشن‌اش در مطب دکتر جراح زیبایی نشسته‌اند.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته تلویزیون ال ای دی سامسونگ است در کنار تلفن‌هایی که شماره‌گیر چرخشی دارن روشون هم نوشته "کما".

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته گرم کردن کوفته ریزه در مایکروفر است.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته عکس‌های اسکن شده‌ی دوران سربازی باباهاست.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته بقالی داغونه است که توی مغازه‌اش دستگاه پوز داره.

از دیگر نمونه‌های تقابل سنت و مدرنیته همین خود منم؛ باور کنید!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٩/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

درد امروز من...

درد امروز من از تمامی آن هاست که

می دانند و خود را به نادانی می‌زنند؛

می توانند و خود را به ناتوانی می‌زنند؛

می‌فهمند و خود را به نفهمی می‌زنند؛

می‌بینند و خود را به ندیدن می‌زنند؛

می‌شنوند و خود را به نشنیدن می‌زنند؛

باید تاج گل بر سر گذارند و خود را خاک بر سر می‌کنند!!!

درد من از تمام دست کم گرفتن‌هاست!!!

استادی مثل همیشه راست می‌گفت که بین بد و بدتر،‌ خود شیفتگی بد است و خود کم بینی بدتر!

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٩/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

این روزهای ما...

چند روزی می‌شه که رفتن

هنوز همه جای خونه بوشون میاد، لباساشون،‌ وسایلشون،‌ حتی ریخت و پاششون هم هنوز هست.

این روزهای ما یه خورده به کرختی می گذره! نمی‌دونم از تنبلیه یا از چیه که دوست نداریم خیلی هم جمع و جور کنیم! جای دستای کوچولو روی آینه،‌ روی چارچوب در!!! انگار بعد اون همه بِدددیو بِدددیو همه مون خودمون رو محق میدونیم سِر باشیم!

تازه به زور اون بندی رو که زده بودیم به جا کفشی درش تا ته باز نشه رو برداشتیم!

کلاً نه که ناراحت باشیم و یا غصه‌مند، یه چیزی کنارمون جاش خالی شده! یه چیزی که نه یه چیزاااایی!

این روزهای ما کلاً با تماس های دوستای با معرفت بچه ها می گذره! که وقتی حتی احساسات کنترل شده شون رو هم ابراز می کنن ما وا می مونیم توی این همه معرفت و اینکه الان چی باید بگیم بهشون! حتی قضیه برعکس طوری هم می شه این روزهای ما به دلداری دادن دوستان هم میگذره!

دنبال دل‌خوشی می‌گردیم این وسط که چه مزایایی داره تنها شدن تو خونه و به نتیجه هم رسیدیم، از مزایای خالی شدن منزل از اهالی می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

                     ·اگه کلیدت رو توی اتاق جا گذاشتی، میتونی بدون در آوردن کفشت بری توی اتاق بدون اینکه نگران باشی روی این زمین بچه می خواد چهار دست و پا بره!

                     ·نصفه شبی نیت کنی می تونی بیای پشت لپ تاپ با خیال راحت بدون نگرانی از اینکه یکی از خواب بودن بچه اش داره استفاده می کنه و نصفه شبی به تمام امورات مجازوی اش می خواد برسه!!!

                     ·می‌تونی هر موقع از روز که اراده کردی زنگ بزنی خونه!

                     ·آژانس بگیری کله سحر بیاد زنگ در و بزنه بلنــــــــــــــــــــــــــد!

                     ·صدای تلویزیون رو تا خرخره زیاد کنی و .....

در تمام طول مدت هم نگران این نباشی که الان بچه بیدار می شه!!!!!

این روزهای ما به این می گذره که واسه یه تلفن همه مون بپریم و واسه یه مسیج تو نت ذوق کنیم!

این روزهای ما مثل دیروزهای ماست با همون سرعت و روال فقط با یه چنتا فرق کوچولو:

·         مثلا اگه یکی زنگ روی درو بزنه صدای سامیار نیست که بگه "کیه" ما همه قربون صدقه اش بریم، این "همه" هستن که اداشو در میارن و میگن "کیه" و ما بازم قربونش می ریم!!!

·         مثلا وقتی من بی هوا دستم می ره شماره ....22532 رو میگیرم یهو یادم می افته که باید قطعش کنم!!

·         یا وقتی میایم خونه از پشت در صدا نمیاد که بگه: ماماااااااااااااااااان ببین کی اومده؟؟؟

·         یا وقتی که بی حوصله میشیم کسی نیست که بیاد بگه محممممد موشول بابا بیا بغل خودم هیییییییییییییییییییش کی تو رو دوست نداره و ما هم بهش بگیم ذلیل شده بی آبرویی نکن، بچه رو بده بیاد!!!!

·         یا مثلا همین امشب که سس سالاد نداشتیم هیش کی نبود که به سرعت جت سس سالاد مخصوص خودش رو برامون درست کنه!

·         این روزهای ما دچار فقر صدای غش غش خنده ی موچول با اون دندون های مرواریدیش، شعرای فی البداهه ی مادرِ مادرا و شیرین کاریهای آقاژونه!!!!

 

همین دیگه!!!!

باز هم دعا و دعا و دعا! و التماس دعا

محض اطلاعات خواهر بگم آش پشت پاتون رو مامان پخت! ان شاءالله که رشته ی کاراتون دستتون باشه همیشه!!! جات خالی نبودی که ببینی چه گلو ضدعفونی کنی بوووود!!!! فل فلللل یعنیااااا!!!!

محض اطلاع بقیه بگم پنجشنبه ی آخر یه لنگه ی کفش سامیار افتاد تو آب روون و رفت!!! ما هم به فال نیک طوری گرفتیم!!! اون یکی لنگه اش الان غنیمت طوری دست ماست که رفته تو ویترینمون پهلوی کفشای بچگی من! (عدو شود سبب خیر- یه مو از خرس هم غنیمته:)

عکس این غنیمت جنگی طوری رو براتون می ذارم بلاگم متبرک شه

* فعلا امکاناتش نیست گویا کابلش رو ندارم، از سون از پاسیبل میذارمش تبرکی رو :)

حق

دیدین بالاخره عکس گذاشتم؟!

این شما و این هم لنگه کفش موچولم:*

قربانش برم من:******

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۸/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

در آستانه‌ی تولد...

نمی‌دونم کی اینو گفته ولی با تشکر از حانیه که اینقدر به موقع برام فرستادتش:

در فرصتی که پیش آید فکر خواهم کرد

در فرصتی که پیش آید خبرت خواهم کرد

در فرصتی که پیش آید با تو سخن خواهم گفت

در فرصتی که پیش آید خواهم آمد

و روی ماسه های ساحل تورا خواهم گفت

فرصت

فرصت

فرصت ....

چه کسی این فرصتها را تضمین خواهد کرد

این فرصتی که میگویی کی خواهد رسید ؟

« فرصت کم است و این قصه ها دراز »

شمعی اضافه کن

به آنچه سال پیش بروی کیک تولدت جا داده بودی

و بشمار ؛

هر شمعی نشان از سالی ست

و هر سالی نشان از 365 روز

و هر روز نشان از گذر 24 ساعت از دست رفته ،

حالا بنشین و فرصت ها را حساب کن

آیا هنوز فرصتی هست ؟

« حالا که آمده ای بیا کنارم بنشین ، بخند ...

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست  » 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۸/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آ ... مثل آبان

سلام

امشب از اون شباس

امشب آخه اولین شب آبانه!

آبان همیشه ماه شاخصی بوده!

آبان امسال شاید شاخص تر از هر سال و خیلی متفاوت تر! از یکمش بگیر تا سومش و پنجمش و بیست و یکمش!

خوب شد سی و یک تیر روز خواهر برگزار شد!*

خوب شد ما دو تا خواهر داریم که شرمنده ی این روزایی نشیم که خودمون می کنیمشون تو تقویممون!

خوب شد الان سر ما خیلی شلوغه که من حالا خیلی نفهمم!

و چقدر خوب میشه که همه ی سی و یک های تیر آدم کنار خواهراش باشه!

 

* ربطی به آبان نداشت که نداشت! حالا میگین چی؟ (خیلی هم مربوطه)

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۸/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و یک سالگی...

سلام

 

حالتون چطوره؟

حبیب دل چطوره؟

منم خوبم!

اومدم بگم اینجا یک ساله شد!

یک ساله که مواجه شدم! یک ساله که مکاشف شدم! یا بهتر بگم یک ساله که هر چی باهاش مواجه شدم و کشف کردم رو کاتب شدم!

مثل خودم که توی این یه سال زیاد بالا پایین شدم، اینجا هم زیاد بالا پایین شده! تغییر فرمت و تغییر ادبیات، تغییر فکر، حتی تغییر فونت! به هرحال خوشحالم که یه سال بودم و خوشحالم که یه سال بودین! دوست دارم بازم باشین!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٧/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سیلی زندگی!!!

بعضی سیلی ها هستند که نقش تربیتی دارند، بهشون میگن سیلی بیدارگرانه! یعنی از سر کرم و مرض و عقده و اینا نیستن! باعث میشن به خودت بیای!!!

حضور بعضی از آدم‌ها هم توی زندگی نقش همین سیلی بیدارگرانه رو بازی می‌کنه!

آزار و اذیتی که برای تو دارن از سر کرم و مرض و عقده و اینا نیست! باعث می‌شن که به خودت بیای!!!

پی‌نوشت: بسیار درد دارد اینگونه سیلی زندگانی!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٧/۱۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وقتی...، می‌فهمی که ...آره!!!

-         وقتی که توی ماشینت مریضِ تازه عمل جراحی کرده می شینه، تازه کشف می‌کنی که خیابون‌های شهر چقدر ناهمواری داره!

-         وقتی بچه‌ی کوچیک خونه‌ات خوابیده، تازه کشف می‌کنی که چقدر لولای در کمد دیواری اتاقت سر و صدا می‌کنه!

-         وقتی جواب آزمایش مامانت رو نگاه می‌کنی،‌ تازه کشف می‌کنی که چقدر پیر شدن!

-         و وقتی که جای انگشتای سامیار رو گوشه‌ی آینه می‌بینی، تازه کشف می‌کنی که اگه برن قراره دلت خیلی براشون تنگ بشه!!!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٧/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

روم به دیوار ... ژانر شناسی!!!!

اینایی که اینقدر لایک خور و ژانر شناسی می خونن ادبیاتشون عوض میشه!!!!

 

 ژانر خانم های خواستگار:

-         اینایی که واسه برادر رشیدشون دنبال دختر بالای 170 می گردن!

-          اینایی که دنبال دختر سفید میگردن!

-          اینایی که دنبال دختر سفید نمیگردن!

-          اینایی که واسه برادر خیلی مستقلشون دنبال یه زن خوب میگردن!

-          اینایی که دنبال دختر با روابط اجتماعی بالا و خوش صحبت می گردن!

-          اینایی که تشخیص میدن ازدواج سنتی برات خوبه!

-          اینایی که مامانشون به مامانتون زنگ میزنن!

-          اینایی که دنبال دختر زیر سی سال میگردن!

-          اینایی که همزمان که دارن از تو خواستگاری میکنن اعلام میکنن که دختر خوش بر و روشون هم خیلی خواستگار داره!

-          اینایی که برادرشون هم کار داره، هم ماشین، هم خونه! (دیگه چی می خوای ها)

-          اینایی که دنبال دختر به روز می گردن!

-          اینایی که دنبال دختری می گردن که سر کار میره!

