مواجهه و مکاشفه

زندگی به مثابه همه چی...2

زندگی مثل قابلمه، ما هم مواد لازم!!

اولش هر کی واسه خودش یه هویت و موجودیت مستقل، آخر سر با
هم یه چیز!!

با بعضی‌ها معمولی می‌جوشیم...

با بعضی‌ها تو آرام‌پز ...

با بعضی‌ها هم توی زودپز...

بعضی‌هامونم عین این گوشت گوساله‌‌های دیرپز!!!

 

زندگی مثل فسنجون، ما هم رب انار و گردو ...

زمان که می‌گذره ما جا می افتیم، مزه می‌گیریم و اصلاً یه
چیز دیگه می‌شیم!!

 

زندگی مثل سیر ترشی، ما هم سیر و سرکه!!

هر چی کنار هم قدیمی‌تر می‌شیم،  ارزشمندتر می‌شیم!!

 

هنر زندگی مثل هنر آشپزی؛ هر چی هنرت بیشتر، چیزایی که درست
می‌کنی خوشمزه‌تر!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

در حکایت توضیحات...

بعضی ها قبل از مذاکراتشون یه برآیندی می کنند از میزان توضیحاتی که می خوان واسه رسیدن به نتیجه مورد نظرشون ارائه بدن مثلاً اینجوری می گن:

من الان در نقطه  A هستم و می خوام به هدف B برسم برای رسیدنم حداقل باید یه بیست سانتی توضیح بدم...

 

این بیست سانت رو بهش می شه گفت " کف توضیحات" یعنی برای رسیدن حتماً باید این بیست سانت رعایت بشه، بیشتر شد مشکلی نیست، مشکل اونجاست که مثلاً در دو سانتی شروع بحث طرف مقابل بگه: "بله، حق با شماست!!"

اینجور وقتا کل محاسبات به هم می ریزه!! هدف ما رسیدن به B بیست سانتی بوده و گرفتن B بعد دو سانت اصلاً اون بار روانی ای رو که باید می داشت، نداره!! اون هجده سانت باقی مونده یه فشاری میاره که باعث شروع فاز دوم توضیحات میشه در چند شاخه:

  • نه آخه می دونید؟!!...

  • نه اینکه دقیقاً اینجوری باشه ها!!...

  • البته اونم درسته ولی...

بعد کار به اینجا هم تموم نمی شه!!! آخه ما قرار بوده به B برسیم و C، D، E و ... نتایج انحرافی ای بودن که اصلاً مد نظر ما نبودن!!! که این قضیه باعث شروع فاز سوم توضیحات می شه!!!

  • نه لطفاً اجازه بدید بگم که ...

  • اونی که گفتم منظورم این بود که ...

  • چیزی که می خواستم بگم اینه که ...

 

بله...  این سیکل نامعیوب تا خیلی فازها می تواند ادامه پیدا کند که نهایتاً هیچ کدام از مسیرها به B ختم نخواهد شد چون خیلی پیش از این ما از اون نقطه رد شدیم!!

دو تا توصیه برای دوتا گروه دارم:

یک- گروهی که مورد مذاکره واقع می شوند؛ لطفاً خوره بازی در نیارید و زودتر از موعد به نتیجه نرسید؛ حتی اگر می خواهید به همون نتیجه ی گروه مذاکره کننده برسید!!!

دو- گروه مذاکره کننده: طی مذاکره هدف خودتون رو فراموش نکنید و هر جا که به نتیجه رسیدید کوتاه بیاید، سکوت کنید و تو افق محو بشید!!

پ.ن. الا ای گروه مذاکره کنندگان، بدانید که مذاکره شوندگان هرگز از میزان کف توضیحات شما باخبر نخواهند شد، فلذا خودتون به زبون خوش رعایت کنید... باشد که رستگار شوید!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٩/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بر ما چه می رود؟!...

بهش گفتن: برامون دعا کن!

گفت: من دعام تا دم در هم نمی ره! اصلاً کی گفته به دعای منه! من که معتقدم نسبت ما به جهان هستی مثل نسبت یک دسته مورچه تو باغچه است به ادمی که ممکنه یهو همشونو لگد کنه و بره!!! به همین سادگی و بی غرضی!! حالا شما از کی میخواین براتون دعا کنه؟!!

  • یکی از کارای جانبی اش همینه... یه چیز می گه که کل باورها و دانش قدیم اطرافیانو به چالش می کشه و میندازتشون تو تلاش که از اون چیزی که بهش معتقدند دفاع کنن و یه جوری متقاعدش کنن!! عموماً هم متقاعد نمی شه!! بعد خودش صبح روز بعد میاد و با قیافه ی بی خیال می شینه چاییش رو با نون سنگک و مربای خونگی می خوره طوری که در جریان باشی این زندگی مورچه وارانه و بلا اختیار که ما هم مرکزش نیستیم ارزش حرص خوردن نداره... تا یه جمله ی دیگه بگه و روز از نو روزی از نو!!!

طبق معمول با این دیالوگش رفتم سر کار!! خیلی فکرم رو مشغول کرد که آیا زندگی به همین مسخرگی؟!! آیا ما اینقدر بی دست و پا در زندگی و سرنوشتمون؟!

به نتایج بدی نرسیدم تا حالا، فکر می کنم که میزان اختیار ادمها توی زندگیشون به اندازه ی میزان آگاهیشونه!! هر چقدر آگاهی آدم بیشتر بشه قدرت انتخابش بیشتره!!!

فکر کنید ما بخوایم یه سری اطلاعات خام با حجم بالا مثلاً صد و بیست هزار رکورد رو پردازش کنیم!! ببینیم اطلاعات چی می گن!! تحلیلشون کنیم و اگه هم شد برای پیش بینی ازش استفاده کنیم؟!

بدون هیچ آگاهی ای، اگه این رو به من بگن، قاعدتاً می گم نمی شه!! شیب؟!! شیب دار؟!! بام؟!! من ؟!! تحلیل؟!!

وقتی EXCEL یاد می گیرم می بینم شاید بشه ولی خوب خیییییلی طول می کشه!!! این وسطها هم هی هنگ می کنه کامپیوتر و حرص می خورم و به زمین و زمان فحش می دم!!

وقتی ACCESS رو هم یاد می گیرم می بینم که نه خوب، دیگه اونقدرا هم هنگ نمی کنه و خیلی سریعتر می شه اوضاع!!

و اگه مثلاً SQL هم یاد بگیرم که دیگه فبهاالمراد می شه!!

حالا فکر کن مثلاً data analyse و forecast هم بلد باشم، شما فقط بگو چی می خوااای؟؟ اصلاً شما عکس بده جنازه تحویل بگیر!!!

و صد در صد کلی راههای دیگه هم هست که من حتی روحم ازشون خبر نداره!!

زندگی هم به نظر من حجم بالایی از داده است!! هرچی بیشتر قوانین و امکانات رو بلد باشیم نتایج بهتری رو راحت تر می گیریم و جبر زندگیمون کمتر میشه! من معتقدم ادما توانایی اینو دارن که برسن به جایی که بگویند: باش و بشود!!!

(البته هنوز به چالش کشیده نشدم:) )

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٩/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من 28 ساله...

تولد 28 سالگی همیشه یکی از اون تولدای مهم محسوب می شده!! مثل 20 و 24!!! کلاً هر چهار سال یکباره که انگار می فهمم که واقعاً سنم رفته بالا!!! والا اون زمان که ما بچه بودیم یه خانوم 28 ساله خیلی خانوم بود، مثل الان که الکی نبود که!!!

شمع 28 سالگی هم فوت شد در کنار یک سری از عزیزام، کنار اونایی که هستن و جای خالی اونایی که نیستن!! امسال تصمیم گرفتم که شب و روز تولد اون غم همیشگی یا به قول معروف اون غم عرفانی اش نباشه، 28 سال که گذشت، امسال بازم شب و روز تولدم بارون اومد اولین بارونای پاییزی که عجیب میچسبن بهم و میخوام به همه بگم قابلتونو نداشت!! میخواستم بگم خوشحالم از بودنم، خوشحالم از اینکه در کشمکش بین اومدن و نیومدن، اومدن رو انتخاب کردم!! این انتخاب که نمی دونم دست خودم بوده یا نه بهم یه شجاعت خاصی می ده شجاعت اینکه کار سخت تر رو انتخاب کردم و مثل خیلی وقتای دیگه تو انتخابا طفره نرفتم!!

خوشحالم که هستم و هستن کنارم کسایی که دوستشون دارم، کسانی که دوستم دارن و حتی اگه حضور فیزیکی شون نیست تپش دلای گرمشون کنارمه!!!

حالا قسمت ادبی ماجرا:

من 28 ساله، پر از کوتاهی، محاسبات غلط، جهل و ابهام... مشتاق به بلندی، درستی و آگاهی شدم!!

من 28 ساله، خاکستری... رویم را به سوی روشنایی گردانده ام!!

من 28 ساله، خودخواهِ زود رنج پرتوقع ... آینه ی خودخواهی ها، زودرنجی ها و پرتوقعی هایم را دستم گرفته ام!!

من 28 ساله، بی توجه ... توجهم را جلب کرده ام!!

من 28 ساله، بی مسئولیت ... مسئولیت خوشبختی خودم را قبول کرده ام!!

من 28 ساله، ورپریده ...

من 28 ساله، ترسو...

من 28 ساله، تن آسا...

من 28 ساله، زیقی...

من 28 ساله... از خودم راضیم :)

و نهایتا من 28 ساله... هستم!!!!

به افتخار همه ی 28 ساله ها... بی هیچ اضافه

 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۸/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

watchhh ouuuutttt...
می‌خواستم بهتون بگم حواستون باشه به کسایی که تو زندگیتون راه می‌دین!! حواستون باشه به اونایی که پای صحبتاشون می‌شین و تو جریان زندگیشون قرار می‌گیرین!! حواستون باشه به اونایی که می‌فهمین چه چیزایی‌رو دوست دارن و از چه چیزایی خوششون نمیاد!! حواستون باشه به اونایی که یهو می‌بینین شدن دوستاتون!!!... یهو می‌بینین تو زندگیتون جریان دارن!!! اما دیدم آدم‌ها با لیاقت‌هاشونه که هر کسی رو تو زندگیشون راه می‌دن! پای صحبتاش می‌شینن و تو جریان زندگیش قرار می گیرن! با همون لیاقتشون دوست پیدا می‌کنن! پس بهتون می‌گم حواستون به خودتون و لیاقتتون باشه!!! ...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٧/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زندگی به مثابه همه چی...

پرسید: احسان به نظرت زندگی شبیه چیه؟!

یه‌خورده فکر کرد گفت: رقص

خودش گفت به نظر من مثل بازی مار و پله‌است!

من فکر کردم مثل مدرسه‌است!! بعد دیدم نه دیگه این تعبیر خیلی کلیشه‌است، بیشتر که فک کردم دیدم زندگی می‌تونه شبیه همه چی باشه و واسه اثبات شباهتش به همه‌چی کلی سند و مدرک آورد!!

مثلاً زندگی مثل سیب سرخه، مثل آسمونه ، مثل لباسه، مثل دبّه‌است!! مثل دویست و شیشه!! مثل پادری حتی!!

اما یه چیز جالبی به نظرم اومده جدیداً: زندگی مثل اسمارت‌فون!!

هرکی ممکنه صاحبش بشه ولی معلوم نیست بتونه چقد از امکانات و کاراییهاش سر در بیاره!! هر چی بیشتر کارایی‌هاشو پیدا کنه بیشتر ازش خوشش میاد!! هر چی بیشتر بره تو کارش بیشتر سر در میاره!!

اول کار همشون مثل همدیگه می‌مونن، همه یه اسمارت فون دارن، اما هرکی یه اپلیکیشنی نصب می‌کنه روش و یه استفاده‌ای می‌کنه ازش!!

یه سری اپلیکیشن‌ها و امکاناتم هست که روی خود پکیج اولیه‌است و خیلی از آدما تا آخر عمر اون اسمارت فون اصلاً نمی‌فهمن که چی بوده!!

تا وقتی از اپلیکیشن‌های مختلفش استفاده نکنن نمی‌فهمن که چه قابلیت‌هایی ممکنه داشته باشه و حتی نمی‌دونن فرق اپلیکیشن‌ها با هم چیه؟! ارتقای سیستم عامل چه فرقی داره تو گوشی و خیلی چیزای دیگه!!!

مثل زندگی ... باید زندگی کرد تا زندگی رو فهمید!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٧/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

زندگی یعنی چی؟!!...

ازم پرسید زندگی یعنی چی؟!

گفتم بذار فکر کنم بهت جواب می‌دم، حتی فکر کردن بهش هم سخته نمی‌دونم چرا؟! خصوصاً اگه داریم زندگی می‌کنیم احیاناً‌، نباید اینقدرها هم سختمون باشه... داشتم دوتا فایل صوتی گوش می‌دادم از محمدرضا شعبانلی و محمدرضا جباری، به نتیجه رسیدم که

زندگی یعنی دلتنگی؛

زندگی یعنی دلخوشی؛

زندگی یعنی دل‌لرزه؛

زندگی یعنی دلخوری؛

زندگی یعنی دلداری؛

زندگی یعنی دل‌ بستن؛

زندگی یعنی دل کندن؛

زندگی یعنی دلهره؛

زندگی یعنی دل‌دادگی؛

زندگی یعنی دل بردن؛

زندگی یعنی دلگیری...

هر روزی که با دل درگیر شد اون‌روز زندگیه و روزهای بی‌دل فقط زنده بودن... 

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/٦/۱۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مدرسه‌ی زندگی...

زندگی مدرسه‌ست؛

زمین کلاس درسش است؛

ما هم شاگردانش؛

ولی خدا آن معلمی نیست که از قبل میدانسته آیا شاگردانش پایان سال قبولند یا نه!

خدا آن سرمایه‌گذار خیریست که مدرسه‌‌ها را ساخته.

و هر آنچه لازم است را به خدمت گرفته تا بیاموزیم.

قوانینش را وضع کرده و کنار نشسته و حالا فقط نگاه می‌کند.

معلم و امتحانش یکی است: مشکلات!!

قوانین این کلاس را که بیاموزی به کلاس بالاتر می‌روی:)

...
? مژگان | در ۱۳٩٢/۳/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

چگونه مشکلاتمان را شستشو دهیم...

برای تمیز کردن بعضی از کثیفی‌ها می‌شه از دستمال خیس و یه شستن ساده زیر شیر آب استفاده کرد.

بعضی از کثیفی‌ها رو هم باید زیر دوش شست!!

یه سری دیگه از کثیفی‌ها هم هست که باید کُرش داد... عین اینکه بندازیش توی استخر که کثیفیه حل شه توش!!!

مشکلات زندگی هم عین چرک‌هان!!! راه حل بعضی‌ها تو سطح خودشونه!!! عین همون دستمال خیس کشیدن رو کثیفی‌ها!!

برای یه سری دیگه از مشکل‌ها، باید از کسی کمک بگیری که درکش بالاتر از سطح مشکل توئه... عین دوش!!

اگه اون کثیفی‌هایی که باید زیر دوش آب شسته بشن رو بخوای دستمال خیس بکشی بدتر گند می‌خوره بهشون... یعنی حواستون باشه، به مشکلتون و کسی که واسه حل بهش مراجعه می‌کنید... حتی اگه اون کس خودتون باشید!!

اینم درست نیست که مثلاً واسه یه خاکی شدن دستت بری دوش بگیری... مثال مشکلاتی‌اش هم واضح می‌شه ... اینکه نباید واسه مشکلای کم اهمیت دنبال راه‌حل‌های بزرگ و آدمای کارشناس بگردیم!! اینجوری می‌شه وسواس و اتلاف منابع!!

یه چیز دیگه هم اینکه کثیفی‌های کوچیک رو اگه همون اول با یه دستمال خیس تمیزش نکنی اینقدر می‌مون رو هم رو هم که دیگه به این راحتی‌ها پاک نمی‌شن... اینم یعنی که حواستون باشه به مشکلای کوچیکتون از همون اول رسیدگی کنین تا کار دستتون ندادن!!!

تهش دارم فکر می‌کنم به اونایی که اینقدر بزرگن که کنارشون قرار بگیری کُرت می‌دن!! اینقدری که وقتی کنارشون قرار بگیری همه مشکلاتت رو حل می‌کنن!! اصلاً‌ خودتو با جاش حل می‌کنن!!

دعا می‌کنم نصیبتون شه کنار این بزرگا باشین و حتی مثلشون هم بشین... یکی از همون بزرگا می‌گه:

فیض روح‌القدس ار باز مدد فرماید**** دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد**** ولی شما خودتم یه تکونی بخور!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱۱/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آسان دوستی کردن یا ...

 

یادم نیست قبلا کجا اینو گفته بودم ولی یادمه گفته بودم... می گن آسان دوستی کردن در بی توقعیه... ولی ایا درست دوستی کردن هم همینه؟!!

به نظرم میزان بودن آدما به قدر اعتباریه که دارن، اعتبارشون به قدریه که می تونی رو خودشون و حرفشون حساب کنی... ینی هرچقدر بتونی رو یکی حساب کنی همونقدر برای تو هست!!!

این که آدم توقعش از یکی بالا می ره، واسه اینه که می خواد بیشتر روش حساب کنه، می خواد براش بیشتر باشه... که طبعاً ضایع شدنای خاص خودش رو هم داره! از اونجایی که حساب کتابا همیشه درست از آب در نمیان و آدم به میزان لازم و کافی از طرفش توقع نمی کنه - یا بیشتر توقع می کنه یا کمتر که اکثرا هم آدما به سمت بیشتر توقع کردن میل می کنن- خلاصه که بله سخت می کنه دوستی رو!!!

 

ولی عمیقاً معتقدم ناراحت کننده تر از اینی که از کسی توقع داشته باشی و براورده شون نکنه، اینه که دیگه نتونی از یکی توقعی داشته باشی!!!

و بالعکسش برای خودم ناامید کننده تر از اینی که فکر کنم نتونستم توقعات کسی رو براورده کنم اینه که بفهمم اصلاً طرف روم حساب نمی کرده از بیخ!!!

هنوز عقلم به خوب و بدش نرسیده... فقط میفهمم که ناراحت یا نا امید کننده است این قضیه... مثل یه جور آگاهی، یه جور پختگی که شاید اولش چندان هم خوشایند نباشه... ولی لازم باشه!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۸/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

عامه پسند...

راه دوری نروید... ما، همین خود ما، عوام هستیم...

همان عوامی که به راحتی در تله تبلیغات گرفتار می شوند...

همان ها که پیرو مد, شلوار بلند و کوتاه و تنگ و گشاد به پا می کنند...

همان ها که وقتی سکه گران می شود، می خرند و وقتی ارزان می شود نگه می دارند تا بعدا شاید گرانتر از قبل شود...

همان ها که وقتی ماه رمضان می شود، قفسه های فروشگاه ها را خالی می کنند تا مبادا به قحطی بخورند...

همان ها هر چه زورگوی بالای سرشان صدایش بلندتر باشد، بیشتر حساب می برند...

همان ها که همزمان قهرمان پرور و قهرمان کش هستند...

همان ها که به سرعت احساساتی می شوند و شور حسینی برشان می دارد و به همان سرعت هیجانات اجتماعی، ملی و مذهبی شان فروکش می کند...

همان ها که رفتار بالا دست را نمی فهمند بلکه از انجا که قدرت تغییر ندارند، خود را توجیه می کنند...

همان ها که برنامه ندارند و برنامه ریزی سختشان است...

همان ها که شرایط نمی سازند... شرایط بر ایشان واقع می شود...

همان ها که دغدغه ی نان دارند... یعنی نگرانند... که نکند حادثه ای منجر به قطع نان زندگی شان شود...

 

 

 

می دانید عوام بودن زیاد هم بد نیست:

 

عوام همان ها هستند که دوست دارند آخر فیلم ها عشاق به هم برسند و همه بدکاران توبه کنند و اتفاقات بد تنها خوابی بوده باشد که نقشه اصلی فیلم بالاخره از ان بیدار می شود...

همان ها که در تمام فشارهای همه جانبه زندگی، به مدال های المپیک دل خوش می کنند...

همان ها که اگر در جایی از کشورشان بلایی نازل شود، اگر نتوانند کمک کنند، دلسوزانه دعا می کنند...

همان ها که دردهایشان همدلشان کرده است...

