امشب اگر یاری کنی...

 

امشبم شب تولدمه... چهارمین تولدیه که توی این بلاگ ثبت می شه... نمی دونم سال دیگه چی می شه و هستم یا نه ولی امسال که تولدنامه های سه سال قبل رو می خوندم حال عجیبی داشتم... هر سال یه حال و کی می دونه سال بعدی اگه باشه، کجا و به چه حال؟!!

 

 

باز شب تولد، باز بارون ، باز غم عرفانی...

دلم گرفته و اگه تو این چهار سال همراه بودین، بس عجب ندارین این قضیه رو...

از حال کلی ام بگم واسه بقیه که نمی دونن و آیندگان:

پلک چپم داره گل مژه می زنه و لثه ام هم آفت... انگشت اشاره ی پای چپم انگاری پوسته ی بغل ناخنش رفته تو گوشت و متورم شده... کلاً یه سری دردای ریزی که از دردای بزرگتر نجاتم میدن... یه جور واکسینه شدن با دوز پایین...

دوران سختی شده، پای صحبت هر کی می شینی، بی اغراق ناراحتیش اشکت رو در میاره (البته من که اشکم کلاً درومده‌س)، ولی بهر حال خودم هم علاوه بر غمِ عمومی این روزها، دلتنگم... دلتنگ حضوری که بوده و نیست... حضوری که سال قبل این موقمو برای اولین بار بی هیچ اضافه ای بهتر کرده بود!!! تنها درد این روزهام دلتنگی حضوره... حضور همه ی کسانی که کاش بودند و نیستند، حضور تو همه جاهایی که کاش بودم و نیستم!!!

 

باز شب تولد، باز بارون، باز بیست و هفتمین تکرار اومدنم...

اومدم... دقیقنشو نمی دونم هنوز (حالا می فهمم) ولی تحقیقنشو می دونم:

اومدم دختر باشم... و آن گاه که خداوند دختر را می رساند...

اومدم خواهر باشم...

اومدم خاله مجیلی باشم...

اومدم عمه مژگان باشم...

اومدم دوست باشم...

اومدم همکار باشم....

اومدم هم بحثی باشم...

اومدم هم تولدی  باشم...

اومدم مثال نقض باشم...

اومدم دل خوشی باشم...

اومدم دل بستگی باشم...

اومدم چشم امید باشم...

اومدم تا (به نقل قول از علی به الیکا)  آرزوی لو رفته ی کسی بشم...

اومدم همسر بشم...

اومدم هم دم و هم راه بشم...

اومدم حی بشم... اومدم حکیم بشم...

اومدم که باشم... اومدم که بشم....

 

باز شب تولد، باز بارون، باز دعا...

که تا وقتی باشم، دنیا بتونه جای بهتری بشه... الهی آمین :)

 

امشب اگر یاری کنی... ای دیده طوفان می کنم...آتش به دل می افکنم... دریا به دامان می کنم...

 می جویمت، می جویمت... با آنکه پیدا نیستی....می خواهمت،می خواهمت ... هرچند پنهان می کنم...

 

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

نشستم از 24 خوندم تا 27!!! یعنی اینه وضع خواب من مادر ساعت 4.58دقیقه ی صبح اینجا که میکنه به عبارتی نیم ساعت مونده به تولد تو اونجا! از خدا میخوام اینقدر که به فکرت برکت داده تو این سه سال هزارها هزار برابرشو به تمام ابعاد زندگیت بده که مطمئنم داده و از این به بعدم به همین نحوه:)

تقی یوسفی

سلام تولدتون رو تبریک میگم براتون روزای بهتر و تجربه های خوبی رو آرزو میکنم. خیلی زیبا نوشتین(خصوصا جملاتی که با اومدم شروع شدن) با اجازه میخواستم لینک کنم شما رو ممنون میشم به وبم سری بزنین

شیرین

مجیلی ننوشتی اومدی دختر عمه هم بشی. بنده خودم این بند و اضافه می نمایم...و این که اومدن بارون در شب تولدت و به فال نیک بگیر.خیلی ها این شانس و ندارنااااااااااااااااااا. از امروز تا بیست و هشتمین تکرارت روزهات به لطافت و طراوت بارون.

مهدیه

خووندم و اشکم درومد. آخه منم مثل خودت اشکم درومدس. عالی بود. باز هم تولدت مبارک.

بهناز

قضیه همسره داره منو گیلگیلک میده هاااااااااااااا جعفرجان!!!!!

آنی

بازهم اومدنت مبارک ... شکر که هستی به خاطر همه چیزایی که گفتی... امیدوارم همیشه حال و احوالت تو هر زمان به بهترینها باشه .

حميده

تولدت مبارك حضور تو توي زندگي من سبز سبز بوش بوي بهار نارنج ممنون كه هستي ان شاالله سالم و سلامت و شاد 120 ساله بشي

آنیتا

تولدت مبارک خانمی من همیشه تو داشتن همکار بقل دستی خیلی خوش شانس بودم توام بهترین شانسمی[نیشخند] همیشه سالم و تندرست باشی به همه ی آرزوهات برسی مجیلی

نفسی

اونکه با دل من- نامهربونه- نارفیقه اون همیشه-ببهشید ببهشید این شعر اینجا جا نداشت!لامصب نمیدونم چرا شبای تولد آدما چرا به یه غم خاص دچار میشن.انشالا خیره.مبارک باشه میلادت عزیزم.

مریم

هرچه از دل برآيد عجيب بر دل نشيند !! بودن بعضي آدمها انقدر در هستي پر رنگه كه جاي همه نبودن هاي آدماي ديگه رو پر ميكنه ؛ و تو يكي از همين آدمهاي پر رنگ هستي مراقب باش اين دردهاي ريزي كه دارن از دردهاي بزرگتر نجاتت ميدن، نگاهتو بي درخشش نكنن؛ ... كه اگه آدمايي مثه تو نگاهشون بيرنگ شه؛ پوچي غالب بر وقايع زندگي ميشه اينم خيلي دوست داشتم "اومدم حی بشم... اومدم حکیم بشم..."