-          اینایی که دنبال یه دختری میگردن که فردا نگه که میخواد بره سر کار!

-          اینایی که دنبال دختری ان که تو دانشگاه سراسری رشته ی خوب خونده!

-          اینایی که دنبال دختری میگردن که خوب بتونه بچه بزاد!

-          اینایی که واسه یه آقا پسری دنبال زن می گردن که اصلاً ندیدنش!

-          اینایی که مشخصات اونی رو که ندیدن روی کاغذ آ چهارنوشتن و همه جا هم باهاشونه!

-          ...

-          ممکن است برای شما هم اتفاق بیفتد!!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٦/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

حال بد ... پارت توو!!

خودش گفته: تعزّ من تشاء و تذّل من تشاء

 

چه حال بدیه وقتی بزرگی کوچیک می‌شه!

چه حال بدیه وقتی عزیزی ذلیل می‌شه!

چه حال بدیه وقتی کسی از چشم می‌افته*!

 

چه حال بدتریه وقتی بزرگت کوچیک می‌شه!

و وقتی که عزیزت ذلیل می‌شه!

و وقتی کسی از چشمت می‌افته!

 

و چه بدترین حالی‌است که برای کسی بزرگ باشی و کوچیک بشی!

وقتی عزیز کسی باشی و ذلیل بشی!

و وقتی از چشم کسی بیافتی!

 

لطفاً مپسند!

 

* (بقول مامان فران: مثل سگی که از پشت بوم می‌افته)

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٦/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

داستان زندگی یک ملکه!!!

سلام

حال و احوالتون چطوره؟ امیدوارم که خوب و خوش باشید!

این دفعه می‌خوام یه داستان واقعی تعریف کنم! راوی داستان و شخصیت اصلیش خودم نیستم! ولی با اجازه از زبون اول شخص تعریف می‌کنم که راحت‌تر باشه! شما به دل نگیرید! ولی قول می‌دم که داستان تأثیر گذاریه!

 

روزای آخر عمر عمو بود، دکترا دیگه رسماً جوابش کرده بودن! رفته بودم بهش سر بزنم و با هم‌کلامی بشینم به صحبت که می‌دونستم به زودی دیگه از دستش می‌دم!

زن عمو پا شد رفت که چای بریزه! عمو یه نگاهی بهش کرد و بعد گفت: من نگران خودم نیستم!نگران اینم
] اشاره به زن‌عمو[

هیچی نمی‌گفتم، می‌دونستم اینجور وقتا فقط باید گوش کرد!

ادامه داد: من باهاش مثل ملکه‌ها رفتار کردم، اگه به من می‌گفت ماست بگیر، من کل تهرون رو زیر و رو می‌کردم تا براش ماست بخرم! اما اون کره خرو من می‌شناسم ]منظورش پسرش بود[، اگه این بگه ماست می‌خوام تا سر کوچه می‌ره،‌ اگه نداشت برمی‌گرده می‌گه: نداشت!!!!

***

بعد از فوت عمو، می‌خواستم به زن‌عمو سری بزنم، بهش زنگ زدم ببینم چیزی می‌خواد یا نه؟

گفت: قرص جوشان کلسیم می‌خواد با طعم لیمو!

رفتم داروخونه، گفت: لیمویی نداریم، با طعم میوه‌های استوایی داریم!!! زنگ زدم به زن‌عمو: زن عمو، با طعم لیمو نداره، میوه‌های استوایی داره، بخرم؟؟

-         نه عزیزم نمی‌خوام، بیا خودت رو ببینم!

 

و دیگه من اگه قرص کلسیم لیمویی پیدا نمی‌کردم،‌ مگه روم می‌شد توی روی روح عمو سرم رو بیارم بالا!!!!

شانسی که آوردم داروخونه‌ی دوم لیمویی‌شو داشت!!! ] من این کره‌خر رو می‌شناسم[ !!! هنوز هم صداش تو گوشم بود!!!!

***

داشتم به این فکر می‌کردم که بعضی‌ها اینقدر عشقشون به یکی زیاده که حتی با مردنشون هم ماجرا فرقی نمی‌کنه! قدرتش اینقدر زیاده که تورو هم مجبور می‌‌کنه به احترام اون عشق زانو بزنی! حتی اگه خودت بارها و بارها بی‌توجهی کرده باشی، اما نه، این دفعه‌رو نمی‌تونی از زیرش‌ دربری!

و اینکه خوش‌ به حال کسایی که توی زندگی شانس این رو داشتن که ملکه‌ی کسی باشن و یا ملکه‌ای داشته‌باشن!

و یادمون نره که این شانس رو فقط خودمون می‌تونیم راه بدیم توی زندگیمون!!!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

ریز مکاشفات:))

جدیداً دو تا چیز رو مواجهه مکاشفه کردم:

1-     آدما وقتی خودشون یه چیزی رو یاد میگیرن اولش خیلی ذوق می کنن، اما بعد از یه مدتی که از روی یادگیریشون گذشت و براشون مسئله جا افتاد فکر می کنن سایر آدما در دو دسته قرار می گیرن: اولی ها اونایی ان که بلدن و هنر خاصی نکردن که بلدن، دومی ها اونایی ان که چقدر خنگن که تا حالا این مسئله رو نفهمیدن

مثلاً خود من که به نظرم کارشناس شعبه مرکزی خیلی خنگه که نمی فهمه با برنامه "حساب" چطوری کار کنه!!!

یا اقای ای دی اس الی که وقتی زنگ می زنم بهش می گم اینترنتم قطعه کلاً با یه لحن سالم اندر چلاقی بهم توضیح می ده توی این مایه ها که تو دیگه چه گیجی هستی که تا حالا نفهمیدی!!!

و یا سمانه که در امر کامپیوتر مهندس ما محسوب می شه تعجب می کنه که چرا آرمیتای پزشک مملکت نمی فهمه که سوکت نمی دونم کجا به بُرد چی چی وصل نبوده و واسه دلیل به همین واضحی !!!! بوده که نمی دونم چی چی اش کار نمی کرده!!! (اینقدر بدیهی برام توضیح داد این مسئله رو که روم نشد ازش دوباره بپرسم) :))

 

2-     ما آدما وقتی چیزی رو از کسی یاد می گیریم، یعنی یکی که توی یه کاری مَستِر و این کاره است و ما شاگردشیم، وقتی ببینیم که سوتی می ده به طرز غریبی لذت شیطانی می بریم!!!

 

مثلاً باز هم همین خود من که همه ی کارم رو از آقای طالع یاد گرفتم بعضی وقتا که آقای طالع یه سوتی های مسخره می ده اینقدر حال می کنم.

یا باز هم خود من با نگین، وقتی استاد ایروبیک پیشرفته مون!!!! پیش استاد خودش بعضی حرکت ها رو خنگ میزد، نیشمون تا بنا گوشمون باز می شد!!! عین یه ...ولش کن!!!! به خودم رحم می کنم در این نقطه!

نمی دونم دقیق، شاید بهتر بخوایم نگاه کنیم اصل خوشحالی ما بخاطر این نیست که ما خیلی عوضی هستیم نه!:))

بخاطر اینه که نشون می ده اون "مراد" ما هم خودش بی عیب نیست و با کار و تلاش به اینجا رسیده، امید است که ما هم که الان "مرید"های پر ز اشکالی هستیم روزی به اونجا برسیم! سوتی های اونا یه دلداری ایه واسه ما که نگران سوتی هات نباش! همه ممکنه توی کارشون اشتباه کنن حتی استاد تو!!!

یه کلاسی می رفتم یه دوره، مولوی شناسی، نتونستم تحملش کنم، آخه لامصب هر چی استاده می گفت یه مراتبی بودند که اینقدر آرمانی بودند که تو هر چی فکر می کردی به مسخره ترین وپایین تریناش هم نمی تونستی برسی! بی خیالش شدم!!!! به طرز بی ربطی یا شاید هم مربوطی یاد موسی و حضرت خضر افتادم!!! که خدا موسی رو برای پیامبری انتخاب کرد که یه آدم معمولی بود و نه یه آدم خارق العاده مثل حضرت خضر! یکی از دلیلاش این بود که اگه حضرت خضر پیامبر می شد همه ی آدمای توی مایه ی من و از من خسته تر چِل می شدن!!!

همینه که می گن خدا ارحم الراحمینه دیگه، جای حق نشسته و این که خدا خر رو شناخته!!!! و خیلی چیزای دیگه که راجع به خدا می گن!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اعترافات شب دلتنگیِ!!!

سلام

اول به سر حبیب دل و دوم به بقیه!

حال و احوال چطوره؟ دعا می کنیم که خوب باشین!

 

امشب از چی بگم؟ که هر چی می خوام به صورت شفاهی بگم بی قواره می شه! این شد که اومدم اینجا حرفام رو مرتب کنم بلکه!

 

آقا من امشب شاکی ام! شاکی نیستم! غصه دارم! از بعد از ظهر حدودای ساعت چهار اینا شروع کردم به غصه خوردن یکی هی داره توم روی روانم می ره که می گه بابا خجالت بکش! آخه به اینام می گن درد که تو داری براش غصه می خوری پس میلیون ها نفر دیگه ای که شرایط از تو بدتر رو دارن توی این دنیا چی؟ آقا طرف رسماً مارو ...**** یه چیزی رو همینجا هم بگم! خودم همه ی این چیزا رو خیلی بهتر بلدم و خوابم هم می بره! ولی دِ جان من – ندای منطق مزخرف و وقت نشناس من – بی خیال ما شو! همیشه فکر می کنم اگه یه شب من راحت سر خدا غر می زدم و سنگامو وا می کندم و فرداش مثل آدم به بقیه ی زندگیم می رسیدم خیلی بهتر از این وضعیتی بود که یه خط در میون غر می زنم و شاکی می شم و بعد قربون صدقه های الکی می رم خدارو!!!! نه شکایتمون مثل آدمیزاده است، نه شکر گفتنمون! دِ لامصصصصب یه بار بیا غر بزن، داد بزن، گریه کن، جیغ بکش، قال قضیه رو بکن و برو دیگه! حداقل هفته‌ای یه شبش کن!  چیه هر روز میای یه اخمی میکنی و تا یه چیزی بهت می دن یا حتی می گن، سریع نیشتو باز می کنی و انگار که نه انگار!!! تو رو خدا یه کم واقعی تر!!!! این زندگی ملاحظاتی داره خیلی بیخود و سنگین می شه!

خلاصه که امشب می خوام یکی از اون شبای واقعی باشه!

پس پیشاپیش از اینکه ممکنه یه خورده نامفهوم صحبت کرده باشم معذرت می خوام!!!!!

 

به کی بگم آقا جان من دلم هوای "هر چی آقامون بگه" رو کرده! دلم هوای یه تکیه گاه قرص و محکم رو کرده که تو از عقبش بیای و بدونی که داری درست می ری و جات امنه! خودم می دونم که تو زندگی منم که باید تصمیم بگیرم، منم که باید انتخاب کنم و منم که باید جواب انتخابام رو بدم و کلاً‌ اموراتم رو باید خودم بگذرونم، ولی گفتم صداش رو ببنده اون وجدان منطقی رو که نمی فهمه امشب شب غر زدنه نه منطقی بودن!!!! سختم شده آقا جان سختم شده! مسئولیت پذیری امشبِ روزگار سختم شده! می‌خوام دایورت کنم مسئولیت ها رو! آخه بابا پرسفون خجسته احوال رو چه به بار مسئولیت!؟

 

بحث داره تخصصی می شه! بحث داره اعتراف گونه می شه! ولی امشب شب اعترافه! امشب یه شب واقعیه!

