شادي هاي تعريف شده

يه متني رو جديداً توي صفحه يكي (سبيدو) خوندم مضمونش اين بود كه همين الان كه تو توي كاناپه خونه­ ات كرخت و كم رمق فرو رفتي و به صفحه خاموش تلويزيون نگاه مي كني توي يه جايي دورتر نسيم خنك بوي دريا رو مياره تو ساحلي كه همه با لباس هاي رنگي و نوشيدني در دست روي صندلي هاي حصيري نشستن و يه طور ديگه وقتشون رو ميگذرونن.

واقعاً اين تفاوتي كه توي دنياي ما ايجاد شده با بقيه جاها از كي و كجا اينقد زياد شد؟

نميگم مردم هر جاي ساحلي - يا حتي غير ساحلي - شادن و هيچ غمي ندارن و همه اش ميزنن و ميرقصن اما اينكه حداقل اين آپشن واسشون موجوده كه اگه يه سري از عوامل سرجاشون بود و شما ميتونستين تا يه حدي شاد باشين بتونين شادي كنين.

انگار ما ديگه چجوري شادي كردن رو داريم از ياد ميبريم. واسه ما حتي رقصيدن دختراي كوچيك هم نگران كننده شده كه خدايي نكرده نكنه يه مريضي يه گوشه­اي پيدا بشه و بخواد حالشونو بگيره.

اصلاً در تعاريف ما خيلي وقته كه شادي يه جور ديگه­اي معني شده، داشتم به تلويزيون فكر ميكردم و اينكه اصلاً اگه ميخواست يه آدم رو شاد نشون بده چي كار ميكرد؟!

چيزي به عنوان اينكه يه ايراني بره ماجراجويي و كيف كنه، شيرجه، سرعت، ماشين، هيجان و ... معني خاصي نداشت. هميشه اين هيجان هايي كه منجر به قهقهه هاي بلند جوونا ميشد يا صداي بلند موزيك و رقص و مهموني و استخر و خونه ويلايي نتيجه اش ميشد يك پشيماني عميق از كرده ها و توبه از هر چي كه باعث شده بود قهقهه بزنن و بعدش به سرعت يا به زور به راه راست هدايت شن و افتاده احوال بشن.

شادي­هاي تلويزيوني يه سري شادي­هاي محدود و تعريف شده است: شادي زني كه پسر مفقودالاثرش برگشته پيشش يا مردي كه بچه مريضش شفا گرفته يا بردار شهيدش رو تو خواب ديده يا زن نازاش به يه نذر مقبولي حامله شده!


خوشحالي­ها از موفقيت­­هاي علمي هست ولي هيچ وقت از موفقيت­هاي مالي نيست و كسي كه تو علم پيشرفت ميكنه لزومي نداره كه ماشين يا خونه بهتري داشته باشه وبهتر و انساني تره كه بره توي كوره دهات ها و شادي اصليش ديدن خنده كودك محروم فلان آبادي نا آبادي باشه كه بايد كلي پياده با كفشهاي درب و داغون راه بره تا برسه به اون مدرسه­اي كه اون معلم موفق علمي، توش داره درس ميده.

خوشحاليهاي محدود و تعريف شده ما هيچ وقت نه مردا و نه زنها رو در حال رقص مستانه از خوشحالي نشون ندادن، آسوده لميدن كنار ساحل و لذت بردن از تلفيق آفتاب و باد و آب، يا لذت ساده نشستن توي يه كافه روبري كسي كه دوستش داري و خوردن يه مثلاً چيزكيك با كافه. همون كيفيت هايي كه بهش ميگن بودن در حال و لذت از هر آن چيز دوست داشتني اي ميشه باشه و هست. نهايت خوشحالي تلويزيوني جمع شدن نوه و نتيجه ها دور پدربزرگ و مادر بزرگيه كه تا چند وقت پيش از جفاي عروس و داماداش قلبش مشكل پيدا كرده بود و الان چون آشتي كردن دوباره به زندگي برگشته و قيمه نذري درست كرده.

يا ديگه تهش اينه كه توي تبليغا يه خانواده اي براي پيك نيك ميرن تو جنگل و مرداي خانواده دارن زغال باد ميزنن و بچه شون تمام هيكل ميره تو گل و رضايت اصلي موقعيه كه با يه پودر دستي جادويي بلوزش از تو تشت اتو شده در مياد بيرون و تو باد به اهتزاز در مياد.

خوشحالي از خودكفايي كشور در توليد گندم بوده با نشون دادن صحنه هايي از مزارع وسيع گندم و كشاورز چروك خورده اي كه با بيل و كلاه حصيري و پوست آفتاب سوخته واستاده وسط گندمها و به دور دست ها نگاه ميكنه ولي هيچ وقت اينجوري نبوده كه يكي رو نشون بدن كه مثلاً توي فرست كلس هواپيما پاهاشو دراز كنه و با لپ تاپش توي اينترنت به واي فاي وصل باشه و يه چاي بغل دستش باشه.

خوشحالي اشك ذوق مادريه كه يه خيري پول جهاز دخترش رو جور كرده و شرمنده دختر خوبش و خونواده شوهرش نشدن ولي هيچ وقت اينجوري نيست كه دختره خودش اينقدر دستاورد داشته باشه كه دغدغه اش گاز و يخچال جهازش نباشه.

يا ديگه بيليارد چيه آخه مگه؟! كه هر كلاش و دزد و قاچاقچي خلافكاري در هاله اي از دود و نورهاي تاريك هر چي جرمش سنگينتر باشه حرفه اي تر بازي ميكنه؟!

واقعا چرا مارو صحنه سازي درست ميكنين؟!!

با تمام اين خوشحالي­هايي كه در كمال معنويت واسه ما تعريف شده حس ميكنم به شدت با دنياي ماديمون به تضاد خورديم و نه اونور رو داريم ديگه نه اين ور رو. خيلي هم سعي مي كنيم كه بتونيم يه ذره اونور تر رو ببينيم كه وقتي ميگن آسمون همه جا يه رنگه آيا واقعاً يه رنگه؟ يا اصلاً مهم رنگ آسمون نيست و مهمتر از اون اينه كه اون آسمون كوفتي رو به تو چه رنگي نشونش ميدن؟! سعي مون هم كه روز به روز بيشتر داره سخت مي شه و يه طوريه كه انگار به تو بگن آسمون همين خاكستري است ولاغير. نظري غير از اين داري؟ درج در پرونده !!!


/ 0 نظر / 31 بازدید