داستان زندگی یک ملکه!!!

سلام

حال و احوالتون چطوره؟ امیدوارم که خوب و خوش باشید!

این دفعه می‌خوام یه داستان واقعی تعریف کنم! راوی داستان و شخصیت اصلیش خودم نیستم! ولی با اجازه از زبون اول شخص تعریف می‌کنم که راحت‌تر باشه! شما به دل نگیرید! ولی قول می‌دم که داستان تأثیر گذاریه!

 

روزای آخر عمر عمو بود، دکترا دیگه رسماً جوابش کرده بودن! رفته بودم بهش سر بزنم و با هم‌کلامی بشینم به صحبت که می‌دونستم به زودی دیگه از دستش می‌دم!

زن عمو پا شد رفت که چای بریزه! عمو یه نگاهی بهش کرد و بعد گفت: من نگران خودم نیستم!نگران اینم
] اشاره به زن‌عمو[

هیچی نمی‌گفتم، می‌دونستم اینجور وقتا فقط باید گوش کرد!

ادامه داد: من باهاش مثل ملکه‌ها رفتار کردم، اگه به من می‌گفت ماست بگیر، من کل تهرون رو زیر و رو می‌کردم تا براش ماست بخرم! اما اون کره خرو من می‌شناسم ]منظورش پسرش بود[، اگه این بگه ماست می‌خوام تا سر کوچه می‌ره،‌ اگه نداشت برمی‌گرده می‌گه: نداشت!!!!

***

بعد از فوت عمو، می‌خواستم به زن‌عمو سری بزنم، بهش زنگ زدم ببینم چیزی می‌خواد یا نه؟

گفت: قرص جوشان کلسیم می‌خواد با طعم لیمو!

رفتم داروخونه، گفت: لیمویی نداریم، با طعم میوه‌های استوایی داریم!!! زنگ زدم به زن‌عمو: زن عمو، با طعم لیمو نداره، میوه‌های استوایی داره، بخرم؟؟

-         نه عزیزم نمی‌خوام، بیا خودت رو ببینم!

 

و دیگه من اگه قرص کلسیم لیمویی پیدا نمی‌کردم،‌ مگه روم می‌شد توی روی روح عمو سرم رو بیارم بالا!!!!

شانسی که آوردم داروخونه‌ی دوم لیمویی‌شو داشت!!! ] من این کره‌خر رو می‌شناسم[ !!! هنوز هم صداش تو گوشم بود!!!!

***

داشتم به این فکر می‌کردم که بعضی‌ها اینقدر عشقشون به یکی زیاده که حتی با مردنشون هم ماجرا فرقی نمی‌کنه! قدرتش اینقدر زیاده که تورو هم مجبور می‌‌کنه به احترام اون عشق زانو بزنی! حتی اگه خودت بارها و بارها بی‌توجهی کرده باشی، اما نه، این دفعه‌رو نمی‌تونی از زیرش‌ دربری!

و اینکه خوش‌ به حال کسایی که توی زندگی شانس این رو داشتن که ملکه‌ی کسی باشن و یا ملکه‌ای داشته‌باشن!

و یادمون نره که این شانس رو فقط خودمون می‌تونیم راه بدیم توی زندگیمون!!!

حق

 

/ 8 نظر / 12 بازدید
ندا

واقعا شانس بزرگيه كه آدم بتونه ملكه يه نفر بشه! خيلي كيف داره البته براي هر دو طرف! ايشالا كه تمام پادشاها و ملكه ها به پاي هم پير بشن و با هم برن! يه جا نوشته بود :من با تو مثل ملكه ها رفتار مي كنم و بدينگونه انتقامم را از تمام مردهاي بعدي زندگي تو مي‌گيرم. (يه جا را كه مي دوني ديگه لايك خوره [چشمک])

سمانه خانم

نمی دونم گفته بودم یا نه دلم ملکه بازی میخواد [خنثی

مرجان

ای بابا!!! عمو سیروس روحت شاد... ملکه خانوم!!! نمیدونم بگم خوش به حالت یا... :( :) این یعنی تضاد توامان

هادی

قشنگ بووودا!... منتها در حد همون کلاس مولوی شناسی آرمانی و ...! راستی یک یادداشت هم واسه نوشته قبلیت مرقوم نمودم(!) ضدحالتر از این یکی! D-:

نرگس

سلام خانوم گل من... خیلی قشنگ نوشتی... واقعا راست می گی... خوش به حال ملکه ها! به امید ملکه شدنت و ملکه شدنم!![چشمک]

فیروزه مامان آوین

سلام سلام صد تا سلام ..هزار بار گفتم بازم می گم که عاشق نوشته هاتم... خوشبحال به حال همه اونایی که ملکه یکی هستن. البته من 2 تا . نه نه 10 ،15 تایی ملکه دارم ولی نمی دونم که ملکه کسی هم هستم یا نه. [گل]

ليلا

مجیلی بدجوری تب لایک خور انداختی تو بچه های اداره نوشته ات خیلی قشنگ بود ولی من یه چیزی به ذهنم رسید آیا زن عمو سیروس هیچ وقت فهمید که ملکه همسرش بوده؟ مثلاَ من مطمئنم زنهایی که دور و برم می شناسم هیچ کدومشون یا ملکه نیستن و یا اگه هستن خودشون خبر ندارن شوهرها همیشه می گن که دوستمون دارن ولی در عمل به من یکی که این نکته ثابت نشد اگه کسی به این نکته پی برده لطفاَ بگه [زبان]