 

اینها را گفتم که پا پس نکشید و بهتان بر نخورد که شما هم جزو همین عوام هستید...

که نگویید ایرانی جماعت حقش است که توی سرش بخورد...

که نگویید این تله های تبلیغاتی برای مردم ساده لوح است...

که نگویید این سیاست های عوام فریبانه است...

که همه ی ما به نوبه خود در خیلی از مواقع، تو سری خورده، ساده لوح و فریفته بوده ایم!!!

که اگر خواستید فراتر بروید، دست عوام را بگیرید و فراتر ببریدش، باشد که دانش عوام دستگیر راهتان باشد!!!

 

حق

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٥/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آن من که می جویم تو را...

همیشه بحثای شخصیت شناسی رو دوست داشتم و هر ابزاری که باهاش بشه راجع به خواص آدما حرف زد رو ... از ماه تولد و فال گروه های خونی، طبع های آدما بگیر تا بحث های علمی تر آرکتایپ و تست های شخصیت ام بی تی آی و علم کواکب و ...

هر بار که بحث های این مدلی پیش میاد یه جمله هست که زیاد شنیده می شه و اونم اینه: مال منو بگو!!! یا من چی ام؟!!

توی این تعقیبا یه چیزیو می فهمی... آدما دوست دارن راجع بهشون حرف بزنی... آدما دوست دارن دیده شن... آدما دوست دارن خودشون رو از دهن بقیه بشنون... حتی شده از دهن علم!!!

یه سری آدما می رن فال می گیرن، فالگیر هیچ چیز جدیدی هم بهشون نمی گه، ولی وقتی میان خیلی هیجان زده ان!!! به من گفت توی کارت خیلی دقیقی!!! گلم شما توی زندگیت دلسوز همه ای!!! ببین تو الان توی یه تصمیمی دو دلی... یا حتی این جمله ها: آدمای تیپ تو توانایی اینو دارن که بقیه رو هدایت کنن... شماها که توی این دسته این خیلی حواستون به جزییات هستش, این تیپی که تو جزوشونی با زبونشون می تونن همه رو تحت تاثیر قرار بدن و ...

انگاری یکی یهو از وسط تمام رنگای مداد رنگی می کشدت بیرون و رنگتو می بینه و می گه هی تو که خردلی هستی می دونی با خردلی میشه چیا کشید؟!!

یا هی خردلی!!! اصن ببینم تو طرح هندونه چه غلطی می کنی؟!!

آدما همیشه تشنه ی شنیدن خودشونن... آدما همیشه تشنه ی شناختن خودشونن!!! تشنه اینن که بدونن الان کجان؟ جاشون چطوره؟! اگه بده, خوب می شه؟!! اگه خوبه, بهتر می‌شه؟!!

 

یاد این متنه افتادم که منسوب به شریعتیه حالا دیگه الله اعلم:

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست ،

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت!!!

این روزها چه شبیه این خدا شده ایم... این روزها بیشتر احساس کنیم هم را... این روزها به جای خاکستری, رنگی ببینیم هم را!!!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٤/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

نصیحت هایی دوستانه از یک آستین پیرهن بیشتر پاره کرده...

بخاطر بدترهایی که در کنارت هستند، بهترینت را فراموش نکن و به بد خودت قانع نشو!!!

در رابطه، هر خوبی که فکر میکنی کردی هیچ وقت عنوان نکن، تا تحت عنوان منت بی ارزش نشود!!!

آنچیز که بر بالا بردن سطح رضایت تو تأثیر گذارست لزوماً این اثر را بر دیگری ندارد!!!

اگر در ادامه دادن حرف خود شک داری... قطعاً از ادامه دادنش پشیمان میشوی!!!

 در مذاکرات خود، دقیقاً بدان به کجا میخواهی برسی، در غیر اینصورت مذاکره تو را در جایی که خود میخواهد، اسکان میدهد!!!

چنانچه گذاشتی مذاکره، نشیمنگاهت را تعیین کند، پذیرا باش!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۳/٢٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

لحظات ناب خوشی...

لحظه های خوش زندگی چن مدلن:

یه لحظه‌هایی هس که خوش می‌گذره ولی بعدا می‌فهمی که چه بیخود گذشته... که این بطور متوسط برای آدما رخ می‌ده!!!

یه لحظه‌هایی هس که خوش می‌گذره ولی همون موقع نمی‌فهمی و بعدا متوجه می‌شی که داشته خوش می‌گذشته... که این بطور غالب برای آدما رخ می‌ده!!!

اما یه لحظه‌های نابی هم هس که دقیقاَ حین خوش گذشتن می‌فهمی که داره بهت خیلی خوش می‌گذره و بعداَ دلت برای این روزا تنگ می‌شه... که این اتفاق خیلی بطور نادر برای آدما رخ می‌ده!!!

به سلامتی اون لحظه‌های ناب و نادری که قدرشون رو تا ته می‌دونیم !!!

حق :)

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۳/٢٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مادر موجودی نه برای خود...

خیلی وقت بود که می‌خواستم در مورد مادرا صحبت کنم ینی حتی قبل از روز مادر ولی خوب یه سفر شیرازی این وسط پیش اومد که کش اومدگیش هنوز دامن‌گیرمه و نمی‌ذاره به کارام برسم ... ماهم که برعکس مستعد:)))

خلاصه‌ی عرضم به حضورتون این بود که

آدما موجوداتی هستن که ذاتاً خیلی به خودشون توجه دارن، حواسشون ینی زیادی به خودشونه، خیلی هم بعضاً به خودشون گیر می‌دن، حواسشون هست یه وقت مریض نشن، دنبال مرض‌های ناشناخته هم تو وجود خودشون می‌گردن، حتی اگه دنبال مرض هم نباشن به نحوی حواسشون به خودشون هس که اگه ذره‌ای از منافعشون تحت خطر باشه فوری از عامل تهدید کننده ناراحت می‌شن و تاحد ممکن سعی می‌کنن منفجرش کنن!!! خلاصه که خیلی تو کار خودشونن ملت و قربون خودشون هم همزمان می‌رن که این امر باعث دردسرهای زیادی هم واسه خودشون و بقیه می‌شه، اعصاب خودشون خورد می‌شه، اعصاب بقیه رو خورد می‌کنن که چرا مطابق میل اونا نبودن و هزار جور مرض دیگه می‌پراکنن...

اما موجوداتی هم هستن این وسط که مادر می‌شن... اوج عظمت مادرا به نظر من اینه که از توی کار خودشون در اومدن و رفتن توی کار یه موجود دیگه‌ای... خیلی وقتا از خیلی از چیزاشون می‌زنن واسه اون موجود دیگه... خیلی وقتا دیگه به جای اینکه نگران خودشون باشن نگران اون موجودن... و دیگه سر خیلی از چیزایی که منافع خودشون رو به خطر می‌ندازه کولی بازی در نمیارن و کلا دیدشون متمرکز به سمت همون موجود دیگره و نگران منافع اونن ...

و به نظر من باز همین کمتر گیر دادن به خوده که باعث می‌شه مادرا خیلی دیر مریض شن، یا حتی اگه مریض هم بشن آه و ناله نکنن و دنبال نازخر نگردن... همینه که باعث می‌شه اگه یه مادری مریض شد کل خونه فلج شه... چون این ینی واقعاً حالش بده!!! همینه که مادرا هرجا هستن باید حالشون خوب باشه و سالم باشن چون مال خودشون نیستن مال بقیه‌‌ی موجودات خودخواه عالمن!!!

با تأخیر روز مادر رو به همه‌ی مادرای دگرخواه تبریک می‌گم... و به همه‌ی زنایی که اپلیکیشن "مرا از خودم به دیگری متمرکز کن" یه جایی از نرم‌افزارشون تعبیه شده و دیر یا زود کلیدش می‌خوره روز زن رو تبریک می‌گم... با تمام لطافت‌ها، زیبایی‌ها، آرامش‌ها و معناهایی که فقط مخصوص خودشونه و لاغیر...

 

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/٢/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

از هر زبان که می‌شنوم مکرر است...

سلام به همه

از قرار نوزدهم جا موندم ولی چه باک که تا بیستم زنده ایم تا بیایم به ادامه قرارمون برسیم!!!

قرارمون یادآوری یه چیزایی بود تقریباً اول هر فصل یه بار...

دو سال از رفتن بابا عزیز گذشته (البته دوسال و یه روز) و من اومدم یادتون بندازم که هر چند طولانی ولی محدوده فرصتی که در اختیار دارین!!!

روی موارد زیر بیشتر تمرکز کنید:

فریادهای نکشیده رو بکشید!!!

جیغ های نزده رو بزنید!!!

ذوق های نکرده رو بکنید!!!

اشک های نریخته رو بریزید!!!

سیلی های نزده رو بزنید!!!

خوشمزه های نخورده رو بخورید!!!

سرزمین های نرفته رو برید!!!

محبت های نورزیده رو بورزید!!!

آرزوهای نکرده رو بکنید!!!

از ماهیچه های کار نکشیده کار بکشید!!!

سلولهای خاکستری نسوزونده رو بسوزونید!!!

کلاً سعی کنید از نزدیک زندگی کنید... (از همینجا سلامی به بابا آذرخش می کنیم : ) )

سعی کنید قوی تر بشید!!!

سعی کنید پر بار تر بشید!!!

سعی کنید عمیق تر بشید!!!

سعی کنید آرام تر بشید!!!

سعی کنید دستهای بیشتری رو بگیرید!!!

سعی کنید قلبهای بیشتری رو لمس کنید!!!

سعی کنید بیشتر لبخند بزنید!!!

سعی کنید امید بیشتری ببخشین!!!

سعی کنید سبک تر بشید!!!

سعی کنید کار راه بنداز تر بشید!!!

 

چقدر شبیه این پاورپوینتا شد که ملت واسه هم فوروارد می کنن و کسی هم نمی خونه ولی خوب چه کنم که حرف همینه دیگه!!! کو کسی که گوش کنه؟!!

همه اینا رو هم اگه گوش نکردین حالا که فعلا هستیم دور هم بیاین سعی کنیم ببینیم چطوری می شه با هم خوش تر از اینی که هستیم بشیم!!!

این روزا زیاد به پر و پامون می پیچن و ماهم زیاد به پرو پاچه بقیه می پیچیم ولی سعی کنیم انسان تر بپیچیم تا کسی به موندنمون در عذاب و به رفتنمون مشتاق نباشه!!!

عمیقاً می خوام قبل از تموم شدن فرصت، حتی به بیشتر از این فهرست رسیده باشم و باشین... حق

...
? مژگان | در ۱۳٩۱/۱/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

لطفاً طبق دستور پزشک معالج مصرف شود...

ما در تعیین موقعیت جغرافیایی خودمون یه اشتباه محاسباتی هولناک داشتیم ...

که فرصت رو مغتنم دونستم تا شما رو مطلع کرده و خانواده‌هایی رو از اشتباه در بیارم!!!

در مکان یابی این گونه از موجودات آمده بود:

موجوداتی در میانه، گاهی رو به بالا، گاهی رو به پایین ... جایی نزدیک وسط به طرفین !!!

دیشب طی تحقیقات میدانی جدید متوجه شدیم که دچار خطای پوزیشنینگ بوده و طول و عرض جغرافیایی موجودات فوق‌الذکر ربطی به وسط، میانه ، پنجاه درصد و حومه ندارد!!!

این که از این ... سوال بعدی مد نظرتون احتمالاً در مورد این خواهد بود که پس حالا کجا هستند؟!!

سعی می‌کنم براتون توضیح بدم...

جای متغیر این گونه جایی‌است در نقطه‌ی مقابلِ آنجا که شرایط ایشان را در آن قرار می‌دهد به این صورت:

-          چنانچه دست تقدیر ایشان را در کنار آدمهای ساده‌ای قرار دهد، تیز و فرز و طرح‌دار می‌شوند...

-          در کنار آدمهای این کاره، لال می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های‌ لال، پرحرف می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های پرحرف، خجالتی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های لاییک، مذهبی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های مذهبی، کافر می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های تنبل، کاری می‌شوند...

-          در کنار دیروزی‌ها، امروزی می‌شوند...

-          در کنار آدم‌های سخت گیر، ریلکس شده...

-          و در کنار آدم‌های ریلکس، سخت‌ می‌گیرند...

-          در شهر کوران، بینا می‌شوند و با بینایان کوربازی در میاورند...

کلاً هر آنچه که در مقابلش قرار گیرند، آن دیگری می‌شوند... برای یافتن جایگاهشان کافی‌است عدد موقعیت جغرافیایی شرایط پیش رو را در منفی یک ضرب کنید!!!

بعد این موقعیت ژئوپولتیک باعث می‌شه که این موجودات متعلق به جایی نباشند و به سختی آرامش خاطر یابند ... در تعریف هر کدام از گروه‌های انسانی چه خوششان بیاید چه نیاید جمله‌ی معروفشان این است: جنس ما نیستند :)) که بر طبق تحقیقات انجام شده دانشمندان دریافته‌اند که این موجودات اصولاً فاقد هر گونه جنس خاصی هستند.

و طی کارشناسی‌های پیشرفته تر هم خودم شخصاً فهمیدم که دو دسته آدم‌ها توانایی زندگی مسالمت آمیز با این رده از جانداران را دارن: یا زورشون اینقدر زیاد باشه که اگر گفتند شمال شرقی، توانایی این را داشته باشند که کَت بسته ایشان را به شمال شرقی ببرند... یا اینکه کلاً خودشان هم دچار سندروم عدم پوزیشن‌پذیری باشند. یعنی خودشان از ایشان بپرسند "کدوم وری؟!!" ایشان هم هنگ کرده و دهانشان بسته شود!!! کلاً باید روابط با این گونه از موجودات باید سرشار از غافلگیری باشد والا چنانچه موقعیت ملموس و قابل پیش‌بینی‌ای اختیار کنید، جایابی صورت گرفته از طرف ایشان بی‌شک در منفی یک برابری شما خواهد بود!!!

و من الله توفیق

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱۱/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وتغییر ابتدای بودن است...
مادر یه عزیزی حرف قشنگی بهش زده بود، گفته بود هر وقت تغییری توی زندگی زندگیت بوجود اومد نگران نشو، ممکنه که اون موقع حالت  بد باشه ولی خیلی زود تعادلت رو توی جای بهتری پیدا میکنی البته فکر کنم تحریف کردم جمله شو ولی خوب مفهومش همین بود. پیرو پست تضاد و فیلان باید بگم آدما توی زندگی سعی میکنن همیشه به یه تعادلی برسن ولی ابتدای بودن و شدن انحراف از تعادله، حالا چه  یک درجه و چه صد و هشتاد!! من که خودم همچین آدمی ام که در مقابل تغییر نیم درجه هم مقاومت چهارصد اسب بخار از خودم دیده شده که نشون دادم ولی تجربه ثابت کرده که تقلا نکنید به نفعتونه ... دیدم که میگما!!! ادما دیر یا زود با شرایط جدید خودشون رو وفق میدن و به یه تعادل جدید میرسن و اگه این انحراف نبود همه چی رکود بود!! پله پله تا تعادل های بالاتر ... پله پله تا ملاقات خود ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و مرگ که در همین حوالی است...

دنیای ما دنیای تضادهاست. حتی معنی، در تضادهاست. همین که من کنار تو قرار می‌گیرم متضاد است و همین که متضاد شده معنادارش کرده‌است.

و همین مرگی که در کنار زندگیست و به آن معنا داده‌است.

کودکانه خیال می‌کنیم که داد امروز نگرفته‌مان را فردا و پس فردا خواهیم گرفت. فردا از ما دل جویی می‌شود. پس‌فردا قدر مارا می‌فهمند و پس از آن فرصت شادی کردن ماست. از یک روز در فردایی نامعلوم تا آآآآآخر عمر خوشبخت خواهیم بود.

صحبت تکراری قدر لحظه‌های اکنون را دانستن است ... دلخوری‌های این روزهای ما بیشتر و اکنونی‌تر از دلخوشی‌هامان شده‌است و حتی وقتی می‌دانیم که نباید لحظه را از دست بدهیم به بدترین وجه ممکن واگذارش می‌کنیم.

و برای ملک زمانمان، اسرافیل، چقدر ناسپاسیم!!!

شاید تنها وقتی مرگ با هیبت خود از کنارمان می‌گذرد لحظه‌ای فکر کنیم که به تمام تضادهای زندگی‌مان...

به دیروزها و فرداها...

به دوست داشتن‌ها و نداشتن‌ها...

به پوچی آنچه برایش زیاد اهمیت می‌دهیم و اهمیت آنچه که بی‌تفاوت از کنارش می‌گذریم...

به آنچه که هستیم ، آنچه که می‌خواستیم باشیم، آنچه که هنوز امیدواریم بشویم و به مسیر بین هستن و بایستن، آنجا که بی‌نقشه فقط خیالاتی برای آینده‌ای رویایی ترسیم می‌کنیم.

و ما فراموشکار تر از آنیم که پیوسته به این سوالات فکر کنیم ... جرقه‌ای، گاهی روشن ... گاهی خاموش!!!

 

یاد نوشت: سالگرد فوت مامان فرانه ... روحش شاد ... و اون تازه گذشته که مرگش دور ولی تأثیرش خیلی عمیق و نزدیک بود!!!

قرار نوشت: اینجا یه قراری می‌ذارم که هر سه ماه یه بار اینجا مرگ رو یاد خودم و شما بیارم. قرار ما سیزدهم اولین ماه هر فصل!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

عادت و ترس و تردید ...!!!

قضیه چیه که ما آدما مثل آب خوردن به همه چی عادت می‌کنیم؟!!

به خود آّب خوردن، به چای خوردن، به خواب بعد از ظهر، به پوشیدن لباسای خاص، به خودمون، به دوستامون، به اس‌ام‌اس زدن سر یه زمان مشخص، نمازمون و حتی به خدایی که می‌پرستیم هم عادت می‌کنیم!!

اینجور وقتا دیگه علت عادت کمرنگ می‌شه و خود اون عادت پررنگ می‌شه!!

یادمون می‌ره اصلاً وجود یکی واسه چیه و مثلاً چرا من شروع کردم بعد ناهار چای خوردن!!!

اتفاق دیگه‌ای که پیش میاد اینرسی شدید ماست توی عادت... یعنی اینکه به نحو غریبی دوست داریم که همون عادت رو هی تکرار کنیم، حتی اتفاق بدتر از اون می‌ترسیم که ترکش کنیم... یه طوری که انگار اگه دیگه من بعد ناهار چای نخورم کل برنامه‌ی روزم به هم می‌خوره و حالم تا آخر روز گرفته‌است!! حالا این که مثال چایه، ولی در حجم‌های بزرگترش مثل دوستان و اعتقادات ممکنه خیلی ترس‌های بزرگتری رو واسمون بوجود بیاره!!

و ترس ...  این موضوع موهوم همیشگی... یه بار یکی راجع به ترس گفت چیزایی که ازش می‌ترسیم موضوعاتی هستند که می‌شه بهشون به دیده تردید نگاه کرد... همین!!!

اگه خودتون بتونید هراز چندگاهی عادتانو بتکونید و خوب و بدش رو جدا کنین که خیلی خوبه... ولی بعضی وقتا که خودتون عرضه‌تون نمی‌شه، بقیه براتون زحمتشو می‌کشن!!

یهو بهت می‌گن که شما سایز گلبول قرمزای خونت کوچیکتر از حالت معموله و نباید بعد از ناهارت تا دو ساعت چای بخوری!!

یهو توی اداره‌ات مجبورت می‌کنن به جای شلوار جین و کتونی، حتماً‌ لباس فرم پارچه‌ای و کفش رسمی بپوشی!!

یهو از دوستت یه چیزی می‌بینی که مثل همیشه و طبق عادت تو نیست!!

یهو تو یه شرایطی یه چیزی از خودت می‌بینی که کرک و پرت می‌ریزه!!

اینجور وقتاس که مجبور می‌شی بازنگری کنی!! صبر کنی!! و اگه ترسیدی از تغییر، به ترست تردید کنی ... همین!!!

بعضی وقتا باید کاری نکرد و نگاه کرد... بعضی وقتاها... اون وقتایی که موج تغییر یهو می‌گیرتت... کی بود می‌گفت؟ خودش می‌برتت هر جا *** بدون هر جا که برد ساحل همونجاست!!!