می دونید اصلاً قضیه از کجا شروع شد؟ هی ی ی انگار از هیچ جا شروع نشد! از ازل همینطوری بوده! اون روزی که توی schedule هستی تیک بوجود اومدن من خورد! همونجایی که تو جلسه ی خدا بانوها سر اینکه کدومشون کهن الگوی من بشن، سر سیب طلایی، با هم بحث و جدل و حتی گیس و گیس کشی کردن!

 

شاید هم هیچ درگیری‌ای نبود و همه چی خیلی توافقی صورت گرفت که آخر سر ما نفهمیدیم چطوری شد که یهو پرسفون پذیرا برنده شد!!! من نمی دونم آرتمیس و آتنا و آفرودیت اون موقع چه می کردن سر مجلس مشاوره!!!! هستیا که هیچی کلاً تکلیفش معلومه! اهل رقابت نبود! ولی از این سه تا بانوی عزیز واقعاً توقع می رفت که به هر حال به نحوی سیب رو واگذار کردن! و تازه قرار هم شد که هر وقت لازم شد سیبه رو قرض بگیرن! یعنی مثلاً توی زندگی نمی دونم چندین ساله ی من، کلاً پرسفون بشه خدابانوی غالب؛ بقیه هر موقع که صلاح دیدن قدم رنجه کنن و خودی نشون بدن! انصافاً کم هم خود نشون ندادن ولی یه چیزی رو یادشون رفت که سند سیب طلایی به اسم پرسفون خورده!!! هر چقدر هم که بخواد عاقل بشه، هر چقدر که بخواد جنگنده بشه، هر چقدر که بخواد قدرتمند و مستقل بشه و حتی شاید واقعاً هم بشه، یه شبایی پیش میاد مثل امشب که پرسفون با سند منگوله دار میاد جلو و ادعای مالکیت می کنه! دلش هوای پذیرا بودن رو میکنه! پذیرا بودن و آنیمایی شدن توی ذاتشه که هر چقدر هم زندگی از اون بی خیالی و بی مسئولیتی درش بیاره، باز هم گهگاهی هوسش رو به سرش میزنه و شاید دلتنگش کنه!!!!

 

دلتنگ اون روزگاران تعطیلی! می دونی بدیش چیه؟ این که اگه تو چیزی رو بفهمی دیگه فهمیدی! دیگه نمی تونی بزنی زیرش! یه مثال مسخره می زنم، اگه من بنا به پاره‌ای اتفاقات رفتم جلسه ی بانک مرکزی و راجع به ذخیره ارزی با من صحبت شد و بعدش خیلی اتفاقی تر نرم افزارش رو هم به من معرفی کردن، اونوقت من باید جواب 34 تا شعبه رو راجع به نرم افزار ذخیره ارزی بدم! من شدم مسئول ذخیره ارزی! دیگه نمی‌تونم بزنم زیرش! مثل آناهیتا که الکی الکی شد مسئول بانک جامع و حالا هی بیخودکی باید مغایرت بگیره! اول قرار نبود بسوزند عاشقان **** مثل اینکه بعداً یه سری قرار مدارهای خاصی رد و بدل شد!

همونطوری که الان نمی تونم جواب شعبه ها رو ندم، دیگه نمی تونم مثل قبل بی‌مسئولیت و سر به هوا و دل به نشاط باشم!!! چند بار گوشزد کردم که بابا کار من اصلاً اعتبارات نبود، ولی کسی دیگه کاری با این قضیه نداشت، انگار باورشون نشد!!! گفتن این هم به هر حال تجربه ایه! راست هم می گفتن!  ولی خوب دلم که می تونه تنگ بشه! ماهیتاً قابلیتش رو دارم دیگه!!! و واقعاً دلم تنگه!!! انگار پرسفون وجودم را ابراز وجود آرزوست اونم توی شرایطی که اصلاً مساعد ظهورش نیست! توی شرایطی که باید سفت و محکم وایسه و می ایسته! اما دلش تنگه!  البته مشکل الان ذخیره ارزی و موارد مشابه نیست، نه! مشکل جاهای دیگه است! یه جاهایی مثل امشب که غصه الکی الکی وجود آدم رو می گیره!

نمی دونم توی کار خدا بانوان، انتقال سند، وکالت، قولنامه، یا یه همچین چیزایی مفهوم داره یا نه! اگه داشته باشه سریعاً سند سیب طلایی ام رو به نام یکی دیگه می زنم که اینقدر دلش هوای این چیزا رو نکنه! اون ندای منطق مزخرف باز داره حرف میزنه که هر جا بری و سندت رو به نام هر بانویی که بکنی باز هم آسمون همین رنگه فقط شاید شکل دل‌تنگی‌هات عوض شه! ولی باز هم بهش می‌گم که "نشنوم صدات رو"!

یکی از خوبی این شب‌ها اینه که توش یک عالمه حرف میزنی، بحث می کنی، نظر می دی، تز ارائه می دی و راه حل های مختلف تخیلی، ولی صبح با اولین هوای صبحگاهی که توی صورتت می خوره عقلت با اون ندای منطقی که تا دیشب خیلی مزخرف بود میان به دادت می‌رسن و بر میگردی به زندگی عادیت! کسی هم به خاطر شب قبل چیزی رو نمی تونه به روت بزنه! همینه که شبا رو  دوست دارم به دو تا دلیل: 1- خیلی چیزا رو می پوشونه و پر از رمز و رازش می‌کنه و 2- هواش خنک‌تره اونم توی این تابستون تموز!

 

هنوز شب من تموم نشده! کاش یکی می اومد و ازم میپرسید خرت به چند من! می‌خوای من بجات خرت رو برونم!؟ اونوقت منم تا صبح دو ترک می شستم پشتش و کیف می کردم! بخدا صبح اول صبحی هنوز آفتاب نزده افسار خرم رو پس می گیرم و خودم میبرمش ولی کاش امشبه رو کسی بود!!!!

 

اینا رو دارم صبح روز بعد می‌نویسم: خدایا شکرت که به من گواهینامه خر سواری دادی که توی این زندگی بتونم کارای خودم رو خودم انجام بدم!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

صاحب عروسی و عزا :|

سلام

حال و اوضاع که خوبه ان‌شاءالله!

موضوع این سری یه موضوع درخواستیه! یه مواجهه‌ و مکاشفه‌ای که مریم (خواهر محترمه) باهاش برخورد کرده بود؛ البته من هم برخورد کرده بودم ولی خوب پیشنهاد مکتوب کردنش رو دیشب مریم بهم داد!

پیشنهاد داد این سری راجع به این مطلب صحبت کنم که آدما وقتی خودشون صاحب یه عروسی و یا یه عزایی هستند واقعاً‌ نه چیزی از شادیشون می‌فهمن و نه چیزی از غصه‌شون!

چراش هم خیلی ساده‌است؛ چون همه‌اش باید حواسشون به این باشه که کی‌ها رو خبر کنن، چی باید بپوشن، کجا رو باید رزرو کنن، گل از کجا سفارش بدن، ماشین رو چجوری هماهنگ کنن، کارگر از کجا گیر بیارن، تصمیم بگیرن که آشپز بیارن یا کلاً‌ غذا رو از بیرون بگیرن، تو عروسی باید ببینن کیک و کارامل رو از کجا بگیرن و تو عزا هم باید حواسشون به خرما و حلوا و گلاب و قاب عکس مرده باشند!

برای ما که همیشه همین‌طوری بوده! مثلاً توی پست فوت بابا عزیز که گفته بودم؛ اینقدر درگیر کارا بودیم و تند تند از این ور به اون ور می‌رفتیم که من تا فردای فوت بابا عزیز حتی وقت نکرده بودم یه دونه فاتحه از ته دل بخونم براش! یا مثلاً سر عروسی شهروز که مریم مسئول تدارک سفره‌عقدش بود، آخرین نفری بود که رفت برای عروسی حاضر بشه!

اینو وقتی بهتر می‌شه فهمید که جشن نامزدی پسر همسایه باشه، اونم توی پارکینگ خونه! خیلی خوشحال و تر و تمیز می‌ری پایین و اولین صحنه‌ای که می‌بینی مادر داماد باشه که درب و داغون و له طوری میاد و بهت خوش‌آمد می‌گه! فکر کنم اون قدری که به ما خوش گذشت توی اون مهمونی به هیچ کدوم از کسایی که مجلس مال خودشون بود خوش نگذشته بود! اون حس خوشایندی که بعد از خوش‌گذروندن مجبور نیستی تمام ریخت و پاش‌ها رو جمع کنی و تنها کاری که باید بکنی اینه که سه طبقه پله رو بری بالا و بگیری بخوابی و تنها دغدغه‌ات این باشه که اوه، فردا باید صبح زود پاشم و برم سر کار!!!!

یا اینکه مریم توی مراسم فوت عمو سیروس (عموی معنوی) می‌تونه بدون هیچ نگرانی و دغدغه‌ای فقط واسه دل خودش گریه کنه و نگرانی از چیزی نداشته باشه!

نمی‌دونم چرا این‌طوریه! تکلف زیاد شده؟ مردم سخت می‌گیرن برای مراسماشون، یا اینکه کلاً چه اتفاقی افتاده! ولی به هر حال هر چیزی که هست خود صاحب عزا و عروسی عملاً چیزی از مراسمشون نمی‌فهمن و بعد از تموم شدنش لهیده طوری باید یه هفته برن استعلاجی!!!

چه وضعیتی شده‌ها!!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زد و خورد زندگی!!!

سلام

حال و اوضاع چطوره؟ روزگار بر وفق مراده؟ ان شاءالله که باشه!

حبیب دل ما حالش خوش باشه! ما هم یه کاریش می کنیم! دنبال دلگرمی های کوچیک زندگی می گردیم تا زیر بار دلسردی ها گیر نکنیم!

یه نکته ای : چقدر خوبه اونطوری که من بندگی می کنم، حبیب دل خدایی نمی کنه! به یه تفاهم مسالمت آمیز رسیدیم: که اون به من نگاه نمی کنه که چی کار می کنم و نمی کنم خودش سروری می کنه و احکم الحاکمین می شه! منم هر وقت کار و خانواده و دوست و کلاس فوتوشاپ و تنیس و کلاسیک گذاشت، یه نگاه به دست اون می اندازم و شاید یادم بیفته که بدی نیست دو خط بندگی کنم! بعضی وقتا هم که از دستش شاکی می شم یه بند غر بزنم!!!

