سایا یعنی زلال، یعنی یکرنگ و بی‌ریا...

یه عده معتقدن در روز ازل (یا حالا هرچی) موقعی که آدما می‌خوان تصمیم بگیرن که به چه نحوی بیان توی این دنیا، یک دور تمام زندگیشونو می‌بینن و بعد تصمیمشونو واسه اومدن به دنیا می‌گیرن!! بچه‌ها با علم به اینکه چه پدر و مادری رو انتخاب کردن و پدر و مادر هم با علم به اینکه چه بچه‌ای قراره بعدها انتخابشون کنه، میان!! حتی خاله‌ها، مامان بزرگا و بابا بزرگا، همه‌شون یه روز در جریان بودن!!

من خودم هم قائل به کلیت این داستان هستم، حیف شد که یادم نیست اون روزو ولی اینو می‌دونم صد بار دیگه هم بخوام انتخاب کنم بازهم انتخابش می‌کردم!! باز هم این زندگیمو انتخاب می‌کنم که حتی فقط دو هفته، فقط دو هفته لحظه به لحظه از نزدیک عاشقش بشم!!

بعضی از زیبایی‌ها و عشق‌های زندگی هست که فقط نواش، صدای از دورش و حتی بوش برای یک عمرت کافیه ... و سایا توی زندگی ما همچین زیبایی و عشقی بود.

این پست واسه گریه و زاری نیست، یا واسه اینکه دل کسی بسوزه و غصه بخوره، که اونایی که بخوان غصه بخورن، زودتر و جلوتر از ما غصه خوردن و میدونم خود خواهرم هم که محکم ایستاده و آروم دوست نداره که اینجوری شلوغش کنیم.

تو پست اولی که راجع به سایا، وقتی که به دنیا اومده بود گذاشتم، نوشته بودم کارش خیلی سخته چون بعد از سامیارکی، اینکه تو بخوای جاتو توی دل بقیه باز کنی خیلی سخته، ولی اینقدر قشنگ خودشو تو دل همه جا کرد که حتی اونایی هم که ندیده بودنش عاشقش بودن.

روزهایی که گذشت، روزهای سختی بود، روزهایی که روزها از رسیدن بهش ترسیدیم و تا فکرش به ذهنمون خطور می‌کرد دورش می‌کردیم و به شیطون لعنت می‌فرستادیم که دیگه این فکرا رو به ذهن ما نیاره!! روزهایی که اگه فکری هم به زبونمون می‌اومد زبونمون رو گاز می‌گرفتیم و به هفت‌ تا کوه این‌ور و اون‌ور فوتش می‌کردیم!!!

روزهایی که گذشت روزهایی بود که تو دوری و نگرانی گذشت، با عشق مضاعف و درد مضاعف گذشت، به ترس گذشت، به دعا گذشت، به عجز و التماس گذشت، به نذر و نیاز گذشت، به شکر و بی‌قراری گذشت، به دل تنگ گذشت و به همدلی عزیزا گذشت...

نمی‌دونم روزهایی که می‌آن بدون حضور زلالش بر ما چه خواهد گذشت؟! گفتم ما!! راستی نمی‌دونم می‌تونم خودم رو که یه خاله‌ی راه دور بودم و فقط دو هفته توی خوش ترین حالش از نزدیک کنارش بودم و کیفش رو بردم با اونایی که هر روزش رو دیدن و توی سختی و خوشی کنارش بودن تو یه گروه "ما" جا بدم، ولی می‌دم دیگه!! آخه عزیزترینم، عشقش اینقدر زیاد بود که فقط با فیلم و عکس که هیچ، ندید هم می‌تونستی عاشقش سینه چاکش بشی...

روزهایی که می‌آن روزهای سختی خواهند بود و روزهای دل‌تنگی ولی فکر می‌کنم تمام "ما" اگه صد بار دیگه هم قرار به انتخاب بود، بودنش رو به جون انتخاب می‌کردیم...