همه‌ی اینارو گفتم این رو هم بهتون بگم که الان ترسیدم... بدون هیچ اضافه‌ای!!!

حق

 خاص نوشت: گورخما گورخما... ترمزلری ای بی اس دی!!!:))0

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٩/۳٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

کوله پشتی...

فرض کنید همه‌ی ما آدمایی که داریم زندگی می‌کنیم یه کوله‌پشتی گذاشتیم روی کولمون و داریم این مسیر زندگی رو حرکت می‌کنیم.

که توی این کوله‌پشتی همه چیزمون اعم از آیپدمون، کمد لباسامون، وسایل شخصی‌مون،‌ ماشین و خونه‌مون به اضافه‌ی همه‌ی خانواده، دوستا، همکارامون و کلاً روابطمون و حتی اعتقاداتمون رو هم به نحوی چپوندیم و داریم راه می‌ریم!

مسلماً وقتی که کوله‌مون خیلی سنگین باشه نه می‌تونیم درست حرکت کنیم و نه می‌تونیم چیزی از مسیر بفهمیم، کلاً درگیر این می‌شیم که چجوری باید این همه بار رو با خودمون بکشونیم.

همه‌مون احتمالاً جملاتی از قبیل سبک بار و سبک بال باش رو زیاد شنیده باشیم که خوب خیلی هم درستند. برای این زندگی‌ای که گذره و می‌گذره و تو هم باید بگذری نباید خیلی چیزا رو جدی بگیری و بهشون بچسبی و آره! باید خالی کنی کوله‌ات رو ... ولی هی!!! حواستون باشه که چی‌ها رو خالی می‌کنین!!!

خیلی خوبه که بتونی با سرعت مسیرت رو طی کنی و بگذری ولی همیشه فقط رفتن نیست، چطوری رفتنش هم مهم می‌شه!!!

بعضی وقتا هست که آدم یه منظره‌ای رو می‌بینه و دوست داره که یکی دیگه هم اونو ببینه و باهاش ذوق کنه!!!

بعضی وقتا هست که آدم می‌خواد واسه یکی تعریف کنه که چیا دیده!!!

بعضی وقتا هست که آدم از راه رفتن خسته می‌شه و دوست داره که دستش رو بذاره روی شونه‌ی کسی و راه بره!!!

بعضی وقتا هست که آدم پاش قلم می‌شه کلاً و باید یکی دیگه قلم دوشش کنه که بتونه بگذره!!!

 

و واسه‌ی این بعضی وقتا و خیلی بعضی‌وقتای دیگه‌ای که کم هم پیش نمیان، باید یه چیزایی رو توی کوله‌ات نگاه داری و کول بکشی تا توی اون بعضی وقتا بتونی درشون بیاری و استفاده‌شون کنی!!!

بعضی وقتا هست که آدم دلش می‌خواد وسط راه چای بخوره با کیت‌کت!!! نباشه توی کوله‌پشتی کی جوابگوئه؟!!! ... والاااااا!!!

 

بدنیست بدونید نوشت: این نوشته، ویرایش شده‌ی یکی از تمرینای کلاسم بود به استادی محمد‌رضای عزیز (که دوست داره اینجوری صداش کنیم)، در ادامه‌ی سخنرانی کوله پشتی رایان در فیلم up in the air، محصول 2009 :)

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٩/٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خودخواه...

"تو" را نه به خاطر "خودت" ... نه به خاطر "خدا" ... که به خاطر "خودم" دوست دارم!!!

حتی "منِ با تو" را از "تو" بیشتر دوست دارم !!!

حق با تو بود ... آدم خودخواهی هستم!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۸/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

باید کسی باشد...
وقتی کسی نیست تمام دلتنگی ها به حساب نبودن اوست!!! باید کسی باشد... باید کسی باشد تا بفهمی او هم که باشد، تمام قد، باز هم ممکن است دلت بگیرد، باز هم ممکن است بغضت بشکند و باز هم ممکن است قلبت نیت کند که از چشمهایت سرازیر شوند!!! باید باشد تا با نبودنش بار توهمات گاه و بیگاهت را نکشد ... باید باشد تاچشمانت را باز کند... باید باشد تا واقعی تر باشی!!! باید با تمام دلتنگی ها، بغض ها، ریزش های قلب و توهمات گاه و بیگاهت، کسی باشد... با الهام از مطلب شِیر شده خانم فاطمه ف، توسط دکتر شیری که میتونید اینجا بخونیدش!!! https://m.google.com/app/plus/mp/886/#~loop:aid=z123fhdakny5znwar04cibbzateehxprr40&view=خactivity حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٧/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مکاشفات دلی...

دل‌خوشی یه نوعش خاطرِ!!! یه خاطری که وقتی یهو یادش می‌افتی و دلت هواشو می‌کنه، بی‌هوا لبخند می‌زنی!!! می‌دونی خاطر تو هم یاد اون هست!!! می دونی که چند ساعت دیگه، چند روز دیگه، چند ماه دیگه، یا حتی چند سال دیگه می‌بینی‌اش!!!

دل‌خوری هم یه نوعش خاطرِ!!! اون خاطری که وقتی یهو یادش می‌افتی و دلت هواشو می‌کنه، بی‌هوا توی دلت -خیلی ناراحت- می‌ریزه پایین!!! نمی‌دونی که اصلاً یادت می‌کنه‌ یا نه!!! نمی‌دونی که اصلاً دیگه می‌بینی‌اش یا نه!!!

دل‌مردگی هم یه نوعش خاطرِ!!! اون خاطری که هیچ وقت یهویی یادش نمی‌افتی و دلت هواشو نمی‌کنه، بی‌هوا دلت تکون نمی‌خوره!!! مهم هم نیست که توی یاد کسی باشی یا نه!!! مهم هم نیست که اصلاً ببینیش یا نه!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٦/۱٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و فلسفه انتظار...
تو اولین برخورد احتمالاً انتظار چیز خوشایندی نیست خصوصاً وقتی که بیصبرانه  منتظر چیزی هستی. ولی من جدیداً کشف کردم که یکی از زیباترین مواقع، وقتیه که یکی منتظرت وای میسته!!! اینو کی فهمیدم؟ وقتی تایم تعطیلی سرکار منتظر بودم لیلا بیاد و آنا منتظر بود من برم!!! دیدم چقدر تو زندگی دوست دارم یکی بخاطرم وایسه... مثل وقتی که دارین راه میرین و بند کفشت باز میشه... و واست وای میستن!!! یا این فیلما هستن که مرده سر یه قضیه حیثیتی زده یکی رو کشته، الان حبسه... زنش میگه: من منتظرت میمونم تا برگردی!!! یا اینایی که میرن جنگ، عکس زن و بچه شون تو حلقشونه همیشه و فقط امید برگشتن پیش اوناس که باعث میشه زنده بمونن!!!(جو گرفت دیگه) به این نتیجه رسیدم آدما احتیاج به یکی دارن که منتظرشون باشه... که با اون انتظار بفهمن که هنوزم واسه کسی مهمن!!! اصلاً کسی که هیچکی منتظرش نیست، به چه انگیزه ای نفس میکشه؟!! هان؟!! البته شلوغ میکنما... حتی اگه یه هویجم منتظرت نباشه که بیای بخوریش بازم میشه زندگی کرد ولی آخه حیفه... حیفه هیشکی آسانسور رو با یازده نفر آدم منتظرت نگه نداره!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه وسایلت رو جمع کنی تا با هم برین بیرون!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا غذاتو تموم کنی بعد بره نمازش رو بخونه!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا بند کفشتو ببندی!!! حیفه هیشکی وقتی میرسوندت منتظرت نمونه تا حتماً بری توی خونه!!! حیفه هیشکی منتظرت نمونه تا بیای با هم ناهار بخورین!!! حیفه هیشکی منتظر زنگت نمونه!!! والا حیفه هیشکی منتظرت نمونه!!! و به همین نسبت حیفه که تو زندگیت منتظر کسی نشی!!! و حتی رو همین حساب میشه حدس زد که چرا همیشه و تو همه آیین ها ملت منتظر یه موعودی بودن... دیگه دنبال دلایل پیچیده نیستم، ملت خودشون کرم دارن، مرض انتظار دارن، خودشون خوششون میاد!!! حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٦/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آدم، کلمه،معنا...
روابط نامحسوسی بین این سه تا کلمه کشف شده که برای توضیح نامحسوس ترشون باید بگم که: یادتون هست راجع به مقوله "دل بسته" و "دل گرم" صحبت کردیم؟!! حالا میخوایم توی تعریف رابطه این سه تا کلمه از مفهوم "دل نشین" استفاده کنیم!!! بعضی "آدم" ها وقتی میان تو زندگیت، توی حرفاشون یه سری "کلمه"هایی استفاده میکنن که "دل نشین" هستن و باعث میشن که اون "آدم" بشینه توی دلت!!! اونوقت اون "کلمه"ها بودن که به اون "آدم"، "معنا" دادن!!! حالا وقتی که اون "آدم"ه نشسته اون تو... حالا دیگه اون "آدم"ه اس که از این به بعد به "کلمه"ها "معنا" میده!!! اینجوریه که یه حرف رو ممکنه از یکی بشنوی و به نظرت بی "معنا" بیاد ولی همون حرف از کس دیگه خیلی هم با "معنا" و "دلنشین" باشه!!! البته "دلنشین"ی غیر از "کلمه" فاکتورای دیگه ای هم داره که در عین نامحسوسی هنوز نامکشوف هم هستن ... ولی به محض مکاشفه، حتماً بهتون ابلاغشون میکنم!!! به قول شاعر که میگه: دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی **** آری آری سخن عشق نشانی دارد حق :) ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٥/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

لذت‌ زندگی...

یه چیزیه مثل خواب اون وقتی که داره چشماتو پر می‌کنه!!!

یه چیزیه مثل بوی زعفرون برنج وقتی که با گشنگی در خونه رو باز می‌کنی!!!

یه چیزیه مثل درآوردن جوراب زیر پتو!!!

یه چیزیه مثل پیژامه بعد از شلوار لی تنگ!!!

یه چیزیه مثل خاک شیر یخخخخ توی تموز تابستون!!! یا حتی عدسی داغ توی سگ لرز زمستون!!!

یه چیزیه مثل دستشویی رفتن بعد از سونوگرافی!!!

یه چیزیه مثل ماساژ کتف و گردن!!!

یه چیزیه مثل دست که موقع عکس انداختن میاد روی شونه‌ات!!!

یه چیزیه مثل یه بغل وقتی محکم می‌چسبیش!!!

ادامه بدین لطفاً...

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تلاش معقول یا زور بیخود... مسئله این است!!!
بعضی وقتا میبینی که برای رسیدن به یه چیزی زیادی داری دست و پا میزنی... تجربه ثابت کرده که برای به دست اوردن چیزی که باید به دست بیاد،باید تلاش معقول کرد. وقتی دیدی کارت داره به ... می رسه بدون، که صرفنظر از مسیری که میری، داری زور بیخود میزنی!!! حالا دیگه تفکیک تلاش معقول و زور بیخود طبق معمول با خودت!!! بعضی وقتا باید اروم و بی حرکت شد تا مسیر رو پیدا کرد ... اینجور وقتاس که با دست و پای اضافی زدن فقط بیشتر گمراه میشی. کافیه اروم بگیری و چشمات و باز کنی، بیشتر و پیشتر از هر چیز دیگه ای دهنت رو ببندی!!! خواهش میکنم ... چشما... نه دهن!!! حق ...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٤/۱۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دل‌گرم یا دل‌بسته... مسئله این است!!!

بعضی وقتا بعضی آدما هستن که با یه کارایی که می‌کنن واست می‌تونن دل‌گرمت کنن

ولی بعضی دیگه از آدما هستن که می‌تونن کاری کنن که دل‌بسته‌ات کنن

البته در شرایطی هم دیده شده که بعضی آدما هیچ کاری نکنن و خود آدم به صورت خودجوش و یک‌کاره دل‌بسته‌ می‌شه!!! البته در این شرایط اگه خودش رو نخواد گول بزنه متوجه باید باشه که هیچ وقت دل‌گرم نمی‌شه ولی خوب دل‌بسته رو مشکلی نیست، می‌شه باشه!!!

بهرحال اگه خیلی نخوای خودجوش و یک‌کاره باشی و بخوای اوضات روبراه باشه باید همزمان هم دل‌گرم باشی و هم دل‌بسته ... خدا قسمت کنه!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۳/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آینه و فلسفه دوستی 2...

پیرو پست قبلی در خصوص فلسفه‌ی دوستی و آینه، باید اینو هم اضافه کنم که آدم‌ها قبل از اینکه با کسی دوست بشن واسش مثل شیشه‌ان، بدون جیوه بی‌هیچ انعکاسی!!! تلاش می‌خواد که یه شیشه رو آینه کنی ... صبر می‌خواد... روحیه می‌خواد و حتی اعصاب!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٢/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آینه و فلسفه دوستی...

دوستی مثل آینه می مونه!!! اگه می‌خوای همیشه نگاش کنی باید کلاً دستمال دستت باشه و برق بندازیش... اگه خواستی آینه‌ای باشه که گذری رد می‌شی بتونی خودتو توش نگاه کنی، هفته‌ای، ماهی، چند وقت یه بار یه دستمالی روش بکش!!! اگه نخواستی دیگه ببینیش بذارش همین‌طوری بمونه و بهش دست نزن، مرغوب‌ترین آینه هم که باشه کم کم خودش جیوه‌اش می‌ریزه!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

به جان جدم حضرت کاغذ...

بعد از خوندن داستان دختر هابیل و پسر نوح، در کشاکش بین این که، چه کسی هستم و چه کسی دوست دارم باشم- فرزند هابیل یا فرزند با بدان بنشسته ی نوح- و بعد از تمام بحث ها، قول و قرارها، تبصره ها و ... یادم افتاد، یادم افتاد یک دنیا آدم میان سفیدان نسل هابیل و سیاهان نسل پسر ناخلف نوحند و من هم خاکستری رنگی از همان دنیا!!!

یادم افتاد قسم شوخی پدرم را: "به جان جدم حضرت کاغذ"!!!

من دختر نسل کاغذم، دختری که می تواند شبیه هابیلیان باشد یا شبیه خاندان مطرود نوح!!!

دختر نسل وسط هستم!!!

دختر سفید و سیاه نیستم!!! دختر طیف خاکستری ام!!!

دختر نسل ثبات نیستم!!! دختر لغزندگی ام... روی این طیف خاکستری، از تیره ترین تیره، تا روشن ترین روشن ... از سرکش تر از پسر نوح تا پاک تر از دختر هابیل!!!

نه آنچنان محکم و استوارم، نه این چنین نرم و شکننده، انعطاف پذیرم!!!

 

این یک پارچه نبودن، این یک طرفه نبودن، این یک دست نبودن، این بی ثباتی و بی اصالتی و این کثرت سالیانی دردی بوده بر شانه فرزند کاغذ، ولی اکنون که ارزش و ضد ارزش نیز همتراز با خود نسل متغیرم، تغییر کرده است، ارزش بالاتری را نصیب این متوسط الحالی ام کرده ام!!!

 

نسل لغزنده حضرت کاغذ پلی است میان دو دنیای متفاوت سیاهان و سفیدان!!! چه اگر جدم حضرت کاغذ نبود سنگی رو سنگ بند نبود و تمام زندگی نبرد بی پایانی بود بین سیاهی و سفیدی!!! سفیدان، سیاهان را طرد می کردند و سیاهان نیز سفیدان را می دریدند!!! کسی نبود تا همزمان به سفیدان حق دهد و سیاهان را نیز درک کند و بتواند بر هر دو اعتراض کند!!!

 

این همه، ماییم!!! دنیای ما، دنیای درون ما، ترکیب کاملی از سیاهی ها و سفیدی ها!!!

 فرزندان نسل کاغذ فرزندان نسل تغییرند... نه آنقدر پاکند و خود را از زشتی دور می بینند که سیاهان را منع و مطرود کنند و نه انقدر در گناه فرو رفته و مغروقند که دیگر امیدی به صلاح خود نداشته باشند!!!

 

حالا این منم... فرزند خلف جدم حضرت کاغذ!!!  آن متوسط الحالِ لغزنده ی انعطاف پذیرِ خاکستری رنگ!!!

 

فرزند کاغذ راه ها و بیراهه های زیادی رفته است تا در این بلاتکلیفی، تکلیف و مشق خود را بیابد...

 

تکلیف من اثبات آن نیست که آیا می توانم سیاه تر از هر سیاهی باشم یا نه... نیاز به اثبات ندارد چه اگر آب باشد، خواسته ناخواسته، شناگر قابلی هستم!!!

 

تکلیف من، دیدن نور است و تاریکی، همزمان!!!

تکلیف من، انتخاب است!!!

تکلیف من، یادآوری پاکی سفیدان به سیاهان و یادآوری جرأت و جسارت سیاهان به سفیدان است!!!

تکلیف من، کمتر قضاوت کردن و بیشتر درک کردن است!!!

تکلیف من، دیدن حقایق است، بعد از کنار زدن پرده ی سیاهی و سفیدی!!!

تکلیف من، انعطاف پذیری است، گره خوردن و گره زدن سیاهی و سفیدی به هم!!!

تکلیف من، شایسته ترین من بودن است!!!

 

حالا این منم... فرزند خلف جدم حضرت کاغذ!!!

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و ما که بی مسئولیتیم...

آدم می تونه در کل سر دنیا رو شیره بماله اما سر خودش رو نه!!! دنیا هم راستش رو بخوای اگه یه خورده بره تو کارت کم کم دستت رو می خونه!!!

سایه ی بی مسئولیتی خیلی وقت بود که باهام بود ولی چهره ام به شدت مسئولانه!!!

جدیداً سر مچم گرفته شد!!! غیر از خودم که گرفتمش با صدای بلند هم بهم اعلام شده!!! می نویسم تف سر بالا می شه... ولی اگه ننویسم خودم گواتر می گیرم!!! به نوعی بی غیرتی ناشی از مسئولیت نپذیری دچارم!!! از سر شانسم بوده یا هر چی هیچ وقت خرابکاری نشده!!! ولی جلوی خودم دیگه خرابم!!! اعلام وضعیت بلند کردم که در جریان باشم و باشین!!! به نظرتون کاری صورت می دم؟!! دعا کنید!!!

زیر پوستی بی مسئولیتی هستم که به مقداری حس مسئولیت پذیری خوشایند نیازمندم!!!

 

گُنگ نوشت: سیلی های زندگی همیشه محکم کوبیده نمی شن در گوشت، گاهاً خیلی مهربون نوازشت می کنن... اونم کِی؟ ساعت 3 نصفه شب به بعد!!! بعداً می فهمی جای چهارتا انگشت مونده رو صورتت!!! بی اغراق می گم که دستتون درد نکنه بلدین چطوری سیلی بزنین!!!

 

درخواست نوشت: اگه بلدین یه طوری که سیاه نشم دلداریم بدین!!!

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

چقدر می‌تونین به اطمینانتون اطمینان داشته باشین...

الان می‌دونی دوره، دوره‌ی چیه؟ دوره‌ی اینه که من خیالم از یه چیزای مسخره‌ای خیلی راحت باشه و همه جا جار جار کنمش ولی اون چیزای مسخره به طرز مسخره‌تری اتفاق نیفته، مثل چی؟

مثل من که دو روز بود به زمین و زمان گفته بودم که جمعه می خوام برم بازارچه‌ی خیریه‌ی محک، تنها کسی که فکر کنم مونده بود بهش نگفته بودم آقای بولحسنی همسایه‌ی طبقه‌ی پایینمون بود که نمی‌دونم چرا از چنگم در رفته بود!!! و وقتی که به طرز خیلی تابلو و مسخره‌ای برنامه به هم خورد اینقدر که همه جا گفته بودم دارم می‌رم دیگه روم نشد بگم من نرفتم!!! از خونه اومدم بیرون و به نحوی خودم رو مشغول کردم!!!

عزیزم خیریه چطور بود؟ اِ ی ی ی ی ی بدی نبود!!! چیز خاصی هم نداشت!!! (واقعاً‌ نو آیدیا هاو ایت کود بی!!!)