 

 

نکته تموم شد بریم سر اصل مطلب؛ این سری قرار نیست دیگه از دلگرمی ها بگم! اتفاقاً خیر خیر اصلاً خیر!!!خیلی هم برعکس به قول صورتجلسه هامون "مقرر گردید" از دلسردی های زندگی بگم! چه معنی می ده که همه اش آدم خوش خوشان بنویسه؟ مردم چی میگن؟

 

قراره از اون موقع هایی بگم که یه بارکی یه ضربه می خوری می گی اَاَاَاَه! یه ضربه ی دیگه می خوری و می گی ای بابا! ضربه ی سوم رو می خوری میگی این دیگه آخرشه و از این بدتر نمی شه! تا وقتی ضربه ی چهارم رو بخوری و بگی نه، مثل اینکه اتفاقی نبود!!!! بعد ضربه ی پنجم به این مسئله فکر می کنی که قضیه چیه؟!!!! ولی با آی کیوی پرز فرشت که کارت رو به اینجا کشونده علت خاصی پیدا نمی کنی! فقط یه چیزی دیگه رو می فهمی و اونم اینه که چرا بابا، از این بدتر همیشه امکانش هست! (البته ور مثبتش رو هم بگم: به همون نسبت از این بهتر هم همیشه ممکنه ولی کلاً چون فضا غرآلوده خیلی روی این قسمت دومش مانور نمی دیم)

 


 

بیشترین حالگیری از زندگی دقیقاً زمانی صورت می گیره که تو یه چیزی رو با صدای بلند از یکی می خوای و اون یکی به هیچی اش نمی گیره تورو و یا حتی دقیقاً برعکس خواست تو عمل می کنه! اگه چیزی رو نگی، با خودت کنار میای که نگفته بودم خوب، اگه می گفتم حتماً مدنظر قرار می دادنش، اما چون ما آدمای تیزی هستیم که راه این زیرآبی رفتن ها رو هم واسه خودمون نمی ذاریم، از همون اول همه چی رو هم می گیم! که بعداً حالگیریمون درسته باشه! چشممون کور دندمون هم نرم!!! والااااا با این نوناشون!!!! یاد آقای شیری افتادم که میخندید به اونایی که نقطه ضعفشون رو هی جلوی چشم طرفشون تکون می دن و می گن به این نزنی ها! ولی خوب ...!!! البته این خیلی مربوط نیست به این قضیه ای که گفتم! چون حرف خواسته ها بود نه نقطه ضعف ها، ولی به هرحال نکته ای بود که فیض ببرید!

داشتم می گفتم در تمام مدت حالگیری های فاز یک، دو، سه، ....، اِن؛ حداقل این امید رو به خودمون می دیم که وقتی یه چیزی دیگه خیلی دردش زیاد می شه الان موقع زایمانش می رسه، فقط چون این زایمان از نوع طبیعیه، تایم دقیق نداره، مثل سزارین نیست که متشخص بری بیمارستان، بدون درد، فارغ بشی و برگردی! هی درد میکشی و فکر می کنی این دیگه تهشه، ولی میبینی که ای بابا از اون بدترش هم هست! ولی به هر حال قراره که فارغ بشیم!

راستی وقتی که حال منو می گیرن آخ اینقدر خوب می تونم خودمو مظلوم و مغموم کنم! آی ی ی ی خوش می گذره که طرف مقابلم رو شرمنده کنم!!! آی ی ی !!! داشتم همین کارو می کردم که یکی بهم گفت این سری توی بلاگت از آدمایی بنویس که خودشون راحت نه می گن و طاقت نه شنیدن ندارن! هه J منظورش من بودم! کلاً که تیکه بهم انداخت و به اندازه ی تیکه بودنش زورم گرفت! این که بماند! ولی یه چیزیش خوشحالم کرد، اونقدرام که خودم فکر می کردم مظلوم نبودم، بعضی وقتا بعداز شوک اولیه ی ضربه های ناگهانی آدم اینقدر طفلک می شه که فکر می کنه از ازل تا ابد همینطوری طفلک بوده!!!! توهّم هم بد دردیه!!!! خودت هم غرق می شی توی افکار خودت! این به قول خودش "رفیق عزیزمون" نجاتم داد!!! حتی از اونم بدتر.... یه نگاه اجمالی هم که به عقب انداختم دیدم یه تعدادی از ضرباتی هم که خوردم خیلی آشنا بودن!!! انگاری خودم روی یکی دیگه پیاده کرده باشم!!!! راستش رو بخوای جرأت نکردم دقیق تر نگاه کنم! اعصابم نمی کشید دیگه ببینم کی رو کجا جز دادم که حالا باید کتکشو بخورم، ترسیدم گندش بالا بیاد بعداً شرمنده ی خودم بشم !!!! فکر کن! چه بساطی دارم من این وسط؟!؟؟

البته یه نکته ی دیگه هم هست! همیشه آدم ضربه هایی که می خوره در جهت ضربه هایی نیست که می زنه و نه حتی لزوماً برابر با اونا!  ولی به هر حال ما هم یه چنتایی نواختیم این وسط دیگه! خدا بده برکت!  به قول شاعر "تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد" دقیقاً ربط خاصی نداره ولی لزوماً گفتم که نباید چیزی در جهت چیز دیگه باشه!!! (جمله رو برم!!!)

زندگی بزن و بخوریست در حرکت دوار! شاید هم در انواع دیگری از حرکت های نوع هندسی!

مهم این است که زد و خورد دارد!

مهم این است که من الان درد دارم و نمی دونم چقدر درد دیگه لازمه تا یک فارغ شدن دل انگیز!

 

راستی جدای از همه ی این غرها، یه ضربه هایی هست که می خوری بدون هیچ پیش زمینه ای از ضربات زده!  مثل دایی حمیده که تصادف کرده و الان توی کماست! مثل بچه ی هفت ماهه ای که سرطان رحم می گیره و باید شروع کنه به شیمی درمانی! اینا دردای سنگینی ان که تحملش سخت تر از درد ضربه های دیگه است! حکمت این ضربه ها رو فعلاً که فقط خود حبیب دل می دونه و ما هم فقط می تونیم دعا کنیم! شما هم دعا کنید!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دلگرمی های کوچک زندگی

سلام

بالاخره بعد از یک عالمه دوری اومدم!

دقیق نمی دونم یک عالمه حساب می شه یا نه! ولی برای من و خرام که خیلی طولانی طوری هم گذشته!

حتی می تونم بگم سخت هم گذشته! ولی خوب گذشته دیگه!

این سری می خوام یه خورده از اخلاقیات بگم

این که جدیداً فهمیدم گونه ی ما از نوع بشر،تا به چه حد نسبت به رفتار بقیه متأثر است! وقتی که با یه اخلاق بد حالمون گرفته می شه و با یه رفتار خوب خیلی خوشحال و پر انرژی میشیم!

می خواستم این سری از خوش رفتاری هایی که جدیداً خیلی روم تأثیر گذاشته بگم! خوش سر و زبونی هایی که از کسی چیزی کم نکرده که برعکس کلی هم اورده روشون!

البته، خوش رویی و خوش سر و زبونی رو با زبون بازی قاطی نکنین یه وقتی که کل مطلب زیر سوال می ره! منظور من دقیقاً الان اون برخورداییه که می تونه خیلی عادی، سرد و بی تفاوت صورت بگیره اما اینطوری نمیشه! با یه لبخند، یه شوخی، یه حرمت، یه حواس جمعی به موقع تبدیل می شه به یه برخورد دوست داشتنی که حتی می تونه روز آدم رو بسازه!

مثلاً داشتم فکر می کردم که چقدر خوب بود که رئیس اداره من با این که من تو اوج کارها داشتم می رفتم مسافرت و مطمئن بودم که ترجیح می داد این کار رو نکنم، موقع رفتن دم آسانسور از من پرسید پروازت چیه؟ وقتی گفتم زاگرس – بوئینگ! گفت خدا رو شکر، توپولوف نباشه!!!!سعی کن این چند روزه اصلاً به کار فکر نکنی و حسابی استراحت کنی ، چون لازمت داریم!!!  به این می گن دلگرمی از شعور یه رئیس!!!!

و یا اینکه چقدر خوبه که پرستار بیمارستان کسری وقتی به من می گه باید دوتا قرص بعد نوار قلب بدم به آناهیتا خودش یه لیوان آب می ده دستم!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه پرستار !!!!

چقدر خوبه وقتی کلاس فتوشاپ من تموم می‌شه استادم می‌گه به من میل بزنید آدرس وب‌سایت‌هایی که می‌تونه کمکتون کنه‌رو براتون سِند کنم، یا هر مشکلی که داشتین شماره تماس و آدرس ایمیلم اینه!!! به این می‌گن دلگرمی از آموزش یه استاد !!!!

چقدر خوبه که وقتی تو بعد کلی گشتن و هیچی پیدا نکردن می ری توی یه مغازه واسه خرید فروشنده بهت اب خنک می ده و می گه خانوم معلومه خسته این بفرمایین بشینین!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه فروشنده !!!!

چقدر خوبه که وقتی به دوستت می گی سرم درد می کنه تو اولین مغازه که می دونه قرص داره می پیچه تو و برات یه ورق پانادول می گیره!!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه دوست !!!!

چقدر خوبه که وقتی می خوای بری مرخصی و یک عالمه کار روی سرت ریخته، همکارت می گه نگران نباش من هستم!!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه همکار !!!

چقدر خوبه که من زنگ می زنم شعبه تبریز، با این که کارشون یک عالمه ایراد داره ولی اینقدر خوب صحبت می کنن که دلم نمیاد چیزی بهشون بگم که ناراحت بشن! به این می گن دلگرمی از ... ما نمی دونیم چی چی!!!!

آخ آخ چقدر خوبه که من اگه وقت نداشته باشم برم شعبه خیالم راحته که یه حانیه ای هست که شعبه رو میاره برج !!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه دوست خوب!!!

و خیلی چیزای کوچیک دیگه که دارن می شن دلگرمی های زندگی بزرگ ما!!!! اونم الانا که بند دلمون بسته به یه تلنگر کوچیکه! توی این روزای دلگیر، دلگرمی های کوچیک خیلی می چسبه! کانه شربت آبلیموی تگری توی گرمای ظل تابستون!

وقتی که می بینم این همه دستاورد با کمترین هزینه به دست میاد و رسماً خودم بنده ی همین دلگرمی ها میشم، دارم فکر میکنم که چقدر حیفه که ما باعث دلگرمی بقیه نباشیم! به قول دوست شاعرمون: "اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته" خرجی نداره در اون حد! به امتحانش می ارزه! ترای ایت!!!!:))0

به نام یگانه منبع گرمایش دل ما!!!!!

 

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۳/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

اندر احوالات خرسواری:))

اولْ سلامْ، به اونی که امیدواریم سر حبیب دل باشه

دومْ سلامْ، به بقیه!

احوالتون چطوره؟ امیدوارم که خوب و خوش باشید!

در راستای ادامه دار بودن تضادهای بی نظیر زندگی جا داره که اول این شعره رو یه بار دیگه اینجا بیارم:

گاهی گمان نمی کنی و می شود*** گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است*** گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست*** گاهی تمام شهر گدای تو می شود

 

 

گاهی سوار خر مرادی*** گاهی خرت تو دیوار می رود!

گاهی نه تنها خرت تو دیوار می رود *** بلکه تو را هم به زمین می کوبد!

گاهی نه تنها خرت تو دیوارمی رود و تو را هم زمین می کوبد*** چه بسا از روت یورتمه هم برود!!!

 

قدیما راجع به خر سواری نوشته بودم، همون خر مراد و باقی ماجرا، یه ری‌ویوی کلی داریم و ماجرا رو یه‌کمی بسط می دیم!

 

مواقعی پیش می‌آد تو زندگی که همه‌چی آرومه، من چقدر خوشحالم! مواقعی هم پیش می آد که همه چی آروم هم نیست، اما کماکان من چقدر خوشحالم! این بازه‌های زمانی همانا زمان‌هایی هستند که گوییم من بر خر مراد سوارم!

ولی زندگیه دیگه!‌ آدمیزاد همیشه روی خر مرادش نمی‌مونه! گاهاً‌ پیش میاد که چی می‌گن؟ خر سواره و من پیاده!

