مواجهه و مکاشفه

خودخواه...

"تو" را نه به خاطر "خودت" ... نه به خاطر "خدا" ... که به خاطر "خودم" دوست دارم!!!

حتی "منِ با تو" را از "تو" بیشتر دوست دارم !!!

حق با تو بود ... آدم خودخواهی هستم!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۸/۱٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

واقع‌بین دوست داشتنی...

-          اصلاً می فهمی چی می‌گم؟!!

-          آره می‌فهمم... یعنی ... می‌تونم کاملاً خودمو جای تو بذارم... که سعی کنم بفهمم چی می‌گی!!!

-          کاملاً؟!!

-          سعی می‌کنم!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٢/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آینه و فلسفه دوستی 2...

پیرو پست قبلی در خصوص فلسفه‌ی دوستی و آینه، باید اینو هم اضافه کنم که آدم‌ها قبل از اینکه با کسی دوست بشن واسش مثل شیشه‌ان، بدون جیوه بی‌هیچ انعکاسی!!! تلاش می‌خواد که یه شیشه رو آینه کنی ... صبر می‌خواد... روحیه می‌خواد و حتی اعصاب!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/٢/۱۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

آینه و فلسفه دوستی...

دوستی مثل آینه می مونه!!! اگه می‌خوای همیشه نگاش کنی باید کلاً دستمال دستت باشه و برق بندازیش... اگه خواستی آینه‌ای باشه که گذری رد می‌شی بتونی خودتو توش نگاه کنی، هفته‌ای، ماهی، چند وقت یه بار یه دستمالی روش بکش!!! اگه نخواستی دیگه ببینیش بذارش همین‌طوری بمونه و بهش دست نزن، مرغوب‌ترین آینه هم که باشه کم کم خودش جیوه‌اش می‌ریزه!!!

...
? مژگان | در ۱۳٩٠/۱/٢٧ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

بغلی بگیر...

قدیما راحت تر بودا! می گفتیم قسمت اینطوری بوده!!!

از وقتی فهمیدیم قسمت هم دست خودمون بوده اوضاع خیلی سخت تر شده!!! نمی تونیم دیگه با خیال راحت به یکی اس ام اس بدیم حتی!!! هی باید بشینیم به عواقب کارمون فکر کنیم!!! از وقتی خدا دبه کرده به یک نفر توانمند جهت انداختن توپمون در زمینش نیازمندیم!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱٢/۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

تعلق خاطر...

تعلق خاطر دارم به خانه‌ای که نصفه‌شب از خواب بیدار می‌شوم، حتی با چشم بسته، می دانم چند قدم به کدام طرف بروم، دست راستم را چقدر بالا بیاورم، دستگیره‌ی در است، و دست چپم را چقدر بالا بیاورم کلید چراغ است!

تعلق خاطر دارم حتی به جای ساعتی که روی دیوار سمت چپ بود  و الان روی دیوار سمت راست!

تعلق خاطر داشتم به او، که گوشه‌ی سمت راست مبل می‌نشست و هر چیزی که برایش می‌آوردی بلااستثنا اولش می‌پرسید: این چی‌ای؟؟؟؟...... الان کجایی؟

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/۱۱/٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

واکنش‌ها متفاوت به کنش مشابه

کنش خیانت:

 

1-     خاک بر سر بی‌لیاقت تو بکنن!!!

2-     خاک بر سر بی‌شرافت اون بکنن!!!

3-     خاک بر سر بی‌مغز من بکنن!!!

4-     الخیر فی ما وقع!!!!

 

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٦/٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مادر...!!!

اینجوری شرطی‌ام کرده، که هر وقت می‌گم : "خواب دیدم..." منتظرم همه قبل از اینکه بپرسن "چی دیدی؟"  بگن "خیر باشه" ... و هر وقت چیزی رو شکوندم همه قبل از اینکه بپرسن "چی بود؟" بگن "فدای سرت"!!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٦ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

حال بد ... پارت وان

حال بد وقتیه که بخوای تصمیم مشترک رو با کسی بگیری که دست پایین تو از دست بالای اون هم بالاتره!

 

حال بد وقتیه که بعد از این که سعی کنی حال یه خراب رو خوب کنی ببینی که خودت حالت گرفته شده!

 

حال بد وقتیه که سوم می‌شی!

 

حال بد وقتیه که بهت می‌گن تو خیلی خوبی ولی...!

 

حال بد وقتیه که کسی رو دوست داشته باشی که نباید!

 

حال بد وقتیه که تو از دو ماه قبل واسه ده روز تعطیلات تابستونیت برنامه بذاری،‌ ولی روز اول تعطیلات دایی‌ات فوت کنه!

 

حال بد وقتیه که می‌خوای از یکی پیش یکی دیگه درد دل کنی؛ این یکی،طرف اون‌یکی رو می‌گیره!

 

حال بد وقتیه که تو اس ام اس می‌خوای به یکی فحش بدی، ولی اونو برای خودش سند می‌کنی!

 

حال بد وقتیه که جلوی یکی نشسته باشی و هی از خودت بپرسی که من اینجا چی کار می‌کنم؟

 

حال بد وقتیه که تو منتظر زنگ یکی هستی ولی یه بی‌ربط دیگه بهت زنگ می‌زنه!

 

حال بد وقتیه که نتونی برای عقب‌تر از یه ربع خودت برنامه بذاری!

 

حال بد

IS WHEN EVEN YOUR BEST IS NOT GO0D ENOUGH

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢۳ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

برو کشک خودت رو بسسسساب!!!!

داشت توی چت واسه اون یکی درد دل می‌کرد،

اون یکی بهش گفت: من خیلی دوست دارم کمکت کنما، ولی نمی‌تونم! اهل مشاوره رفتن هستی؟!

-         به نظر من آدم باید خودش بتونه مشکلات خودش رو هندل کنه! البته شاید لازم باشه برم پیش مشاور احساس می‌کنم دارم به تنهایی عادت می‌کنم.

 

و اون یکی داشت فکر می‌کرد اینقدی به تنهایی عادت کرده بود که یادش رفته بود ممکنه مشکلی باشه!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢۱ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()

مادر بودن نوعی مرض است!!!

همیشه می‌گفت: لیزا خیلی خریت کرد که پاشد رفت انگلیس! اینجا واسه خودش خانومی می‌کرد اما از وقتی رفت کلی سختی کشید! اصلاً نفهمید زندگیش چجوری گذشته! خودش، شوهرش! ای بابا چه کاریه؟؟!! که چی مثلاً‌ زندگی خودشو فدای بچه‌هاش کرده؟

 

الان رفته ابوظبی که ببینه می‌تونن ویزای انگلیس بگیرن یا نه!

 

قبل رفتنش پرسیدم واسه چی می‌خوای بری؟ مریضی مگه؟! گفت: واسه بچه‌ام!!!!

 

صد دفعه گفته شده: ماااااادر نشدی بفهمی!!!

...
? مژگان | در ۱۳۸٩/٥/٢٠ |   | مردم چي مي‌گن؟؟()