 

یا مثلاً‌ از دیشب که بچه‌ها گفتن صبح زودتر پاشیم صبحونه بخوریم، کلی فخر بهشون فروختم که یاه یاه یاه،‌ ما خودمون تو اداره صبحونه می‌خوریم با نون تازه و خیلی حرفه‌ای!!! صبح حمیده می‌گفت شیرکاکائو بخریم با کیک صبحونه بخوریم منم یاه یاه یاه!!!

وقتی اومدم دیدم اونی که باید نون می‌خریده بالکل نیومده!!! فک کـــــــــــــــــــــــــــن!!!

اینارو گفتم که بگم کلاً به هیچی این دنیا که اعتبار و اطمینانی نیست، حتی به نون صبحونه‌تون هم نمی تونین فخر بفروشین!!! برین خوش باشین!!!

از قدیم گفتن


دراین درگه که گه گه، کَه کُه و کُه کَه شود ناگه




مشو غرّه به امروزت که از فردا نئی آگه


فردا که هیچی، تو بگو یه ساعت دیگه، تو بگو یه مین دیگه، سی ثانیه!!! والاااا با این نوناشون!!!

حق

نیمچه بی‌ربط نوشت: نیچه می‌گه بشر را می‌توان از روی ظرفیتی که برای قول دادن دارد،‌شناخت!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بغلی بگیر...

قدیما راحت تر بودا! می گفتیم قسمت اینطوری بوده!!!

از وقتی فهمیدیم قسمت هم دست خودمون بوده اوضاع خیلی سخت تر شده!!! نمی تونیم دیگه با خیال راحت به یکی اس ام اس بدیم حتی!!! هی باید بشینیم به عواقب کارمون فکر کنیم!!! از وقتی خدا دبه کرده به یک نفر توانمند جهت انداختن توپمون در زمینش نیازمندیم!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و تو چه می‌دانی حظ مزخرف چیست؟!! آیا...

حظ مزخرف به آن دسته از حظ‌هایی اتلاق می‌گردد که در عین مطلوبیتی که برای ما ایجاد می‌کنند ضد مطلوبیتی را نیز برای ما فراهم می‌آورند که باعث می‌شوند از حظ خود بهره‌ی لازم را نبریم!

از نمودهای حظ مزخرف می‌توان به مصادیق زیر اشاره کرد:

حظ مزخرف زمانیه که تو ماشین زیر پاته، خواهرت هم ماشین زیر پاشه، یه جا که می‌خواین برین مجبور شین جدا جدا برین!!!

حظ مزخرف زمانیه که شب تئاتر خنده‌دار گلریز می‌ری در حالیکه فردا امتحان پول و بانکداری داری!!!

حظ مزخرف زمانیه که تو کنکور قبول بشی و دوستت نشه!!!

حظ مزخرف زمانیه که بری یه مهمونی‌ای که غذاش خوب باشه ولی بهت خوش نگذره!!!

حظ مزخرف زمانیه که رئیست بهت می‌گه شما راست می‌گی ولی ما مجبوریم الان طبق خواست شما عمل نکنیم!!!

حظ مزخرف زمانیه که یه رمان عاشقانه ایرانی با تم هندی می‌خونی!!!

حظ مزخرف زمانیه که به طرز ناشایستی از کاستی‌های دیگران خوشحال می‌شی!!!

حظ مزخرف زمانیه که با گفتن حرفی به کسی دلت خنک شه که خودت هم بدونی حقیقت نداره!!!

حظ مزخرف زمانیه که توی جشن فارغ‌التحصیلی هستی و یهو به خودت میای که ای وای تموم شد!!!

حظ مزخرف زمانیه که آدمی که به درد شما نمی‌خوره به صورت خیلی حرفه‌ای برای شما حاضر به هلاکت باشه!!!

حظ مزخرف زمانیه که صرف می‌شه تا همون آدمی که به درد شما نمی‌خوره رو خوشحال کنی!!!

حظ مزخرف زمانیه که با همون آدم مذکور سپری می‌شه و خوش هم می‌گذره!!!

حظ مزخرف زمانیه که همون آدم مذکور ازت خیلی تعریف کنه!!!

حظ مزخرف زمانیه که خیلی وقتا با زمانای من همراه می‌شه!!! نمی‌دونم علتش چیه؟ شاید نگرانی آینده، توجه زیادی به گذشته و طبق معمول نبودن توی زمان حال!!! ولی کلاً فعلاً که هست و ما جدیداً‌ سعی کردیم به عنوان یک عنصر خنده‌دار زندگیمون قبولش کنیم باشد که مزخرفیش روز به روز کمتر بشه و به حظ کاربردی استحاله پیدا کنه!!!

 

دعا نوشت: حول حالنا الی احسن الحال

 

ته نوشت: اگه شما هم دستی در این تجربه دارین دریغ نکنین!!! حظ های مزخرف عناصر خوبی‌ان برای خندیدن به وانفسای زندگی

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و ما که بی‌توجهیم...

سه روز بود بابا به من می‌گفت می‌ری بیرون نگاه کن ببین قبض گاز مبلغش 24400 است 26400!!!

سه روزه که یادم رفته!!!

دو بار پشت سر هم ازم پرسیده از پارکینگ می‌اومدی ماشین محمد جلوی ماشین من بوده یا نه؟ هرچی زور زدم و فکر کردم یادم نیومد!!! بهم تیکه انداخت که تو چجوری تو خیابونای تهران می‌ری و میای؟!! فکر کنم به حول و قوه‌ی خداوند متعال باشه!!!

آقای همکار تعریف کرده بود که یه ساعت خریده، خیلی خوب به نظر می‌اومد! کلی اصرار کردم بهش که یه بار ببنده ... چند روز پیش اومده بود می‌گفت تو که اینقدر اصرار می‌کردی اصلاً دیدی؟!!! هان؟؟؟ چی رو؟!!!

یکشنبه‌ها یه هفته در میون نوبت منه که نون بگیرم صبحا! این یکشنبه هر چقدر فکر کردم به نظرم نوبت من بود که نون بگیرم ... البته یه خورده شک داشتم ولی یک دله کردم و خریدم! وقتی رسیدم دیدم نون رو میزه! بعد کلی بحث و بررسی با فرد نون خریده‌ی بی‌حواس‌تر از خودم، آخر سر قانعش هم کردم که من باید نون می‌گرفتم نه شما! اونم قانع شد طفلی!!! تا یکی دیگه اومد یادم انداخت که من هفته‌ی پیش گرفته بودم و این هفته نوبتم نبود!!!

یه سوالی می‌پرسم از مامان،‌ شروع می‌کنه به جواب دادن ... به خودم که میام جمله‌ی آخرش رو می‌شنوم!!! با خودم فکر می‌کنم: چرا مامان داره این همه توضیح می‌ده ... به سختی یاد سوالم می‌افتم!!!

اینه وضعیت این چند وقته‌ی من! و اینه وضعیت حواسی که نمی‌دونم به کجا رفته! آخه لامصب جایی هم نیست که بگم اونجا بوده دلم خوش باشه!!!

یه دلخوشی دارم فقط، تا حالا نگران بودم فقط من اینقدر بی‌حواس شده‌باشم، اما با دیدن مریم که یه سوال رو چهار بار ازم می‌پرسه در صورتیکه من سه بار جوابشو دادم و اونی که تونستم متقاعدش کنم که نوبت نون گرفتن من بوده، می‌بینم که خیلی‌ها درد منو دارن و من تنها نیستم و به نحو ناشایستی از این امر خرسندم!!!

 

توی آینه‌ی دستشویی اداره به خودم نگاه می‌کنم و برای محک زدن میزان توجهم، از خودم می‌پرسم: رنگ پیرهن آقای همکار چه رنگی بود اگه راست می‌گی و از صبح تا حالا رو‌به‌روش نشستی؟!! کلی فشار آوردم به خودم و گفتم: مممممشکی ؟!!

از دستشویی که در اومدم از جلوی در با پیرهن طوسی رد شد و رفت :(

دلداری نوشت: همه‌ی اینارو می‌ذارم به حساب برون‌ریزی:))

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دل‌های سرمایه‌دار...

شریعتی می‌گه یعنی گفته: سرمایه‌ی هر دلی حرف‌هایی‌است که برای نگفتن دارد!

قشنگه! ولی من ورژن لایک خوریش‌رو ترجیح می دم که یادم هم نیست که مال کدوم وبلاگ بود، ولی مهم هم نیست : سرمایه‌ی هر دلی زرهایی‌است که برای نزدن دارد!!!

بعضی وقتا که می‌فهمی پشت حرف یه آدمایی که باعث شده خیلی زورت بگیره ازشون، حقیقی نهفته داره، خیلی ضدحال‌تر از وقتیه که اون حرف رو می‌شنوی!

لزومی هم نداره خودت مستقیماً بشنوی، فقط کافیه از شنیدنش زورت گرفته بگیره! حالا هر کی به هر کی گفته باشه مهم نیست!

مثل شنیدن اینکه "تو خودت توی ذاتت خیانت کردن نیست! منت وفاداری‌ات رو سر من نذار"!!!!

و یا "من اگه از دختری خوشم بیاد، ببینم با یه پسر دیگه‌است، بیشتر به چلــــــــــنج می‌افتم"!!

یا اینکه "تو اگه توی زندگی‌ات کمتر حرف بزنی، خیلی موفق‌تری"!!!!!

مهم این نیست که تو این حرفارو از کسی می‌شنوی که توقع نداری! و اون نباید این حرف رو می‌زده یا باید! می‌گن نگاه کن که "چی گفته" نه اینکه "کی گفته"!!! چه فـــــــــــــــــــرقی داره! یعنی الان دیگه فرقی نداره! قبل از اینکه بگن فرق داشت!

حالا بحث روی حقیقت آخریه! اینکه اگه توی زندگی‌ات کمتر حرف بزنی موفق‌تری!

خیلی از موقعیت‌ها رو با حرف زدن خراب می‌کنیم! با حرفای بی‌موقع و یه‌کاره! خیلی از سرمایه‌هامون رو به همین ترتیب از دست می‌دیم! با حرفایی که نباید بزنیم و می‌زنیم! کاش بفهمیم کِی، باید چی رو، به کی بگیم!؟

خیلی از حقایقی که بقیه باید بفهمن، لزوماً‌ تو مسئولش نیستی! اگه قسمتشون باشه بفهمن، نگران رسالت خطیر اطلاع رسانی‌ات نباش، بالاخره می‌فهمن!

خیلی راحت دل می‌شکونیم و به همون راحتی دلمون رو می‌شکونن!

عدالت یار اینجا به سرعت رعایت می‌شه استثنائاً نمی‌دونم چرا!

 آدم باشید خودتون رعایت کنید، قبل از اینکه رعایتتون کنند!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تعریف دوست...

سوال خوشگل شهرزاد رو که یادتون هست : یکی باید چی کار کنه تا بهش بگی دوست؟!!

جوابای خوشگل‌تر دوستان رو هم که بهش اضافه کنیم و خودم هم نظرم رو بذارم تنگش متن بامزه‌ای می شه، باور ندارین خودتون بخونین:

هاله: کلاس نذاره برای آدم!

هاله: کمکت کنه بدون اینکه بگی!

زهرا: خیلی‌ها ممکنه برات کاری نکنن ولی دوست خطاب بشن، اون چیزی که اونارو از هم متمایز می‌کنه واقعی بودنشونه! بعضی وقتا یه سلام کافیه تا با یه نفر دوست باشی ولی خیلی اتفاقا باید بیفته تا دوستی یه دوستی پایدار بشه هر چند که بازم بستگی به خود آدم داره!

مهسا: هر وقت نیاز داشتی بهش، بتونی روش حساب کنی، نیاز نیست کار خاصی بکنه!

محمد: دوستی پسر/پسر: بی‌خیال شدن خانوم‌های مرتبط با طرف مقابل، مثل جی افِ قبلی، کنونی و بعدی، خواهر و مادر! و از این دست (تو ورژن ایرانی عمه موشکولی نداره!!) دوستی دختر/دختر: دخترا اصولاً‌ رفاقت مفاقت حالیشون نیست، ادای دوستی رو در میارن بیشتر؛ تعریف کردن از مدل مو و لباس از شاخص‌های رایج در این نوع از دوستی متوهم به شمار می‌رود!! دوستی دختر/پسر: به ندرت دیده می‌شه به علت اصول متفاوتی که در بالا به آن‌ها اشاره شد!! ولی اگه بشه!! چی می‌شهههههه!!!

 

پریسا: دوست کسیه که توی همه‌ی کارها پایه باشه!

محمد: A friend should be a master at guessing and keeping still: you must not want to see everything.
Friedrich Nietzsche

(خدایی ترجمه نکرده‌اش خوشگل‌تره)

علی: نامردی کنه، در اولین فرصت مناسب برات زیر و رو بکشه، از محبتات سوءاستفاده کنه و فکر کنه هرکاری که می‌کنی وظیفه‌ته و ... به این شخص می‌گن دوست!

ندا: پاشه بیاد اینجا با هم سیب بخوریم یا حتی سیب نخوریم!

نوید: اگه یکی بودنش با نبودنش برات فرق کنه، از خوشیش خوش باشی و از بدیش بد باشی، یعنی دوستش داری، حالا اگه اونم با همین فرمول دوستت داشته باشه یعنی دوست هم هستین!

مریم: یک فرازش اینه که: دوست آن است که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی!

عمو عبدی: کسی که حس دوستی رو بهم منتقل کنه. حالمون برای هم مهم باشه!

مژگان: وقتی که من کسی رو به نحوی دوست داشته باشم و به نحوی بهش اعلام کنم که اونم بفهمه، اونوقت می‌شه دوست من! حالا اگه اونم به نحوی به من اعلام کنه که منم بفهمم، دیگه خیلی دوست من می‌شه!

منتظر نظر بقیه‌تون هستم جهت اطلاعات عمومی و بهره‌وری:)

حق

این شما و این هم  ادامه نظرات دوستان تا مورخ امروز:)

مریم:اگر دوست باشه پول بلیطش رو هم میدی

م.فراهانی: نظر من دوست رو نمی شه در یک یا چند عبارت به طور کامل و دقیق توصیف کرد و تفاوتش رو با بقیه فهمید و تنها با مقایسه می شه جایگاه دوست رو درک کرد. من روابط بین انسانها رو به چند دسته زیر تقسیم می کنم که یکی از این تقسیمات شامل دوست می شه:
آشنا : کسی است که به دلیلی می شناسیدش و رابطه سلام و علیک و احوالپرسی بین شما و اون برقراره. در کل همه کسانی که شناختی در موردشون دارید، در این دسته قرار می گیرند.
هم صحبت (هم بحثی): کسی است که سابقه آشنایی با شما داره و علاوه بر اون  از صحبت کردن و تبادل نظر باهاش لذت می برید.
رفیق: کسی است که هم صحبت خوبیه و باهاش نقاط اشتراک و علایق مشترک زیادی دارید و بر اساس نقاط مشترک و تفاهمات فی مابین اوقاتی رو با هم سپری می کنید.
دوست: کسی است که علاوه بر رابطه رفاقت و داشتن نقاط اشتراک و علایق مشترک فراوان و لذت بردن از معاشرت و مصاحبت، به وجودش علاقه مندید، نبودن و دوریش باعث دلتنگی می شه ( که رابطه میان شدت دلتنگی و زمان دوری بستگی به میزان و شدت دوستی داره)، و بودنش باعث نشاط و آرامش. شادی اون شادی شماست و رنج و غمش، اندوه و ناراحتی شما رو در پی داره. محرم اسرار شماست و تو گرفتاری ها و دلتنگی ها، بهترین تکیه گاه و نقطه اتکا و همراه و همگام شماست. اگر کاری از دستش ساخته باشه (بدون چشمداشت هر گونه مزد و سپاس و بی هیچ منتی) کوتاهی نمی کنه و حل مشکل شما نهایت خرسندی و رضایتمندی رو براش در پی خواهد داشت.
و در آخر، یار (دلدار): کسی نیست، بلکه همه کس شماست!!
مهکامه:دوستی یعنی صداقت
هادی:با اتفاق سر راهت قرار می‌گیره و با انتخاب باهاش همراه می‌شی.
ولی وقتی  با اتفاق ازش جدا میشی به اجبار دلت براش تنگ می‌شه!

مهناز:دوست کسیه که چه پیشت باشه چه نباشه دوستت داشته باشه ویک کلام  پشتت و پیشت یه جور باشی...حالا پیدا کنید پرتقال فروش را....

علی قبادی:فکر کنم دوست بودن یه هنر ویژس برای داشتن یکسری خصوصیات مهم . نمی شه انتظار داشت و گفت که دوست باید چیکار کنه و چجوری باشه... من فکر می کنم هر کسی تعدادی هنر خاص خودشو داره واسه اینکه دوست باشه و ممکنه در یک زمان ویژه ای یک آدمی که هیچوقت انتظارشو نداشتیم یکی از بهترین دوستای زتدگیمون بشه...
اما تو شرایط فعلی واسه من کسیه که در کنارش انگیزه و امید و آرامش داشته باشم و از سپری شدن لحظه هام با اون احساس پوچی نکنم.

خاموش:دوستی یعنی در ابتدا داشتن حس مشترک بعد داشتن افکار  عقاید و سلایق و ...مشترک که منجر میشه به داشتن خاطرات مشترک. البته دوستی هایی هم هست که هیچ گونه مشترکاتی نداره ولی خوب دوستیه دیگه

حانیه:

1.همه رقمه پایه است
2.میتونه بهت گوش بده بدون اینکه قضاوتت کنه
3.باهات تعارف نداره
4.دلتنگی هاتو حوصله میکنه
5.حتی فکر بودنش هم باعث میشه ذوق کنی
و ......
هر کدوم اینا و خیلی چیزای دیگه بازه داره ... بسته به اینکه تو با هر آدمی کجای این بازه ی طولانی ایستادی نشون میده چقدر با هم دوستین :)

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و جک و جونورا و فلسفه ...3

کاکتوس و فلسفه‌ی دوستی:

 

مریم یه گلدون کاکتوس داشت، برگش شبیه قلب بود! از این کوچولو فانتزیا!

گذاشته بودش رو لبه‌ی یه پنجره‌ای! ولی چون کاکتوس بود احساس کرده بود که رسیدگی خاصی نمی‌خواد و از ازل تا ابد خودش همینطوری می‌مونه!

چند وقتی دووم اورد ولی نه تا ابد،‌ فکر کنم بعد دو سه ماه یه ور قلبش جزغاله شد و تا شد روی اون یکی ور قلبش!!!!

آدمای دوست داشتنی زندگیمون مثل همون کاکتوسه‌ان! ممکنه مقاوم به نظر بیان ولی دلیل نمی‌شه‌ که بهشون نرسیم و حواسمون بهشون نباشه!

بعضی وقتا فکر می‌کنی خوب هستن دیگه، آخه باید باشن! ولی یهو می‌بینی دیگه آه از نهادشون دراومده!

این‌جور وقتا تازه می‌فهمی که خیلی بی‌توجه بودی ولی دیگه فایده‌ای نداره!

عزیز دوست‌داشتنیم:

واسه‌ی اون لحظه‌ای که ناراحتم و زنگ می‌زنی دلداریم می‌دی...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که واسه چروک دادنم برنامه می‌ریزی...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که 15 کیلو بار واسه خواهرم می‌بری...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که نگرانی من فردا غذا چی می‌برم ...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که برای اشتباهات من حرص می‌خوری...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که می‌گم می‌خوام بیام و میای دنبالم...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که می‌گه قایق و براش می‌خری...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که می‌گی کیک بی‌بی و می‌خرم...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که نمی‌گم وی پی ان و بهم می‌دی...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که وقتی بیرونم هی نگران زنگ می‌زنی ببینی در چه حالم...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که خودت پول نداری و واسش دنبال سِت آدیداس می‌گردی...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که رستوران گرون نمی‌ری چون می‌دونی پول نداره...

واسه‌ی اون لحظه‌ای که فکر می کنی شاگرد داره و نمی‌تونه روز تولدت باهات باشه و توجیهش می‌کنی...

واسه‌ی اون لحظه‌هایی که منو می‌رسونی دم در و تا در رو باز نکردم منتظرم می‌مونی...