 

یه موقعی هست آدمی که خودش سوار خر مرادشه، عنان اختیارش رو هم به دست داره، از سر خریت و خوشی زدن زیر دل، شاید از خرش بیاد پایین! جوّه دیگه می گیره! پیش‌آمده! پیش‌میاد!

 

اما زورش می دونی از چیه؟ این که خرتو یکی دیگه بکوبه تو دیوار! اصلی ترین حالتش هم همینه! آخه عموماً آدما که مغز خر نخوردن که بخوان از خر مرادشون بپرن پایین! یکی دیگه براشون زحمتش رو می کشه!

حالا اون زور هم به درک، می دونی از اون بدترش چیه؟ که تو رو از خرت به شیوه ی کاملاً منطقی ای بندازن پایین! یعنی خودت هم بهشون حق بدی که از خر مرادت بکشنت پایین! خیلی منطقی و بی سر و صدا یهو می بینی با خرت رفتی تو دیوار، کبود و لِه طوری، نظاره گر خرتی که داره به شدت رو تو ملق می زنه!!! و به طرز مزخرفی هم همه چی قابل پیش بینی بوده ولی همیشه از پیش بینی کردنش طفره رفتی! و به طرز از اون مزخرف‌تری هم همه چی توجیه پذیره! و از اون هم بدتررررر! حتی نمی‌تونی به خودت حق بدی که هی بابا، خر از روت رد شده ها! درد داری! می تونی یه مقداری کولی بازی در بیاری، ننه من غریبمی، چیزی!!!! این سِر شدگی مذمن بعد از خرکوبی های منطقی دیر زمانی است که عجین روح ما شده!

از اول می گن: چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی!!! ولی من که از اول ترش گفتم، مقوله، نوعی از انواع مقولات خرکی بود! بعضی وقتا با اینکه می‌دونی باید از خرت بیای پایین، خودتو می زنی به اون راه که حداقل یه مسیر، به اندازه پیچ های جاده مال روی امامزاده داوود، حال خرسواریتو ببری!!! گزاره های این چنینی اینجا کاربرد دارند: "دم را غنیمت بدان"، "در لحظه زندگی کن"، "حالا تا فردا کی مرده و کی زنده؟!"

راستش رو بخواید به نظرم کسی که با یه چنین دیدی خر سواری می کنه با این که باز هم مجبوره بره تو دیوار- مثل اون همشهریمون که پوست موز می بینه و می گه : اه ه ه ه ه دوباره باید بخورم زمین!!!- ولی حداقل با چشم باز می ره تو دیوار! یه خورده خیر سرش آمادگیش بیشتره!!!! ضربه مغزی نمیشه ان شاءالله!!!!

تو این شیوه ی خر سواری دارم به درجه ی پی اچ دی نائل می شم، گوش شیطون کر!!!! الان هم دارم روی تزم کار می کنم! به مدد اساتید راهنمای خوب زودتر جمعش می کنم و می ریم سراغ دفاع!

از هیچی به اندازه ی اون سِر شدگی منطقی اش بدم نمیاد! و اینکه حتی نتونی به خودت حق درد کشیدن ناشی از کوفتگی رو بدی!

البته بهتر از اینه که همه اش به خودت به طور غیر منطقی حق بدی و ضجه مویه کنی! ولی دلم خر سواری ممتد می خواد! همچینی باد بزنه تو موهات! خودت بپری بالا پایین! (لانگ شات، دشت شقایق، توی غروب آفتاب، یا حتی طلوعش فرقی نداره)

البته یادمون نره که یه علت عمده این سِر شدگی لطف سرحبیب دله و از قوانین اون ناشی می‌شه! همون قانونی که می گه هیچ چیزی توی این دنیای فانی پایدار نیست و اون یکی که می‌گه همه چی در جهت رشد و تعالی آدمیزاده‌است.

ولی بیاین یه کاری کنیم، اگه درد داریم حق بدیم به خودمون که به اندازه دردمون جیغ بزنیم و یا حتی نعره! نه بیشتر! همون قدر! لامصب قد کشیدن و استخون ترکوندن درد داره! می‌فهمی؟؟

 

من با دست انداز و مانع طی مسیر مشکلی ندارم ولی اینکه کلاً هی مجبور شی بین راه خر عوض کنی خیلی زور داره!

راستی من و خرام حالمون خوبه! گفتم که داریم تیمی روی پایان نامه کار می کنیم! به عبارت بهتریم داریم چَلِنج می‌کنیم! خدا بخواد بعد آناهیتا دفاع داریم!!!

راستی تر، به بقیه مربوط نیست که تو و خرت کجای میدونین، ساده ترین چیزی که می تونی به بقیه هدیه بدی روی خوشته! جدیداً یه خورده دارم اینو می‌فهمم! پیشرفتم بدی هم نیست!

تک مخاطب نوشت: بعضی وقتا تو فکر می کنی حق با توئه، یکی دیگه فکر میکنه حق با اونه، حتی خرت هم ممکنه این وسط حق و حقوقی برای خودش قائل باشه! بالاخره دیگه! اینجور وقتا بحث بی فایده است! قالوا سلاما! یاد یکی دیگه از خرام افتادم که تو دیواره، دردم اومد! هر از چند گاهی هم به عنایاتی اعم از بلست‌های کنایی، حذف اسمم از شعر و ... لگدی،‌ سمی، چیزی نثارم می‌کنه! کلنجار رفتن با این خره‌رو گذاشتم کنار فعلاً رمقی نیست! طبق قوانین سر حبیب دل: این نیز بگذرد!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٢/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

شیطان بود یا نبود!!!؟

سلام!

حال و احوالتون چطوره؟

منم خوبم شکر خدا!‌ خیلی خوبم! بعد از یه چند وقتی یه اتفاقی افتاد که یه عالمه خوشحالم کرد!

چی شد که این سری اومدم، یه اتفاق ساده و در عین حال عجیب بود!

کیف مدارک ماشینم رو گم کرده بودم، خیلی هم پکر بودم، هر طور حساب می‌کردم اعصاب دویدن‌هاش رو نداشتم، از هر کسی هم می‌پرسیدم اگه گواهینامه و کارت و بیمه ماشین رو گم کنی چه اتفاقی می‌افته، هی می‌گفت بدو سریع، زود، اعلام مفقودی کن! سهل انگاری نکن! خطرناکه! واویلا!!! خلاصه که اصلاً حال خوبی نبود،‌ اونم تو اوضاع بلبشوی اخیر و بدو بدوهاش! همه‌جا رو زیر و رو کردم، به همه سفارش کردم بگردن، به همه سفارش کردم دعا کنن پیداش کنم، نذر!!!! حتی خدا رو تو رو در واسی هم انداختم، نذرم رو جلو جلو دادم!!

دیروز ندا گفت من خواهر زاده‌ام هر وقت چیزی رو گم می‌کنه از شیطون کمک می‌گیره! یه شعری داره می‌خونه: شیطون شیطون پیدا کن، آردت می‌دم برا زنت حلوا کن! J نمی‌دونم درست گفتم این سری یا نه! ولی تو همین مایه‌ها بود! گفتم خوش به حالش کاش برای منم پیدا می‌کرد!!!L

 آخر شب بعد کلی خستگی و زیر و رو کردن همه‌جا، دیگه نا امیدِ نا امید شده بودم، دیگه گفتم چی کار کنم،‌ الکی وقت رو بیشتر از این تلف نکنم و فردا برم پلیس + 10! بعد یادم افتادم که اه ه ه ه ه، بیلیچینگ دندون مونده! باید یه نیم ساعت دیگه بیدار بمونم! توفیق اجباری گفتم برم اینترنت حداقل نیم ساعته‌رو دووم بیارم! همین شعره‌رو بلست کردم! کلی سر خدا غر زدم! کلی سر دوستام غر زدم و دیگه رو به چلوسیدگی بودم که علی پی ام داد! منم که یک بند با آیکون L جواب می‌دادم! حالم بدتر از این هم شد وقتی که بهم گفت بیمه المثنی نمی‌ده!!!!

پرسید نمی‌دونی کجا گم کردی؟

می‌خواستم موهامو بکنم!!! – اگه می‌دونستم کجا بوده که دیگه گم نبود، پیدا بود!!!!

گفت نه منظورم اینه که مثلاً سر کار گمش کردی، تو خونه گم کردی؟!...

کماکان داشتم فکر می‌کردم خنگ که نیستم!!! می‌فهمم چی می‌گی! ولی نمی‌دونم!!!

... تو ورزش گم کردی؟!

یهو جرقه‌رو زد! ورزش، ورزش، هان؟! ورزش! دیدم تنها جایی که ندیده‌بودم کیف راکت تنیسم بود که از دو هفته قبل بالای کمد گذاشته بودمش!

-w8 کن 1min!!!!

وای ی ی ی ی باورم نمی‌شد! ساعت یه ربع به یک نصفه شب،‌ اینطوری بتونم پیداش کنم!

رو هوا بودم!‌ از ذوووووق!

اینقدر ذوق کرده بودم که دیگه نمی‌دونستم چی کار کنم! مجبور بودم که فقط ذوق اینترنتی کنم! یا انگشتم رو بکنم توی پریز برق!!!!!

\:D/, \m/, : D,….

خلاصه که چنتا نکته‌ی باحال قابل استخراج داشت این حادثه که من تا اونجاشو که فهمیدم براتون لیست می‌کنم، مهم نیست مدارک من چقدر برام مهم بوده یا نه ولی نتایج مهمه، بعضی وقتا اتفاقات ساده نتایج مهم‌تر و پیچیده‌تری رو می‌دن:

١- زندگی جدید داره رو به سمت مکانیزه و الکترونیک می‌ره! حتی شیطون هم اگه بخوای ازش کمک بگیری باید تو اینترنت درخواستت رو ثبت کنی!!!

٢- فاصله‌ی بین غم و شادی آدما خیلی خیلی خیلی کوتاهه! یاد اون عبارت معروف افتادم، قلب دو تا اتاق کنار هم داره،‌ تو یکیش غم خوابیده تو یکیش شادی، وقتی شاد می‌شی،‌ اینقدر بلند شادمانی نکن که غم بیدار شه، و وقتی که غصه می‌خوری اینقدر بلند غصه نخور که شادی نا امید شه!

تبصره1: البته ما از اونجا که یه مقداری کولی هستیم، هم بلند غصه می‌خوریم،‌ هم بلند شادی می‌کنیم، ولی خوب بهتره که رعایت کنیم!

٣- همه‌ی کارای این زندگی یه علتی داره، حتی اگه تو نفهمی، حتی اگه تو مقاومت کنی و پدر و مادرت هم بیان جلوی چشمات،‌ ولی همیشه یه حکمت بالاتری توی حوادث هست که حتی اگه برخلاف میل تو باشن،‌ بعداً خیریتش رو می‌فهمی! بی‌خود نیست که می‌گن: یاحکیم!

۴-چقدر خوبه که یه کسی که اینقدر حکیمه حواسش به کارای آدم باشه و به دادش برسه! مرسی حبیب دل!

۵-باز هم یادمون باشه که خدا ممکنه درای جلومون رو ببنده ولی بعدش درایی رو جلو رومون باز می‌کنه، از یه طریقی که هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردیم!

۶- همه آدما وسیله‌های اجرای طرح‌های خوب خدان! نه من می‌دونستم علی می‌تونه کمکم کنه، نه حتی خودش! ولی وقتی کسی انتخاب شده باشه که وسیله بشه، دیگه می‌شه!

