انتخاب

 

 

سلام

خوش می‌گذره؟ بـــــــــــــــــله

برای آنکه در زندگی شخصی قابل اعتماد و نه دمدمی‌ باشیم، باید دست به انتخاب بزنیم و این لزوماً‌ به معنای راضی نگه‌داشتن بقیه نیست!

فکر کنم جیمز هولیس اینو گفته بود! و طبق معمول وقتی درگیر انتخاب می شی این جمله‌ها میان طرفت! یا فکر کنم وقتی درگیری می‌فهمی‌شون! انگار گیرنده‌هات فعال‌تر می‌شه!

بعضی‌ دو راهی‌ها و انتخاب‌ها واقعاً سخت و نفس‌گیره! در حدی که دوست داری یهو منکر همه چی بشی و بذاری بری! تکنیک بغلی بگیر!

ولی حیف از این‌ "بغلی" که همیشه دستش بنده و نمی‌گیره!!!! یعنی شایدم بعضی اوقات هم بخواد محبت کنه و بگیره ولی یه طوری می‌گیره که همون نگیره بهتره! حقیقت فوق‌العاده‌ سنگینیه مبنی بر این‌که فقط خودتی! و همه چی با توئه! مسئولی، مسئولی، مسئولی! یه سوال معروف اینجور وقتا به ذهن متبادر می‌شه و اون اینه که "چرا مــــــــــــــن؟؟؟"! من نمی‌فهمم چه معنی داره!؟ الان فقط دارم بار مسئولیت‌ها رو می‌بینم انگار! اگه نخوایم به عدل حبیب دلمون شک کنیم، باید یه نسبتی بین مسئولیت‌ها و اختیاراتمون برقرار باشه! و وقتی که اینقدر مسئولیت همه‌اش برای ماست یعنی وُووواااااه ه ه ه ه که چه‌قدر دست ما می‌تونه باز باشه و چه امکاناتی می‌تونیم داشته باشیم!؟!

نمی‌دونم تا کی قراره کور مکوری بازی در بیاریم و امکانات و اختیارات و وسعت دستمون رو ندیده بگیریم!؟ چقدر این جمله به دلم نشست: " تو آن شاهزاده‌ای هستی که خواب دیده گدا شده است!!! "

و من نمی‌دونم دقیقاً کی قراره که از خواب بیدار شیم!؟ امیدوارم که آهسته، بیدار شویم!

حق

/ 8 نظر / 14 بازدید
ندا

چه قشنگ، يه معادله ساده كه تحمل فشار مسئوليت را براي ما بسي خوشايند مي كنه: حبیب دل عادل است => مسئولیتهاي ما= اختیارات ما => مسئوليت زياد= اختيارات زياد => [لبخند]

آنا

منم خیلی خوشم اومد از این ترکیبی که ندا خلاصش کرده بود. :)

هادی

شما که زحمت می کشی امیدوار هستی، لطف کن امیدوار باش یه خرده "سریییییعتر" بیدارشیم ، ظهر شد جون شما!

مرجان

عاشق نوشتنتم... وقتی نوشته هاتو میخونم بهت و به خودم بخاطر داشتنت افتخار میکنم.:))) لاو

مرجان

امیدوارم که آهسته، بیدار شویم! ... خیلی خندیدم... یادته میخواستیم بریم مدرسه ... یا واسه سحری... یا نماز صبح... مامان چندبار صدامون میکرد... بیدار نمیشدیم... میزد به در محکم و میگفت مرجااااااااااااااااااااان و مژگاااااااااااااااااااان(با تنی که میدونی=))وما حالت سکته طوری پا میشدیم=))))))) بازم از خدا میخوام اروم پا شی... ولی قسمت هرچی باشه=)

مرجان

پیام قبلی رو میخواستم واست خصوصی بفرستم یادم رفته:))) دیگه جمع خودیه...

مژگان

# مرجان :فداي خواهر مي تو! لاو يـــــــــــــــو سو ماچ![قلب] # هادي : ما سعي مي‌كنيم به صورت خودجوش فشار كاري رو زياد نكنيم، اخه ما تنه‌مون خورده به تنه دولتي‌ها به هر حال! #ندا: مرسي از نتايج منطقي مستخرجت[گل]

فیروزه مامان آوین

سلام خاله قشنگه.ببخشید که شما رو اد نکردیم آخه مامان تازه یاد گرفته به خاطر همین یه کم کنده.ولی همیشه به یاد تون هست چون خیلی دوستت داره.همیشه می گه کاشکی منم مثل تو بشم