و واسه‌ی همه‌ی لحظه‌های دیگه‌ای که هزینه می‌کنی برای دوستی ... ازت متشکرم

 

 حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٠/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و جک و جونورا و فلسفه...2

قورباغه و فلسفه‌ی شرایط:

 

همه‌تون این قضیه‌رو شنیدین که اگه یه قورباغه‌ رو یهو توی قابلمه آب جوش بندازین در جا می‌پره بیرون، اما اگه همون قورباغه‌رو توی قابمله‌ی آب سرد بندازین و کم کم حرارتش رو ببرین بالا، مقاومت خاصی صورت نمی‌ده و همونجا مغز پخت می‌شه!

جدیداً توی زندگی خیلی احساس قورباغهه‌رو دارم که به صورت ریز ریز دارن حرارت زیرش رو می‌برن بالا تا آب‌پز شه!

نمی‌دونم قورباغهه هم می‌فهمه که قراره آب‌پز بشه و سر جاش می‌مونه یا کلاً نمی‌فهمه!!! به نفعشه که نفهمه ولی من که الان دارم می‌فهمم! چیز‌هایی رو جدیداً قبول می‌کنیم که اگه چند وقت قبل بهمون می‌گفتن صد سال سیاه زیر بارش نمی‌رفتیم! البته بماند که من کلاً آدم سازگار و کنار بیا و قبول کنی هستم! ولی از بقیه تعجبمه! من حتی با این اوضاع و احوالی که از خودم سراغ دارم توی قابلمه‌ی آب جوش هم جکوزی طوری استقامت می‌کردم!‌ دیگه چی بشه که بهم بر بخوره!!! مثلاً بگن توی آب قابلمه اسید سولفوریک هم ریختن!

ولی نکته‌اش اینه که فقط من تو قابلمه نیستم! احساس اینو دارم که یه سری قورباغه‌هایی هستیم که به‌صورت دسته جمعی داریم آب‌پز می‌شیم! من‌که هیچی دیگه از بقیه‌هم صدا در نمیاد!

فقط امیدوارم که آخر کار تو آب قابلمه‌مون اسید سولفوریک نریزن دیگه! که اونموقع جون قاطی کردن هم ندارم!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٩/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و جک و جونورا و فلسفه...1

سوسک و فلسفه‌ی تغییر

قدیم یه پست فکر کنم توی بلاگ یاهوم گذاشته بودم راجع به سوسک و فلسفه‌ی تغییر!

چون فکر کنم خیلی‌ها نخونده باشنش اینجا هم یه اشاره‌ی کوتاه بهش می‌کنم:

یه روز که به سرخوشی داشتم از راه‌پله‌ها می‌اومدم بالا، یهو سر جام خشک شدم، دیدم که دارم با سرعت هر چه تمامتر پامو می‌ذارم روی یه سوسکی که نسبتاً مرده بود! به حالت نیم‌شوک شده و نیم‌هنگ و به زیرکی خاصی تغییر مسیر دادم که یه وقت با سوسکه برخوردی نداشته باشم!

در هفته‌ی آتی هر روز سوسکه رو می‌دیدم، یه خورده انگار زده بودنش کنار، ولی ذلیل شده‌ها نمی‌دونم چرا ورش نمی‌داشتن! آینه‌ی دق رو! به دقت خاصی کلاً از کنارش رد می‌شدم ولی معذب!

خلاصه که یه روز اومدم دیدم مورچه‌ها دارن می‌خورنش! از اونجا بود که با دیدن این صحنه زندگی خصوصی‌ام دچار تغییر شد!!!!

یاد این قضیه‌ افتادم که همه‌ی ما یه سری مسائلی داریم سر راهمون که همیشه معذبمون می‌کنه و دقمون می‌ده! ولی کنارش نمی‌زنیم! دلایل زیادی هم داریم! منتظریم بقیه برش دارن! حسش رو نداریم! می‌ترسیم و کلی توجیحات دیگه که باعث می‌شه مارو توی اون شرایط مزخرف نگه داره! تا به یه جایی برسه که دیگه می‌بینی گندش در اومده! خلاصه که تغییر دادن در مسایل آزار دهنده کار راحتی نیست و همت مضاعف می‌طلبه!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٩/٢٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

از تو حرکت ...

از دیشب توی خواب این جوکه افتاده بود توی سرم که ترکه ماهی یه بار می‌رفته حرم امام رضا، دخیل می‌بسته گریه و ناله که یا امام رضا تو رو خدا کمک کن این سری من توی قرعه کشی بانک برنده شم!

یه شب از زور گریه و زاری خوابش می‌بره همونجا و امام رضا میاد توی خوابش می‌گه بابا د لااقل اول یه دونه حساب تو بانک باز کن،‌بعداً‌ بیا اینجا دخیل ببند!!!!

حالا شده قضیه‌ی زندگی خیلی از ماها! هیچ کاری نمی‌کنیم، از انفعال خودمون داریم عذاب می‌کشیم و توقع معجزه داریم از زندگی!

سعی کردم دست وردارم و یه چند جا حساب باز کنم! نمی‌دونم جواب می‌ده یا نه! امیدواریم که جواب بده! ولی اگر هم نداد چیزی رو از دست فکر نمی کنم داده باشیم! چیزی با قبلش فرقی نمی‌کنه!

حافظ هم یه شعری توی این مایه‌ها داره:

تا درخت دوستی کی بر دهد**** حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

ما هم تا حسابمان کی برنده شود **** حالیا رفتیم و حسابی باز کردیم

خیلی‌هامون خیلی زیاد این جمله رو شنیدیم که اگه می‌خوای چیزی بشی که تا حالا نبودی، کاری کن که تا حالا نکردی!!!!

دِ یالا تکون بخور!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٩/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

خوشبختی یعنی...

خوشبختی یعنی هر صبح با انگیزه‌ی یه روز بهتر سلامت از جات بیدار شی!

خوشبختی یعنی اینکه بدون نگرانی از امنیتت بری توی خیابون!

خوشبختی یعنی اینکه کسانی باشن که عرضه‌شون بشه رشدت بدن!

خوشبختی یعنی اینکه خودت عرضه‌ات بشه یه کسایی رو رشدشون بدی!

خوشبختی یعنی اینکه چند نفر باشن که دوستشون داشته باشی!

خوشبختی یعنی اینکه چند نفر باشن که دوست داشته باشن!

خوشبختی یعنی اینکه بدونی تمام کسانی که دوست دارن و دوسشون داری حالشون خوبه!!!

....

ادامه دارد...

ادامه بدید...

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۸/٤ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

و یک سالگی...

سلام

 

حالتون چطوره؟

حبیب دل چطوره؟

منم خوبم!

اومدم بگم اینجا یک ساله شد!

یک ساله که مواجه شدم! یک ساله که مکاشف شدم! یا بهتر بگم یک ساله که هر چی باهاش مواجه شدم و کشف کردم رو کاتب شدم!

مثل خودم که توی این یه سال زیاد بالا پایین شدم، اینجا هم زیاد بالا پایین شده! تغییر فرمت و تغییر ادبیات، تغییر فکر، حتی تغییر فونت! به هرحال خوشحالم که یه سال بودم و خوشحالم که یه سال بودین! دوست دارم بازم باشین!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٧/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

سیلی زندگی!!!

بعضی سیلی ها هستند که نقش تربیتی دارند، بهشون میگن سیلی بیدارگرانه! یعنی از سر کرم و مرض و عقده و اینا نیستن! باعث میشن به خودت بیای!!!

حضور بعضی از آدم‌ها هم توی زندگی نقش همین سیلی بیدارگرانه رو بازی می‌کنه!

آزار و اذیتی که برای تو دارن از سر کرم و مرض و عقده و اینا نیست! باعث می‌شن که به خودت بیای!!!

پی‌نوشت: بسیار درد دارد اینگونه سیلی زندگانی!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٧/۱۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

وقتی...، می‌فهمی که ...آره!!!

-         وقتی که توی ماشینت مریضِ تازه عمل جراحی کرده می شینه، تازه کشف می‌کنی که خیابون‌های شهر چقدر ناهمواری داره!

-         وقتی بچه‌ی کوچیک خونه‌ات خوابیده، تازه کشف می‌کنی که چقدر لولای در کمد دیواری اتاقت سر و صدا می‌کنه!

-         وقتی جواب آزمایش مامانت رو نگاه می‌کنی،‌ تازه کشف می‌کنی که چقدر پیر شدن!

-         و وقتی که جای انگشتای سامیار رو گوشه‌ی آینه می‌بینی، تازه کشف می‌کنی که اگه برن قراره دلت خیلی براشون تنگ بشه!!!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٧/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

پرونده سازی برای عشق...!!!

آدم وقتی عاشق می‌شه فکر می‌کنه یه اتفاقی بیرون داره می‌افته ولی در واقع توش یه اتفاقایی افتاده!

نکته‌ی سهمگینیه که عشق بازتاب درون ما باشه به بیرون! اینکه یه کسی یا چیزی بشه بهانه‌ای برای زندگی کردن زندگی نکرده! یا لذت بردن از زندگی کرده!

آدم وقتی عاشق می‌شه خیلی چیزا براش یه رنگ و بوی دیگه می‌گیره و کلاً‌ زندگیش دستخوش تغییر می‌شه، خیلی عجیب و سخته که آدم برسه به این نکته که تمام اون چیزایی که توی یه نفر دیگه دوست داریم فرافکن شده‌ی چیزهای خوبیه که خود آدم داره!

نوید اسکویی‌پور یه شعر داشت که نمی‌دونم منظور خودش از این شعر چی بود ولی شما گوش بدین ببینین به این مفهوم شبیه نیست؟!

 

سال ها شیفته ی چشم سیاهی بودم

که نگاهش می کشت

 


که نگاهش می برد

 


که نگاهش به دلم لرزه و آتش می زد

 


 


چشم او زینت یک پنجره بود

پنجره قاب نبود

 


پنجره دنیا بود

 


 


 


سال ها شیفته ی پنجره ی خانه ی دلبر بودم

تازگی فهمیدم

 


که فقط آینه بود


 

حس غریبیه، همون حسی که همه چی خودتی! هی داره تکرار می‌شه! و معشوق بهانه‌ای می‌شه برای عشق ورزیدن تو! به تمام اون چیزایی که می‌تونی تو خودت زنده‌شون کنی!

اینکه چرا همه دوتان و حبیب دل یکی!؟

وقتی که نمی‌شه تمام ظرفیت‌های وجودی رو دید، یکی پیدا می‌شه که اون چیزایی رو زندگی می‌کنه که تو نکردی! درستش اینه که بدونی همه‌ی اینا از یه تمامیت میاد و اشتباه اینه که فکر کنی دو تا چیز جدان!

عاشق دیگری شدن بهانه‌ای می‌ده دستت تا وقتی آهنگ " شب به اون چشمات خواب نرسه" ابی رو گوش می‌دی با یه حال دیگه گوش بدی!

عشق به یکی دیگه، بهانه می‌ده دستت تا یه بیت شعر آنچنان فازی بهت بده که هیچ‌وقت بدون اون عشق نمی‌تونستی اینطوری از هیچ کتاب شعری فاز بگیری!

عاشق، شعر خوندنش هم یه دنیای دیگه‌است! یعنی عاشق کلاً توی یه دنیای دیگه‌است!

دنیای عاشق دنیاییه که عموماً حتی معشوق به گَردِش هم نمی‌رسه! اونقدر ماورایی و خیال انگیز که دست هیچ بنی بشر غیر خودش بهش نمی‌رسه!

طعمشو فقط خودش می‌فهمه! عطرشو فقط خودش حس می‌کنه! لرزه‌اش فقط توی وجود خودش می‌افته! خیالش توی ذهن خودش نقش می‌بنده و حسش فقط خودشو نوازش می‌کنه!

هر طور که فکر می‌کنم یه جورای غلیظی نامردیه! عاشق دوست داره همون حسی رو که از خوندن شعر بهش دست می‌ده معشوقش هم تجربه کنه! همون لذتی که از شنیدن "شب به چشات خواب نرسه" می‌بره اونم بفهمه! همونقدر که خودش نگرانه،‌ اونم مراقب باشه و خلاصه که کیفیت حسیش رو منتقل کنه! اما در اکثر موارد این اتفاق نمی‌افته! عاشق عاشقه، معشوق معشوق!

سوال معروفیه: "بریم سراغ کسی که دوستمون داره یا کسی که دوستش داریم؟"

دنیای عاشق دنیای زیباییه و نیاز و خواهش، دنیای معشوق دنیای ناز!

اینکه کدوم دنیا قشنگ‌تره، کدوم بهتره، عاشق باشیم یا معشوق بمونیم رو کسی نمی‌دونه، قابل برنامه‌ریزی هم نیست، بعضی چیزا پیش میاد! بعضی چیزا می‌شه!

حرف انتخاب نیست! حرف اینه که عاشق یه دنیای قشنگ و همزمان شاید دردناکی داره که حقیقت بی‌رحمانه‌اش اینه که توی خودشه! کسی جز خودش نمی‌فهمه و قرار نیست بفهمه و کلاً و لزوماً خیلی ربطی به واقعیت نداره و البته اوایلش بیشتر اینطوریه! همینه ‌که میگن عشق کوره و باقی قضایا!

حق

 

بعداً نوشت: خیلی وقت بود طولانی نویسی نکرده بودم دلم تنگ بود!!!:)

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٦/٢۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

قیاس ادما و نوستالژی مداد فشنگی!!!!

شما این مداد فشنگی ها یادتونه؟ همونا که توش یه سری کله مداد مثل فشنگ بود، سَریه که کند می شد میذاشتیمش عقب یه دونه نوش می اومد جلو، تیز میشد مداده؛ چه حالی میداد!

داشتم فکر میکردم ادمایی که میآن توی زندگی ما چقدر شبیه این فشنگان و ما چقدر شبیه پیکره  ی اون مدادا!

-          باید از اونی که سرش کند شده بگذری تا جدیده بیاد جلو!

-          اگه گذاشتی جدیده بیاد جلو اولاش خیلی خوشحالی که  خیلی تیزه!

-          وقتی جدیده هم کند شد دوباره حالت گرفته میشه!

-          جدیدا با فشار قدیمیا میان جلو!

-          بعضیهاشون همون اول کار میافتن و از بیخ میشکنن، یعنی اصلاً به کارت نمیان باید بزنی برن!

-          بعضی هاشون عمر متوسط دارن، تا یه جاهایی میشه باهاشون نوشت ولی بالاخره کم میارن!

-          بعضی هاشون رو خیلی حواست هست، دلت نمیاد زیاد باهاشون بنویسی که سریع کند بشن!

-          یه سری های معدودی هستند که عمری ان، جنسشون خیلی خوبه، دیر کند میشن! باهاشون میشه، داستان ها، افسانه، غزل ها، فیلمنامه ها و طرح های زیادی رو خلق کرد!

-          عین تمام اون فشنگ ها هر کسی که اومد توی زندگیمون چه خوب و چه بد، می شه جزیی از پیکره مون و همیشه یه اثر ماندگار داره!

 

یه فرقایی هم هست البته در تعداد فشنگ پیکره ی مداد هرکس، که یه طیفی داره از بی فشنگ و تک فشنگ تا بی نهایت فشنگ !!!!

حق

 

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٦/۱٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

واکنش‌ها متفاوت به کنش مشابه

کنش خیانت:

 

1-     خاک بر سر بی‌لیاقت تو بکنن!!!

2-     خاک بر سر بی‌شرافت اون بکنن!!!

3-     خاک بر سر بی‌مغز من بکنن!!!

4-     الخیر فی ما وقع!!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٦/٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بخاطر خاطره‌ها

(این پست قدیمیه ولی چون مشکل داشت مجبور شدم دوباره بذارمش)

سلام

حال شما چطوره؟

خیلی وقته که می خوام بنویسم ولی مجال نوشتن نیست! یا اگه مجالش هست حسش نیست! یا اگه هم مجال و حس باشه، نمی‌دونم چی می‌شه که دفتر و خودکار بیشتر می‌طلبه!

بذار از قبل شروع کنم!

از روز خواهر بگم و بهانه‌ی با هم بودن بیشتر خواهرانه!

درست کردن بهانه‌های بیشتر برای خاطره سازی که بشه یه ذخیره واسه‌ی روزایی که دیگه معلوم نیست هرکی کجا باشه!

جدیداً خیلی بیشتر این نکته محسوس شده برام که همه‌چی رفتنیه و اینکه هیش‌کی از فردای خودش خبر نداره! فرصت‌هامون به سرعت خر بادپا داره می‌گذره و ما هم که ... ای بابا!

درگیر یه سوالی هم هستم جدید به شدت! البته خودمو به نحوی به جواب رسوندم!

سوال اینه که وقتی آدم می‌دونه که چیزی قراره از دست بره سعی کنه ریلکس باشه و خودش‌رو تو دردسر درگیر شدن با اون چیز و دل‌بسته شدن بهش نندازه یا نه، به اون بهترین وجهی که می‌تونه کنارش باشه!؟

ذهن محافظه‌کار همیشه می‌گه باید خودتو کنترل کنی، نذاری شدت وابستگیت از یه حدی بیشتر بشه که نتونی دوری اون چیز رو تحمل کنی!

نوید یه بار بلست کرده بود: "از من می‌شنوی حرفاتو به هیچ‌کس نگو... چون به تدریج دلت برای همه تنگ می‌شه!" راست می‌گه لامصب!

اما به قول فیلم "آینه دو وجه دارد" در مورد حتی عاشق شدن، همین عشق‌های زمینی و زود گذر و معمولی دور و ورمون، با اینکه می‌دونیم حس ما بعداً به همین کیفیت نمی‌مونه اما باز خودمون رو درگیر روابط و دل‌بستن و دل‌کندن و ... می‌کنیم، چون "It feels FUCKING GREAT". اون حس لذت‌بخش دوست داشتن، دوست داشته‌شدن گاهاً حتی با دونستن اینکه قرار نیست دیری بپاید باعث می‌شه که خیلی کارارو آدم بکنه که خودش رو بیشتر درگیر روابطش بکنه!

حالا این رابطه، رابطه‌ی خواهری باشه، دوستی باشه و یا عشقی فرقی نداره!

اینایی که می‌خوام بگم خیلی آرمانی می‌شه و درحالت عادی ضد حالش بیشتر از این می‌شه، ولی اصلش همینه! وقتی که قراره همه چی در نهایت از دست بره، خیلی حیفه که من الان از چیزی که دارم لذتش رو نبرم! حیفه که اگه می‌تونم لذتم رو بیشتر کنم، نکنم! تعادل مسخره‌ی دنیا همیشه پا برجاست، که خوشی و ناخوشی‌اش متناسبه! هر چقدر شادی‌ات عمیق‌تر باشه، غصه‌هات هم عمیق تر می‌شه! ولی دلیل نمی‌شه که کسی رو که می‌تونم کمتر دوست داشته باشم که بعداً راحت‌تر باشم!

تا اون موقع خدا بزرگه! نمی‌دونم فردایی که معلوم نیست مریم کجاست و مرجان کجا وقتی عکسای روز خواهر رو ببینم چقدر دلم براشون تنگ می‌شه و چقدر از این بابت داغون می‌شم اما از یه چیزی مطمئنم که همیشه با دیدن اون عکس‌ها خاطره‌های عالی‌ای از خواهرام دارم! ته دلم می‌لرزه و می‌دونم که یه روزایی توی زندگیم لذت خواهر بودن رو چشیدم!

 

یه وقتایی که اوقات خیلی خوبی با دوستام دارم، بازم ته دلم می‌لرزه و حس اینکه دوستای خوبم بد عادتم کردن میاد سراغم و اینکه اگه فردا نباشن چی؟! ولی باز هم می‌شه بی‌خیالش شد و خاطره‌سازی کرد! گیر دادم به خاطره! نمی‌دونم خاطر و خاطره برای بقیه هم به اندازه‌ی من مهم هست یا نه! ولی یه وقتایی هست که خاطرم خیلی برام مهم می‌شه و دوست‌داشتنی! دلم غنج می‌ره وقتی که با دیدن عکس یه جوجه یاد نگین می‌افتم، با شنیدن "حبیبی" یاد هومن می‌افتم، با بو کردن یه عطر یاد سمانه می‌افتم، با شنیدن "هفت حوض" یاد آناهیت می‌افتم و اگه یکی بگه "کوفتی" یاد لیلا می‌افتم!!!!!

و نمی‌دونی که how does it feel وقتی که وسط یه سی دی جفنگ توی ماشین که هی مجبوری بزنی نِکست، نِکست، یهو برسی به آهنگ "خاله ریزه‌"! فکر نکنم کسی با خاله ریزه بتونه، بره تو خلسه به نحوی که من می‌تونم برم!!!!