کاش ما رو برای طرح‌ قشنگاش وسیله کنه! مثل علی!

یاد ملاصدرا بخیر که می‌گفت:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی‌زمان

اما:

به قدر فهم تو کوچک می‌شود،

به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

به قدر ایمان تو کارگشا می شود،

...

پدر می‌شود یتیمان را و مادر،

برادر می‌شود محتاجان برادری را،

امید می‌شود ناامیدان را،‌

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را،

مدارک ماشین می‌شود مدارک گم کردگان را،

علی می‌شود مژگان را،

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را!!!!

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح!!!!

تبصره٢: ما هیچ کدوم این شروط رو هم رعایت نکردیم و شد!

٧- آخر سر شیطون بود کمک کرد،‌ خدا بود کمک کرد،‌ ما که نفهمیدیم کی چی کار کرد، ولی به قول مامان ندا، اگه شیطون هم کمک کرد، خواست خدا بوده! و عجب جمله‌ای بود اینکه شیطان سایه‌ی تاریک خداست روی زمین!

حق

بعداً نوشت: نمی‌دونم چی شده که آذرخش‌ها، خانوادتاً در بلاگ من حضور فعال دارن، از مادر و پدر بگیر تا خواهر و خواهرزاده! با تشکر از خانواده محترم آذرخش، فراهانی،‌ قبادی، طبق معمول خانواده معزز شیری! و با حضور افتخاری ملاصدرا!!!

بعداً تر نوشت: راستی این عکس خیلی مربوط بود با یه خورده تحریف با اجازه می ذاریمش:)

بالاخره شیطان بود یا نبود؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٢/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بابا عزیزم رفت!!!:(

ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

 

من مانده ام مهجور از او، درمانده و محروم از او

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می رود

 

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

 

 

سلام، شنیدید خبر جدید رو؟ که بابا عزیز هم رفت! یه سفری رفت که همه مون یه روزی باید بریم!

19 فروردین ساعت حول و حوش 12 و نیم ظهر بابا عزیز روحش رفت! حدودای ساعت 5 بعداز ظهر هم جسمش رو بردن!

 

اینقدر دور و برمون شلوغ بود و کار زیاد بود که هنوز نتونستیم به این فکر کنیم و ببینیم که چقدر جاش خالیه!

موقعی که داشتم تند و تند گل های مریم رو توی گلدون می چپوندم و درگیر تور مشکی و روبان بودم، برای خرما و حلوا و گلدون، یهو به خودم اومدم و دیدم که هنوز وقت نکردم یه فاتحه براش بخونم!!!

 

آره، هنوز داغیم! هنوز نفهمیدیم! وقتی می فهمیم جاش خالیه که ساعت 6:30 بشه و کسی نباشه که بهمون گیر بده که اخبار کانال 5 رو بیاریم!

 

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که بعد از ساعت 12 نصفه شب دیگه نگران کسی نباشیم که نور چراغ تو هال اذیتش کنه!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که اگه شام نریم سر میز، کسی به بقیه پیله نکنه که پس این بچه کوش؟!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که پفیلا بخوریم و کسی نباشه که نگران بالا رفتن فشار خونش باشیم!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که ساعت اتاقش خواب بمونه!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که دیگه مو سفیداش تو برس دستشویی جا نمونه!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که موقع لباس پهن کردن پیژامه سورمه ایش قاطی لباسا نباشه!

-          وقتی می فهمیم جاش خالیه که به جای خودش تو اتاقش واکرش رو بینیم!

-          وقتی خواستیم بریم حموم و نگران هیچ کس نباشیم که شاید احیاناً به صورت فورس ماژور بخواد بره دستشویی، اونموقع است که می فهمیم چقدر جاش خالیه!

-          وقتی موقع جارو کشیدن هال، کسی به زور پاهاشو بالا نگیره که زیرش رو جارو کنیم، اونموقع است که می فهمیم چقدر جاش خالیه!

-          وقتی کسی نباشه که گیر بده شبکه خبر رو بیاریم به جای فارسی وان، اونموقع است که می فهمیم چقدر جاش خالیه!

-          وقتی تسبیحش روی دسته مبل بیکار افتاده باشه، اونموقع است که می فهمیم چقدر جاش خالیه!

 

آخ که اگه داغیمون بره چقدر می فهمیم جای برکت خونه مون خالیه!!!!

 

آخ بابای من، دیدی دیگه چقدر راحت شدی؟!؟

دیدی دیگه لازم نیست برای اینکه دو واحد خون بزنی تو بیمارستان، کلی این در و اون در بزنیم؟!؟

دیدی دیگه لازم نیست برای بیمارستان بردنت دیگه لازم نیست با صندلی سه نفره، سه طبقه رو پایین ببریمت با کلی دردسر و تو هم کلی معذب بشی و ما هم کلی بد و بیراه به خودمون بگیم که چرا یه آسانسور نداره خونمون؟!؟

آخ بابا!!! دیدی دیگه راحت شدی و لازم نیست از تو دماغت لوله بکنن توی معده ات؟!؟

دیدی ، بابا دیدی لازم نیست دیگه حرفارو داد بزنیم تا با گوشای سنگینت بشنوی؟!؟

دیدی دیگه احتیاجی به اون تخته وایت برده نداریم که اخیراً روش برات می نوشتیم؟!؟

آخ بابا!!! دیدی دیگه لازم نیست معذب ما باشی واسه مریضی ات؟!؟

آخ بابا دیدی که چه به موقع رفتی و همه کاراتو کردی بعد رفتی؟!؟

بابای من، دلم واسه قیافه مهربونت، موهای سفید نرمت، دستای تمیزت، خالکوبی درخت کاج روی ساعدت، قران خوندنت، گوجه خرد کردنت، هواشناسی گوش کردنت، نفس کشیدنت و بودنت کنارمون تنگ می شه!

 

بابا برامون دعا کن!

تو که به دعای ما احتیاجی نداری ولی ما هم برای تو دعا می کنیم  که عریضه خالی نمونه!

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا انزلناه فی لیلت القدر*و ما ادراک ما لیلت القدر*  لیلت القدر خیر من الف شهر* تنزل الملائکت و الروح فیها باذن ربهم من کل امر* سلام هی حتی مطلع الفجر*

 

 

آخ که چه بارون رحمتی داره میاد! دعامون کن بابا جان!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بر سر آنم که گر ز دست برآید...

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

*

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر رهرویی که در گذر آید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به در آید

*

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

 

اولین پست سال 1389 به من و همگی مبارک!

سال نو که شروع می‌شه همیشه همراه می‌شه با کلی قول و قرارایی که به خودمون و حتی بقیه می‌دیم که تو سال جدید باید انجامشون بدیم!

همه چی با یه انرژی خاصی خبر از تغییر و نیاز به تغییر می‌ده! هر چند که تو عید همه‌رو یه کرختی خاص بهاره می‌گیره، ولی روح اون زیر واسه خودش غلیاناتی داره!!! هی داره حساب کتاب می‌کنه! هی داره دو دوتا چهارتا می‌کنه! جمع بندی می‌کنه! نتیجه گیری می‌کنه! قضاوت می‌کنه! برنامه می‌ریزه! درصد می‌گیره! ... خلاصه که بیکار نیست! یه کارایی می‌کنه!

هر چقدر هم که خوب بوده باشی، بازم احتیاج به تغییر داری تا بهتر از اونی بشی که بودی!

تا خود حبیب دل جا هست واسه بهتر شدن! یعنی تا لامکان و لازمان! یعنی تا ابدیت! یعنی تا آسمون هفتم! یعنی تا پشت کوه قاف! یعنی سیمرغ!!!!

یه بار پرسیدم بازم می‌پرسم، یعنی چقدر فاصله‌است بین منی که منم و اونی که اونه؟!؟

یاد این شعره افتادم

خدایا فاصله‌ات تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه ؟!؟

به هر حال من که سعی می‌کنم تو راه باشم! ولی خودش باید بطلبه، مثل همیشه که طلبیده!

 

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت

دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم؟!

مددی گر به چراغی نکند آتش طور

چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم؟!

 

حق

 

پ.ن.1. چقدر ادبی شد این سری!!!

پ.ن.2. اگه راست می‌گی "م" بده!!!

پ.ن.3. عکس افتخاری آقای آذرخش معظم گذاشته شده!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سالی که گذشت:)

 

 

همه می دونن که امسال سال گاو بود

البته نه

مثل اینکه یه سری ها هم شاید ندونن

به هرحال! سال گذشت، یعنی هنوز کامل کامل که نگذشته ولی بالاخره که چی؟

قبلاً هم گفتم دیگه یه خاصیتی داریم که تا مطمئن نشیم یه چیزی کاملاً داره میره قدرش رو نمی دونیم

دوباره دیدیم داره یه چیزی می ره و بدو بدو اومدیم جمع بندیش کنیم! که مثلاً ما هم بله! خودمون داریم می بندیمش فکر نکنین که از دستمون داره می ره خودش و ما نمی تونیم کاریش کنیم!

 

تو تولدم هم گفتم! همیشه از 24 سالگی یه توقع دیگه داشتم، اولش فکر کردم برآورده نمی کنه امسال، ولی مثل اینکه کرد، نه صد در صد ولی من از 20 بهش 17 دادم می شه به عبارتی 85% (با تشکر از همکاری دوستمون فراهانی کبیر)!!!

خیلی سختی ها داشت، خیلی دلهره های فردی و جمعی داشت، چیزایی دیدیم که هیچ وقت دوست نداشتیم تو خواب هم ببینیم، امید و ناامیدی، همدلی، نگرانی، غم، ترس، توکل، حرکت، جوشش، چیزایی بود که تو جامعه خیلی دیدیم! چیزایی که من خیلی وقت بود از مردم نه دیده بودم و نه توقع داشتم دیگه ببینم، ولی دیدیم!

سالی بود که من با صنعت مواجهه آشنا شدم!

وای سال رو در رو شدن من بود با اکثر اون چیزایی که آزارم می داد! سال جهاد نصفه نیمه ی من بود!

سالی بود که پر از تجربه های قشنگ بود!

سال خاله شدن من بود و اومدن یکی از نفس های زندگیم! گوله نمکم سامیــــــــــاری!

سفرهای خوب داشتم، هم سفرای خوب داشتم! جاهای خوب رفتیم!

کلاسای خوب رفتیم و استادای خوب داشتیم!

سال سر و سامون گرفتن یه سریا بود!

سال همکارا و دوستای خوب بود!

سال حرف های منطقی! تیکه کلام های تکراری! سال دعوا کردن با دینا!!!!! سال برج العرب و برج امارات! سال جابنغو! سال میزگردهای فلسفی فرهنگی صبحونه جمعه ها! سال اردک آبی و شیرینی! سال درک هم تولدی! سالی که من یه دوست مجازی رو بالاخره تو کیش سر پل صراط (پله برقی) دیدم!!!!!

سالی که مامانم به من پول بنزین آزاد داد!

سال اومدن یه سری آدما!

سال رفتن یه سری آدما!

سال ملاقات من با یه ورایی از خودم که تا حالا ندیده بودم!!!

بعضی وقتا کف کردم از خودم که چقدر می تونم خوب باشم و بعضی وقتا هم گرخیدم که چقدر می تونم گند باشم!!! بعضی وقتا هم جدای از خوب و بد کلاً کف کردم از خودم!

خلاصه که امسال هم رفت!