توی این روزهای سخت از خدا قدرتی می‌خوام برای "ما" که کمک کنه با همه درد و سختی شیرینی‌های زندگی رو ببینیم!! بازم حیف که اون روز انتخاب رو یادم نیست، ولی مطمئنم توی اون روز می‌دونستم کنار شیرینی حضور سایا توی زندگیم چه شیرینی‌های دیگه‌ای هم هست، شیرینی عشق سامیارم، پسر شیرین زبونم، شیرینی حضور مرجانم، خواهری که هر روز که می‌گذره بیشتر بهش ایمان می‌آرم و بیشتر عاشق‌ترش می‌شم، حضور کیوان عزیزم، مهربون‌تر و دلسوزتر از برادر که دیدن بیقراریش از توانم خارجه، شیرینی حضور مریمم، که همیشه مثل ستون تونستم بهش تکیه کنم، هر چند که از درون می‌لرزید ولی کنار من محکم بوده و دلم به بودنش قرص بوده، شیرینی حضور لیزای عزیزم که نمی‌دونم تو کدوم دسته باید بیارمش، خواهر تر از خواهر و مادر تر از مادر، که بار نبودن همه‌ی مارو یه تنه و با عشق می‌کشه به دوشش، عمو حسین مهربون که بهترین عمو واسه ما و سایا بود و سایا هم منتظر برگشتش شد، گلبهار و خشایار عزیزم که تو لحظات خوش و ناخوش خودشون رو میرسوندن و کاری که خاله هاش باید میکردن رو انجام میدادن ... و شیرینی سایه‌ی پدر و مادر که فقط نفسشون خود حقه!!

و شیرینی حضور تک تک اونایی که این روزا رو با عشقشون کنار ما هستن و ما رو طاقت میارن و برای بهتر شدن حالمون تلاش و دعا می‌کنن!!

آرزو می‌کنم با همه‌ی دلتنگی‌ها، رضایت و شادمانی صاحب خونه‌ی دل مرجان و کیوان و سامیار عزیزم باشه و همه‌ی "ما"...

سایای عزیزم، عزیزترین یکرنگی و زلالی‌ای که تا بحال به عمرم دیدم از اینکه ما رو انتخاب کردی ممنونتم و ازت می‌خوام که برای رسیدن به آرزوهامون دستمونو بگیری، فرشته آشتی و عشق XXX

من درد تو را ز دست آسان ندهم **** دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم **** کان درد به صد هزار درمان ندهم

من دوش فراق را جفا می‌گفتم **** با دهر فراق پیش می‌آشفتم

خود را دیدم که با خیالت جفتم **** با جفت خیال تو برفتم خفتم

من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم **** یک موی تو را به هر دو عالم ندهم

/ 10 نظر / 39 بازدید
آنا

درست میگی مژی، من یکی هم عاشقش بودم، دعا می کنم صبر و درک فهم اینا رو به ما بده.

مهتاب

هيچي نميتونم بگم هنوز باورم نميشه ...قلبم آتيش گرفت... از خدا ميخوام به همتون صبر بده... به مرجان و كيوان عزيزم قدرت تحمل بده....

لیلا

آخ....

حمیده

ما هر روز نیشیده میکنیم ما هر روز پررو بهم میگیم ما هر روز به یاد سایا زندگی میکنیم ....

آنی

خدارو شکر که مرجان و کیوان و سامیار شماها رو دارن که تو تمام این مدت با دلداری و عشق از راه دور پشتوانشون بودین . از خدا فقط طلب آرامش برای دلِ تنگ مرجان عزیزم میکنم که میدونم تو این مدت دو سال چه نگرانیها داشته و الان هم با همه سختی ای که نبود سایا داره صبور و آرومه ...

مهكامه

من مطمينم كه اون فرشته هم از انتخاب تك تكتون راضي و خرسنده و اينكه تو و مريم عزيز حتما با اين همه عشق جزو اون ما كه گفتي هستين واما مرجان عزيزم كه واقعا به قول تو روز به روز برام مقدس تر ميشه يك مادر واقعي با يك قلب پر از ايمان كه ميدونم چقدر دلتنگ فرشته اش هست فقط و فقط براي همه تون بخصوص مرجان وكيوان عزيز صبر و استقامت از خدا ميخوام و اميدوارم خدا ساميار عزيزم رو بهشون سلامت ببخشه :(

زری بانو

تمام ماموریت آدمها را روی این زمین خاکی چقدر معصومانه و زیبا و در زمانی کوتاه انجام داد" با تمام وجودش عشق بخشید . چقدر خوب زندگی کرد فقط رد عشق و معصومیت !

رها

سلام صبر رو براتون آرزو میکنم

بهار

مژگان عزیزم من امروز از مرجان شنیدم و الان متن زیبای تو رو خوندم.این غم خیلی بزرگه و امیدوارم خدا خیلی بیشتر از بزرگی این غم به همه شما مخصوشا مرجان عزیزم صیر بده