اینقدر زیادن اینا که هر چی بگم تمومی نداره و همه‌ی اینا اون خاطراتی هستن از همه‌ی کسانی که الان نیستن یا می‌دونی بالاخره یه روزی نخواهند بود!

مثل بابا عزیز که الان فقط خاطره‌هاش هست!

بابا احمد همیشه یه شعری رو برای خنده می‌خونه که خیلی وصف الحال می‌شه الان: "من که می‌دانم شبی عمرم به پایان می‌رسد **** پس چرا عاشق نباشم"

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

ریز مکاشفات:))

جدیداً دو تا چیز رو مواجهه مکاشفه کردم:

1-     آدما وقتی خودشون یه چیزی رو یاد میگیرن اولش خیلی ذوق می کنن، اما بعد از یه مدتی که از روی یادگیریشون گذشت و براشون مسئله جا افتاد فکر می کنن سایر آدما در دو دسته قرار می گیرن: اولی ها اونایی ان که بلدن و هنر خاصی نکردن که بلدن، دومی ها اونایی ان که چقدر خنگن که تا حالا این مسئله رو نفهمیدن

مثلاً خود من که به نظرم کارشناس شعبه مرکزی خیلی خنگه که نمی فهمه با برنامه "حساب" چطوری کار کنه!!!

یا اقای ای دی اس الی که وقتی زنگ می زنم بهش می گم اینترنتم قطعه کلاً با یه لحن سالم اندر چلاقی بهم توضیح می ده توی این مایه ها که تو دیگه چه گیجی هستی که تا حالا نفهمیدی!!!

و یا سمانه که در امر کامپیوتر مهندس ما محسوب می شه تعجب می کنه که چرا آرمیتای پزشک مملکت نمی فهمه که سوکت نمی دونم کجا به بُرد چی چی وصل نبوده و واسه دلیل به همین واضحی !!!! بوده که نمی دونم چی چی اش کار نمی کرده!!! (اینقدر بدیهی برام توضیح داد این مسئله رو که روم نشد ازش دوباره بپرسم) :))

 

2-     ما آدما وقتی چیزی رو از کسی یاد می گیریم، یعنی یکی که توی یه کاری مَستِر و این کاره است و ما شاگردشیم، وقتی ببینیم که سوتی می ده به طرز غریبی لذت شیطانی می بریم!!!

 

مثلاً باز هم همین خود من که همه ی کارم رو از آقای طالع یاد گرفتم بعضی وقتا که آقای طالع یه سوتی های مسخره می ده اینقدر حال می کنم.

یا باز هم خود من با نگین، وقتی استاد ایروبیک پیشرفته مون!!!! پیش استاد خودش بعضی حرکت ها رو خنگ میزد، نیشمون تا بنا گوشمون باز می شد!!! عین یه ...ولش کن!!!! به خودم رحم می کنم در این نقطه!

نمی دونم دقیق، شاید بهتر بخوایم نگاه کنیم اصل خوشحالی ما بخاطر این نیست که ما خیلی عوضی هستیم نه!:))

بخاطر اینه که نشون می ده اون "مراد" ما هم خودش بی عیب نیست و با کار و تلاش به اینجا رسیده، امید است که ما هم که الان "مرید"های پر ز اشکالی هستیم روزی به اونجا برسیم! سوتی های اونا یه دلداری ایه واسه ما که نگران سوتی هات نباش! همه ممکنه توی کارشون اشتباه کنن حتی استاد تو!!!

یه کلاسی می رفتم یه دوره، مولوی شناسی، نتونستم تحملش کنم، آخه لامصب هر چی استاده می گفت یه مراتبی بودند که اینقدر آرمانی بودند که تو هر چی فکر می کردی به مسخره ترین وپایین تریناش هم نمی تونستی برسی! بی خیالش شدم!!!! به طرز بی ربطی یا شاید هم مربوطی یاد موسی و حضرت خضر افتادم!!! که خدا موسی رو برای پیامبری انتخاب کرد که یه آدم معمولی بود و نه یه آدم خارق العاده مثل حضرت خضر! یکی از دلیلاش این بود که اگه حضرت خضر پیامبر می شد همه ی آدمای توی مایه ی من و از من خسته تر چِل می شدن!!!

همینه که می گن خدا ارحم الراحمینه دیگه، جای حق نشسته و این که خدا خر رو شناخته!!!! و خیلی چیزای دیگه که راجع به خدا می گن!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

صاحب عروسی و عزا :|

سلام

حال و اوضاع که خوبه ان‌شاءالله!

موضوع این سری یه موضوع درخواستیه! یه مواجهه‌ و مکاشفه‌ای که مریم (خواهر محترمه) باهاش برخورد کرده بود؛ البته من هم برخورد کرده بودم ولی خوب پیشنهاد مکتوب کردنش رو دیشب مریم بهم داد!

پیشنهاد داد این سری راجع به این مطلب صحبت کنم که آدما وقتی خودشون صاحب یه عروسی و یا یه عزایی هستند واقعاً‌ نه چیزی از شادیشون می‌فهمن و نه چیزی از غصه‌شون!

چراش هم خیلی ساده‌است؛ چون همه‌اش باید حواسشون به این باشه که کی‌ها رو خبر کنن، چی باید بپوشن، کجا رو باید رزرو کنن، گل از کجا سفارش بدن، ماشین رو چجوری هماهنگ کنن، کارگر از کجا گیر بیارن، تصمیم بگیرن که آشپز بیارن یا کلاً‌ غذا رو از بیرون بگیرن، تو عروسی باید ببینن کیک و کارامل رو از کجا بگیرن و تو عزا هم باید حواسشون به خرما و حلوا و گلاب و قاب عکس مرده باشند!

برای ما که همیشه همین‌طوری بوده! مثلاً توی پست فوت بابا عزیز که گفته بودم؛ اینقدر درگیر کارا بودیم و تند تند از این ور به اون ور می‌رفتیم که من تا فردای فوت بابا عزیز حتی وقت نکرده بودم یه دونه فاتحه از ته دل بخونم براش! یا مثلاً سر عروسی شهروز که مریم مسئول تدارک سفره‌عقدش بود، آخرین نفری بود که رفت برای عروسی حاضر بشه!

اینو وقتی بهتر می‌شه فهمید که جشن نامزدی پسر همسایه باشه، اونم توی پارکینگ خونه! خیلی خوشحال و تر و تمیز می‌ری پایین و اولین صحنه‌ای که می‌بینی مادر داماد باشه که درب و داغون و له طوری میاد و بهت خوش‌آمد می‌گه! فکر کنم اون قدری که به ما خوش گذشت توی اون مهمونی به هیچ کدوم از کسایی که مجلس مال خودشون بود خوش نگذشته بود! اون حس خوشایندی که بعد از خوش‌گذروندن مجبور نیستی تمام ریخت و پاش‌ها رو جمع کنی و تنها کاری که باید بکنی اینه که سه طبقه پله رو بری بالا و بگیری بخوابی و تنها دغدغه‌ات این باشه که اوه، فردا باید صبح زود پاشم و برم سر کار!!!!

یا اینکه مریم توی مراسم فوت عمو سیروس (عموی معنوی) می‌تونه بدون هیچ نگرانی و دغدغه‌ای فقط واسه دل خودش گریه کنه و نگرانی از چیزی نداشته باشه!

نمی‌دونم چرا این‌طوریه! تکلف زیاد شده؟ مردم سخت می‌گیرن برای مراسماشون، یا اینکه کلاً چه اتفاقی افتاده! ولی به هر حال هر چیزی که هست خود صاحب عزا و عروسی عملاً چیزی از مراسمشون نمی‌فهمن و بعد از تموم شدنش لهیده طوری باید یه هفته برن استعلاجی!!!

چه وضعیتی شده‌ها!!!!!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٤/٩ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دلگرمی های کوچک زندگی

سلام

بالاخره بعد از یک عالمه دوری اومدم!

دقیق نمی دونم یک عالمه حساب می شه یا نه! ولی برای من و خرام که خیلی طولانی طوری هم گذشته!

حتی می تونم بگم سخت هم گذشته! ولی خوب گذشته دیگه!

این سری می خوام یه خورده از اخلاقیات بگم

این که جدیداً فهمیدم گونه ی ما از نوع بشر،تا به چه حد نسبت به رفتار بقیه متأثر است! وقتی که با یه اخلاق بد حالمون گرفته می شه و با یه رفتار خوب خیلی خوشحال و پر انرژی میشیم!

می خواستم این سری از خوش رفتاری هایی که جدیداً خیلی روم تأثیر گذاشته بگم! خوش سر و زبونی هایی که از کسی چیزی کم نکرده که برعکس کلی هم اورده روشون!

البته، خوش رویی و خوش سر و زبونی رو با زبون بازی قاطی نکنین یه وقتی که کل مطلب زیر سوال می ره! منظور من دقیقاً الان اون برخورداییه که می تونه خیلی عادی، سرد و بی تفاوت صورت بگیره اما اینطوری نمیشه! با یه لبخند، یه شوخی، یه حرمت، یه حواس جمعی به موقع تبدیل می شه به یه برخورد دوست داشتنی که حتی می تونه روز آدم رو بسازه!

مثلاً داشتم فکر می کردم که چقدر خوب بود که رئیس اداره من با این که من تو اوج کارها داشتم می رفتم مسافرت و مطمئن بودم که ترجیح می داد این کار رو نکنم، موقع رفتن دم آسانسور از من پرسید پروازت چیه؟ وقتی گفتم زاگرس – بوئینگ! گفت خدا رو شکر، توپولوف نباشه!!!!سعی کن این چند روزه اصلاً به کار فکر نکنی و حسابی استراحت کنی ، چون لازمت داریم!!!  به این می گن دلگرمی از شعور یه رئیس!!!!

و یا اینکه چقدر خوبه که پرستار بیمارستان کسری وقتی به من می گه باید دوتا قرص بعد نوار قلب بدم به آناهیتا خودش یه لیوان آب می ده دستم!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه پرستار !!!!

چقدر خوبه وقتی کلاس فتوشاپ من تموم می‌شه استادم می‌گه به من میل بزنید آدرس وب‌سایت‌هایی که می‌تونه کمکتون کنه‌رو براتون سِند کنم، یا هر مشکلی که داشتین شماره تماس و آدرس ایمیلم اینه!!! به این می‌گن دلگرمی از آموزش یه استاد !!!!

چقدر خوبه که وقتی تو بعد کلی گشتن و هیچی پیدا نکردن می ری توی یه مغازه واسه خرید فروشنده بهت اب خنک می ده و می گه خانوم معلومه خسته این بفرمایین بشینین!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه فروشنده !!!!

چقدر خوبه که وقتی به دوستت می گی سرم درد می کنه تو اولین مغازه که می دونه قرص داره می پیچه تو و برات یه ورق پانادول می گیره!!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه دوست !!!!

چقدر خوبه که وقتی می خوای بری مرخصی و یک عالمه کار روی سرت ریخته، همکارت می گه نگران نباش من هستم!!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه همکار !!!

چقدر خوبه که من زنگ می زنم شعبه تبریز، با این که کارشون یک عالمه ایراد داره ولی اینقدر خوب صحبت می کنن که دلم نمیاد چیزی بهشون بگم که ناراحت بشن! به این می گن دلگرمی از ... ما نمی دونیم چی چی!!!!

آخ آخ چقدر خوبه که من اگه وقت نداشته باشم برم شعبه خیالم راحته که یه حانیه ای هست که شعبه رو میاره برج !!!! به این می گن دلگرمی از شعور یه دوست خوب!!!

و خیلی چیزای کوچیک دیگه که دارن می شن دلگرمی های زندگی بزرگ ما!!!! اونم الانا که بند دلمون بسته به یه تلنگر کوچیکه! توی این روزای دلگیر، دلگرمی های کوچیک خیلی می چسبه! کانه شربت آبلیموی تگری توی گرمای ظل تابستون!

وقتی که می بینم این همه دستاورد با کمترین هزینه به دست میاد و رسماً خودم بنده ی همین دلگرمی ها میشم، دارم فکر میکنم که چقدر حیفه که ما باعث دلگرمی بقیه نباشیم! به قول دوست شاعرمون: "اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته" خرجی نداره در اون حد! به امتحانش می ارزه! ترای ایت!!!!:))0

به نام یگانه منبع گرمایش دل ما!!!!!

 

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۳/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

من و دل

سلام تک حبیب دل

بعضی وقتا مطمئن میشم که جز ادعا چیز دیگه ای برات نداریم

حتی روی همین اسمت!

کاش واقعاً تک حبیب دل بودی! کاش حداقل سر حبیب دل بودی!

هرچند نفر دیگه رو غیر از تو هم اگه راه داشت می ذاشتم کنارت، حتی به خاطر اونا شاید تو رو هم ندید میگرفتم اگه میذاشتی! اما طبق معمول منت سرمون گذاشتی و مارو جلو خودمون رو سیاه نکردی و نذاشتی!

حبیب دل، دارم میبینم، که عین یه شاخه نازک لاجون میرم هر طرفی که باد میوزه!

حبیب دل آخ!!!! مگه هرکی که یه تک حبیب داره اونم یکی مثل تو، نباید یه راه مستقیم بره و اگه باد موافق وزید ازش کمک بگیره؟!؟!!؟ پس من چرا به هر بادی جهتم عوض میشه! شانسمه فکر کنم، که با هیچ بادی به مقصد نمی رسم، آخه نمی ذاری! و الا معلوم نبود الان کجا بودم!

حبیب دل دارم سایه ام رو میبینم و چقدر داره دردم میاد!

وای که چه بغضی تو گلوی آدم چمباتمبه می زنه و منتظر میشه ببینه آیا باد موافق گریه کردن بوزه یا نه!!!

حبیب دل از دست خودم ناراحتم

بیزارم از تکرار مکررات!

دلم گرفته حبیب دل! آخه جز تو کلی عره عوره چپوندم توش! جا نیست دیگه!

دلم درد میکنه حبیب دل! از بس که این ور اون ور وول خوردن توش!

حبیب دل، دلشوره دارم!

حبیب دل من که دلدار خوبی نیستم اما تو که دلبر خوبی بودی!

حبیب دل پا رو دل گذاشتن سخته ها ولی کمکم کن! حرمت حریم حرمت رو شکستم، باید پا روش بذارم تا خرابش کنم!

حبیب دل، دلم کلنگی شده، میخوام یه اوکازیونش رو بسازم!

کمک کن کاخی بسازم که خودت بشی سر حبیبش! یه کاخی که خروس بادنماش فقط سمتی باشه که تو میخوای!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٢/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

شیطان بود یا نبود!!!؟

سلام!

حال و احوالتون چطوره؟

منم خوبم شکر خدا!‌ خیلی خوبم! بعد از یه چند وقتی یه اتفاقی افتاد که یه عالمه خوشحالم کرد!

چی شد که این سری اومدم، یه اتفاق ساده و در عین حال عجیب بود!

کیف مدارک ماشینم رو گم کرده بودم، خیلی هم پکر بودم، هر طور حساب می‌کردم اعصاب دویدن‌هاش رو نداشتم، از هر کسی هم می‌پرسیدم اگه گواهینامه و کارت و بیمه ماشین رو گم کنی چه اتفاقی می‌افته، هی می‌گفت بدو سریع، زود، اعلام مفقودی کن! سهل انگاری نکن! خطرناکه! واویلا!!! خلاصه که اصلاً حال خوبی نبود،‌ اونم تو اوضاع بلبشوی اخیر و بدو بدوهاش! همه‌جا رو زیر و رو کردم، به همه سفارش کردم بگردن، به همه سفارش کردم دعا کنن پیداش کنم، نذر!!!! حتی خدا رو تو رو در واسی هم انداختم، نذرم رو جلو جلو دادم!!

دیروز ندا گفت من خواهر زاده‌ام هر وقت چیزی رو گم می‌کنه از شیطون کمک می‌گیره! یه شعری داره می‌خونه: شیطون شیطون پیدا کن، آردت می‌دم برا زنت حلوا کن! J نمی‌دونم درست گفتم این سری یا نه! ولی تو همین مایه‌ها بود! گفتم خوش به حالش کاش برای منم پیدا می‌کرد!!!L

 آخر شب بعد کلی خستگی و زیر و رو کردن همه‌جا، دیگه نا امیدِ نا امید شده بودم، دیگه گفتم چی کار کنم،‌ الکی وقت رو بیشتر از این تلف نکنم و فردا برم پلیس + 10! بعد یادم افتادم که اه ه ه ه ه، بیلیچینگ دندون مونده! باید یه نیم ساعت دیگه بیدار بمونم! توفیق اجباری گفتم برم اینترنت حداقل نیم ساعته‌رو دووم بیارم! همین شعره‌رو بلست کردم! کلی سر خدا غر زدم! کلی سر دوستام غر زدم و دیگه رو به چلوسیدگی بودم که علی پی ام داد! منم که یک بند با آیکون L جواب می‌دادم! حالم بدتر از این هم شد وقتی که بهم گفت بیمه المثنی نمی‌ده!!!!

پرسید نمی‌دونی کجا گم کردی؟

می‌خواستم موهامو بکنم!!! – اگه می‌دونستم کجا بوده که دیگه گم نبود، پیدا بود!!!!

گفت نه منظورم اینه که مثلاً سر کار گمش کردی، تو خونه گم کردی؟!...

کماکان داشتم فکر می‌کردم خنگ که نیستم!!! می‌فهمم چی می‌گی! ولی نمی‌دونم!!!

... تو ورزش گم کردی؟!

یهو جرقه‌رو زد! ورزش، ورزش، هان؟! ورزش! دیدم تنها جایی که ندیده‌بودم کیف راکت تنیسم بود که از دو هفته قبل بالای کمد گذاشته بودمش!

-w8 کن 1min!!!!

وای ی ی ی ی باورم نمی‌شد! ساعت یه ربع به یک نصفه شب،‌ اینطوری بتونم پیداش کنم!

رو هوا بودم!‌ از ذوووووق!

اینقدر ذوق کرده بودم که دیگه نمی‌دونستم چی کار کنم! مجبور بودم که فقط ذوق اینترنتی کنم! یا انگشتم رو بکنم توی پریز برق!!!!!

\:D/, \m/, : D,….

خلاصه که چنتا نکته‌ی باحال قابل استخراج داشت این حادثه که من تا اونجاشو که فهمیدم براتون لیست می‌کنم، مهم نیست مدارک من چقدر برام مهم بوده یا نه ولی نتایج مهمه، بعضی وقتا اتفاقات ساده نتایج مهم‌تر و پیچیده‌تری رو می‌دن:

١- زندگی جدید داره رو به سمت مکانیزه و الکترونیک می‌ره! حتی شیطون هم اگه بخوای ازش کمک بگیری باید تو اینترنت درخواستت رو ثبت کنی!!!

٢- فاصله‌ی بین غم و شادی آدما خیلی خیلی خیلی کوتاهه! یاد اون عبارت معروف افتادم، قلب دو تا اتاق کنار هم داره،‌ تو یکیش غم خوابیده تو یکیش شادی، وقتی شاد می‌شی،‌ اینقدر بلند شادمانی نکن که غم بیدار شه، و وقتی که غصه می‌خوری اینقدر بلند غصه نخور که شادی نا امید شه!

تبصره1: البته ما از اونجا که یه مقداری کولی هستیم، هم بلند غصه می‌خوریم،‌ هم بلند شادی می‌کنیم، ولی خوب بهتره که رعایت کنیم!

٣- همه‌ی کارای این زندگی یه علتی داره، حتی اگه تو نفهمی، حتی اگه تو مقاومت کنی و پدر و مادرت هم بیان جلوی چشمات،‌ ولی همیشه یه حکمت بالاتری توی حوادث هست که حتی اگه برخلاف میل تو باشن،‌ بعداً خیریتش رو می‌فهمی! بی‌خود نیست که می‌گن: یاحکیم!

۴-چقدر خوبه که یه کسی که اینقدر حکیمه حواسش به کارای آدم باشه و به دادش برسه! مرسی حبیب دل!

۵-باز هم یادمون باشه که خدا ممکنه درای جلومون رو ببنده ولی بعدش درایی رو جلو رومون باز می‌کنه، از یه طریقی که هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردیم!