حانیه و علی دوتا پست برای سال نو گذاشتن که خیلی قشنگ بود و حرف دل

منم گفتم بدوئم تا سال تموم نشده، آخرین قلمفرسایی های سال 1388 رو بکنم! سال 88 هم داره تموم می شه، 8/8/88 هم گذشت، مایکل جکسون هم مرد، جومونگ هم تموم شد، بنزین هم ازاد شد، خوشه ها هم مشخص شد، ما هم رسمی نشدیم، هنوز هم تی تابه رو به خره پس ندادن و می گن تی تاپ های بهتری تو راهن ما هم نشستیم به امید همین حرفاJ

خلاصه که بهترین دعا رو برای سال جدیدی که تو راه برای همه تون می کنم:

یا مقلب القلوب والابصار

یا محول الحول والاحوال

حول  حالنا الی احسن الحال

 

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

امید مادرانه:)

 

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی


تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی

 

توی دورانی که از بعضی فشارها آدم دل‌درد می‌گیره عجیب این شعر چسبید!

مرسی از شهرزاد!

نمی‌دونم ما کم طاقت شدیم، یا کجا چه خبر شده؟

پریشب برای سال نو ماش ریختیم تو کاسه که سبز شه! مرسی از مامان، که نمی‌ذاره یادمون بره دوباره سبز شدن‌رو، مرسی که یادمون می‌ندازه که کلی چیزای خوب تو راهن و دارن جوونه می‌زنن! مرسی که یادمون می‌آره بعد از هر زمستونی بهاری هست و بعد از هر سختی، آسایشی!

من اگه می‌دونستم با یه مشت ماش اینقدر خوشحال‌ می‌شم هر روز گونی گونی ماش می‌ریختم تو کاسه! ولی نه! کیفش به اینه که مامان بده دستت و تو مشت کنی، چشماتو ببندی و نیت کنی و بریزی! به امید حق

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

انتخاب

 

 

سلام

خوش می‌گذره؟ بـــــــــــــــــله

برای آنکه در زندگی شخصی قابل اعتماد و نه دمدمی‌ باشیم، باید دست به انتخاب بزنیم و این لزوماً‌ به معنای راضی نگه‌داشتن بقیه نیست!

فکر کنم جیمز هولیس اینو گفته بود! و طبق معمول وقتی درگیر انتخاب می شی این جمله‌ها میان طرفت! یا فکر کنم وقتی درگیری می‌فهمی‌شون! انگار گیرنده‌هات فعال‌تر می‌شه!

بعضی‌ دو راهی‌ها و انتخاب‌ها واقعاً سخت و نفس‌گیره! در حدی که دوست داری یهو منکر همه چی بشی و بذاری بری! تکنیک بغلی بگیر!

ولی حیف از این‌ "بغلی" که همیشه دستش بنده و نمی‌گیره!!!! یعنی شایدم بعضی اوقات هم بخواد محبت کنه و بگیره ولی یه طوری می‌گیره که همون نگیره بهتره! حقیقت فوق‌العاده‌ سنگینیه مبنی بر این‌که فقط خودتی! و همه چی با توئه! مسئولی، مسئولی، مسئولی! یه سوال معروف اینجور وقتا به ذهن متبادر می‌شه و اون اینه که "چرا مــــــــــــــن؟؟؟"! من نمی‌فهمم چه معنی داره!؟ الان فقط دارم بار مسئولیت‌ها رو می‌بینم انگار! اگه نخوایم به عدل حبیب دلمون شک کنیم، باید یه نسبتی بین مسئولیت‌ها و اختیاراتمون برقرار باشه! و وقتی که اینقدر مسئولیت همه‌اش برای ماست یعنی وُووواااااه ه ه ه ه که چه‌قدر دست ما می‌تونه باز باشه و چه امکاناتی می‌تونیم داشته باشیم!؟!

نمی‌دونم تا کی قراره کور مکوری بازی در بیاریم و امکانات و اختیارات و وسعت دستمون رو ندیده بگیریم!؟ چقدر این جمله به دلم نشست: " تو آن شاهزاده‌ای هستی که خواب دیده گدا شده است!!! "

و من نمی‌دونم دقیقاً کی قراره که از خواب بیدار شیم!؟ امیدوارم که آهسته، بیدار شویم!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بابا عزیز

سلام

 

بازم من اومدم و یک عالمه حرف!

بازم من اومدم آب زردآلو خورده طوریJ

این سری یه خورده فک کنم غمگین بشه ولی خوب مشکلی نیست! غم هم بالاخره جزیی از مواجهات همین زندگیه!!!

دیروز به طور قطعی بیماری بابا بزرگ مشخص شد و اینکه به علت سن بالا دیگه به نفعشه که طرف خیلی از درمان‌ها نرفت!

اینطوریه که آدم‌رو کم‌کم برای خداحافظی و دل کندن آماده می‌کنن! البته هیچی که توی این دنیا معلوم نیست! عین همون مَثَل من افتادم و تو مُردی!!! کی می‌دونه که کی زودتر می‌ره و کی دیرتر ولی به هر حال منطقاً و طبق قانون احتمالات که بخواد بررسی بشه ...

نمی‌دونم دقیقاً از کجا باید بگم! از خاطرات بودنش بگم یا از حالا که ...

ناراحتی اصلی از رفتنش نیست انگار، از درد کشیدن الانشه! یه جورایی انگار هیچ‌کدوممون رومون نمی‌شه که بگیم بازم بمون!

اینکه چرا هیچ وقت تا حالا ننوشته بودم ازش و الان شروع کردم یه ذره‌اش بر می‌گرده به اون خاصیتی از آدما که تا مطمئن نشن یه چیزی واقعاً‌ آخراشه قدرشو کامل نمی‌دونن و یه ذره دیگه‌اش هم بر می‌گرده به این‌که الان دلم خواست یه جمع بندی بکنم بودنش و معنی بودنش رو برای خودم!

از مدرسه بگم و دفترهای تهیه و توزیع کالا که برامون با خودکار قرمز خط‌کشی می‌کرد.

از موقعی بگم که مامان فران زنده بود و می رفتیم خونه‌شون و همیشه برای صبح‌های جمعه نون بربری تازه می‌گرفت!

از وقتی بگم که من قد کشیده بودم و بلند تر از مرجان بودم اما کماکان چون بچه‌ی آخر بودم و فکر می‌کرد من بچه‌ام کارارو می‌داد به مرجان و وقتی مرجان اعتراض می‌کرد می‌گفت: "این که بچه‌است قدش نمی‌رسه!"

از قند شکستن و آلبالو پاک کردنش بگم که تا وقتی یکی از برق نمی‌کشیدش تا حد هلاک از خودش کار می‌کشید.

از وقتایی بگم که منتظر می‌شد هرکی هر چی دوست داره بخوره و بعد خودش شروع می‌کرد!

از مُهرش بگم که بسته به ناخن‌گیرش و هر وقت پست‌چی حقوق بازنشستگی‌شو می‌آورد من با مُهرش می‌دوییدم پایین براش حقوقش رو بگیرم، که بعدش بهم پول بستنی بده!

از سمعکش بگم که صدای سوتش همیشه بلند بود و درگیرش بود!

از وقتی که بگم که اگه می‌خواست یه قرصی براش بخریم جلد قرص رو با قیچی می‌برید و می‌داد دستمون که اشتباه براش یه چیز دیگه نگیریم!

از موقع‌هایی بگم که حرصش در میومد و می‌گفت "زیر زیر نکن" J))

از موقع‌هایی بگم که روان مامان رو واسه دور انداختن زیر پیرهن قدیمیش شاد می‌کرد!

از اون موقعی بگم که با ذوق و شوق غذا براش می‌پختی ولی هیچ وقت تعریف نمی‌کرد؛ اگرم غر می‌زدی می‌گفت: "حالا مگه چیز جدیدی اختراع کردی؟!"

از دکتر بردنش بگم که هر وقت دستش رو تو دستم می‌گرفتم تا از خیابون ردش کنم فکر می‌کردم چقدر آدم خوب و مهمی‌ هستم!

از وقتی بگم که دکتر معماری به قول خودش گوشش رو کور کرده بود و یه چیزی هم طلبکار شده بود ازش!

از اون روزی که اسم "سامیار" رو برای اولین بار شنید و هی نفهمید؛ "کامـــــــــــــــــیار"؟! "کامـــــــــــــیاب"؟! "کامراااااااان"؟! و آخرش هم بی‌خیالش شد و گفت "هر چی که هست نامدار باشه بابا جان"!!!!

از وقتی بگم که توی بیمارستان میلاد به خاطرش داشتم همه طبقه‌رو فر می‌دادم و رو مخ همه‌ی پرسنل دولتی رفته بودم!

از حالا بگم که یه روز حالش خوبه و یه روز بد! که اگه یه بار هوس عدس پلو کنه، ما ذوق می‌کنیم و یه ساعت بعد که همه‌چی میاد بیرون، خوشی‌ ما هم از دماغمون در میاد!

از حواس جمعش بگم که با همه‌ی این حال بدیش حواسش به ساعت دیواری اتاقش هست که چون داره باطریش ضعیف می‌شه هی عقب جلو می مونه و سفارش باطری ساعت می‌ده!

و ...

از بی‌سر و صدا ترین حضور مبارک خونه‌مون بگم که صدای ناله‌هاش دیگه خیلی غم‌انگیز شده!

بیشتر از هر چیزی، همیشه، عزتش رو خواستیم! به حرمت اسمش که عزیزاللهِ، از همون حبیب دل می‌خوایم هرجا که صلاح می‌دونه عزیزش باشه، عزیز نگهش داره!

حق

 

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

یک تجربه، یک درس، یک نصیحت:)

من دیروز سر کار با یه درس جدیدی مواجه شدم! اینکه اگه می‌خواهید برای هر کسی خصوصاً همکار در محیط کار رسمی دولتی لینک یه وبلاگ رو بفرستین دقیقاً لینک همون پست مد نظرتون رو بفرستین نه لینک کل بلاگ یا سایت رو! اونم بدون اینکه از محتویاتش خبردار باشین!

ماجرا از این قراره که دکتر شیری یه لینک گذاشته بود توی سایتش با یه تیتری توی این مایه که "آیا هنوز به اهمیت زبان انگلیسی پی نبرده‌اید؟" متنش رو خوندم جالب بود! از زبان یه آقایی بود که چند سال بود که تو سانفرانسیسکو زندگی می‌کرد و تجربیاتش رو در زمینه زبان انگلیسی توی امریکا طبقه بندی کرده بود! از اونجایی که من دو تا همکار دارم اینجا که تازگی گیر دادن به زبان و امتحان IELTS و به اهمیت زبان در زندگی پی بردن جالب دیدم که این اطلاعات رو باهاشون تقسیم کنم! بنابراین عین متن رو در میل داخلی سازمان کپی – پیست کردم! از اونجا که خواستم خیلی رسم امانت رو رعایت کنم متنی رو که بالای بلاگش نوشته بود رو هم عیناً کپی – پیست کردم و با لینک کل بلاگش فرستادم رفت!

دقیقاً‌ متنی که بالای بلاگش نوشته بود این بود:

"این سایت شامل خاطرات و تجربیات شخصی از مهاجرت به کشور امریکا است. اگر قصد دارید به این کشور و یا کشور کانادا مهاجرت نمایید, شاید خواندن مطالب این وبلاگ به شما کمک کند."! خداییش جمله وسوسه برانگیزیه!

