صاحب عروسی و عزا :|

سلام

حال و اوضاع که خوبه ان‌شاءالله!

موضوع این سری یه موضوع درخواستیه! یه مواجهه‌ و مکاشفه‌ای که مریم (خواهر محترمه) باهاش برخورد کرده بود؛ البته من هم برخورد کرده بودم ولی خوب پیشنهاد مکتوب کردنش رو دیشب مریم بهم داد!

پیشنهاد داد این سری راجع به این مطلب صحبت کنم که آدما وقتی خودشون صاحب یه عروسی و یا یه عزایی هستند واقعاً‌ نه چیزی از شادیشون می‌فهمن و نه چیزی از غصه‌شون!

چراش هم خیلی ساده‌است؛ چون همه‌اش باید حواسشون به این باشه که کی‌ها رو خبر کنن، چی باید بپوشن، کجا رو باید رزرو کنن، گل از کجا سفارش بدن، ماشین رو چجوری هماهنگ کنن، کارگر از کجا گیر بیارن، تصمیم بگیرن که آشپز بیارن یا کلاً‌ غذا رو از بیرون بگیرن، تو عروسی باید ببینن کیک و کارامل رو از کجا بگیرن و تو عزا هم باید حواسشون به خرما و حلوا و گلاب و قاب عکس مرده باشند!

برای ما که همیشه همین‌طوری بوده! مثلاً توی پست فوت بابا عزیز که گفته بودم؛ اینقدر درگیر کارا بودیم و تند تند از این ور به اون ور می‌رفتیم که من تا فردای فوت بابا عزیز حتی وقت نکرده بودم یه دونه فاتحه از ته دل بخونم براش! یا مثلاً سر عروسی شهروز که مریم مسئول تدارک سفره‌عقدش بود، آخرین نفری بود که رفت برای عروسی حاضر بشه!

اینو وقتی بهتر می‌شه فهمید که جشن نامزدی پسر همسایه باشه، اونم توی پارکینگ خونه! خیلی خوشحال و تر و تمیز می‌ری پایین و اولین صحنه‌ای که می‌بینی مادر داماد باشه که درب و داغون و له طوری میاد و بهت خوش‌آمد می‌گه! فکر کنم اون قدری که به ما خوش گذشت توی اون مهمونی به هیچ کدوم از کسایی که مجلس مال خودشون بود خوش نگذشته بود! اون حس خوشایندی که بعد از خوش‌گذروندن مجبور نیستی تمام ریخت و پاش‌ها رو جمع کنی و تنها کاری که باید بکنی اینه که سه طبقه پله رو بری بالا و بگیری بخوابی و تنها دغدغه‌ات این باشه که اوه، فردا باید صبح زود پاشم و برم سر کار!!!!

یا اینکه مریم توی مراسم فوت عمو سیروس (عموی معنوی) می‌تونه بدون هیچ نگرانی و دغدغه‌ای فقط واسه دل خودش گریه کنه و نگرانی از چیزی نداشته باشه!

نمی‌دونم چرا این‌طوریه! تکلف زیاد شده؟ مردم سخت می‌گیرن برای مراسماشون، یا اینکه کلاً چه اتفاقی افتاده! ولی به هر حال هر چیزی که هست خود صاحب عزا و عروسی عملاً چیزی از مراسمشون نمی‌فهمن و بعد از تموم شدنش لهیده طوری باید یه هفته برن استعلاجی!!!

چه وضعیتی شده‌ها!!!!!

حق

/ 5 نظر / 16 بازدید
ندا

باهات كاملن موافقم. اتفاقا اين بحثي بود كه هفته پيش توي خونه ما هم مطرح شد. البته قديمها اينجوري نبوده. توي عروسي و عزا دوستان و فاميل ميومدن كه يه باري از رو دوش صاحب مجلس بردارن و در عين حال در شادي يا غمشون هم شريك باشن. اصلا مامانم مي گن روايته كه صاحب عزا تا سه روز كراهت داره كه تو خونه‌اش غذا پخته بشه. اطرافيان بايد بيان و هواي اونا را داشته‌باشن. ولي خوب حالا همه چيز برعكس شده ديگه. كاريش نميشه كرد. ولي عروسي پسر همسايه خيلي خوبه‌ها! آدم تو ترافيك هم نمي‌مونه!

مریم

ممنون عزیزم. کاملا حرف دل خواهرت رو زدی.

فیروزه مامان آوین

,والا چی بگم؟ راستش اگه نگم بهتر ..آخه اینقدر بد شدیم که دیگه عروسی وعزا کسی برامون مهم نیست.مهم فقط رفع تکلیفه وبس.اینکه باید بریم پیش فلانی اگه نریم زشته.نه کاری می کنیم و نه باری از روی دوش صاحب عزا وصاحب عروسی برمیداریم.آخرش هم می گیم به ماچه که تو کار مردم دخالت کنیم؟ ولی از حق نگذزیم مرجان تو ختم مهدیه ما از جون ودل مایه گذاشت که امیدوارم تو شادیش بتونم وجبران کنم ماش ماش[ماچ]

مرجان

این دیگه وضعیت زندگی ما... حرف دل این خواهر از زبون اونیکی خواهر... عاشق حرف دلاتون و حرف زدن باهاتون تا اخرشبو تو اون اتاق تهیه ام... :×

نرگس

واقعا موافق طوريم!! عروسيه مريم ما اصلا نفهميديم چي شد! عروسي چيه! من كيم! اينجا كجاست!!! در اين حد!