۶- همه آدما وسیله‌های اجرای طرح‌های خوب خدان! نه من می‌دونستم علی می‌تونه کمکم کنه، نه حتی خودش! ولی وقتی کسی انتخاب شده باشه که وسیله بشه، دیگه می‌شه!

کاش ما رو برای طرح‌ قشنگاش وسیله کنه! مثل علی!

یاد ملاصدرا بخیر که می‌گفت:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی‌زمان

اما:

به قدر فهم تو کوچک می‌شود،

به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

به قدر ایمان تو کارگشا می شود،

...

پدر می‌شود یتیمان را و مادر،

برادر می‌شود محتاجان برادری را،

امید می‌شود ناامیدان را،‌

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را،

مدارک ماشین می‌شود مدارک گم کردگان را،

علی می‌شود مژگان را،

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را!!!!

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح!!!!

تبصره٢: ما هیچ کدوم این شروط رو هم رعایت نکردیم و شد!

٧- آخر سر شیطون بود کمک کرد،‌ خدا بود کمک کرد،‌ ما که نفهمیدیم کی چی کار کرد، ولی به قول مامان ندا، اگه شیطون هم کمک کرد، خواست خدا بوده! و عجب جمله‌ای بود اینکه شیطان سایه‌ی تاریک خداست روی زمین!

حق

بعداً نوشت: نمی‌دونم چی شده که آذرخش‌ها، خانوادتاً در بلاگ من حضور فعال دارن، از مادر و پدر بگیر تا خواهر و خواهرزاده! با تشکر از خانواده محترم آذرخش، فراهانی،‌ قبادی، طبق معمول خانواده معزز شیری! و با حضور افتخاری ملاصدرا!!!

بعداً تر نوشت: راستی این عکس خیلی مربوط بود با یه خورده تحریف با اجازه می ذاریمش:)

بالاخره شیطان بود یا نبود؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٢/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تضاد توأمان 2:)

دیروز به یه سری تضاد جالب دیگه هم برخوردم دیدم حیفه که نگم اینجا

توی بیمارستان طالقانی که هیچ مسئولی جوابگوی تو نیست و حتی اگه تو بدترین شرایط هم باشی کسی از اهل اونجا به دادت نمی‌رسه، مردم عادی خیلی هوای همدیگه‌رو دارند! با این‌که خودشون حال و روزشون خیلی خرابه ولی توی این دو روز امکان نداشت که پیشنهاد کمک از بقیه مریض‌ها یا همراهاشون نداشته باشم، حتی وقتی که دیروز دکتره گفت باید براش برین آمپول بخرین و من اومدم تو اتاق که دنبال کیف پولم بگردم آقا بغلیه می‌گفت خانوم من ده تومن دارما اگه نداری!!!! ای بابا! آدم شرمنده می‌شه از این همه محبت! دایی‌ام با خنده می‌گفت بعــــــــــله،‌ چون شما دختر جوونی همه می‌شن پرستار بابا، ولی اینی که من دیدم یه چیزی فراتر از این حرفا بود!

اصلاً‌ یه نتیجه‌ای دیشب داشتم می‌گرفتم و اونم این بود که ضدها هستند که همدیگه‌رو بر می‌انگیزند! محیط بی‌در و پیکر و عدم رسیدگی مسئولا می‌طلبه که مردم خودشون به داد هم برسن و گرنه واقعاً ملت باید سرشون رو بذارن یه گوشه‌ای و بمیرن! (تو پرانتز:یاد این افتادم که می‌گن تو غرب مردم عواطف ندارن و ایرانی‌ها خیلی آدمای عاطفی‌ای هستند! عاطفه نداشته باشن چه کنن آخه؟!؟!!!)

داشتم می‌گفتم که ضدها هستند که همدیگه‌رو بر می‌انگیزن یا نشونش می‌دن! وقتی هوا گرم می‌شه، کولر می‌چسبه! توی شرایط سخت و استرسی،‌ قهرمان‌ها ساخته می‌شن! وقتی به چیزی زیادی وابسته می‌شی از دستش می‌دی! وقتی زیادی خوبی یهو گند می‌زنی! وقتی جای یه چیزی خالی می‌شه یه چیز دیگه پرش می‌کنه! و کلی چیزای متضاد دیگه که کنار هم رشد می‌کنن! کلیت وجود باید زندگی بشه، وقتی یه چیزی خیلی می‌ره بالا،‌ اون چیزی که پایین مونده به یه نحوی میاد بالا که تعادل پیچیده‌ی زندگی دوباره برقرار بشه! آخ دوباره یاد اون اسلاید معروف خودآگاه، ناخودآگاه، سرکوب شده و تسخیر شده افتادم J

 

....To be continued

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تضاد توأمان

موندم تو کار حبیب دل

نه دروغ می‌گم خیلی هم نموندم،‌ آخه نه خیلی وقتش رو دارم که به پیچیدگی‌های خاص اتفاقات فکر کنم و نه خیلی شعورم می‌رسه!

فقط یه چیزی رو دیشب بهش توجهم جلب شد، اونم همزمانی بی‌نظیر اتفاقای خوب و بد بود!

 

دیروز از سرکار رفتم بیمارستان طالقانی‌، برای بابابزرگم! خسته بودم و اونجا هم که ای بابا!

نمی‌دونم چرا فقر صندلی داشت! هر از چندگاهی یکبار به صورت خودکار خودم به خودم یادآوری می‌کردم که خانوم دولتیه دیگه!!! ولی از حق نگذریم،‌ با این‌که اصلاً‌ بیمارستان خوبی نبود و خوب رسیدگی نمی‌کردن ولی پرسنلش بوهایی از اخلاق حسنه برده‌‌بودند! واقعاً‌ کار سختی دارن و محیط کار افتضاحی!

خلاصه که از ساعت حدودای 5 بعد از ظهر که من رسیدم تا حدودای 12 که تو اورژانس قیلوله می‌زدم، اینقدر صحنه‌های خشن و ناراحت کننده دیدم که واقعاً مونده بودم!

خانوم شصت ساله‌ی افغانی قاچاقچی‌ای که با مأمور و دستبند آورده بودنش و ما از این ور می‌شنیدیم که سر قطع شدن یه انگشتش یا چهارتاش چونه می‌زنن!!!!

پسری که دعواش شده بود و هم چاقو خورده بود و هم پرتش کرده بودن تو شیشه و مادرش پشت در اتاق عمل فوری داشت چک و پر می‌زد!!!!

آقایی که توی تصادف لب پایینش ترکیده بود و لیزا می‌گفت وسطش پریده!!! یه ساعت همین‌طوری روی صندلی نشسته بود که یکی بره ببینه خرش به چند منه!!!!

پسری که توی تصادف پاش شکسته بود و جگرسوز طوری هوااااار می‌زد!!!

این وسط یه دختری هم بود که دستش رو با شیشه بریده بود و احتیاج به بخیه داشت که انگار لوس بازی بود کنار اون همه فاجعه! هیش کی نگاهش هم نمی‌کرد!

می‌خواستم از سلسله مراتب حال و اوضاع خودم بگم توی این چند وقت!

پریروز حال خراب،‌ نگرانی، کار زیاد، خونه تکونی، دل‌تنگی، ... و یهو لیزا که با یک حرکت انتحاری (یا انتهاری؟!!) پاشد از انگلیس اومد! اینقدر کاری که کرده‌بود خوب بود برامون که نمی‌تونم بگم چه حالی شده بودیم! فقط می‌تونم بگم خیلی بهش احتیاج داشتیم!

دیروز که از حال بیمارستان نگم دیگه! اینقدر حالم بد بود که یه چیزی حول و حوش هشت بار می‌خواستم به یکی از دوستام زنگ بزنم و های های گریه کنم، ولی خودم مانع خودم می‌شدم و این کارو نمی‌کردم، آخرین باری هم که مانع نشدم و زنگ زدم بهش،‌ ناخودآگاه مانعش شد و برنداشت!!!

فک کن! بعداً بهم اس‌ام‌اس داد که ببخشید پشت فرمون بودم نمی‌تونستم جواب بدم! بهش گفتم شانست گفته بود!!!

خلاصه اون هم که بگذریم، شب ساعت دوازده وقتی به صورت له و کوبیده، داشتم مامان اینارو می‌آوردم خونه، یهو نگام افتاد به چراغ بنزین و یادم افتاد که ای دل غافل من که کارت بنزینم 8 لیتر بیشتر بنزین نداره و باید بنزین آزاد بزنم! خواستم مامان اینارو بذارم خونه و بعد برگردم که مامانم نذاشت، بعد پول بنزینم رو هم داد! کلی کیف داد! وقتی که دیگه رسیدیم خونه و مامان اینا پیاده شدند و من اومدم که برم توی پارکینگ، یهو یادم افتاد!!!!

من به یکی از آرزوهای چند سال قبلم رسیده بودم! و اونم این بود که یه‌روزی وقتی لیزا می‌آد من خودم شخصاً این‌ور و اون‌ور ببرمش! البته اون‌موقع منظورم از این‌ور و اون‌ور احتمالاً‌ بیمارستان طالقانی نبود،‌ ولی به‌هر‌حال نفس عمل مهم بود!

داشتم فکر می‌کردم که عجیب همه چی توأمانه! خوشی و ناخوشی، ناراحتی و شادی، چیزایی که هرگز دوست نداشتیم ببینیم و چیزایی که همیشه آرزوشونو داشتیم! یاد آور شکل رشته DNA بود برام که بهم پیوسته می‌ره جلو!

خوشحالم از اینکه یه موقعی به آرزوم رسیدم که هنوز اونقدر دیر نشده‌بود که یادم بره! خوشحالم از اینکه هنوز هم می‌تونم ذوق کنم از رسیدن به آرزوها،‌ ذوق کنم از اومدن لیزا، ذوق کنم از پول بنزینی که مامان می‌ده و کلی چیزای دیگه!

و همه‌ی اینا دلم رو قرص می‌کنه که یه روزی نه خیلی دور به آرزوهای الانم می‌رسم و از رسیدن بهشون ذوق می‌کنم!

تضاد توأمان زندگی عجب چیز عجیبیه!‌ عجب کلیت داره زندگی!!!!

یاد شعر حافظ افتادم

از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضـ‌‌ـــور

حبیب دل چی‌کار کردی؟ چی‌کار داری می‌کنی؟؟ یه کارایی می‌کنی که فقط از دست خودت برمیاد و لاغیر!!!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دردناک نامه

تو مرکز قلب، توی حیاط نشسته بودم، به حالت دلسوزی برای خودم که از صبح ساعت7 اینجا اسیر شدم و الان که ساعت حول و حوش 2 بعد از ظهره هنوز ناهار نخوردم و دارم چای و کیک سق می‌زنم!

یه خانومی نشست پهلوم!

گفت: کیت اینجاست؟

گفتم: بابام!

-       چی شده؟

-       باید چکاپ می‌شده، نوار قلب گرفته و یه عکس از ریه‌اش! حالا اومده برای آزمایش‌های تکمیلی!

-       می‌دونی عکس رو چقدر می‌گیرن؟

-       خیلی طول نمی‌کشه! سریع می‌دن!

-       نه، چقدر می‌شه؟

-       آها فکر نمی‌کنم خیلی بشه!

همزمان یادم افتاد که وقتی صبح رفته بودم صندوق و از اینکه برای نوار قلب و عکس ریه و معاینه یه چیزی کمتر از چهار هزار تومن گرفته بودن، کلی تعجب کرده بودم که چقدر همه چی مفته اینجا!

-       آخه واسه یه نوار قلب هشتصد و پنجاااااه تومن گرفتن!!!!!

خدای من!

واقعاً لال شده بودم و همین‌طوری به کیکی که تو دستم بود خیره شده بودم!

 

 

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تو بودی چی کار می‌کردی؟

سلام حال شما؟

یه پرسشی یه بار توی کلاس پرسیده شد که جواب درست و غلط نداره فقط صرف نظر سنجی پرسیده‌ می‌شد

با شنیدن جواب‌های متفاوت بچه‌ها تو نمونه‌ی محدود کلاس گرخیده بودم که چقدر آدما می‌تونن متفاوت فکر کنن

اول بگم داستان چی‌بود تا بعد

خودتون رو تو موقعیت شخصیت اصلی داستان قرار بدید و فکر کنید که اگه شما جای اون بودید چی کار می‌کردید؟!

برای یه مرد متأهل یه سفر کاری پیش میاد که مجبور می‌شه زن و زندگیش رو بذاره و بره! پس اونارو می‌سپره به پیشکارش که امینش بوده و میره سفر! وقتی بر می‌گرده پیشکار بهش می‌گه اقا کجای کاری که در نبود تو یه آقایی اومده بود اینجا که الان که دید داری میای توی صندوق قایم شده!

سوال: شما اگه جای اون آقا بودید چی کار می‌کردید؟

توضیح: این داستان که کلاً نمادینه! واسه چیزهایی که ممکنه توی یه رابطه ما رو به شک بندازه، حالا شما چی کار می‌کنید؟ شکتون رو برطرف می‌کنید یا نه؟

جوابایی که طبق نظر سنجی‌های میدانی به‌دست اومده‌رو به سمع و نظرتون می‌رسونم!

جواب مژگان: من کاملاً‌ و واضحاً در صندوق رو باز می‌کردم، اصلاً‌ این موضوع اینقدر برام بدیهی بود که به نظرم همه باید همین کارو می‌کردن! و ضمناً یه کار دیگه هم می‌کردم، حال پیشکار رو هم می‌گرفتم، چون اگه دروغ گفته بود که خدا ذلیلش کنه، منم تا جایی که در توانم باشه این کارو می‌کنم و اگرم راستش رو گفته باشه که خیر سرش پس من برای چی زنم رو بهش سپرده بودم!؟

جواب حمیده: خیلی به جواب مژگان نزدیکه، خصوصاً‌ سر قسمت دومش با هم خیلی خندیدیم!

یعنی در این حد که اول حال پیش‌کارو می‌گیریم بعداً‌ می‌ریم ببینیم کجا چه خبره!

جواب کسری: یه کاری می‌کنه که زنش خودش در صندوق رو باز کنه و با پیش‌کار بدبخت هم کاری نداره و به نظرش به اون چه مربوط!؟

جواب آناهیتا: در صندوق رو به صورت خیلی منطقی باز می‌کنه و می‌بینه چه خبره! اگه پیش‌کار راست گفته بود که کاریش نداره ولی اگه دروغ گفته بود بعداً که طی بررسی‌ها و تحقیقات نتایج دقیق‌تری گرفت،‌ همزمان حال پیش‌کار رو هم ‌می‌گیره!

و عجیب ترین جوابی که شنیدم یعنی جواب امید: در صندوق رو باز نمی‌کنه! چون اصل رابطه‌رو بر مبنای اعتماد می‌ذاره! معتقده که اینکه بره در صندوق رو باز کنه یه چیزی رو توی رابطه می‌شکنه که دیگه قابل جبران نیست! یعنی اگه پیش‌کار دروغ گفته باشه و کسی نباشه توی صندوق چیزی برای اون خانومه‌ از دست می‌ره که خیلی بدتر از اینه که تو شکت برطرف بشه یا نشه!

اصلاً‌ نشد که هر کی هر چی گفت تو بخوای بدو بدو به زنت شک کنی! پس اعتماد به طرفت کجا می‌ره! سعی می‌کرد به احساسش تکیه کنه چون خیلی بیشتر از هر چیز دیگه‌ای به حسش اعتقاد داشت و به نظرش این موقعیت عین یه لیوان بلور بود که اگه بشکنیش دیگه قابلیت اینو نداره که مثل اولش بشه!

خلاصه که من که شخصاً‌ از شنیدن این همه جوابای متنوع تعجب کردم و حتی در جاهایی از تعجب چروک خوردم، ولی خوب از اونجا که یه سری افکار مازوخیستیک باعث می‌شه که به خود چروک دهی علاقه‌مند باشم، اینجا گذاشتم این سوالو تا با شنیدن جوابای بیشتر، بیشتر چروک شم J

 

So Think and say ur point of view carefully!

حق

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

انتخاب

 

 

سلام

خوش می‌گذره؟ بـــــــــــــــــله

برای آنکه در زندگی شخصی قابل اعتماد و نه دمدمی‌ باشیم، باید دست به انتخاب بزنیم و این لزوماً‌ به معنای راضی نگه‌داشتن بقیه نیست!

فکر کنم جیمز هولیس اینو گفته بود! و طبق معمول وقتی درگیر انتخاب می شی این جمله‌ها میان طرفت! یا فکر کنم وقتی درگیری می‌فهمی‌شون! انگار گیرنده‌هات فعال‌تر می‌شه!

بعضی‌ دو راهی‌ها و انتخاب‌ها واقعاً سخت و نفس‌گیره! در حدی که دوست داری یهو منکر همه چی بشی و بذاری بری! تکنیک بغلی بگیر!

ولی حیف از این‌ "بغلی" که همیشه دستش بنده و نمی‌گیره!!!! یعنی شایدم بعضی اوقات هم بخواد محبت کنه و بگیره ولی یه طوری می‌گیره که همون نگیره بهتره! حقیقت فوق‌العاده‌ سنگینیه مبنی بر این‌که فقط خودتی! و همه چی با توئه! مسئولی، مسئولی، مسئولی! یه سوال معروف اینجور وقتا به ذهن متبادر می‌شه و اون اینه که "چرا مــــــــــــــن؟؟؟"! من نمی‌فهمم چه معنی داره!؟ الان فقط دارم بار مسئولیت‌ها رو می‌بینم انگار! اگه نخوایم به عدل حبیب دلمون شک کنیم، باید یه نسبتی بین مسئولیت‌ها و اختیاراتمون برقرار باشه! و وقتی که اینقدر مسئولیت همه‌اش برای ماست یعنی وُووواااااه ه ه ه ه که چه‌قدر دست ما می‌تونه باز باشه و چه امکاناتی می‌تونیم داشته باشیم!؟!

نمی‌دونم تا کی قراره کور مکوری بازی در بیاریم و امکانات و اختیارات و وسعت دستمون رو ندیده بگیریم!؟ چقدر این جمله به دلم نشست: " تو آن شاهزاده‌ای هستی که خواب دیده گدا شده است!!! "

و من نمی‌دونم دقیقاً کی قراره که از خواب بیدار شیم!؟ امیدوارم که آهسته، بیدار شویم!

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۸ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آرکتایپ نامه

این که آرکتایپ یا کهن الگو در لغت یعنی چی ویکی‌پدیا اینطوری تعریف کرده:

در روان‌شناسی تحلیلی آن دسته از اشکال ادراک و اندریافت را که به یک جمع به ارث رسیده‌است را کهن‌الگو یا سَرنمون می‌خوانند. هر کهن‌الگو تمایل ساختاری نهفته‌ای هست که بیانگر محتویات و فرایندهای پویای ناخودآگاه جمعی در سیمای تصاویر ابتدایی است.

 

ولی اینکه دقیقاً همین‌جا و همین زمان معنی‌اش برای منی‌ که اینجا نشستم چیه؛ می‌شه اینطوری گفت:

آرکتایپ نوعی دانش است که جمعه‌ها توسط دکتر شیری گاهاً در نیاوران و گاهاً‌ در سعادت‌آباد و گاهاً نیز در باشگاه انقلاب به صورت کارگاه تدریس می‌شود.

 

نمی‌خوام خیلی تخصصی صحبت کنم و راستش رو هم بخواین اگرم بخوام نمی‌تونم، ولی می‌تونم بگم که جزو بهترین کلاس‌هاییه که تا حالا حتی به استادی خود آقای شیری هم داشتم! برتریش هم به خاطر اینه که هم شیرینه و هم در متن زندگی!

قدیمای نه خیلی دور که تلفن‌های سکه‌ای هنوز روی بورس بودن، بعضی‌ وقتا پیش می‌اومد که سکهه گیر می‌کرد بعد باید با یه مشتی،‌ آرنجی، پنجه‌بوکسی چیزی می‌زدی که رد می‌شد می‌رفت!  این دانش نیمه‌نصفه‌ی آرکتایپی ما هم ممکنه هنوز نتونه به درد پیش‌بینی‌ کردن و تصمیم‌گیری‌های الانمون بخوره (که امیدوارم هر چه زودتر به اون مرحله برسه که بتونه)، ولی انگار الان نقش همون مشته رو داره که دو زاری‌های اتفاقات قبل زندگیمون رو می‌اندازه پایین!