نمی‌دونم شما اینو بخونید چه حسی بهتون دست می‌ده ولی من احساس کردم که خیلی بلاگ تر و تمیزیه و خوشحال و خندان واسه همه هم فرستادم! تازه اگه من آدمی بودم که تو فکر رفتن به خارج از کشور بودم – مثل همکارام – صد در صد با این تیتر وسوسه می‌شدم که بخونمش!

خلاصه که من بعد از اینکه گزینه send رو زدم و اطمینان حاصل کردم که ایمیلم رفته، با خودم گفتم که حالا بذار یه چکی بکنم ببینم طرف دیگه چی نوشته؟

چشمتون روز بد نبینه که با تیتر اولش که مواجه شدم رنگ از رخسارم پرید! می‌دونم اینجا خانواده نشسته ولی برای توصیف حالم دیگه رو در واسی رو می‌ذارم کنار! با عنوان "خاطرات پشمی" که برق از سه فاز من پرید! لامصب یه طوری هم نوشته بود که هر چی می‌اومدم پایین‌تر بدتر و بدتر می‌شد اوضاعم! لعنت!!!! جالبیش به این بود که بقیه‌ی پستاش رو که من خوندم هم هیچ کدوم به فجاعت اون پست اولیه نبود!

می‌دونین بدتر از اون چی بود! این بود که وقتی به دوستم که برای اونم این میله‌رو زده بودم گفتم گفت ببین آخه میلت هم نصفه اومده آدم دلش می‌خواد ببینه بقیه‌اش چی می‌شه ولی فکر کنم اونی که تو فرستاده بودی خیلی قدیمی بود آخه من هر چی گشتم پیداش نکردم! فاجعه بود دیگه! یعنی واویلا شده بود قیافه‌ام! فقط دعا می‌کردم که اینقدر همکارام سرشون شلوغ باشه که وقت نکنند برن وبلاگ گردی کنند! کم کم هم به این نتیجه رسیدم که چیزی که بلنده دیوار حاشاست! والااااا با این نوناشون! ولی تا به این نتیجه منطقی برسم حسابی رنگ‌های متنوع به صورتم اومد!

تازه از اون بدتر موقعی بود که یه چیزی حدود دوساعت بعد از ارسال ایمیل بود که با همکارا حرف زندگی در خارج از کشور و تفاوت‌هاش با داخل شد! منم عینهو گربه دزده که منتظره تا چوب رو ور دارن و در بره به حالت دورخیز و سکته طوری نشسته بودم که یهو یکی برنگرده بگه اتفاقاً‌ خانوم کشاورزی هم یه میلی در این رابطه فرستاده بود! ولی تا حالا که شکر خدا به خیر گذشته! فقط از من به شما نصیحت و وصیت که هر وقت خواستین برای کسی که رو در واسی دارین باهاش لینکی رو بفرستین، لینکتون رو دقیقاً محدود به همون تیکه‌ی خاص بکنید! اصلاً‌ کی گفته که شما امانتدار باشین! این‌همه قوانین زیر پا گذاشته شده‌ی کپی رایت! حالا فقط تو یکی باید با ذکر مأخذ افاضات کنی؟! J

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

شأن نزول :)

سلام

حال و احوالتون چطوره؟ از عید تا عیدتون مبارک! امیدوارم که خوب و خوش باشین

تا حالا شده یک عالمه کار سرتون ریخته باشه ولی میل نوشتن اینقدر زیاد بشه که همه کاراتون رو بذارین و بپرین روی صفحه word ؟ این الان دقیقاً وضعیت منه J0

شاید باید این رو زودتر از این‌ها می‌گفتم که چرا اسم این بلاگ رو گذاشتم "مواجهه و مکاشفه"؟! این اسم بخاطر درس بزرگی بود که دکتر کشاورز بهم داد و اون درس بزرگ هم "مواجههexposure " بود! مکاشفه رو هم چون هم‌قافیه بود باهاش بعداً اضافه کردم!

Exposure یا همون مواجهه یکی از کلیدی ترین و تأثیر گذارترین واژه‌هایی بود که می‌تونستم از کسی بشنوم و یاد بگیرم! ان‌شاءالله که اقای کشاورز هرجا هست سلامت و دلخوش و موفق باشه! به قول خودمون گوشش زنگ بزنه! چقدر دلم می‌خواست این پست رو می‌خوند!

درس بزرگ مواجهه، مواجه شدن با تمام چیزهاییه که ازشون می‌ترسیم! تمام اون چیزایی که نمی‌دونیم تهش قراره که برامون چه اتفاقی بیفته و می‌ترسیم که تهش اتفاق بدی بیفته! تمام اون چیزایی که از ترس اینکه نکنه بخواد تهش اتفاق بدی بیفته همیشه ازشون در رفتیم! یه جمله‌ای هست بازم طبق معمول نمی‌دونم از کیه ولی مصداق خیلی از ماهاست: "تاکنون از ترس از دست دادن، چه چیزها که از دست نداده‌ایم". خیلیه‌ها!

هممون حتماً شنیدیم  که تنها راه اینکه ترس آدم از چیزی بریزه اینه که باهاش رو در رو بشه! اتفاقاً‌ منم خیلی شنیده بودم، ولی واقعاً‌ رو در رو شدن رو خیلی‌ها بلد نیستیم، بعضی چیزا فقط در حد حرف می‌مونن! حرفای قشنگ توی بلاگای قشنگ،‌ توی دفترای جلد چرمی خوشگل،‌ توی کتابای خوشگل توی کتابخونه‌های خوشگلتر!!!! اقتصاد دان‌های مکتب کلاسیک یه جمله معروفی دارن که می‌گه: "بگذار که بگذرد،‌ بگذار که بشود"!

توی زندگی هم نمی‌شه همیشه مانع اتفاقای جدید بشیم،‌ جلوگیری کنیم، باید گاهاً‌ دل رو به دریا زد، گاهی باید گذاشت که بگذرد، گاهی باید گذاشت که بشود!

یه فلش بک به یه خاطره: بهم گفت از وقتی دید داره پاگیر می‌شه دنبال بهانه بود تا بزنه زیر همه چیز و بره! بهانه‌اش رو هم پیدا کرد! پس زد زیر همه‌چیز و رفت!

اما دلش یا بهتر بگم،‌ پاش گیر کرده بود، نشد بره! برگشت! حالا هم مونده بلاتکلیف! بره؟ بیاد؟ بمونه؟ نمونه؟ پاش گیره؟ دلش گیره؟ باز هم نشد!

وقتایی که سعی می‌کنیم از یه چیزی در بریم بدتر گیرش می‌افتیم! شاید اگه از اول دنبال بهانه نبود حالا راحت‌تر بود! اما در رفت، حالا هم گیر افتاده!

یه بار دیگه هم بهش گفته بودم شبیه کسایی بود که با کت و شلوار مرغوب می‌رن لب استخر وامیستن!

ملت دارن کیف می‌کنن توی استخر،‌ این نه دلش میاد کت شلوارش خراب شه و نه دلش میاد از اون خوشی بی‌بهره بمونه!

بازم جا داره یه خورده دیگه از علم اقتصاد تعریف کنم! به به به که چه علمیه! لامصب علم زندگیه اصلاً!‌ تو اقتصاد داریم: "There is nothing as a free lunch" ! اصل مطلب یعنی اینکه همه‌چی هزینه داره توی این زندگی! اگه بخوای بری تو آب باید کت شلوارت رو درآری،‌ اگه بخوای کت شلوارتو نگه داری باید از استخر بری بیرون!

هر وری رو بگیری اون‌یکی ور رو از دست می‌دی بالاخره! آخه پدرت خوب،‌ مادرت خوب، حداقل یه ور رو بگیر! حدس بزنین کیس مورد مطالعه‌ی ما در این موقعیت چی کار کرد! خیلی تو استخر معطل کرد تا جایی که همه هیکلش خیس شد! بعد تصمیم گرفت کت شلوارش رو نجات بده رفت از استخر بیرون! دیگه نه کت شلوارش کت شلوار بود، نه می‌تونست برگرده تو! وایساده بود دم در با دربون استخر چونه می‌زد که بره تو یا نره تو! اسم این حالت رو هم خودش گذاشته بود: "بلاتکلیفی"

تمام کسانی که توی شرایط مشابه استخر فوق گیر می‌کنن، دوست دارن یکی پیدا شه یا ورشون داره ببردشون توی استخر یا دستشون رو بگیره و ببرتشون بیرون! این شخص شخیص که عموماً‌ پیدا نمی‌شه، فرضاً‌ هم اگه پیدا شد، چه گزینه یک و چه گزینه دو را انتخاب کند ما کماکان حسرت گزینه‌ی انتخاب نشده را تا آخر عمر باید با خودمون بار بکشیم! چه بسا بعضاً‌ دیده شده که شخص شخیص طرف رو با کت شلوار عزیزش پرت کرده توی آب! واویلا!!!!!

 چی چی می‌گن؟ "جهنم اختیاری بهتر از بهشت اجباری"

قبل از اینکه هر کسی بخواد ببردتون یه وری خودتون زحمت خودتون رو بکشین! این‌طوری تحمل ضربه‌ی شکست ها هم راحت‌تره!

یاد اولین تصادف حرفه‌ایم افتادمJ یه توضیح مختصر: از سال 1382 گواهینامه داشتم و جرأت پشت فرمون نشستن نداشتم تا امسال! یه بار که عدل جلوی خود آقای شیری رفتم تو جوب خییییییلی خوش گذشت! J ولی تجربه‌ی اصلی سر چهارراه فاطمی- امیراباد واقع شد! زدم به یه 206 اونم رفت توی آر- دی جلویی‌اش! جدای از کپ کردن ناشی از تصادف،‌ پلاک سوراخم که تو حلقه 206 جلوییه گیر کرده بود و دیاق شکسته و معطلی و خرج‌های جانبی‌، باورم نمی‌شد که من خااااالق یه همچین صحنه‌ای بودم! خدا رحم کنه دیگه! ولی ته دلم اینقدر خوشحال بودم که من بالاخره یه کاری کرده‌بودم!!!! (اصلاً‌ این مردم دیوااااانه‌ان)

کسی که رانندگی نکنه، تصادفی هم نمی‌کنه! کسی که بازی نکنه،‌ زمین هم نمی‌خوره،‌کسی که نرقصه، پا درد هم نمی‌گیره!‌ کسی که تو استخر نپره، خیس نمی‌شه! کسی که تو صحرا موتور سوار نشه،‌ استخونش تاب ور نمی‌داره! کسی که دوست نشه، ضربه نمی‌خوره! کسی که عاشق نشه،‌ غم یار نمی‌کشه! ...! اما کی می تونه اون لذتی رو که توی همه اینا بوده رو بفهمه! صورت خراشیده، بدن کبود، موش آب کشیده شدن،‌ دل شکسته ... همه اینا بهای لذت‌های زندگی کوتاه ماست!

تا هر جا که بخوایم می‌تونیم جلوی همه جریانات به زعم خودمون بالا و پایین زندگیمون رو بگیریم و زندگی هم با همون خط ثابتش پیش می‌ره و ما هم از دور شاهد زندگیمون هستیم! اما دل به دریا سپردن و مانع جریان سیال زندگی نشدن، با خود زندگی مواجه شدن و از نزدیک زندگی کردنه که زندگی رو واقعی تر می‌کنه!‌

هنوز هم حسابگری‌ها هست، هنوز هم ترس‌ها هست اما بد نیست بعضی وقتا تنی به آب هم  بزنیم J

بالاخره نوعی مواجهه‌است دیگه :)0

حق

 بعداً نوشت: چقدر نوشتما!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()