و مرگ که در همین حوالی است...

دنیای ما دنیای تضادهاست. حتی معنی، در تضادهاست. همین که من کنار تو قرار می‌گیرم متضاد است و همین که متضاد شده معنادارش کرده‌است.

و همین مرگی که در کنار زندگیست و به آن معنا داده‌است.

کودکانه خیال می‌کنیم که داد امروز نگرفته‌مان را فردا و پس فردا خواهیم گرفت. فردا از ما دل جویی می‌شود. پس‌فردا قدر مارا می‌فهمند و پس از آن فرصت شادی کردن ماست. از یک روز در فردایی نامعلوم تا آآآآآخر عمر خوشبخت خواهیم بود.

صحبت تکراری قدر لحظه‌های اکنون را دانستن است ... دلخوری‌های این روزهای ما بیشتر و اکنونی‌تر از دلخوشی‌هامان شده‌است و حتی وقتی می‌دانیم که نباید لحظه را از دست بدهیم به بدترین وجه ممکن واگذارش می‌کنیم.

و برای ملک زمانمان، اسرافیل، چقدر ناسپاسیم!!!

شاید تنها وقتی مرگ با هیبت خود از کنارمان می‌گذرد لحظه‌ای فکر کنیم که به تمام تضادهای زندگی‌مان...

به دیروزها و فرداها...

به دوست داشتن‌ها و نداشتن‌ها...

به پوچی آنچه برایش زیاد اهمیت می‌دهیم و اهمیت آنچه که بی‌تفاوت از کنارش می‌گذریم...

به آنچه که هستیم ، آنچه که می‌خواستیم باشیم، آنچه که هنوز امیدواریم بشویم و به مسیر بین هستن و بایستن، آنجا که بی‌نقشه فقط خیالاتی برای آینده‌ای رویایی ترسیم می‌کنیم.

و ما فراموشکار تر از آنیم که پیوسته به این سوالات فکر کنیم ... جرقه‌ای، گاهی روشن ... گاهی خاموش!!!

 

یاد نوشت: سالگرد فوت مامان فرانه ... روحش شاد ... و اون تازه گذشته که مرگش دور ولی تأثیرش خیلی عمیق و نزدیک بود!!!

قرار نوشت: اینجا یه قراری می‌ذارم که هر سه ماه یه بار اینجا مرگ رو یاد خودم و شما بیارم. قرار ما سیزدهم اولین ماه هر فصل!!!

حق

/ 8 نظر / 17 بازدید
ليلا

من دوس ندارم به مرگ فكر كنم مگه زندگي اي كه الان داريم چقدر توش دلخوشي هست كه ما رو بخواد از مرگ دور كنه مرگ چيز دلخراشيه دوسش ندارم[نگران]

ندا

اگه مرگ نبود زندگي قابل تحمل نبود. اين مرگه كه شيرينش كرده. ولي ليلا تو حق داري به مرگ فكر نكني چون اين روزها تو در حال آفرينش يك حيات تازه‌اي. زنده و پاينده باشي [گل][قلب]

نفسی

(دلخوریهای امروزمان بیشتر از دلخوشیهایمان شده ...و گاهی جرقه ای روشن گاهی خاموش)اینجاشو خیلی دوست داشتم خیلی وصف حاله دقیقا" وقتی یکی از بین ما میره جرقه ما روشن میشه و تا می ایی به خاطر رفتنش دلخوری هایی که خودت داری یا دیگران از تو دارن رو از بین ببری دیگه یادت رفته و جرقت خاموش شده. این است حکایت انسان و فراموشی......

یه دوست

نمیدونم چرا ئقتی به مرگ فکر میکنم میترسم شاید به خاطر اینکه بچه کوچیک دارم ... گاهی بهتون سر میزنم[لبخند]

مرجان

یاد مامان فران خدا میدونه که چقدر باهامه این روزا... خدا بیامرزه تازه درگذشته ای که واقعا ملموس بود مرگش!!! و از همین تریبون رسما اعلام میکنم هیش مدنظرم مرگ نیست... نمیدونم چرا ... اشتباهه میدونم ولی دوره! ولی یاداوریش راهیه برای بهتر قدر لحظه هارو دونستن به شرط داشتن جنبه! ×××

بهناز

1-سالگرد فوت مامان بزرگ نازت تسليت عزيزم و روحشون هميشه شاد 2-كار خوبي ميكني كه اين قراروو ميذاري...مرگم مثل خيليچ يزاي ديگه خيلي مهمه! 3- و در آخر: نميگي دير به دير مينويسم ملت دلشون واسه قلمم تنگ ميشه دختر؟!؟!!؟!؟

یکی که می شناسیش

سفید,سیاه, سرد,گرم,مرگ و زندگی آره دنیای ما دنیای تضادهاست ,سیاه کنار سفیده که معنا پیدا میکنه و این تضاده که باعث میشه سیاه همیشه سیاه بمونه و سفید,سفید این تضاد معنیش منه ,ما نیست[چشمک] و در باره یادآوری مرگم می خواستم بگم که چون نیست حقیقت ویقین اندر دست نتوان به امید شک همه عمر نشست هان تا ننهیم جام می از کف دست ((در بی خبری)) مرد چه هشیارو چه مست معذرت می خوام که سر نظر خودم پا فشاری می کنم[خرخون][پلک]

شهرزاد شماره يك

مژگان جان به خاطر آوردن مرگ خوبه ولي به شرط اينكه تاثير مثبتي روي افكار و اعمال مون بذاره . تو كه هزار ماشاا... دختر پاك سرشت و فهيمي هستي، نيازي نداري كه هي ياد مرگ كني . بيا قرار بذار ، اول هر ماه ، نويد آينده پر نشاط و خوش را براي دوستدارانت بياري.