وقتی بر می‌گردی روی یه سری فایل‌های قدیمی که هیچ‌وقت نفهمیدی چطور شد که اینطور شد،‌ مثل اینه که یهو داره دونه دونه دوزاری‌هاشون می افته! بعضی‌هاشون خیلی باحالن، حتی اینقدر دیگه نفهمیدنِ علت عادی شده بود برامون که کلاً‌ هم بی‌خیالش شده بودیم! ولی یهو یه سری‌ از پرونده‌های حتی مختومه هم دوباره میان رو که یه دستی به سر و روی علت مختومه شدنشون بکشیم و بعد درست حسابی تر بایگانی کنیم‌شون! به صورت خیلی بی‌ربطی یهو به خودت میای که اَاَاَاَاَاَاَاَاَ .....، اینطوری بود که اونطوری شد؟!!! و هرطور فکرمی‌کنم واقعاً هنر بزرگیه همین تفسیر گذشته، که حداقل بفهمی از کجا خوردی، یا از کجا زدی!

همین تفسیر گذشته‌است که کم کم اگه جا بیفته توی حال و آینده‌ هم دست آدم رو می‌گیره! ما هم امیدواریم که زودتر دوزاری کج و کوله‌هامون بیفته و سریعتر به شبکه فیبر نوری بپیوندیم!

هنوز خیلی راهه! ولی راه عجیب غریب و قشنگیه! مرسی از همه‌ی کسایی که راهنما می‌شن توی این راه!

حق

 

 

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱٢/۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

دقت به یک گزاره!!!


 

بازم سلام

نه به اینکه آدم سالی به دوازده ماه سر نمی‌زنه و نه اینکه هی بدو بدو میاد و به قول بابای دوستم "اسهال قلم" می‌گیره!!! البته این چند وقته که نبودم نه که دوست نداشتم بیام یا حرفی برای گفتن نداشتم، نه اتفاقاً حرفا اینقدر شده بود که دیگه نمی‌دونستم از کجا شروع کنم!

 

باز دوباره یکی یه حرفی زد که خیلی تأمل برانگیز بود! شما هم به این گزاره دقت کنید:

" تو دقیقاً می‌تونی به بهترین شکل آدمی بشی که همیشه مطمئن بودی اون آدم نمی‌شی!!!"

خیلی جمله‌ی خطرناااااااااااااکیه!!!!

یه سری جملات و حقایق هست توی زندگی که اشاره داره به موج مثبت و شما همانی هستید که می‌اندیشید! که اینا کاملاً‌ درست هستند! که با اینا می‌تونیم به خودمون کمک کنیم که خودمون رو توی شرایط بهتری تصور کنیم تا بالاخره به اون شرایط بهتر هم برسیم! "قانون توانگری" و "بیاندیشید و ثروتمند شوید"، "راز" و "چهار اثر" فلورانس اسکاول شین از نمونه‌های بارز این دسته از حقایق زندگی هستند!

ولی یه سری حقایق دیگه هم هستند که یکیشون همون گزاره‌ی خطرناکیه که در بالا بهش اشاره شد! یعنی اینکه تو دقیقاً می‌تونی به بهههههترین شکل همون آدمی بشی که همیشه مطمئن بودی نمی‌شی! این گزاره در مورد بهتر شدن شرایط و موفق شدن نیست! بلکه دقیقاً‌ راجع به پوزیشن‌های منفیه! این که تو فکر نمی‌کنی هیچ‌وقت تو زندگیت زیر آب کسی رو بزنی!

فکر نمی‌کنی آدم عوضی‌ای بشی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت یه نمود بارز کارمند دولتی بشی!

فکر نمی‌کنی از زیر کار در رو و تنبل بشی!

فکر نمی‌کنی هیچ‌وقت خیانت کنی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت برای زندگی کسی مرض بریزی!

فکر نمی‌کنی هیچ وقت (طبق اون جمله معروفه) بخوای زندگی‌تو رو ویرونه‌های زندگی یکی دیگه بنا کنی!

فکر نمی‌کنی از خیلی از مرزهایی که الان واسه خودت گذاشتی یه روزی بگذری!

وای از همه اینا بدتر فکر نمی‌کنی بتونی دزدی کنی، ضرب و جرح، نون‌بری، قتل!!!!

تجربه نشون داده که گزاره‌ی بالا حقیقت داره و به کرات دیده شده کسانی که منع بقیه‌رو کردن و خیلی فکرارو نمی‌کردن، عوضش خیلی کارارو کردن!

از حقیقت یک و دو یه نتیجه‌ی خیلی منطقی یا شایدم یه‌کم منطقی بشه گرفت اونم اینه که کلاً چیزایی که خیلی ذهنت رو به خودشون مشغول می‌کنن می‌تونن به بهترین شکل بیرون از ذهنت عینیت پیدا کنن! چه خوب چه بد! پس اگه خواستی چیزی نشی خواهشاً‌ به هیچی فکر نکن!!!

ولی به قول آقای قرائتی: "مومن باید زِرِنگ باشه!" حالا که دست این کارکرد براتون رو شده، کل مغزتون رو با چیزای خوب پر کنین که حالشو بگیرین! که صد البته کار راحتی نیست! که چه بسا گاهاً هم از زور سختی غیر ممکن می‌شه! ولی به‌هرحال آش کشک خاله‌مونه‌ انگار! بهتره خیلی فکرمون رو مشغول چیزایی نکنیم که اصلاً‌ نمی‌خواهیم باشیم! یا اگرم مشغولش می‌شیم به قول دکتر شیری یه طوری ورم نکنیم و کهیر نزنیم و تز صادر نکنیم که فردای روزگار که پای خودمون هم خدای نکرده اگه گیر شد، مجبور شیم دو تا شرمندگی رو تحمل کنیم! شرمندگی خودمون رو برای کاری که فکر نمی‌کردیم بکنیم و کردیم! و از اون بدتر شرمندگی بقیه واسه این جمله‌ای که می‌دونی می‌گن: این که خودش ... حالا ...! ما را همون شرمندگی خودمان بس...

حق

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

گذر زمان

 

 

 

 

 

زود دیر می‌شه

 

زندگی درگذر است و خاطره ها ماندنی...

زمان، غارتگر بی رحمی است؛ همه چیز را می بَرد بی اجازه اما خاطره ها ماندنی است.

سلام

این جمله رو سردبیر سایت سیمرغ فرستاده! خیلی جملات قشنگی می‌فرسته که طبق اصل همزمانی همیشه با حال اون موقع من خیلی متناسبه!

دقیقاً همین امروز داشتم برای حمیده یه میل می زدم و توش به یکی از ویژگی‌های مثبتمون اشاره می‌کردم! اونم قابلیت خاطره‌سازیمونه! از بدترین شرایطمون هم اگه با هم باشیم می‌تونیم یه خاطره‌ی خیلی خنده‌دار در بیاریم! که بعداً باهاش کلی بخندیم!

می‌تونیم تیکه کلام کنیم اتفاقای روزمره‌مون رو! هی تکرارش کنیم و لحظه‌هامون رو باهاش شیرین‌تر کنیم!

از یه بلوتوث مسخره که هیچ‌کی بهش نمی‌خنده می‌تونیم اینقدر خنده دار استفاده کنیم که همه رو وادار کنیم گوشش کنن! نمی‌دونم بعضی‌ها شاید اونقدرام براشون خنده‌دار نباشه ولی روی عموم آدما جواب می‌ده! من چیزی که دیدم این بود که بقیه هم دوست دارن یه خاطره مشترک با آدم داشته باشن که وقتی توی یه جمع بهش اشاره می‌کنی بدونن که این خاطره مشترک مثل یه ارزش مشترک بین تو و اون ثبت شده و شاید جمله یا تیکه‌ای که تو می‌گی واسه بقیه چیز بی‌معنی‌ای باشه،‌ ولی معنی‌اش رو هم تو می‌فهمی و هم اون و بعد مبلغی از کیف دنیا رو نصیب خودت می‌کنی!

اینجوریه که "خوش می‌گذره؟؟؟؟ بله" می پیونده به خاطره‌ها!

اینجوریه که "من در شرایطی نیستم که تو با من منطقی صحبت کنی" هم می ره قاطی تیکه کلاما!

اینجوریه که " یادت باشه میز بزرگه‌رو رزرو کنی" می شه جزو تیکه کلاما!

"عنصر پازیتیو خلقت"، " پدر سوخته" و "پرده اول خلقت"، " از کثرت به وحدت و بالعکس"

بخوام بگم همه‌رو خیلی طولانی می‌شه! ولی قشنگیش به اینه که بتونی با هر کی یه سری از این خاطره‌های مشترک داشته باشی! ارزش ادما اونوقت برای تو می‌شه به اندازه‌ی همه‌ی جمله‌ها و اصطلاحاتی که بینتون مشترک شده و معنی‌شو فقط شما دوتا می‌فهمین! که گاهی از این فراتر هم می شه! بعضی وقتا یه مدل نگاه، یه فیگور انگشت، یه صدا، یه حرکت و یا حتی یه سکون، خودش می شه کلی حرف و معنی! و چقدر شیرین‌تره زندگی با این معانی مشترک!

جمله‌ی بالا رو تو یاهو بلست کرده بودم! زمان غارتگر بی‌رحمی‌است، همه چیز را می‌برد بی‌اجازه...! یه دوست یه حرف خیلی تأمل برانگیزی زد که ربطی به قسمت خاطره‌هاش نداره ولی چون به این جمله مربوط می‌شد گفتم همین‌جا بگمش:

می‌گفت: "مگه وقتی ما زمان داریم ازش اجازه می گیریم برای کاری، که اون بخواد از ما اجازه بگیره" اون موقعی که این حرفو زد کاملاً تو فضای قسمت دوم جمله بودم ولی یهو دیدم انگاری راست می‌گه! ما حواسمون به زمان حالمون نیست! می‌ذاریم بره و یهو به خودمون می‌آیم و می‌بینیم که چه زود دیر شده! اما بعضی وقتا هم پیش میاد که با تمام وجودت می‌خوای زمان رو متوقف کنی اما نمی‌شه! ولی به هر حال چه اسمش رو بذاریم بی‌رحمی و غارتگری، چه فریبکاری و ... هیچ فرقی نداره! مهم اینه که می‌گذره! و به قول همون دوست قشنگی‌اش هم به همینه! اگه زمان در گذر نبود ما دیگه قدر هیچی رو نمی‌فهمیدیم! توجیهش می‌شه مثل توجیه تورم بالا در کشور! (صد دفعه گفتم اقتصاد علم زندگیه گوش نکردیدJ) تو کشوری که تورم بالاست مردم همیشه برای امروزشون انگیزه خرید کردن دارن چون می‌دونن فردا اوضاع خرابتر از امروز می‌شه و چیزی که امروز می‌تونن بگیرن فردا با این قیمت گیرشون نمیاد! ولی تو کشورایی با رشد تورم منفی ملت دیگه جز احتیاج شدید انگیزه‌ای برای خرید ندارن! چون به این فکر می کنن که فردای روزگار همه چی از امروز روزگار ارزون‌تره! تورم زمان ما هم خیلی خیلی بالاست! هر چیزی که امروز می‌تونیم به دست بیاریم باید به دست بیاریم چون فردا هیچ وقت مثل امروز نیست! حواسمون باشه که زود دیر می‌شه

 

حق

اصل مطلب را در ادامه مطلب بخونید:)

 

 

 

...
بقيه‌شو بخون از اينجا
? مژگان | در ۱۳۸۸/۱۱/٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

از فرق‌های من و خدا

 

این متن رو توی فایل‌های قدیمی‌ام پیدا کردم! یادم نیست جایی آپلودش کردم یا نه! ولی دیدم قشنگه ورژن به روز شده اش رو اینجا می‌ذارم!

بعد از بحث پیرامون توقع و آرزو، به یکی از فرقای فاحش خودم و حبیب دل پی بردم و اون یه فرق فاحش چیزی نیست جز اینکه اگه من در حق کسی احیاناً یه لطفی بکنم، خصوصاً‌ اگه خیلی هم صمیمی نباشیم (دروغ چرا گاهاً اگه حتی خیلی هم صمیمی باشیم، حتی خواهر، پدر،‌ مادر،...) در کل حواسم به اینه که یه وقت فرد مورد لطف واقع شده رو پررو نکنم و فردا لطف من نخواد بشه وظیفه‌ام! نگرانم که یه وقت سری بعدی توقعش رو از من بیشتر نکنه! حالا من یه لطفی کردم! در دیزی بازه! حیای گربه کجاست!؟ و اتفاقاً خیلی هم دیدم محبتایی که شده وظیفه و دیگه هیچ میل و رغبتی برای انجامشون نمونده! اما خدا نه! منتظره که ما توقعاتمون رو ازش ببریم بالا! توقعات کوچیک مارو تحمل می‌کنه که بالاخره توقعاتمون برسه به اون مرحله‌ای که اون از ما توقع داره! هرچی داریم اون بهمون داده بدون اینکه نگران باشه که یه وقت ما پررو نشیم! اگه کسی دوبار پشت هم از من کمک بگیره می‌گم هیچی دیگه حالا ما تو روی این خندیدیم مگه می‌شه جمعش کرد! دست و پاتو جمع کن (البته تو دلم می‌گم) ولی خدا می‌گه حتی نمک سفره‌تون رو هم از من بخواین! ای داد بی‌داد! امان از این‌همه فرق بین اینی که منم و اونی که اونه!

فکر کنم این جمله‌رو از دوره دوم کلاس سایه‌ها دارم: رسالت ما اینه که بی‌بهانه خوب باشیم!

سخت بود! به نظر شما من از حوالی کن بخوام برسم به رسالت خیلی طول می‌کشه؟ اصلاً‌ ما تو مسیریم؟

حق

 

...
بقيه‌شو بخون از اينجا
? مژگان | در ۱۳۸۸/٩/۱٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آهسته تغییر می‌کنیم

سلام

سلام به هر کس میاد اینجا و با خوندن مطالبی که من اینجا می نویسم کلی من رو شاد می کنه، حتی اگه من هیچوقت نفهمم! خیلی وقت بود دیگه خبری از مکاشفه نبود! فقط مواجهه بود! خیلی وقت بود دیگه خبری از دکتر نبود! به حق چه جمله ی به یاد موندنی ای گفته شد: "و شما همه چیز را فراموش می کنید" حالا نه به این فجاعت ولی کم و بیش به همین صراحت! اومدم اینجا تا وقتی که هنوز خیلی چیزا یادم نرفته ثبتشون کنم که بیشتر از هر کاربرد دیگه ای این کاربرد رو داشته باشه که خودم یادم بمونه!

تغییرات ادما یهویی نیست عموماً اهسته و پیوسته است! صعودی و نزولی اش هم دخلی به اصل مطلب نداره مهم اینه که یه شبه تغییر نمی کنن! که شامل حال من هم شده! تا یه دوره ی نه چندان خیلی دور، هر وقت کسی بهم می گفت فلانی افسردگی داره خیلی براش غصه می خوردم! اینقدر ناراحت می شدم که نگو! اگر می گفتن طفلی قرص هم می خوره که انگار اوج فلاکت یه نفر رو توی زندگیش برام ترسیم کردن و به همین نسبت هم خودم می ترسیدم از اینکه یه روزی دامن خودم رو بگیره! وقتی که امار می دادن که از هر ده نفر یه نفر افسردگی داره هر طور حساب و کتاب می کردم بالاخره در آینده دور و نزدیک یقه مارو هم می گرفت! ترس از افسردگی برام در حد ترس از بیماری سرطان بود! حتی شاید از اونم بدتر! فکر می کردم کسی که سرطان داره حداقل می دونه چشه ولی افسردگی روحی اصلاً معلوم نیست که چی چیه! واقعاً افسردگی توی دنیای امروز برام از سرطان بدتر و پیش رونده تر تعریف شده بود که دیگه کم کم داره با پیشرفت زندگی ماشینی همه رو قورت می ده! ترس از اینکه بشم یه دختر بیست و اندی ساله افسرده همیشه باهام بود و سکته ام می داد! یکی از تغییراتی که توی این چند وقته برام اتفاق افتاده اینه که دیگه درد کشیدن و افسردگی اون غول بی شاخ و دم و غده پیش  رونده ی سرطانی نیست! افسردگی هم تعریف خودشو پیدا کرده و یه اصطلاحی رو دکتر براش بکار می بره که کلی بهش ارزش می ده و اونم "خرد افسردگیه"! که تو بعد از هر درد و ناراحتی بفهمی اون درد واست پیام داشته، خرد داشته و یه چیزی بهت اضافه می کنه!

کلاس دکتر شاه پرویزی که می رفتیم اگه اشتباه نکنم خواجه عبدالله انصاری رو می گفتند که تو دعاهاشون از خدا طلب درد می کرد!!! توی ذهن ما کسانی مثل خواجه عبدالله بای دیفالت در درجات بالای معرفت تعریف شدن که قابل قیاس با آدمای عادی نیستن اما خیلی به این قضیه فکر می کردم که واااا مردم دیواااانه اندها! درد که طلب کردن نداره! می فهمیدم که یه همچین آدمی یه مراحلی رو طی کرده که این حرف رو می زنه ولی بازم به قول آرتین پسر چهارساله دوست مریم برام ناملموس بود!!!! تو دستگاه معادلاتی من جواب نمی داد! از در گریزان بودم همش! می گفتن هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند!!! باز هم جواب نمی داد! یه گروهی از ادما رو تو سفر قهرمانی دکتر شیری خیلی خوب توصیف می کنن که منم قاطی همونا بودم و تو روم بخندن هنوزم همونجام! اونم کسانین که آسه می رن آسه میان که گربه (یا گرگه، ما بالاخره نفهمیدیم) شاخشون نزنه! می گن خدایا ما کسی رو اذیت نمی کنیم تو هم لطفاً حال مارو نگیر! کسانی که چون گیاهخوارن توقع دارن گاو شاخشون نزنه! اما طبق اطلاعات مکتسبه این روش هم عملی نیست و جوابی جز شاخ خوردن فرد گیاهخوار و ضایع گشتنش ندارد! التون جان یه آهنگ داره فکر کنم مال lion king باشه که مضمون یه بیتش اینه: "برای هر کسی زمانی است، اگر آن ها تنها یاد بگیرند که این چرخ گردان، همه ما را به نوبت می گرداند"!!!! چه بخوایم و چه نخوایم بالاخره ما هم توی بازی هستیم و آش کشک خاله مونه! خوش به حال اونایی که خودشون در حد طلب بلا کردن بزرگ شدن و جرأت دارن! ما که فعلاً در همون سایزهایxs , xxs دور می زنیم! حداکثر جرأتمون هم تو دعا کردن نهایتاً اینه که "اگه حبیب دل مارو توی اون حدی از تقرب دید که یه دردی رو بهمون بده اولاً که امید به یه زایمان خوب رو تو دلمون زنده نگهداره و بعدشم کمکمون کنه با چشم باز بفهمیم که بعدش چی به دست آوردیم! یعنی خرد درک "خرد افسردگی و درد" رو هم بهمون بده! درد کشیدن و افسردگی هر دوتاشون کلی بار دارن، کلی هدیه دارن، کلی درس دارن! آدم درد کشیده است که حرفش به دل می شینه و خریدار داره، یا بهتربگم آدم درد نکشیده که دیگه آدم نیست! این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت **** اجر صبریست که در کلبه احزان کردم!!!

هنوزم به استقبال درد نمیرم ولی دیگه اون سرطان هم نیست و ازش فرار نمیکنم! تا چند وقت دیگه شاید اینقدر من و علم پیشرفت کردیم که خود سرطان هم دیگه سرطان نباشه، که برای خیلی ها الانش هم همینطوریه! صحبت از درد کردن خیلی راحته ولی اینکه ما چند مرده حلاجیم رو اون نوبتای دور دور کردنمون معلوم میکنه! پس دومین دعا: خدایا مارو جلوی خودمون و خودت روسفید کن! تا بعد

حق

بعداً نوشت:دردهای بزرگ برای هر روحی همیشه خوب نیست، بعضیها از همه زندگی کینه به دل میگیرند (مأخذ سایت دکتر شیری)

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن / با مردم بی درد ، ندانی که چه دردی است - مهرداد اوستا (به نقل از محمد فراهانی)

  v تازه های وبلاگ ...

...
? مژگان | در ۱۳۸۸/۸/۱٥ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()